۶۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نجم» ثبت شده است

اشکال کار ما اینست که گرفتار جناح‌گرایی و قبیله‌گرایی سیاسی هستیم. کار خوب را اگر شما بکنید خوب است و‌ اگر جناح مقابل بکند، بد است؛ این خطاست!

خدا بخواد، ان شاءاللّه امشب راه میفتیم. و از اونجایی که قراره خواب آلوده نباشیم، ما سه تا ، من و نجم و محسن رو، فرستادن بالا که بخوابیم.

این دو تا که دارن خواب هفت پادشاه رو میبینن. چه خر و پفی هم میکنه داماد عزیزم! ولی من دریغ از یه سر سوزن خواب که هیچ، چرت هم نمیتونم بزنم!!

با اینکه این تعطیلات، تعطیل نبودم و هر روز تا 5 کار بودم و تا میرسیدم دید و بازدید تا 10 و 11 شب. استراحت نداشتم اصلا. 

احتمالا به خاطر نور شدید آفتاب باشه. هرچند که کلا عادت به خواب روز ندارم.

اینم بگم که تصمیممون درباره کرایه دربست ون، اونقدرها که فکر میکردیم خوب نبود. دنگ و فنگش خیلی بود. باید وکالت تام الاختیار از صاحب ماشین میگرفتم که ایشونم در قبالش سند محضری گرو گرفتن. ان شاءاللّه که کلاه بردار نیست این شرکت و در نهایت ختم به خیر بشه.

به لحاظ قیمت هم تقریبا همونی درومد که اگه میخواستیم با هواپیما بریم، با این تفاوت که اونجا مشکل ماشین گرفتن و جابه جایی ان شاءاللّه نداریم. مخصوصا با این سه تا فسقلی که داریم.

یه مطلبی هم درباره این سریال پایتخت بنویسم که لال از دنیا نرم:

چند شب پیش خونه یکی از اقوام یه سکانس ازش دیدم که آقایی داشت امکانات ویلچر برقی رو توضیح میداد. در نهایت همین کار ساده منجر به ولو شدن خانوم وسط سفره، اونم تو یه اتاق دیگه شد!

تنها چیزی که بعد دیدن این صحنه به ذهنم رسید اینه که این خانواده، استعداد ویژه ای در ایجاد بحران دارن، اونم تحت شرایط کاملا معمولی و با امکانات خیلی ساده!!

یه برنامه بود قدیما، بچه ها مواظب باشید؟ که نشون میداد بی احتیاطی موقع استفاده از چرخ گوشت و اجاق گاز چه عواقبی داره؟ 

اینا حتی احتیاج به وسیله خطرناک هم ندارن. حتی سر یه غذا خوردن ساده هم میتونن فاجعه به بار بیارن!!

دیگه حرفی باقی نمیمونه، جز التماس دعا و حلالیت طلبیدن از همه دوستان قدیم و جدید و روشن و خاموش و...

خواهشا دعا کنید دست خالی برنگردیم.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۶ فروردين ۹۷

اگر ایرانی‌ها ایرانی‌ بخرند،اگر تولید ملی را همه پیگیری کنند،مشکلات اقتصادی،معیشتی،اشتغال،سرمایه‌گذاری و آسیبهای اجتماعی کاهش پیدا خواهدکرد

از قدیم بلد بودم وسط شلوغی کتاب بخونم. نه فقط سر و صدای بقیه، که حتی وسط بازی فوتبال و تو کوچه هم کتاب میخوندم!

ولی برای نوشتن، همیشه احتیاج به سکوت و تمرکز داشتم. که بفهمم چی دارم مینویسم.

اما تو این چند ماهه، کم کم دارم یاد میگیرم تو سر و صدا هم بنویسم. امشب که دیگه رسما وسط رفت و آمدم.

از یه طرف داریم با عماد صحبت میکنیم همگی. طاقت نداره تک تک باهامون حرف بزنه، گفته بزنیم رو بلند گو. دور همیم خلاصه.

از این طرف دارم برای خدیجه نقاشی میکشم. اونم چی؟ گربه!! اونم منی که دو تا خط صاف بلد نیستم بکشم.

از اون یکی طرفم محسن داره از طرحش برای تأسیس دبستان غیر انتفاعی میگه و نظرم رو میخواد که بگم شدنیه یا نه. و من تو فکر که اگه به من بود، ترجیح میدادم یه وزارت آموزش و پرورش از نو راه اندازی کنم. از بس که دیگه یه مدرسه تک، جوابگو نیست.

نرگس خانوم هم از جناح روبرو، پشت اپن در واقع، داره یه کمیک استریپ از وضعیت شلوغ اتاق میکشه. تا الان هر چند شب یه بار یه داستان کوتاه کشیده از ماجرای خونه. حیف که دوست نداره از هنرش عکس بگیرم.

شخصا فکر میکنم نقاشی های ایشون، خیلی جالب تر از نوشته های منه.

فاطمه و نجم هم دارن مثلا آمنه و معصومه رو میخوابونن. البته که تلاششون مذبوحانه است و فایده نداره. با این حجم از سر و صدا و شلوغی، چرا باید زحمت بکشن بخوابن؟!

زهرا...زهرا کجاست؟! عجیبه! الان تو اتاق نیست. بود تا دو دقیقه پیش. 

عماد بالاخره رضایت داد خداحافظی کرد. چقدر بچه ام شاکی بود از این سفر رئیس جمهور!! بهش گفتم اشکال نداره، این سری میگم رئیس دفترش قبلش با شما هماهنگ کنه!!

البته که بیشتر از این شاکی بود که چرا برای پر شدن کادر دوربین ها شون، اینا رو مجبور کردن برن مسیر رو پر کنن؟!! هر چند که در نهایت عماد و دوستاش بیشتر یکی دو ساعت نموندن و برگشتن .

ها، زهرا هم اومد. 

یه چیز بگم؟ از وقتی اومده، به نظرم یه تغییری کرده، ولی نمیدونم چی. روم هم نمیشه از نرگس بپرسم. میترسم تغییرش خیلی بزرگ باشه با خاک یکسان شم.

اساسا این خانوما همونقدر که توقع دارن از ما مردا که در بیان احساساتمون شفاف باشیم و حرفامون رو تو دلمون نگه نداریم، خودشون هم باید تغییراتی که روی خودشون اعمال میکنن رو شفاف سازی کنن!

سر شب پیش بابا اینا بودیم. نزدیک تحویل سال، تلویزیون روشن بود. کدوم شبکه، نمیدونم. ولی صحنه، حرم سامرا بود و گنبد طلایی اش... یحتمل به خاطر اینکه شب شهادت امام هادی علیه السلامه امشب. ولی از باقی برنامه ها، عزایی دیده نمیشد.

خب اینکه تلویزیونه و توقعی هم نداشتیم ازش هیچوقت. ولی کاش مردم یه کم شعور داشتن. حالا اگه یه فردا رو عید نمیگرفتن و صبر میکردن تا پس فردا، اتفاقی نمیفتاد.

باز دید و بازدید هم هیچی، عروسی و کل کشیدن و بوق زدن و بزن و برقص شب عزا چی میگه؟!!

همسایه های محترممون تو کوچه بساط دارن امشب. یه ساعته صدای جیغ و دست و آوازشون میاد...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱ فروردين ۹۷

حجت خدا در بین مردم زنده است؛ با مردم زندگی میکند؛ مردم را میبیند؛ با آنهاست؛ دردهای آنها، آلام آنها را حس میکند

دیشب عماد رو فرستادم رفت. خیلی ساده و معمولی. درست مثل وقتایی که داره میره اردوی مشهد. بی هیچ مراسم پرسوز و گدازی.

این خاصیت بچه دوم بودنه. همیشه، همه وسواس ها و سخت گرفتنا و دلشوره ها مال بچه اوله. به دومی که برسه، تموم میشه. تکراری میشه. بیخود نیست یه وقتا عماد به شوخی میگه من رو از کدوم پرورشگاه آوردین؟

با اینکه موقعیت عماد از اون سری که نجم رو فرستادم سخت تره.خطرش هم شاید بیشتر باشه، ولی هیچ کس هیچی نگفت. 

خود عماد هم اصرار کرده براش شب نامه!! ننویسم اینجا. خونده اون قسمتی رو که 4 سال پیش برای نجم نوشتم.

پرانتز باز: عماد از طرف بسیج مسجد برای کار رفت سر پل ذهاب. تا آخر تعطیلات میمونن. پرانتز بسته.

نجم هم برای بار چهارم میخواست بره، اما چون رو کمکش برای سفر کربلا حساب کرده بودم، نذاشتم بره.

خدا بخواد پنجم ششم با ماشین میریم. ون دریست بایست بگیریم. من که گواهینامه بین المللی ام هنوز اعتبار داره، فقط باید یه وکالت محضری از مالک ون بگیریم. خرجش رو حساب کردیم، از اینکه بخوایم جدا جدا برای هر مسیر ماشین بگیریم، کمتر در میاد.مخصوصا که 3 تا بچه کوچیک داریم.

زهرا و محسن و معصومه هم درست همون شبی که تهران جنگ بود رسیدن. فقط خدا رو شکر ساعت حدود 11 رسیدن و موقع برگشت  از راه آهن، یه کم از حجم آتیش کم شده بود.

این سری فقط خودمون هستیم. هیچ کدوم از اقوام برنامه شون جور نشد بیان. خیلی دوست داشتم پدر و مادرم و پدربزرگم بیان. ولی گذرنامه بابابزرگ اعتبارش تموم شده و هنوز راضی نشدن به تمدیدش. میگن بلااستفاده میمونه. رو این حساب بابا هم گفتن نمیخوان بابابزرگ تنها بمونه.

خواهرا هم هرکدوم یه کاری داشتن. این شد که داریم تنها میریم. هرچند که همین تنهایی مون 9 نفریم!

این سه تا فسقلی هم دنیایی دارن برای خودشون. اول که خدیجه خیلی خیلی رو آمنه حساسه و نمیذاره معصومه نگاه چپ بهش بکنه. بچه مون، بچه مونی راه انداخته که نگو. معصومه هم از قیبل گاز بگیرها! منتظر فرصت یه گاز از یکی بگیره. مخصوصا آمنه. 

حالا هر چقدر زهرا توجیه کنه، من که میدونم خودش از معصومه گاز گرفته. شاید ادا درآورده باشه، ولی این که عقل نداره بفهمه، مقصر اصلی خودشه.

آمنه هم یاد گرفته، تا معصومه رو ببینه، جیغ میزنه! اصلا صبر نمیکنه ببینه چه اتفاقی میفته، جلو جلو جیغ میکشه که بغلش کنیم و نجاتش بدیم!

کش و واکششون هم سر اسباب بازی و اینکه خدیجه خودش رو عاقل و بزرگتر میدونه و سعی میکنه قوانین بازی رو حالی معصومه کنه، خیلی جالبه. معصومه هم کلا قانون حالی اش نمیشه، فقط میگیره پرت میکنه! 

حفاظ های راه پله رو هم دوباره گذاشتیم. 

دو سه روز دیگه انگار قراره برج میلاد، رکورد گیری روبیک برگزار شه. رسمی از طرف جایی نیست. همون آقای فلانی که وارد کننده اشه و آموزش هاش رو و اینترنت گذاشته و تبلیغات میکنه، خودش شخصا داره برگزار میکنه.

در اصل یه نوع دکان! هست. الکی جو رقابت تولید میکنه، بعد که حسابی بچه ها جوگیر شدن، مسابقه رو اجرا میکنه. که هزینه اش، خیلی خیلی کمتر از اونی میشه که میخواد از هر شرکت کننده بگیره. 

فاطمه هم البته تحت تأثیر این جو، اصرار داره ثبت نام کنیم و بریم.

اول میخواستم به صورت شفاهی، براش توضیح بدم که چرا نباید تو این مسابقات وارد شد و جوگیر شد.

ولی دیدم فایده نداره. ممکنه رو حساب اعتباری که پیشش دارم، ازم قبول کنه. ولی باور نمیکنه.

اینه که شاید اگه تونستم بردمش. اونجا وقتی تو محیطش باشه، راحت تر میتونم ایراداتش رو براش بگم. احتمال زیاد خودش زودتر پشیمون شه. چون مسابقه مختلطه.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶

نیاز امروز جامعه ما این است که بداند مادری یعنی چه؟ زن خانه بودن و کدبانو‌ بودن یعنی چه؟

تا حالا دقت کردین به مواضع حسادتتون؟!

من کردم. من نسبت به خیلی از مواضعی که ظاهرا حسادت برانگیزه، حسودی نمیکنم. ناراحت نمیشم از عدم دسترسی ام به اون موقعیت ویژه. 

ولی یه مواقعی هست که بدجوری دلم میخواست من جاش بودم. حتی عصبانی میشم از بی لیاقتی ام. یه جاهایی که میبینم، آدمای خیلی از نظر من معمولی، کارایی کردن کارستون. 

فرض مثال وقتی فلان بازیگر خانم، تصمیم میگیره چادری بشه و میشه و به خاطرش اذیت میشه....

وقتی میبینم این آدما، تونستن دل خدا رو ببرن و من هنوز هیچی، قشنگ درک میکنم حس و حال قابیل رو.

نه اینکه بخوام طرفداری کنم ازش، یا توجیه کنم حس خودم رو، نه. میخوام بگم سخته هنوز نتونسته باشم کاری کرده باشم. احساس بی فایدگی مطلق میکنم وقتی به این 41 سال عمر تلف شده نگاه میکنم که درش سرسوزنی به خاطر خدا اذیت نشدم. نه زخمی، نه دردی، نه حتی فحش و بد و بیراهی.

...

قبلا فکر کنم درباره شیوه خونه تکونی مون نوشتم که ترجیح میدیم از فرصت تعطیلات نوروز استفاده کنیم برای این کار. 

ولی با این همه فاطمه همیشه خیلی چونه میزنه که باید برای سال تحویل خونه دسته گل باشه. البته نه اینکه خیلی تلاش کنه، بیشتر دلش میخواد این رسم تو خونه ما هم اجرا بشه.

امسال دیگه رسما خودش اقدام کرد: به شیوه فرماندهی و کار کشیدن از داداشاش که از قضا امروز خونه بودن. یحتمل منم اگه بودم، بی نصیب نمیموندم. 

خلاصه که امروز از بالا تا پایین، تمام پنجره ها و پرده ها توسط نجم و عماد و البته ریاست فاطمه خانوم، شسته و تمیز شدن. فقط دیگه لطف کرده نذاشته پرده اتو کنن. دستور داده همونطور نمدار، بزنن پرده ها رو. تزش اینه که تا خشک بشن، چروکاشون هم باز میشن.

احتمالا تا یه حد زیادی هم باز بشه، ولی اعصاب من نمیکشه به این حجم از خط خطی پرده نگاه کنم. در نهایت هم باز مثل پرده اتو کشی شده نمیشن: قرینه! در جریان ذهن اقلیدس گرای من که هستین، همون..

چند شب پیش خیلی سرم درد میکرد، نرگس برام نسکافه درست کرد. اصولا شبا نمیخورم. خدیجه هم که طبق معمول وسط دست و پام، داشت بر و بر نگاه میکرد.

پرانتز باز: سعی میکنم از این مدل خوراکی جات جلوش نخورم که مجبور نشم بهش بدم. پرانتز بسته.

دیگه منم ناچار یه چند قطره ای بهش دادم. از طعم تلخ و تندش اصلا خوشش نیومد خدا رو شکر. 

حالا امشب داره مهمون بازی میکنه، استکان و نعلبکی هاش رو چیده بود، میخواست با قوری توشون چیزی بریزه. اول گفت چایی، بعد یهو گفت نه. چایی نه. از اونا که "ک" داره درست کردم. چی بود؟!

گفتیم نمیدونیم. خلاصه هی نشونی داد، ما هم واقعا متوجه نمیشدیم منظورش چیه. تا عماد کشف کرد که منظورش نسکافه است!

نکته اینجاست که هنوز خیلی زوده براش تفکیک حروف یه کلمه!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶

ثبات،عامل موفقیت مادرانقلاب است.آنهایی که تلوتلومیخورند،به تعبیرامیرالمؤمنین(ع)مانندشتری هستندکه بارش راسست بستندونمیتواندمستقیم راه برود

ماجرای خیاطی کردن پارسال بود؟! خدا رو شکر امسال هم جور شد. و از جمله محسناتش اینکه میشه گفت تا حدی کار بلد شدم. در واقع دیگه از یه راسته دوز ساده، رسیدم به موقعیت الگو کشی. که خب جا داره اعتراف کنم اصلا با تفکر محاسباتی و هندسه اقلیدسی ام جور در نمیاد و تعبدا قوانینش رو پذیرفتم!! 

حدود یک هفته است همگی مشغول هستن و منم شبا که میام، تا حدود 12، 1 خودم رو یه جوری وسطشون جا میدم. 

تعریف از خود نباشه، طرح های جالبی دادم. احتمالا همینجوری پیش بره، بتونیم یه نمایشگاه مد و لباس بزنیم. 

ولی در کل خدایی اش کار سختیه خیاطی. بی نظمی و شلوغی اش زیاده. ریزه کاری هاش هم که دیگه نگو. 

خلاصه که این چند روز و شب درگیرش بودیم حسابی و تا پارچه های بعدی برسن، یه نفسی تازه میکنیم. 

از انتخاب رشته عماد گفتم؟ انتخاب اولش کاردانش، رشته کشاورزیه. کسی تهران سراغ داره مدرسه کاردانش که کشاورزی داشته باشه؟ فرصت نکردم جستجو کنم. 

البته که خودش بیشتر رو حساب سر به سر گذاشتن با ما، این رشته رو زده. ولی من اتفاقا دوست دارم. اگه بره تو این رشته، خیلی هم خوبه.

دیشب فاطمه قبل از خواب، اومد باهام یه صحبت پدر و دختری کرد.  خلاصه مفیدش این که خیلی دوست داره کارای یواشکی انجام بده. که ما رو شگفت زده کنه. کلی هم ایده داره. ولی ته تهش، چون میدونه ما بیشتر از اینکه هیجان زده بشیم، ناراحت میشیم، از خیرشون گذشته. 

کلی هم مثال ریز و درشت از فکرا و ایده هاش که حقیقتا دوز هیجانش بالا بود و خدا رو شکر از خیرشون گذشته! 

البته که ما هم با این اخلاقش آشنا بودیم همیشه و خیلی از اوقات خودمون یه فرصتهایی براش فراهم کردیم که ما رو غافلگیر کنه.

اما به هر حال، دیشب حرفش درباره کادوی روز مادر بود. که میخواسته، خودش اینترنتی سفارش بده و فقط به حرمت اعتباری که هنوز براش دارم، به خودم گفت! 

پرانتز باز: بابت ثبت نام کلاس زبانش و پرداخت شهریه اش، رمز دوم کارتم رو داره و میتونه اینترنتی سفارش بده. پرانتز بسته. 

حالا پیشنهاد شگفتانه اش چی بود؟ خرید وسایل فوق لوکس طراحی و نقاشی! 

منم بابت قدردانی از اینکه بهم افتخار داد و درد دل کرد باهام، همین امروز بردمش یه لوازم تحریری خیلی با کلاس که هرچی تو نظرش هست بخره. 

هیچی دیگه، وقتی داشتم کارت میکشیدم، بعد از کلی چونه زدن، تازه فهمیدم لوازم تحریر لاکچری که میگن یعنی چی. میشد با همین پول یه سرویس طلا خرید حتی!! 

هرچند که نرگس محال بود تا این حد خوشحال بشه. مخصوصا به خاطر سه پایه رومیزی اش که میتونه دو از دسترس بچه ها بذاره. 

من قصدم نبود همین امشب بدیم کادو رو، ولی فاطمه دلش طاقت نیاورد تا رسیدیم، بدو بدو رفت داد به مادرش. این شد که نجم هم مجبور شد از کادوش رو نمایی کنه: ساعت رومیزی زنگ دار. از همون قدیمیا فقط با طرح جدید. که به قول نرگس حیف تو اتاق خودمون طاقچه نداریم. البته کنار تخت هم میشه گذاشت، ولی تمام جذابیتش به اینه که رو طاقچه باشه. 

این وسط کی خیلی پکر شد؟ معلومه دیگه، عماد. که میخواسته گل بخره برای مادرش. که البته نرگس راضی اش کرد، به شیوه هایی که بلده و من بلد نیستم. 

خدیجه رو هم با یه جعبه پاستل و یه دفتر عجالتا گول زدیم. حالا تا کی اثر داشته باشه و راضی باشه به همینا، خدا میدونه. 

از آمنه هم بنویسم که تکمیل شه: از مرحله به پشت خوابیدن، ناگهان رسیده به مرحله ایستادن بدون کمک! هنوز دمر نمیفته، ولی دستش رو بگیری بلند میشه و میتونه نزدیک 30 ثانیه بدون هیچ کمکی، بایسته.

از لحاظ قیافه هم 180 درجه تغییر کرده. در حال حاضر کپی برابر اصل خودمه. من که باباشم، سختمه بهش بگم دخترم، اینقدر که پسره قیافه و چشما و نگاهش! مخصوصا که بسیار بسیار قلدر تشریف داره و به سر سوزنی ناملایمت، چنان داد و هواری راه میندازه که بیا و ببین. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

از اول انقلاب دشمنان تلاش میکردند تا کارگران کشور را لنگ بگذارند!اما بصیرت و همت و تدین کارگران همواره دشمن را ناکام کرده است

تمام چیزی که میخواستم بنویسم همین جمله است، یعنی آرزومه... 

که پایان مأموریت بسیجی، شهادت باشه...  

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

من به شما عرض بکنم، به حول و قوه‌ الهی ۲۲بهمن امسال از آن ۲۲بهمن‌های تماشایی خواهد بود

خیلی دوست داشتم یه مطلب کوتاه، شده یه خط، درباره فواید الله اکبر گفتن امشب بنویسم، ولی نشد. حقیقت یکی از دلایل کم پیدا شدنم، اینه که آمنه خانوم تازگی ها تصمیم گرفتن حوالی ساعت 10 شب الی 1 بامداد رو به بیداری و بازی و خنده بگذرونن! 

و خب کدوم عقل سلیمی بازی با این فسقلی رو به نوشتن تو وبلاگ، اونم با گوشی ترجیح میده؟! 

باز جای شکرش باقیه که تو همین ساعت خدیجه خوابه. و الا که به لطایف الحیل نمیذاره حتی به آمنه نگاه کنم. 

الان هم که دارم مینویسم، دلیلش اینه که آقا نجم الدین تشریف دارن، بعد از ظهر از کرمانشاه برگشت، و کلا آمنه رو برده پایین تک خوری! 

خوش به حالش واقعا، دفعه سومی بود که رفت... 

دیروز، دور از چشم مادرم، رانندگی کردم. خدا رو شکر هیچ سختی نداشت. البته قرا هم نبود سخت باشه، مادرم خیلی اصرار دارن که فعلا رانندگی نکنم.... 

پرانتز باز: از وقتی جریان جراحی پیش اومده، مادر جان کلا از فکر اینجا اومدن بیرون و دیگه پیگیر نوشته های من نیستن. 

در واقع اینقدر فکر و ذهنشون درگیر پای منه که میترسم مریض شن. پیشنهادی دارین که چطور نگرانی شون رو برطرف یا کم کنم؟!پرانتز بسته.

و اما حرف اصلی که از دیروز و بلکه پریروز میخوام بنویسم:

نمیدونم خبر دارید یا نه، گویا چند وقت پیش خانمی تو یه برنامه تلویزیونی، برای افزایش محبت تو خونه، یه راه حل ارائه دادن که خیلی سر و صدا کرده. که مثلا خانوم پای شوهرش رو فلان...

پرانتز باز: اصل کلیپ رو من ندیدم. ولی به شخصه نسبت به این پیشنهاد خاص خیلی چندشم شد! به سلیقه من اصلا جور نیست این حرکت ویژه.

اما اگر منظور ابراز محبت باشه، اونم به شیوه های فیزیکی، خب کدوم عقل سلیمی بدش میاد؟!

پرانتز تو پرانتز باز: امشب عماد وسط صحبتاش دوبار گفت عقل سلیم، تو دهن منم افتاد.

هر دو تا پرانتز بسته.

حالا گره داستان کجاست؟ فاطمه پنجشنبه ها کلاس فوق برنامه دارن مدرسه. که اگه سنگم از آسمون بباره و کل هفته رو به هزار و یک مناسبت تعطیل کنن، این کلاسشون تعطیل نمیشه. و یه درصد هم فکر نکنین به خاطر هزینه ای که میگرن و اگه تعطیل باشه باید برگردون ها! 

کلاسشون اسمش خلاقیته، ولی بیشتر کاردستی یاد میگیرن. که مثلا با قوطی خالی آب معدنی، جای موبایل درست کنن که موقع شارژ آویزون پریز بشه. تقریبا همونایی که تو اینترنت هست. 

با اصل کلاسش مشکل ندارم. مخصوصا که فاطمه خیلی دوست داره از اینجور کارها رو. ولی معلمشون یه موردایی داره. هر بار یه حرفایی میزنه که بعدش چند روزی باید سرش بحث کرد. 

بازم یه درصد فکر نکنید که مثلا برگشته درباره بیماریهای واگیردار و انواع شیوه های واگیر بیماری توضیح سر بسته داده ها! که فاطمه براش علامت سوال به بزرگی توپ بسکتبال ایجاد شه، زن و شوهر چه فرقی با بقیه دارن که بیشتر امکان داره از هم مریضی بگیرن!!

حالا این هفته ایشون بحثشون درباره روابط مدرن خانوادگی بوده و اینکه دیگه گذشت اون زمانی که زنا باید کلفتی میکردن و.. و این وسط یه گریزی هم زدن به کربلا و اصل کلیپ رو سر کلاس نشون بچه ها دادن. 

از اونجایی که تو این مدت، بابت حرفا و نظریات ایشون تو خونه بحث شده، دید فاطمه نسبت به صحبتای ایشون این، همون دید ادب از که آموختی شده.

در واقع تمام صحبتای این خانم رو فاطمه، ابتدا به ساکن، خلاف حقیقت فرض میگیره،مگه اینکه بعدا خلافش ثابت بشه. 

و خب چون خانم از اون کلیپ و خانوم و پیشنهادش، به شدت انتقاد کرده بود، فاطمه با چشم گریون اومد خونه که چرا مامانش من رو دوست نداره!! و اگه دوست داره، چرا از این کارا نمیکنه!! 

بماند که کم مونده بود قرآن بیاریم که قسم بخوریم ما خیلی خیلی به هم علاقه داریم و به هیچ وجه کدورتی از هم نداریم. 

درخواست من از مسئولین اینه: اگه میخواید در راستای تحکیم خانواده قدمی بردارید، که خیلی هم خوبه و خدا قوت و از این حرفا، لطفا پیشنهادهای تا این حد چندش ندین. پاشویه تو لگن، اونم تو اتاق و روی فرش؟!! مگه عصر حجره و حمام نیست و باید رفت از سر چشمه آب آورد و رو آتیش هیزم داغ کرد؟!!

بد تر از اون، چسبوندن نام دین به اینجور ایده های شخصیه. والا اون چیزی که سفارش دینه، به استقبال و بدرقه شوهر رفتن با روی خوشه. حالا اینکه یکی با چایی و نبات پذیرایی میکنه، یکی با حرفای قشنگ و.. دیگه سلیقه است. سلیقه هر دو طرف. مهم همون روی خوشه. اصل توقع زیاد نداشتن و تو فشار نذاشتن و قناعت کردنه. 

حالا خانوم بره اصلا وسط پذیرایی آقا رو کیسه بکشه، ولی اهل اسراف و تجملات و ولخرجی باشه، چه فایده داره؟ کدوم عقل سلیمی نمیفهمه این کارا فیلم و نقشه است واسه سر کیسه کردن؟!

بابت اصطلاح سر کیسه هم معذرت میخوام. قصدم اینه که ته منظورم رو برسونم. 

خلاصه که این کلیپ بدجوری روحیه دخترمون رو تو این دو سه روز خط خطی کرد.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۱ بهمن ۹۶

این‌جوری نیست که ما هیچ اشکالی نداریم، فقط دشمن خارجی است که دارد مشکل ایجاد میکند؛ نه، مگس روی زخم مینشیند؛ زخم را خوب کنید

21:50:53

خیلی جالبه، تا وقتی خدیجه لای دست و پا و جزوه هام داره رژه میره و نمیذاره به کارم برسم، هی میفرستمش دنبال نخود سیاه، بلکه حواسش پرت شه. 

ولی حالا که بعد دو ساعت بالا پایین رفتن از کت و کولم و سوال از چرایی عالم خلقت، بالاخره خوابش برد، از تماشای صورت معصوم و بهشتی اش سیر نمیشم. 

اینم یکی از خیرات این حادثه: این بهانه نبود، من کی و کجا اینجوری با خدیجه 2 ساله ام وقت میذاشتم که بعدا حسرتش به دلم نمونه؟!

در طول روز یه سری ورزش های مخصوص باید انجام بدم، دونه دونه رو همراهی میکنه. با دقت تمام که چیزی رو جا نندازه. میگه: ایشالا وقتی پای منم اوخ شد، ورزش بکنم!! 

گفتم خدا نکنه، ان شاءاللّه هیچ وقت اوخ نشی. همیشه سلامت باشی.

میگه: ولی دستم اینقدر اوخ شده!  همه اش قرمز میشه. ایناهاش... 

راست میگه بچه ام. تمام دست و صورتش زخم و زیلیه. اینقدر که سر به هوا راه میره. 

عجیب دلم میخواد دو دقیقه آمنه رو بغل کنم. نشسته امکانش نیست. آخه بچه ام یه کم سطح توقعش، مثل سطح زمینش بالاست. بغل زیر ارتفاع یه متر و نیمی، بغل محسوب نمیشه براش! 

معلم ریاضی فاطمه هم از اول هفته ما رو گذاشته سر کار. پیغام داده که پدرش بیاد مدرسه کارش دارم. تلفن کردم و شرح وضعیت دادم به ناظمشون، که اگه امگان داره تلفنی بفرمایند امرشون چیه.

ولی تاکید موکد کردن که تلفنی امکانش نیست و باید با یکی از پدر و مادرش حضوری صحبت کنن. چند سری تلفن کردم مدرسه، بلکه زنگ تفریح باشه و ایشون باشن و صحبت کنیم که نشد. 

خلاصه بدجوری رو مخمه چی شده و چی کارم ممکنه داشته باشه. بحث کم کاری و نمره هم نیست، رو نرم افزار برام میاد نمراتش و ظاهرا مشکلی نداره.

عصرها با نجم میرم فیزیوتراپی. برگشت حدود مغربه. روی پل شریعتی به همت غرب، دقیقا روی اقیانوسی از ماشین هایی که بعیده هیچ وقت به مقصد برسن، و وسط موجی از این اقیانوس، تازه تازه دارم با ابعاد رانندگی نجم آشنا میشم:

با وجود احترامی که برای قوانین راهنمایی و رانندگی قائله، ولی خیلی دلش میخواد ماشین با عرض 180 رو تو نیم متر جا بده و بره!! اونم چی بین اتوبوس و این تانکای شاسی بلند!! 

خدایی چیزی کمباین تر از ترافیک سراغ دارین برای درو کردن اعصاب از بیخ و بن؟!

گفتم نرگس خیلی مهربونه؟! اگر هم گفته باشم، حتما حتما کسی نمیتونه درک کنه چقدر. اینقدر که با تمام زحمتی که میکشه، وقتی..... 

توضیحش برام سخته. کاش حداقل جلوی روم اتفاق نیفتاده بود. مثل تمام دفعات قبل که خودم رو به نفهمیدن زدم.

ولی این بار خودم دیدم.

نرگس خیلی مهربونه.. اینقدر که این بار هم مثل همه دفعات قبل ندید و نشنید...

عماد هنوز از همون روی تختش، داره درباره تخت گرایی تحقیق میکنه. منم لابلای کارام، یه چند تا دلیل و برهان ازشون خوندم. البته که منم معتقدم یه روده راست تو شکم این ناسا و کلا خارجیا نیست و به دلایل زیادی مطمئنم هنوز کسی پاش به کره ماه نرسیده و اون جنجالشون یه دروغ بزرگ بوده. 

ولی جدای از درست و غلطی دلایلی که اینا دارن، من از اصل فرضیه شون خوشم نمیاد. با خدایی که میشناسم، این خلقت محدود و کوچیک سازگاری نداره. دنیا با فرضیه فعلی خوبه، لایتنهایی و بی کران.

...

یه پیام خصوصی هم داشتم. خب، من که بارها گفتم. حقیقتا سواد علمی مشاوره ندارم. اگر هم چیزی بگم، رو حساب آزمون خطاهای خودمه و تجربه هام. در مورد سوال شما هم، خیلی کلی مطرح کردین. یه نسخه کلی ندارم. بستگی داره دخترتون چند سالش باشه دقیقا و اینکه چقدر پدرش موثره تو خانواده و دفعه چندمه که بی اجازه بیرون رفته و... اگه دو ست داشتین، جزئیات بیشتری رو مطرح کنید.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

بنده میدانم این مشکلات گرانی‌ها و تورم و ... را. اینها با همت مسئولین قابل رفع کردن است

معرفی میکنم، شهاب هستم، یک عدد خانه نشین  و به معنای واقعی کلمه ندانم کار!

پریشب، حدود 4/5،5 سحر، از صدایی شبیه کوبیده شدن چیزی به زیر تخت، از خواب پریدم. همونطوری خواب و بیدار دو لا شدم زیر تخت رو ببینم که افتادم و پام از زانو پیچ خورد. 

قشنگ 10 دقیقه از درد نفسم بالا نمیومد. پام رو بغل کرده بودم عین این فوتبالیستا که روشون خطا میشه، فشار میدادم. 

خدا ببخشه من رو، تا قبل این اگه 10 سالی یه مرتبه فوتبال نگاه میکردم و این صحنه رو میدیدم، فکر میکردم داره خودش رو لوس میکنه!! 

خلاصه که نرگس هم از صدای آه و ناله ام بیدار شد و به برام ماساژ داد و از هر پمادی که فکر میکرد خوبه چرب کرد و بست. ولی افاقه نکرد. 

تا بعد از ظهر یه ذره هم دردش کمتر نشد. اینقدر که حتی روی صندلی هم نمیشه بشینم. زانوم خم نمیشه. روی صندلی پشت اپن که بلندتره، به حالتی که پام کاملا صاف باشه، نشسته بودم. از پله و دسشتویی رفتن هم که دیگه نگم. 

دیگه به اصرار بچه ها با نجم رفتم دکتر، قرار بود دیشب دوباره بره اردوی کرمانشاه، که به خاطر من نرفت. 

دکتر از معاینه جز یه مقدار سر و صدای اضافی، چیز خاصی تشخیص نداد. و ام آر آی تجویز کرد. از یه شبانه روزی برای 3 صبح امروز وقت گرفتیم و باز زحمتش رو دوش نجم افتاد. 

با وجودی که دارو هم داد و استفاده هم کردم و تمامش، چه پماد و چه کپسول، مسکن هستن، ولی بگو یه سر سوزن، اصلا فرقی نکرده. ورمش هم که جای خود. 

راستی زانو امکان شکستن هم داره؟ اگه بشکنه، قابل خوب شدنه؟ منظورم خود مفصل زانو هست. آخه خیلی صدای خرده استخون میده! به طرز فجیعی صداش چندشه. 

من قبلا مینسک زانوی راستم آسیب دید و به قولی حتی پاره شد. همینطورم رباط 4سر داخلی اش. ولی درد نداشت به این شکل. فقط تا مدتها موقع راه رفتن، احساس میکردم پام از زانو به پایین، جداست و اگه زانو بند نمیبستم، برای خودش میرفت. درمانش هم البته طول کشید. ورزشای مخصوص و راه رفتن تو آب و فیزیوتراپی و... 

ولی این اتفاق چند تا حسن مثبت داشته تا الان. در واقع درس زندگی:

اول اینکه، خدا اگه بخواد، به سادگی چشم برهم زدنی، کل سبک زندگی ات رو تغییر میده. بدون اینکه ازت اجازه بگیره، یا حتی قبلش اخطاری، هشداری، چیزی بده. 

دوم اینکه محتاج کمک دیگران، مخصوصا بچه ها شدن خیلی سخته، خیلی سخت. 

سوم اینکه، من خیلی وقته اصلا و ابدا کفش هام رو تمیز نمیکنم و واکس نمیزنم. از همون 10،12 سال پیش که به نجم واکس زدن یاد دادم و عماد هم به زور یاد گرفت. همیشه کفشام تمیز و واکس زده بودن. دستشون درد نکنه. 

ولی دیروز، موقعی که نجم داشت تو کفش پا کردن کمکم میکرد، تازه انگار برای اولین بار چشمم به کفشای عماد افتاد. که خب میشد از ظاهرش فهمید روزا دور از چشم من، به جای مدرسه، احتمالا میره کارگری معدن ذغالسنگ.

اینکه چرا اطلاع نداده یه طرف، اینکه چرا تو اینهمه سال یه بار به خودم نگفتم حالا تو کفشای بچه هات رو واکس بزن هم همون طرف. خجالت کشیدن کامل نمیتونه توصیف کنه وضعیتم رو.

درس بعدی شامل منع نکردن هیچ کس و هیچ چیز میباشد! تا من باشم هیچ ابدیتی رو برای خودم تعیین نکنم. که مثلا اگه بمیرم هم حاضر نیستم از... فرنگی استفاده کنم. 

و اما مهمترین درس که در واقع باید تابلوش کنم بزنم جلو چشمم اینه: 

آقا شهاب، دنیا، کلش، هیچ اصلیتی نداشته و نداره. مهم اینه وظیفه ای رو که خدا محول میکنه، درست انجام بدی. بی بهونه و کم و کاست. اگر هم بعد از مدتی نظرش عوض شد و خواست جور دیگه ای رفتار کنی، اعتراض نکن. 

یعنی قشنگ از دیروز، تا میام فکر کنم، مدام تمام کارای ریز و درشتی که دارم و برای انجامشون احتیاج به یه جفت پای رونده دارم و عصا و ویلچر جوابگوشون نیستن، میفتم. که حالا باید چه کنم. 

بدتر از اون اینکه اگه قرار بشه، دیگه نتونم درست راه برم، چقدر برای اطرافیانم کار و مسئولیت جدید تولید میشه. 

اما جواب تمام این فکرا و نگرانی ها یه چیزه:

خدا خودش کارگردان این صحنه دنیاست. به هر کسی هر نقشی که بخواد میده. هر چقدر که بخواد توانایی میده. هر موقع هم که بخواد، هر کدوم رو که صلاح بدونه، پس میگیره. 

تا الان اینجوری به من توانایی داده؟ این مسئولیت ها رو بهم واگذار کرده؟ حالا صلاحش این بوده که تغییر بده. همه چیز رو. نه فقط زندگی من رو، که زندگی اطرافیانم رو هم.

هیچی دیگه، با این وصف چیزی باقی نمیمونه جز تشکر و خواهش که قبول کنه ازم هرچی که کردم و کم و ناقص بوده و راه نشونم بده که به بیراهه نرم. 

...

پی نوشت:

خدیجه از صبح تا الان، بیشتر از یه میلیون بار به طرق مستقیم و غیر مستقیم یادآوری کرده که برم اداره. 

الان که عماد از امتحانش برگشته، رفته مثلا درگوشش داره میگه:

امیوز، همین امیوز، بابا ادایه نیفته. خونه است. خونه خودمون. امیوز! 

ای به قربان همه "ی" هایی که به جای "ر" میگی. جیگر!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۹ دی ۹۶

تکیه‌ اقتصاد کشور نباید به ستونی باشد که ممکن است با نعره‌ مثلاً یک ترامپی بلرزد

فردا مدارس تهران تعطیل شد، نه؟ از صدای جیغ و خوشحالی فاطمه فهمیدم. و یحتمل فقط هم ابتدایی ها تعطیلن که عماد داره سر به سرش میذاره و حرصش میده. 

ولی واقعا چرا؟ مگه مهمه؟ بالاخره که همه مون بایستی بمیریم. حالا از مسمومیت آلودگی هوا باشه یا سوء تغذیه یا نداشتن دارو. چه فرق میکنه؟

فعلا که با این دولت و اقدامات فوق هوشمندانه اش، تنها راهکار اینه که دست جمعی به شیوه نهنگها خودکشی کنیم و خلاص! 

...

نجم الدین امروز برگشت. خسته، ولی سرحال. رفته بود برای کمک به بازسازی کرمانشاه. چون یه کم نجاری بلد بود، رفته بود قسمت ساخت کرسی. دو روز هم رفته بوده کارگاه ساخت کانکس و تو عایق بندی و کار گذاشتن پشم شیشه کار کرده. 

اگه به خودش بود، دوست داشت بازم بمونه. ولی از طرف جهاد دانشگاهی رفته بود و اونجا هم اردوهاشون 10 روزه است. 

خوش به حال همه شون، من که فقط حسرتش برام موند. کاش خدا رو حساب حق پدری که به گردن نجم دارم، تو ثوابش منم شریک کنه. 

مادرم و خواهرم هم تو این یک ماهه، 30، 40 دست لباس بافتن با ماشین و فرستادن کمیته امداد. 

پرنده و عروس هلندی از سر فاطمه خانوم افتاد، سوژه بعدی: حل مکعب روبیک!

داشتیم همیشه و خیلی از اوقات دستمون بوده، ولی هیچ وقت از طریق فرمول حل نکردیم. هر کسی راه مخصوص خودش رو داره. هیچ وقتم سرعتی بازی نکردیم. 

حالا فاطمه از دوستاش فرمولش رو یاد گرفته و مدام داره تمرین میکنه تا سرعتش رو زیاد کنه. الان چیزی در حدود یک دقیقه طول میکشه تا کامل درست کنه. 

البته از روی فرمول هم باز احتیاج به دقت و تمرکز داره که بدونی هر کدوم از مهره ها تو چه وضعیتی هستن و الان باید از کدوم فرمول بری. 

نکته اینجاست که فاطمه تو این مورد معلمه و من شاگرد و تا خود خدا کیف میکنه وقتی یه چیزی اش رو نمیفهمم یا اشتباه انجام میدم و برام توضیح میده! 

بازی جدید خدیخه هم تلفن کردن به همسرشه! خیلی جدی، یه گوشی برمیداره، شروع میکنه صحبت کردن:

همسرم! سلام. نه، آخه اون مورد که شما میگی، درست نیست. ببین، ببین، نه باید خاک گلدون رو عوض کنیم. آخه، بگم؟ شهابم، وایسا یه لحظه. من به شما بگم. من میگم سلام! باشه، شما صبر کن بزرگ بشی، ان شاءاللّه میره اداره. خب، چی؟....

حالا من البته به فارسی نوشتم، و الا که با لهجه خودش خیلی خوردنی تره. و جالب اینه که من و نرگس خیلی کم تلفنی صحبت میکنیم و اصلا تا به حال یک بار هم، همدیگر رو همسرم! صدا نزدیم. 

نرگس هم به من یا میگه آقا شهاب، یا شهاب جان. این لفظ " شهابم" که روی میم آخرش تاکید ویژه میکنه هم از الفاظ مخصوص خودشه. 

خلاصه که بچه ام از صبح تا شب با شهابش! حرف و بحث داره سر تعویض خاک گلدون!! 

آمنه هم تازگیا یاد گرفته توجه کنه. توجه به معنی واقعی کلمه ها. یعنی اگه مشکلی نداشته باشه و بیدار باشه، شروع کنی باهاش حرف بزنی، تا یک ساعت هم حرف بزنی، چشم ازت برنمیداره. همینطور خیره میشه تو صورتت. نه صدا میکنه، نه تکون میخوره، نه حوصله اش سر میره. هیچی، توجه کامل! اینقدر جدی نگاه میکنه که آدم همه اش منتظره یه سوالی چیزی بپرسه. 

....

نرگس، 

از نرگس هم بنویسم؟ که من رو دچار عذاب وجدان بی انتها کرده؟ دلشوره ابدی؟ و خودش خوش و خرم میگه و میخنده؟ انگار نه انگار که حرفا و نظریاتش چه غوغایی تو دل من به پا کرده؟

بگم حرفاش دروغ و ناحقه؟ نه، نیست خب. بگم الکی میگه و فقط ادعاست، بازم نه. میدونم که تحملش رو داره. بگم قصد اذیت و آزار داره، بازم نه. 

واقعش مشکل منم. من نمیتونم با خودم کنار بیام. یعنی میترسم. از آبروم و اینکه مردم چی میگن و... میترسم. آره واقعا همینه. من با اینهمه ادعا از حرف مردم میترسم... 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶

هر وقتی که کشورمان دچار ذلت شد، بخاطر این بود که مردان فداکار نداشتیم

امشب از جمله شبهاییه که یحتمل تا خود صبح بیداریم. همه با هم. یعنی هر چقدر بقیه بچه هام کولی بازی درمی‌آوردن سر واکسن زدن، یه طرف. کولی بازی آمنه هم همون طرف! 

از بعد از ظهر تا شب که برسم، به گفته شاهدان عینی، ارتفاعش به کمتر از 1/5 متر از سطح زمین نرسیده، سرعت حرکتش هم چیزی در حدود 2 متر در ثانیه با فرکانس و طول موج فلان بوده!! 

تازه در تمام مدت با هر نفسش یه آه غلیظ هم کشیده! 

منم از 8 تا 11 و نیم به همین شیوه راهش بردم. البته بعد از امر خطیر جابجایی از بغل نجم به من که با مقدار متنابهی جیغ و شیون همراه بود! 

تو همین حین با خدیجه دکوت بازی، همون دکتر بازی، هم کردم. شام هم به شیوه ای که نرگس دهنم غذا بذاره!!! خوردم.

از بس که دل نداره این خانوم. هرچی گفتم بعدا خودم میخورم، گفت نه. اصلا هم حساب هیبت و دیسبلین من رو نمیکنه!!

الان هم باز پسرا دارن راهش میبرن تا دوباره ازشون بگیرم. نرگس اگه خدا بخواد، خوابیده. با زبون خوش که نمیرفت، با زبون ناخوش فرستادیمش بالا. 

قول اکید دادم شیر خواست بچه، ببرمش بالا و شیر خشک ندم بهش. منم ان شاءاللّه میمونم سر قولم! 

خدیجه رو هم فاطمه با گول مالی و هزار تا قصه خوابوند. خدایی اش خیلی قلق خدیجه دستشه. خدیجه از هیچ کس اندازه فاطمه حرف شنوی نداره. 

عماد هم امروز به جبران جمعه سنگ تمام گذاشت. اولا که وقتی فهمید امروز نرگس میخواد آمنه رو ببره برای واکسن، اصرار کرد که صبر کنه تا ظهر بیاد با هم برن. و اینجور که نرگس تعریف کرد، واقعا حواسش به همه چی بوده. 

از ظهر تا الان هم اصلا سراغ کامپیوتر نرفته و تمام مدت یا آمنه رو راه برده یا به کارای آشپزخونه رسیدگی کرده. غذا رو هم با فاطمه دو تایی درست کردن. 

درباره آشتی کردنمون هم خبر دارید دیگه، نه؟ اینقدر که دیروز تمام دوستان و آشنایان و اقوام دور و نزدیکمون در سرتاسر کشور رو واسطه کرد!! 

برای تمامشون هم کل ماجرا رو با جزئیات تعریف کرد که خدای نکرده کم فروشی نکرده باشه. فکر نمیکردم هنوزم قهر اینقدر براش سنگین باشه. 

البته خوب هم شد زودتر آشتی کردیم. پس فردا با مدرسه ان شاءاللّه میرن مشهد و اصلا خوش نداشتم با قهر بره. 

نجم الدین هم از پنجشنبه میره برای کار تو کرمانشاه. از طریق سایت برای کارگری ثبت نام کرد. احتمالا یه 10 روزی باشه. 

خب دیگه،نوبت من شد.. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۳ آذر ۹۶

امت ازپیامبرخودعیدی میخواهد؛اما امت،درمقابل پیامبرموظف است وظیفه عیدی خودراهم انجام دهد.عیدی امت این است که حفظ وحدت کندوآبروی پیغمبررامحفوظ بدارد

امروز صبح توفیق شد تشیع پیکر همین شهید شرکت کردم.. اربعین شهید شد و امروز هم خاکسپاری اش بود. 

حقیقتش از قبل آشنایی نداشتم باهاشون. تا دیشب که عماد غروب رفته بود مسجد، طبق معمول که بعد از نماز بیاد، ولی 9 رسید خونه. با یه ظرف غذا. 

قبل اینکه برسم نرگس خبر داد بهم عماد هنوز برنگشته و منم محض اطمینان رفتم مسجد و دیدم خبری نیست.

با اینکه مطمئن بودم اتفاقی نیفتاده و سالمه، ولی باز محض دل نرگس با دوستای بسیجش تماس گرفتم، که خب خبر نداشتن ازش. 

دیگه نهایتا کاری که از دستم براومد این بود که نیم ساعت آخر رو دم در ایستادم تا نرگس احساس آرامش کنه. 

خلاصه که اومد و سلامت هم اومد. من از قبلش هم قصد پیگیر شدن نداشتم، دیگه بعد اون نیم ساعت یه لنگه پا ایستادن تو سرما، فقط دوست داشتم برم بالا جلوی شوفاژ. 

ولی عماد جان، رو حساب فکرایی که تو راه با خودش کرده بود، شمشیرش رو از رو بسته بود! دو قورت و نیم باقی به معنای دقیق کلمه! 

با اینحال خودم رو به کری زدم و رفتم بالا. ولی باز خودش اومد بالا و با یه خروار طلبکاری، غیبتش رو موجه کرد: که خب مگه تو اتوبان بنرهای شهید صفری رو ندیدین؟! من فکر میکردم شما هم میاید! ...

خلاصه معلوم شد تو مسجدی که همه اش یه 10، 12 کیلومتری با خونه مون فاصله داره، مراسم این بنده خدا بوده و ما از اونجایی که مجهز به مغزخوان عماد از راه دور هستیم، باید میفهمیدیم کجا رفته!! 

دیگه بحث نبردن موبایل یا بردنش و خاموش موندش و یا روشن بودن و سایلنت بودنش یا کلا جواب ندادنش هم اینقدر تکراری و نخ نما شده تو خونه ما، کلا درباره اش صحبت نمیکنیم. 

خب این گذشت و البته حسنش هم این بود که فهمیدیم امروز تشییع جنازه است و با فاطمه دو تایی رفتیم. عماد ولی نیومد.

برگشتیم، ساعت حدود 10 بود. نرگس خانوم لیست دادن برای خرید. اول میخواستم تنها برم، بعد دیدم چه کاریه؟ خب نرگس خودش هم بیاد. خیلی وقته از خونه بیرون نرفته. 

آمنه رو بهونه کرد. منم گفتم خب میذاریمش پیش عماد. نهایتش 2 ساعته دیگه؟ الان شیرش بده، یه شیشه ترنجبینش رو هم آماده کن، دیر کردیم عماد بهش بده. 

خدا رو شکر هنوز به شیر خشک احتیاج پیدا نکرده. این شیرخشت و ترنجبین رو هم به خاطر گوارشش میدیم. به دستور دکتر. 

هم موقعی که با نرگس صحبت میکردیم عماد بود تو اتاق و هم بعدش مستقیما به عماد گفتم دو ساعت آمنه رو نگهدار و مواظبش باش تا ما بریم خرید و برگردیم. 

البته که منظورم از دو ساعت، مقدار معین زمان نبود. واضحه الویت جمله ام به نگهداری آمنه برمیگشت. که بچه است، نوزاده، و حتما حتما احتیاجه یه نفر به طور دائم مراقبش باشه. 

ولی خب عماده دیگه... 

برگشتیم خونه حدود 12 و نیم بود و از عماد خبری نبود!! یه نامه بالای سر آمنه گذاشته بود که دو ساعت من تموم شد!!!  من میرم نماز جمعه، نگران نشید!

آمنه البته خدا رو شکر هنوز بیدار نشده بود، ولی این مورد دیگه توجیه پذیر نیست واقعا. 

تا برگرده خیر سرم همه سعی ام رو کردم عصبانیتم بخوابه. ولی خب نشد و منم ترجیح دادم باهاش قهر کنم تا اینکه حرف بزنم و درگیر شم.

از بعد از ظهر تا الان به هزار و یک زبون کلامی و غیر کلامی و اشاره، معذرت خواهی کرده. ولی کلا نشنیدم و ندیدمش. نرگس هم قهره باهاش حتی. 

قهریم باهاش و خیلی جدی هم قهریم. برای شام نه من صداش کردم و نه نرگس براش ظرف گذاشت. 

غروب که نجم اومد، اون رو واسطه کرده برای آشتی. ولی خیلی جدی بهش گفتم حرفش رو بزنی، با تو هم قهر میکنما! 

البته الان که یه کم آروم تر شدم، میبینم از رو بی مسئولیتی اش نیست این کار. بارها شده مسئولیت بهش دادیم و خوب تا آخر انجام داده. 

حالا شاید یه وقتا با فاطمه کل کل کنه، ولی واقعا حواسش به هر سه تاشون هست و مخصوصا مواظب آمنه و خدیجه خیلی هست که مشکلی نداشته باشن. اصلا نسبت بهشون بی تفاوت و بی خیال نیست. 

به نظرم امروز یک، همون قضیه اثبات استقلالش بوده به تلافی دیشب. و دو اینکه اصلا متوجه عاقبت کارش نبوده. با خودش فکر نکرده اگه به هزار و یه دلیل ما سریع برنگردیم خونه چی میشه. 

با خودش گفته حالا که آمنه خوابه، نهایتش تا نیم ساعت دیگه بابا اینا میان و اتفاقی نمیفته. 

نرگس هم موافقه با حرفم، ولی میگه حالا زوده برای آشتی. ولی نه اینکه فکر کنید تا فردا هم باهاش قهر میمونه ها! نه، دیگه. فردا نهایتا عصر که بیاد خونه باهاش آشتیه....

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۱ آذر ۹۶

باید مراقب توطئه‌ای مانند داعش بود.آمریکا از دشمنی با اسلام دست برنمیدارد

نمیدونم دقت کردین یا نه، چند سالیه داره فصلا حداقل تو تهران داره جابجا میشه. اول سال تا اردیبهشت هوا سرده. از این طرف میبینی آبان تموم شد، ولی هنوز هوا گرمه. 

دیروز که سر ظهر اینقدر هوا خوب و بهاری بود، با خودم گفتم کاش بتونم امروز با نرگس و زهرا و محسن، 4 تا فسقلمون رو برداریم بریم بیرون یه هوایی بخورن. 

که البته سحر، وقتی طبق معمول بی لباس گرم رفتم تو حیاط، دیدم بله، باد دیروز مقدمه سرد شدن هوا بوده و انگاری که زمستون رسیده.

البته به خاطر آمنه، دوسه هفته ای هست رادیاتور ها رو شب ها روشن میکنیم، ولی امروز دیگه رسما تو روز هم خاموش نشد. 

با این وضعیت فقط خدا به داد چادر نشین های کرمانشاه برسه. بارون و سرمای شدیدی که از امروز وارد شده و... 

کاش غیر از پول فرستادن کار دیگه از دستمون برمیومد. ‌‌‌‌خدا خیر بده مردم رو، بعضی ها آگهی گذاشتن که خونه خالی دارن و رایگان میدن برای زلزله زده ها. هرچند بیشتر تهران و این اطراف بود که دوره بهشون و فکر نکنم حاضر بشن تا این حد از خونه زندگیشون دور بشن. 

کاش یه امنیت صد در صدی داشتیم که میشد بچه مدرسه ای ها رو فرستاد شهرای دیگه، پیش خونواده های داوطلب، تا مدرسه شون آماده بشه.

این کانکس های پیش ساخته هم اگه میشد تعداد بالا آماده کرد، خوب بودا. 

یعنی واقعش اگه دولت همونجوری که واسه یه چیزی مثه سینما و فوتبال تریلیاردی خرج میکنه، الان دست به جیب میشد، کل مشکل اسکان موقت و سرپناه امن مردم، یه هفته ای جمع میشد. 

چطوریه که پول دارن حقوق نجومی بدن به ذخایرشون یا وثیقه بذارن واسه نور چشمیاشون؟!! اصن چرا هیکدوم از این وزرا یه همتی نکردن و پول ندادن برای کمک؟! مگه چیزی از ثروتشون کم میشد؟

بیخود نیست که حضرت آقا گفتن راضی نیستم و کار کم انجام شده.

بازم جای شکرش باقیه مردم کاری به دولت ندارن. خودجوش هر کی هر کار میتونه انجام میده. 

...

محسن و زهرا برای 11 امشب بلیط داشتن و دو سه ساعت پیش با نجم رفتن فرودگاه. میخواستم خودم ببرمشون، ولی خدیجه و آمنه خیلی ناگهانی اقدام به برگزاری کنسرت هماهنگ گریه و زاری کردن، دیگه موندم پیش نرگس.

البته خدا رو شکر کنسرتشون نیم ساعت، الی 45 دقیقه بیشتر طول نکشید و هر دوشون خوابن الان. نجم ساعت 11 و ربع خبر داد اعلام کردن برن سوار هواپیما بشن. باز خوبه تأخیر نداشتن انگار. 

فاطمه خانم دقیقا بعد اتمام کنسرت، اومده میگه بابا به نظرتون درباره تاریخچه یزد بخوام کنفرانس بدم، از کجا باید تحقیق کنم؟

منم یه چند تا کتابی که داشتیم رو معرفی کردم بهش که تو اینا درباره یزد مطلب داره. دیدم داره میره سراغشون. بهش گفتم: الان که دیگه دیره، بذار فردا. برگشته میگه: آخه فکر نکنم بتونم صبح خیلی زود پاشم!!!

یعنیا، اینجور وقتا اینقدر از دستش کفری میشم که سریع صحنه رو ترک میکنم یه وقت کار دست خودم ندم. 

بعد یه ربع که گذشت دوباره رفتم پایین ببینم چه میکنه، که دیدم با کمک اطلاعات عمومی عماد! داره یه پاورپوینت درست میکنه که فردا از روش سر کلاس کنفرانس بده!! 

حالا ان شاءاللّه فردا سر فرصت با عماد دعوا خواهم کرد که دیگه تو یه همچین مواردی کمک اضطراری به فاطمه نرسونه، بلکه یه کم برنامه بگیره زندگی اش. 

میخواستم یه کمی هم فاطمه رو نصیحت کنم که چرا اینقدر دیر به فکر کارهاش میفته و... که دیدم اولا جوابهاش رو از حفظم:

شما که دیدین مهمون داشتیم! 

مگه نمیبینید چقدر آمنه گریه میکنه؟

مگه خودتون نگفتین من باید خدیجه رو سر گرم کنم که بهونه نگیره؟و...

ثانیا نصیحت این موقع، بیشتر اثر منفی داره. الان هر حرفی بزنم، فاطمه میذاره به حساب اینکه ازش ناراحتم و باور نمیکنه دارم حقیقت میگم. 

شاید هم بسپرم به نرگس یا مادرم که باهاش حرف بزنن. اونا مهربون تر حرف میزنن، بیشتر قبول میکنه. 

.....

دوبار همه حرفای امشبم رو خوندم. کلی اصلاحش کردم، ولی هنوزم یه عالمه دلگیری ازش میچکه....

آره واقعا دلم گرفته...

به خاطر حرفای نرگس... در واقع به این خاطر که فکر میکنم حرفاش شاید درست باشه... شاید... 

و اگه درست باشه، یعنی همه همه کارایی که کردم، به در و دیوار زدن بوده...اصل کاری رو پشت گوش انداختم... 

خب چرا من؟ من واقعا در توانم نیست این امتحان.. 

خدا!

یه تخفیف میدی؟

میشه این امتحان رو از یکی دیگه بگیری؟

پی نوشت:

خیلی خسته ام و نمیتونم یه مطلب جدید بنویسم. پس همین زیر توضیح میدم. 

در راستای وقت شناسی فوق العاده فاطمه خانوم، صبح که داریم از خونه میریم بیرون، از پرسیده: بابا!  امروز شما میاید مدرسه دیگه؟!!

چرا؟

خب جلسه است با معلم ریاضی مون! 

جلسه؟ جلسه چی؟ کی گفتی؟

نگفتم...یادم رفت بگم... سه شنبه برگه اش رو دادن بهمون!! 

حالا این هیچی، نرگس خانوم زحمت کشید رفت. ولی هم ایشون و هم خودم از موقعی که اومدم خونه، 10 بار ازش پرسیدم کارهات رو کردی؟ چیزی قرار نیست برای فردا آماده کنی؟

وایشونم خونسرد و ریلکس جواب داد که بله، مطمئن باشید و... 

تا دقیقا ساعت11 شب که اومد گفت: بابا میشه یه کم کاغذ پوستی بهم بدین؟

کاغذ پوستی ندارم من. 

عه، چرا؟

خب برای چی باید داشته باشم اصلا؟

برای نقشه کشیدنتون دیگه! 

اونا پوستی نیست، فرق میکنه. 

یعنی نمیشه برای خوشنویسی ازش استفاده کرد؟

نه. 

حالا من چیکار کنم؟ خانوم خوشنویسی مون خیلی حساسه!  اگه ننویسم دعوام میکنه! 

..

من چه جوابی بهش دادم؟ دعواش کردم؟ بد نگاهش کردم؟

نه! در لحظه عماد رو صدا زدم و گفتم بیا! وقتی بی جا دلسوزی میکنی، نتیجه اش این میشه که الان، این وقت و ساعت شب بری ببینی لوازم تحریری بازه براش کاغذ پوستی بگیری یا نه! 

هرچقدر هم التماس کرد و قسم و آیه خورد که بابا، الان جایی مغازه باز نیست، قبول نکردم و فرستادمش بیرون. 

بعد نیم ساعت که یخ زده و دست خالی برگشت، خیلی ریلکس به فاطمه گفتم:

عزیزم، نبود کاغذ پوستی. برو بخواب. معلمت هم اگه پرسید چرا تکلیفت رو انجام ندادی، کامل براش بگو چرا. 

از اون طرف خود عماد دو روزه داره التماسم میکنه بذارم فردا تو همایش بسیج شرکت کنه. مشکل ساعتشه که صبحه. بهش گفتم به من ربطی نداره. من نمیرم از مدیرتون اجازه بگیرم با این اخلاقش. ولی خودش اصرار داره که بره. میگه قراره بهمون برگه بدن برای موجه شدن غیبت. من که بعید میدونم مدیرشون قبول کنه. حتمی باز یه بساطی باهم خواهیم داشت. 

خوب شد خسته بودم، و الا که یحتمل شاهنامه مینوشتم امشب.. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳ آذر ۹۶

خدای بزرگ راباهمه‌ وجودسپاسگزارم که به مجاهدات فداکارانه‌ شماوخیل عظیم همکارانتان،برکت عطافرمودوشجره‌ خبیثه‌ئی راکه به دست طواغیت جهان غرس شده بود،به دست شمابندگان صالح درکشور سوریه وعراق ریشه‌کن کرد

الان واقعا جای خوندن شعر 

در بهار آزادی، جای شهدا خالی 

و

محسن نبودی ببینی، شهر آزاد گشته، خون یارانت، پر ثمر گشته... 

هست. 

خوش به حال و سعادتشون که از این قافله جا نموندن و وا حسرتا به حال ما. 

اینجای کار که میشه، تنها کاری که از امثال من برمیاد، تبریک گفتن و شیرینی دادنه. ان شاءاللّه که به همین زودی بساط صهیونیستا و سعودیا هم جمع میشه. 

امروز وقتی خبر رو شنیدم، قبل اینکه حتی بخوام به نرگس بگم، دوست داشتم فرصت داشتم، یه متن مفصل درباره اش اینجا مینوشتم! اینقدر که اینجا رو عین خونه خودم میدونم. 

هرچند که تمام حرفام تا فرصت کنم بیام اینجا سرد شدن و از دهن افتادن. یعنی در واقع دیدم بقیه زودتر از من گفتن و نوشتن. 

اینکه نتیجه 4 مذاکره بعضیا فقط شده تحریم و ذلت و عقب نشینی و به جاش، 4 سال مقاومت حاج قاسم شد پیروزی و تمام. 

یا اینکه بعضیا تو این 4 سال، 500 تا وعده 100 روزه دادن و محض رضای خدا از هزار وعده خوبان، یکی وفا نکند، ولی حاج قاسم، مردونه یه وعده دو ماهه داد و سر دو ماه، کار رو تموم کرد. 

یا مثلا میخواستم بگم تازه ایشون سرباز آقان و اینقدر وعده هاشون دقیقه. دیگه خودتون حساب اون 25 سال رو داشته باشید که محاله دیر بشه. 

خلاصه که باید گفت: حاجی! گل کاشتی! دمت گرم! 

پریروز توفیق شد رفتیم قم، زیارت. که چون همه با هم جامون نمیشد، عماد و نجم رو گفتم دنبال ماشین بدون! جای همگی خالی، چقدر شلوغ بود!! 

ما از خونه ساعت 9 راه افتادیم، 5 دقیقه به 11 عوارضی قم بودیم. قشنگ تا ساعت 1 داشتیم دور حرم، تو ترافیک طواف میکردیم و دنبال جای پارک بودیم. دست آخر هم یه جا پیدا کردم جلوی در خونه. ناچار تو ماشین موندم و نرگس و بچه ها رفتن و برگشتن. حتی نماز رو هم توفیق نشد تو حرم بخونم.

یحتمل از آه نجم و عماد بود که پیاده فرستادمشون. هرچند که اونا به نماز ظهر حرم و غذای حضرتی رسیدن. همون از راه دور سلام دادم. از طرف تک تک دوستان اینجا هم زیارت کردم اگه خدا قبول کنه. 

اما همین چند ساعت راه رفت و برگشت، فرصت خوبی بود برای فاطمه خانم که دوباره بحث عروس هلندی رو وسط بکشه و اصرار کنه برای خریدش. 

خیلی باهاش صحبت کردیم. هم من و نرگس و هم زهرا. که اولا این پرنده ها رو خدا آزاد آفریده. ما حق نداریم محض سرگرمی خودمون، بیاریمشون تو خونه و قفس. حتی اگه عادت هم کرده باشن، چرا ما باید شریک این گناه بقیه باشیم؟

نرگس هم کلی از پروژه های دشمن براش گفت که چه ویروس های خطرناکی رو از طریق همین حیوونای زینتی وارد کشور کردن و میکنن. 

خلاصه که نتیجه مذاکرات این شد که نرگس خانم به شرطها و شروطها رضایت دادن تابستون، جوجه مرغ و خروس بگیریم. 

شرط و شروطش هم اینکه فقط تو حیاط باشن و حیاط به گند کشیده نشه و قبل اینکه هیولا بشن، ردشون کنیم برن! 

منظورش از هیولا هم اون خروسیه که تو بچگی داشتن و وحشی شده بوده و بهش حمله کرده. به قول خودش سوسک! براش قابل تحمل تره از خروس!

امروز بعد از ظهر، محسن هم اومد و بعد مدتها روی ماهش رو دیدم. باورم نمیشد اینقدر دلم براش تنگ شده باشه. پیش خودم فکر میکردم صدقه سر زهرا دوستش دارم. ولی امروز از ته قلبم حس کردم واقعا خودش رو، بدون زهرا و معصومه دوست دارم. و تازه غصه ام شد از اینکه دو روز بیشتر نیست و جمعه با زهرا میره... 

پی نوشت: نمیدونم چرا مطلبی که دیشب نوشتم و پیامی که جواب دادم، ارسال نشده بودن؟! حالا بازم خدا رو شکر رفته بودن تو پیش نویسا!! 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱ آذر ۹۶

اینجانب از اعماق دل،این حادثه‌ی تلخ و مصیبت‌بار را به ملّت ایران بخصوص به مردم عزیز استان کرمانشاه و بویژه به خانواده‌های مصیبت‌زده تسلیت عرض میکنم

سلام مجدد خدمت همه

ممنون از اظهار لطف و محبتتون، مخصوصا پیامهای خصوصی که حقیقتا شرمنده شدم. 

بله، الحمدللّه حال همه مون خوبه. نالئب الزیاره تک تک دوستان بودم اگه خدا قبول کنه. 

تا جایی هم که حافظه ام یاری کرد، اسم مجازی دوستان رو دونه دونه گفتم.

عماد و نجم هم خوبن. اونا صبح پنجشنبه تهران بودن. چون بهشون سفارش کرده بودم مستقیم از مهران برن نجف و بعد تا جایی که تونستن پیاده برن تا کربلا و برگردن.

خدا رو شکر امسال توفیق داشتن و به کربلا هم رسیدن. ولی دیگه سامرا و کاظمین قرار نبود برن. 

بیشتر به خاطر دل مادرم و نرگس، و الا به نظر من اشکالی نداشت اگه میرفتن. دیگه بلد شدن الحمدللّه. 

ولی ما دیروز صبح رسیدیم. اگه بخوام سفرنامه ای تعریف کنم، پنجشنبه که راه افتادیم، 10 و 11 شب مرز بودیم. مهران. جون تعداد گیت های خروجی رو خیلی زیاد کرده بودن، رد شدنمون از مرز خیلی طول نکشید. مخصوصا که قسمت ماشین کلا جدا بود و تعداد به نسبت پیاده ها خیلی کم. 

از همون بعد مرز راه افتادیم سمت سامرا. به راهنمایی گوگل مپ. توقع داشتیم دیگه نهایت برای نماز صبح برسیم، با حساب راهنمایی گوگل، ولی نماز ذو تو بیابون خوندیم. چون گوگل خبر از ایست بازرسی ها یا به قول خودشون سیطره های بین راه نداره. یعنی نهایت هر 10 کیلومتر یه سیطره بود! 

و هر بار هم باید کل مدارک چک میشد....

این بود که حدود 10 و 11 صبح رسیدیم سامرا. گرسنه و تشنه. ما از قبل کلی غذای بین راهی برداشته بودیم. همینطورم خشکبار و بیسکوییت و.. آب و دوغ هم همینطور. یه کلمن بزرگ و پیک نیک هم داشتیم. 

ولی تمام جیره غذایی مون، به غیر از یه مقدار میوه خشکمون تو این 36 ساعت تموم شد. 

کنسرو هم داشتیم، ولی از اونجایی که کلا رابطه مون با کنسرویجات خوب نیست، گذاشتیمش برای وقتی جدا داشتیم میمردیم! 

الحمدللّه سامرا از همون بعد از پارکینگ و شروع مسیر حرم، موکبا و خوراکی های نذری هستن و تا بخوایم از بازرسی رد بشیم سیر شدیم. 

خوبی ماشین داشتن این بود که تمام وسایلمون رو به غیر از کالسکه و وسایل خدیجه و آمنه میذاشتیم تو ماشین و میرفتیم زیارت. 

ولی بدی اش هم این بود که دیگه نمیشد تا انتها با ماشین رفت. باید ماشین رو تو پارکینگ میذاشتیم و باقی اش رو پیاده میرفتیم. 

با کاروان و اتوبوس، خوبی اش اینه حداقل دو سه کیلومتری پیاده روی کمتر داره. مخصوصا برای کاظمین و سامرا. 

سامرا رو خیلی دوست داشتیم شب بمونیم، ولی یه کم دست دست کردیم برای جا گرفتن، دیگه تو زیر زمین جا تموم شد. بیرون هم هوا به غایت سرد بود. دیگه ناچار رفتیم تو ماشین. دو سه ساعتی استراحت کردیم نزدیک اذان صبح راه افتادیم به سمت کاظمین. 

پدرم خیلی اصرار داشتن کمک کنن برای رانندگی، ولی نذاشتم. آرنج راستشون مدتیه خیلی درد میکنه، جوری که حتی برای عوض کردن دنده اذیت میشن. 

کاظمین هم بعد از طلوع آفتاب رسیدیم. پارکینگ هم دور بود. با حداقل وسیله آمدیم سمت حرم و تا بعد از ظهر هم بودیم. ولی هر کدوم از هتل های دور و اطراف حرم که سر زدیم جا نداشتن.

دیگه ناچار راه افتادیم به سمت کربلا. آخر شب رسیدیم و یه چیزی به اسم هتل، اما در حد مهمانپذیر بین راهی و دم گاراژی خودمون که فاصله اش از حرم حضرت عباس حدود 5 کیلومتر بود، بهمون جا داد. به چه قیمت؟ با کلی منت و چک و چونه، به شبی 100 دلار راضی شد.

یعنی اینقدر بگم که فاصله بین تخت هاش که حدودا 20 سانت بود، تار عنکبوت بسته بود و نمیشد یه قطره آب تو دستشویی اش ریخت، چون مطلقا پایین نمیرفت!! 

فردا صبحش دیدیم جدا با خدیجه و آمنه نمیشه با این وضعیت سر کرد. راه دورش هم معضلی بود که نمیشد یه زیارت درست و حسابی رفت. رفتیم دوباره گشتیم تا بالاخره از یکی از مغازه دارها تونستیم جا بگیریم.

ایشون هم یه خونه رو به ما آدرس دادن تو خیابون علقمه. صاحب خونه محض خاطر اربعین، نصف کرده بود قیمتش رو و شبی 30 هزار تومن ازمون گرفت. بگم تمیز بود که خب اصلا. ولی لااقل میشد زیرانداز و ملحفه خودمون رو استفاده کنیم. جا داشت اینقدر.  و همینطور مشکل چاه فاضلاب هم نداشت. 

تا سه شنبه شب بودیم کربلا و بعد راه افتادیم سمت نجف. که خدا رو شکر نماز صبح رو تونستیم حرم بخونیم. یه هتل نسبتا بهتر از بقیه هم تو خیابون صافی صفا گیر آوردیم که قیمتش رو میشد با واحد دیه قتل عمد محاسبه کرد. مخصوصا که پارکینگ هم بهمون داد. 

بعد کلی چک و چونه، نهایتا تونستم همه رو راضی کنم بمونن همونجا و من و فاطمه بریم راهپیمایی. 

نرگس البته خیلی خیلی از دستم پکر شد. ولی هرچی با خودم صحبت کردم، دیدم نمیتونم. همین جوری هم آخرش که حساب کردم دیدم تو این مدت دست کم 25، 30 کیلومتر پیاده روی کرده. 

از روزه جمعه هم که راه افتادیم سمت مرز تا یکشنبه سحر که رسیدیم و بلکه تا همین الان، هنوز سردرد داره. 

خلاصه که من و فاطمه با هم راه افتادیم و تا جایی که در توان فاطمه بود رفتیم. دوست داشتیم یه بار دیگه به کربلا برسیم، ولی نشد. 

از حدود 10 کیلومتری کربلا، ماشین کلا ممنوع بود. فاطمه هم جدا توان ایستادن نداشت. چه برسه به راه رفتن. این شد که از دور سلام دادیم و برگشتیم. 

درسته که واقعا حسرت بزرگیه این مدلی رفتن که یه زیارت درست و حسابی و دلچسب قسمت نمیشه. اینقدر که تمام مدت دغدغه جا و مکان و خوراک و دستشویی... داریم. یعنی حقیقتا تو هر حرمی شاید یه بار تونسته باشم یه زیارت نامه کامل بخونم. 

ولی با این حال امیدم به اینه که ان شاءاللّه وظیفه ام رو انجام داده باشم. دیگه قبولش با خود خدا و کرمش. اصلش، اون موقعی هم که به خیال خودمون درست و حسابی میریم زیارت، معلوم نیست چقدرش قبول شده باشه. 

چه بسا زیارتهای از راه دور اونایی که نتونستن برن، بیشتر از من قبول شده باشه که یقینا همینه. 

دیروز که رسیدیم، خودم یه راست رفتم سر کار. با همون سر و وضع فوق تمیز! خودم و ماشین. اما بچه ها به شهادت نرگس تا 4 عصر یه کله خوابیدن. حالا خوبه من تمام مدت رانندگی کردم! 

شب که رسیدم، تازه نجم و عماد رو دیدم و پسرام مردونگی کردن همون شب ماشین رو از بالا تا پایین شستن و دسته گل تحویلم دادن. 

منم یه دوش و خواب مختصر، حدود 9 و 10 شارژ کامل پا شدم ببینم دنیا دست کیه که دیدم بله، خدیجه عزیزم الا و بلا لباس لازم داره. اونم از اونا که با چرخ دوخیده! میشه. گریه ای میکرد که بیا و ببین. مگه میشد به هیچ صراطی مستقیمی هدایتش کرد؟ دیگه ما هم ناچار، راه راست رو به سمتش کج کردیم.

خودمون هیچ پارچه ای که به درد لباس بچه بخوره، تو خونه نداشتیم. رفتم از مادرم یه تیکه پارچه تریکو گرفتم. از اون طرف آمنه هم افتاده بود رو دور تند شیر خوردن، بالا آوردن، کثیف کردن، شستشو و دوباره گشنه شدن و شیر خوردن! یعنی ظرف دو ساعت، 3 دست لباس عوض کرد براش نرگس. 

ولی به قول خودش همین که خدیجه رو از جلوی دست و پاش جمع کردم که بهونه نگیره، کافی بود. ما هم نشستیم تمام اطلاعات و آموخته های خیاطی مون رو با فاطمه و عماد ریختیم وسط و تا 12 شب یه پیراهن برای خدیجه دوختیم! 

فقط موقع دوخت اول حواسم به سوزن نبود که باید عوض کنم، یه کم اذیت کرد. ولی خدایی اش چیز خوبی از آب درومد. و مخصوصا که خدیجه با اون اخلاقش قبول کرد و پوشید و با همون هم خوابش برد.

همون دیشب هم دوماد فرشته ام که خدا زیادش کنه و خیر دنیا و آخرت بهش بده و هر چی آرزوی خوبه، مال اون....بهم پیام داد که زهرا رو آخر هفته میفرسته تهران. دستش درد نکنه. 

خبر زلزله رو ولی صبح از همکارا شنیدم. خدا صبر بده به همه شون. و بیشتر از اون به ما توفیق بده یه کاری بتونیم انجام بدیم. 

یعنی داغ این مصیبت یه طرف، درد کم کاری و بی توجهی مسوولین و دولت که تنها نگرانی شون میز و صندلی خودشونه هم یه طرف. 

من اصلا نمیفهمم، وقتی مرکز زلزله در غربی ترین نقطه کشوره، اونم یه منطقه کوهستانی با روستاهای زیاد و خونه های کاهگلی، این حجم از پیام نگران نباشید، تهران امنه، چه معنی میده؟!!!

یعنی چی تو این وضعیت نگران تهران بودن؟!!!

و بدتر اون لاشخورایی هستن که دارن از درد مردم و خراب شدن خونه و آوار شدن زندگی شون، انتقام سیاسی میگیرن. یعنی خاک عالم هم بر سرشون بشه، بازم کمه. 

من امشب فقط تونستم خون بدم و کمی هم پول. بسیج مسجد اعلام کردن برای جمع آوری جنس، اگه بتونم برم باهاشون خیلی خوب میشه. نمیدونم چه کاری ازم برمیاد، ولی طاقت نشستن و تماشا کردن ندارم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶

همسران شهدا روح اعتزاز به شهادت و افتخار به شهادت را در فرزندانشان زنده کنند تا به پدران شهیدشان افتخار کنند

یه مطلبی رو میخواستم وقتی برای خدیجه شناسنامه گرفتم بنویسم، نشد و یادم رفت. دوباره سر شناسنامه برای آمنه هم همون بساط رو داشتم و با خودم عهد کردم بنویسمش. 

ولی الان به جاش فقط یه خواهش، نصیحت، توصیه یا هر چی که بگید دارم: بچه دار شید. تا میشه. به دو تا و سه تا کفایت نکنید. جلوی این ارتش سری انقراض نسل رو بگیرید. 

از گروه پزشکی و درمانی گرفته تا وزارت کشور و ثبت احوال و بقیه. همگی به هر نحو ممکن سعی میکنن مردم رو از بچه دار شدن منصرف کنن. دیگه دستشون به هیچی بند نباشه، مسخره میکنن. و حتی توبیخ!! 

 این بیمه زپرتی چیه؟ که به هیچ دردی هم نمیخوره؟ اونم از بچه چهارم به بعد دریغ میکنن. کم مونده جریمه بابتش وضع کنن. 

از اون طرف کادر بیمارستان از دکتر و پرستار تا دربون دم در، همگی انگار تو سهم و روزی شون تصرف کردیم. یکی نیست بهشون بگه شما قرار نیست نونش رو بدی و... 

خلاصه که بیاید جلوی این انقراض رو بگیریم. بدجوری لشگرکشی کردن. 

هفته پیش که مادر خانم تشریف آوردن اینجا، تا 4 شنبه بودن پیش ما. ولی موقع رفتن از نرگس خواستن که باهاشون بره اصفهان. 

نرگس خودش دوست نداشت بره. به خاطر فاطمه بیشتر و البته اینکه به نزدیکی بیش از حد به پدرش آلرژی داره. بیشتر از دو روز با هم باشن، یقینا یه برخوردایی میشه. 

نرگس کاری نمیکنه. حتی حرف برخلاف میل پدرش نمیزنه. ایشون ناگهان فاز عوض میکنه.

ولی من دلم نیومد به مادرش نه بگم. بنده خدا هرچند کلا محبتش قطره چکونیه، ولی همینه. فرق نمیذاره بین بچه هاش. اهل تعارف هم نیست. برای بچه های قبل همین تعارف رو هم نکرده بود. 

این شد که نرگس و خدیجه و آمنه با مادرش رفتن اصفهان و من و فاطمه با هم تنها موندیم. نجم این دو روز پادگان بود. عماد هم کلاس و مسجد و... 

من الان داشتم اون بالا از ناسازگاری پدر نرگس میگفتم که نمیتونه دو روز با دخترش خوب و خوش باشه؟!!!

غلط زیادی کردم! من خودم با یه تریلی ادعا کلی تو همین دو روز با فاطمه جر و بحثم شد!  نه حالا خیلی جدی. ولی شد دیگه. 

سر چی؟ مثلا سر این.

هر کاری میکنم نمیتونم لینک بدم، توضیح میدم:

داشتم بعد بوقی کیفش رو مرتب میکردم که دیدم ته کیفش 4، 5 تا تی تاپ صاف شده هست!!  با همون کاغذش صاف شده. 

حالا یادش رفته بخوره، یا دیده میلش نمیکشه بخوره، چرا باز برده؟ چرا دور ننداخته؟ اگه کاغذش پاره میشد که زندگی اش میشد آرد تی تاپ!! 

یه سری هم سرغذا درست کردن بحثمون شد. خانوم واسه من اوستا شده. میخواستم مرغ درست کنم، عین این سرآشپزا وایساده بالاسرم که مامان اینجوری درست نمیکنه و باید چی توش بریزی و... آخر سر هم که الا و بلا بذار توش دلستر تلخ بریزم!

و البته که حریفش نشدم و ریخت و باید اعتراف کنم که خوب شد!

دیگه سر چی بحث کردیم؟آهان.نرگس داره بهش صرف یاد میده. رسیدن به صرف ضمایر. بعد من گفتم خوب بیا ضمایر متصل مرفوعی رو بگو. سر اینکه تَ،تِ،تُ تو صیغه های 7 و 10 و 13 تو فعل ماضی ضمیر هستن یا نه، اختلاف نظر پیدا کردیم. نتیجه اینکه تلفن کردیم به نرگس و معلوم شد که من یادم رفته و فاطمه بهتر بلده! 

خلاصه اش که عماد سر شام برگشته میگه: خدایا! از اینکه تعطیلاتمون رو بدون تلفات به پایان رسوندی ممنون!! و خدایا، لطفا دیگه هیچ خونه ای رو بدون مامان نذار. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

امام زمان(عج) اکتفا نمیکند که یک جامعه‌ای داشته باشد و حصاری به دورش بکشد. امام زمان با هر حرکت ظالمانه‌ای در دنیا مقابله میکند

نجم الدین که بچه بود، اولین و بزرگترین آرزوش این بود که اتوبوس داشته باشه و راننده اتوبوس باشه. کلا عشق ماشینای بزرگ بود و تصور میکرد رانددگی ماشینای سنگین خیلی قهرمانانه است. 

و بین همه نوع ماشین و وسیله نقلیه، اتوبوس اونم از نوع ولو جاده ای، یه چیز دیگه بود براش. 

اون موقع ها هیچ وقت به عمق آرزوی فوق العاده اش پی نبرده بودیم. الان تازه میفهمم که بچه ام چه بلندپرواز و آینده نگر بوده و با خودم میگم کاش واقعا اتوبوس داشتم. 

الان اگه اتوبوس داشتم، برای اربعین نذر میکردم از دو هفته قبل اربعین تا جایی که بتونم مسافر ببرم لب مرز و برگردونم.

تا همین چند وقت پیش اگه کسی میگفت نزدیک ظهور آقا، منافقا خودشون، خودشون رو رسوا میکنن، خیلی نمیتونستم باور کنم. ولی الان ببینید چه خوشگل خودشون رو لو میدن: بعد کلی سنگ تراشی های جورواجور، یهو بیانیه دادن قیمت بلیط باید دوبرابر بشه! 

ولی آقایون، زهی خیال باطل! فکر کردین مردم نشستن به انتظار لطف و مساعدت شما؟خیر! این مردم شده از همین تهران پای پیاده برن، میرن اربعین و داغش رو به دلتون میذارن. 

...

دوستی ازم عکس آمنه رو خواستن. خب راستش به دلایلی اکیدا منع شدم از این کار. از طرف تقریبا تمام اعضای خانواده. از نظر من کلا، همه آدما شبیه به هم هستن، ولی بنا به قول اطرافیان میگن خیلی شبیه خدیجه است. مخصوصا حالت نگاهش. 

...

دوست دیگه ای هم خیلی وقت پیش ازم خواستن که سبک زندگی ام رو توضیح بدم. خدمتتون عارضم که اولا چرا من؟ اینهمه آدم حسابی! برید اونا رو ببینید. 

ثانیا به قول استاد پناهیان، امتحانات هرکسی منحصر به خودشه و نمیشه تو جزئیات حتی از زندگی عرفا الگو گرفت. چه برسه به عوام و پاینتر از عوامی مثل من. 

ثالثا اگه حتی به قول خودتون دنبال راه حل های موردی برای مسائل مشابه هم هستین، خب من تو این 4 سال تقریبا مسائل گل درشتی رو که برام اتفاق افتاده با جزئیات نوشتم. هرچند که میدونم و معترفم بیشتر موارد اشتباه کردم و راه حلم غلطه. 

ولی اگه بخوام خیلی کلی بگم، اولا خیلی سعی میکنم تمام زندگی ام رو طرح و نقشه از طرف خدا ببینم. اینم از نرگس یادگرفتم. حتی مثلا اگه لوله بترکه و آب قطع بشه و من با سر و صورت کفی تو حموم بمونم، قبل ‌هرچی میگم چرا خدا خواسته یه ساعتی، این وضعیت رو تحمل کنم؟

دیگه اینکه آرامش خانواده ام اولین اولویتمه. منتها آرامش نه به معنای سکون یا سکوت یا رفاه یا راحتی. اتفاقا خیلی از اوقات آرامش تو فعالیت شدیده. سکون و رخوت آدم رو افسرده میکنه. 

همین بچه دار شدن، برخلاف نهضت کنترل جمعیت، با وجودی که ظاهرا خستگی و دغدغه و کار و فعالیت میطلبه، ولی خیلی آرامش بخشه. همین که شب قبل خواب، حساب کنی ببینی تو 15، 16 ساعتی که بیدار بودی، اندازه 30 ساعت فعالیت کردی، که ان شاءاللّه مورد رضایت خدا بوده، به تمام خستگی اش میارزه.

گاهی اوقات هست که حقیقتا هیچ کاری ندارم که انجام بدم، نه برای خودم و نه خونه. اون موقع به قول نرگس میرم دنبال یه اشتغال زایی جدید. مثالش تو این شبای محرم مسجد یه سری خونواده های نیازمند شناسایی کرده بود، طرفای واوان و شهرکای اطراف فرودگاه امام خمینی. 

اول قرار شد، مواد غذایی برای ده شب رو که نذری بود، یه جا براشون ببریم. ولی بعد هیئت امنا به خاطر عمل دقیق به نذری که شده بود، تصمیم گرفتن هر شب غذا تهیه کنن، غذای آماده رو شب به شب براشون ببریم. 

و منم قسمتم شد یه مقداری اش رو هر شب با نجم میبردیم. جالب اینکه یکی دیگه نذر کرده بود، یکی دیگه زحمت آماده کردنش رو کشیده بود و ما فقط میبردیم میرسوندیم، ولی با این حال خیلی این واسطه رزق الهی شدن مزه داد بهمون. 

دیگه از اصول زندگی ام، مصرف در حد نیازه، نه به اندازه وسع مالی. حتی گاهی سخت گیری هم کردم. چیزیایی بوده که بچه ها احتیاج داشتن، ولی دیدم خوپشون میتونن زحمت بکشن و تهیه کنن. واگذار کردم به خودشون و تهیه نکردم براشون. 

دیگه اینکه با زیبایی در حدی که به افراط کشیده نشه و مدگرایی نشه، موافقم. و عموما زیبایی اصیل رو در سادگی میبینم. و خدا رو شکر تو این مورد، نرگس هم کاملا هم سلیقه است با من. اگه جایی هم اختلاف سلیقه داشته باشیم، نظر ایشون شرطه. و باز هم خدا رو شکر، به هیچ وجه اهل تنوع طلبی افراطی و ست کردن و این حرفا نیست. حرف مردم هم براش هیچه. 

همین دیگه، اینا خلاصه مفید روش زندگی منه. یا شاید هم باید گفت دوست دارم این سبک زندگی ام باشه و دارم تلاش میکنم کاملا به این روش زندگی کنم. 

...

نرگس جان! 

بهت گفتم، ولی باز اینجا مینویسم که بدونی، جملات کوتاهت موقع خداحافظی معجزه میکنن برام همیشه.. 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۹ مهر ۹۶

محیط خانواده برای زن باید محیط امن، عزت و آرامش‌خاطر باشد تا زن بتواند آن وظیفه اساسی خودش را که حفظ خانواده است، به بهترین وجهی انجام دهد

وسط تشییع شهید حججی مدادم با خودم تکرار میکردم:لیاقت شهادت که نداری، چرا لااقل از خجالت زنده بودنت نمیمیری؟!!!

...

تمام دهه، تو تمام عزداری ها و گریه هام، با خودم کلنجار میرفتم که دیگه امسال بعد عاشورا از غصه بمیر! 

...

ادعای عرفان و کشف و شهود نمیکنم و ندارم. ولی واقعا تعجب میکنم از اینکه بازم سرگرم زندگی میشم. بالا و پایینش، سخت و آسونش،تلخ و شیرینش...وقتی خوب بهش فکر میکنم، تمامش هیچی نیست..هیچی..اگه حسین نباشه. 

حتی بچه هام، میگم بچه هام که جونم براشون میره.. 

خیلی وقت پیش یه بار داشتم به بهشت فکر میکردم که چطور خوبی مطلقش دل رو نمیزنه. دیدم هر چی بالا پایین میکنم، میبینم بهشت رو هم فقط با امام حسین میشه تحمل کرد. 

با همه این حرفا نمیدونم چطور میشه که دوباره زندگی ما رو بعد عاشورا میکشه بیرون از این بهشت. هر بار با یه ترفند و امسال اومدن آمنه خانم ما رو دوباره پرت کرد رو این کره خاکی. 

فردای شام غریبان، ساعت پنج صبح رفتیم بیمارستان و آمنه هم ظهر نشده اومد. به خاطر زود به دنیا اومدنش، یه چند روزی نگهش داشتن و امروز آوردیمش خونه. 

از بعد از ظهر تا حالا هم کل مزه زندگی رو چید بچه ام. خدیجه از روی علاقه و محبت میخواست بوسش کنه که یهو شیرجه رفت روش! و جالب اینکه وسط گریه اش به صدای جانم عزیزم خدیجه واکنش نشون میده و ساکت میشه .

عجالتا که برای عماد و نجم هم حکم اسباب بازی رو داره، دیگه از خدیجه و فاطمه چه توقعی میشه داشت؟

این چند روز که بچه رو بیمارستان نگه داشتن، برای نرگس خیلی سخت بود، ولی باعث شد یه کم حالش بهتر بشه و سرحال بشه. رواین حساب دیگه این سری یه راست اومدیم خونه خودمون، هرچند که مادرم قول گرفته از نرگس غذا درست نکنه.

مادرش هم چند باری تلفن کردن و احتمالا آخر هفته بیان تهران. 

خدایا! 

حتی از شمردن نعمت هات، زبونم فاصره. چه برسه به شکر دونه دونه شون. ولی وسط همه زرق و برقی که دور و اطرافم رو گرفته، یه بغض بزرگ دارم که درمون نمیشه. 

یعنی درمونش این چیزا نیست. میخوام ازت زیارت بخوام، ولی میگم چه فایده؟ وقتی دوباره برمیگردم چی؟

بگم اربعین؟ که اونم تموم میشه. 

حتی اگه بگم من رو مقیم حرم ارباب هم بکن، بازم عمرم که تموم بشه چی؟!

اون دنیا چطوری روم بشه تو صورت آقا نگاه گنم؟ بگم چی؟

بگم بزمنشانه همینجور برای خودم چریدم تا مردم؟!!!

میمیرم از خجالت... یه فکری برام بکن..

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۵ مهر ۹۶

آنجایی که محبت هرچه زیاد شود، ایرادی ندارد، محبت زن و شوهر است. هرچه به هم محبت کنید، خوب است و خود محبت هم اعتماد می‌آورد

سوره غم میرسد، آیات مریم میرسد

عطر سیب و بوی اسپند محرم میرسد

دست خود را روی سینه میگذارم با ادب

آه، دارد مادری با قامت خم میرسد... 

نمیدونم چرا به نظرم امسال تابستون خیلی سریع تر از همیشه تموم شد. یا شایدم نه، اتفاقات بیشتر و پیچیده تری برامون افتاد که فرصت استراحت بهمون نداد. 

خیلی دلم میخواست برای بچه ها وقت بیشتری میذاشتم، مخصوصا فاطمه. اینقدر که سریع بزرگ میشن، آدم ازشون جا میمونه. 

همین پارسال چقدر سر تماشای تلویزیون باهاش کل کل داشتم و نگرانش بودم؟! ولی امسال نه اینکه نبینه، باز هم روزی یکی دو ساعت رو میرفت خونه مادرم برای تلویزیون، اما حرص و ولع پارسال رو نداشت. 

روزی نهایت یه برنامه و البته هدفمند هم بود کارش. غیر از ایمکه کار با فلوکد رو خیلی خوب یاد گرفت و من متأسفانه فرصت نکردم براش جعبه ربات بگیرم، خیلی هم کارای دستی مختلف یاد گرفت. 

یه چند تا داستان کوتاه هم به صورت پاورپوینت درست کرد. با عکس و صوت. 

چند شب پیش هم برامون از نتاتیج اخلاقی پیام های بازرگانی تلویزیون برامون گفت که جدا خیلی بامزه بود:

که مثلا انسان ها بعضی شون گیاه و گوشت میخورن و بعضی شون دستمال کاغذی خوارن!

یا یکی از وسایل ضروری هر خانمی، وقتی میره بیرون از خونه یه قوطی مایع ظرفشوییه که اگه جایی ظرفی کثیف بود، بشوره. 

لیستش خیلی بلند بالا بود، ولی من همین دو تا رو یادم مونده. چون دیدم تبلیغش رو. 

آهان یکی دیگه اش این بود که این روزا دیگه دونستن پایه بچه هنر نیست، مدرسه خودش اتومات ثبت نام میکنه، مهم اینه که بدونیم بچه ها مون تو کانون چه پایه ای هستن! 

خدیجه هم یه دستگاه صوتی تمام وقت شده. یعنی محال بیدار باشه و صدایی نده!! یا داره برامون یه چیزی تعریف میکنه و شعر و قصه میخونه، یا با خودش حرف میزنه و عین طوطی تمام حرفا و صحبتایی رو که از صبح تا شب شنیده، تحویلمون میده. 

یعنی اینقدر دقیق که من دیشب فهمیدم دیروز مادرم مهمون داشتن، اونم یکی از  دوستای خیلی قدیمی شون! و بعد که از نرگس که پرسیدم، باورش نمیشد فقط از حرفایی که خدیجه زده فهمیده. آخه یه اصطلاح مخصوص این خانم داشت که من از بچگی برام جای سوال بود یعنی چی و تا الان از هیچ کس نشنیدم: جمبلی!  یا یه همچین چیزی. و خدیجه مدادم تو صحبتاش این کلمه رو تکرار میکرد. 

عماد هم دو روز و دو شبه داره مغزم رو میخوره که اجازه بدم باز هم بره نونوایی. میگه از همون 5 میرم تا 7 و بعدش یه راست میرم مدرسه. مشکلی با نفس کارش ندارم، خیلی هم خوب. ولی تو این مدت خیلی دلم براش تنگ شده. آخه کار من به قدری زیاد شده که فقط صبح ها، سر صبحانه میتونم ببینمشون.

نجم هم رفت ثبت نام کرد، و راستش با عرض معذرت از دوستی که خواسته بودن بگم چه رشته و دانشگاهی، نمیگم این مورد رو. رتبه اش هم قبلا گفتم فکر کنم؟ اگه نه، زیر 200 شد. 

یه چیزی در مورد نرگس بگم؟ من اگه جاش بودم اصلا توان راه رفتن نداشتم. فقط میخوابیدم. واقعا درک نمیکنم اینهمه انرژی رو از کجا میاره. فقط سر و کله زدن با خدیحه، یه کوه انرژی میخواد. بعد من 9 و 10 شب خسته و هلاک میرسم خونه، نای سلام کردن ندارم، جواب سلام و احوالپرسی شون رو زیر زبونی میدم، ولی به جاش نرگس بمب انرژیه. واقعا میگم من اصلا توان تحمل این شرایط رو ندارم.

دکتر برای اواخر مهر وقت داده. هر چند که من بعید میدونم. بعد 4 تا دیگه این برام تجربه شده ما باید رو همون اوایل حساب کنیم! 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۶

من از نزدیک شخصیت، هویت و عظمت روحى جوانانی را که بعدها چهره‌های ماندگار شهید شدند، لمس کرده‌ام؛ اینها حقیقتا نمادهای فضیلت بودند

بالاخره بعد از کلی بالا پایین کردن و سنجیدن جوانب، باز به این نتیجه رسیدم که هیچ کجا خونه خود آدم نمیشه. 

حق با شما بود، امنیت و آرامش اینجا رو نمیشه فدای راحتی تلگرام کرد. 

البته سروش هم تا حدی هنوز خلوته و حسنی که داره اینه که میشه کانال تعاملی ایجاد کرد، ولی در عین حال هنوز مشکلات فنی هم داره. به عنوان مثال قابلیت حذف پیام نداره. یعنی پاک میکنه، ولی دو دقیقه بعد بازش کنی میبینی سر جاشه. 

فقط کاش اینجا، مرکز مدیریت وب، از این قالبای رسپانسیو میشد که متناسب با دستگاه، طراحی اش تغییر میکرد. قالب اینجا رو مدیریت اصلی سایت بیان میتونه تغییر بده. 

اسکای اواخرش همچین قابلیتی پیدا کرده بود. یه مدتی هم من اول اونجا مینوشتم و بعد کپی میکردم به اینجا. منتها این گوشی جدیدم کلیپ بردش یه سقف مشخصی کاراکتر ذخیره میکنه و مطلبای طوماری من توش کامل جا نمیشه. 

آره خلاصه، مشکلاتم زیاده!! 

یه هفته است، درست از شب عید غدیر، هر شب بلااستثنا یه استرس عجیبی دارم. یه معجونی از دلشوره و نگرانی و شرمندگی و پشیمونی. بابت چی؟اصلا نمیدونم. 

اول فکر کردم شاید ضمیر ناخودآگاهم نگران نتیجه کنکور نجمه، که نبود واقعا و امروز هم نتیجه اش اومد و قبول شده خدا رو شکر. یکی از انتخاب های تهرانش که با خواهش و تمنای مادرش زد، قبول شده. ان شاءالله که خیره. 

بعد گفتم شاید قولی دادم به کسی که یادم نیست، یا دلی شکستم و متوجه نشدم یا حرفی زدم که به کسی برخورده. بیشتر فکر میکردم تو مهمونی و شلوغی دو سه روز عید غدیر اتفاقی افتاده و یادم نیست. 

ولی امروز تمام دو سه هفته قبلم رو آنالیز کردم، هیچ اتفاقی که بتونه حال من رو توجیه کنه، پیدا نکردم. 

اضطرابم هم فقط یه احساس درونی نیست. علائمی مثل تپش قلب هم دارم. 

یه ترس غریبی دارم که نکنه قراره کسی رو از دست بدم؟!...

امروز که رفته بودیم دیدن مادر، پسر 10، 11 ساله پرستارشون هم اونجا بود و داشت گوشه اتاق با تبلتش بازی میکرد. بیشتر ساکت بود، اما گاهی که هیجانی میشد، حالا خوشحال یا ناراحت، یه سری الفاظ ماورایی هم به کار میبرد. 

در کل خیلی واضح نبود. اما از همون ظهر تا الان خدیجه تا از چیزی ناراحت میشه، فورا میگه:گرمت بزنم!! یعنی دقیقا بر وزن همون جمله ای که شنیده و جالب اینکه خیلی هم دقیق و به موقع استفاده میکنه!! 

نرگس خانم میگه بنی آدم استعدادی که تو یادگیری کار خلاف داره، اگه برای ثواب میذاشت، دیگه نیازی به امر خدا برای سجده فرشته ها نبود. 

از فاطمه و عماد هم بنویسم که خوبن خدا رو شکر و پکر و ناراحت از اینکه تابستون داره تموم میشه. 

خبرهای رسیده از راه دور هم حاکی از سلامتی بادوم و مغز بادوم هستن. 

فقط میمونه جواب دادن به یه سؤال بنیادی: دکمه "غلط کردم اجازه دادم دخترم بره راه دور" زندگی کجاست؟ یعنی نمیشه این قسمت از رضایتم رو پس بگیرم؟!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟