۲۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پدر و مادر» ثبت شده است

فاجعه‌ منافراموش‌شدنی نیست.بعثه سازمان حج،وزارت خارجه وقوه‌ قضائیه بایدقضیه رادنبال کنندوبایددرهیئت حقیقت‌یاب توسط مدعی اصلی که جمهوری اسلامی است،تعقیب شودتااحقاق حق بشود.ظلم بزرگی درآنجاصورت گرفت

05:55:27

با وجودی که 3،4 روزه زهرا و معصومه اینجان، ولی کی باورش میشه هنوز نتونستم یه دل سیر ببینمشون؟

واقعش تو این دو هفته نرگس و بچه ها رو هم نشده درست و حسابی ببینم. خب وقتی باید 6 اون کله شهر باشم، ناچارم "وقتی همه خواب هستن" بزنم بیرون. منتها نکته اش اینه برای من ساعت برگشت فرقی نکرده!

یه امروزم که تعطیله، به خاطر اجرای هماهنگ سمفونی جیغ و گریه فسقلیا تا پاسی از نصفه شب، هیشکی قصد بیدار شدن نداره. یعنی واقعا اشکالی داره برم زهرا رو صدا کنم به بهونه صبحونه باهاش حرف بزنم؟ خسته است، میدونم. ولی بخوابه تا ساعت 10 و 11 رو راحت میخوابه. بعدشم که دیگه دو دقیقه هم نمیتونم چشم تو چشم بشم باهاش. 

جدا که آدمیزاد تا نعمتی رو داره، قدرش رو نمیدونه. یادش به خیر تا همین دو سه سال پیش، یکی از آرزوهام این بود صبح، سر صبحانه، زهرا فقط یه ذره کمتر و با سرعت پایینتر صحبت کنه. اصلا تعجب میکردم سر صبحی اینهمه انرژی و حرف رو از کجا میاره؟

اصلا همین صبحانه صبح زود و دست جمعی خوردن، کی رسمش از خونه مون ورافتاد؟ چرا؟ چقدر حیف واقعا.. 

یه کم از شجاعت مثال زدنی خدیجه بگم که نرگس برام تعریف کرده:

از اونجایی که دستش به لوازم نقاشی نرگس خانون نمیرسه، دائم داره از برنامه بازار برای خودش برنامه نقاشی دانلود میکنه. به این امید که بتونه مثه مامانش نقاشی کنه! بعد که مادرش ازش خواسته دیگه برنامه دانلود نکنه، به این توجیه که گوشی ام دیگه جا نداره، رفته یه برنامه ماشین بازی ریخته و آورده به مامانش نشون داده که به اندازه این جا داره گوشی یا نه؟

:این برنامه اصلا چی هست؟ بذار ببینم، ماشین هیولا... 

+ هلولا؟!! هلولا داله توش؟!! آدم بدی داله؟!! پاتش "پاکش" تن زود.. نمیخوام... 

بعد هم گوشی رو انداخته ورفته گوشه اتاق نشسته سرشم قایم کرده تا اگه یه وقت موقع حذف برنامه آدم بدیاش!! از تو گوشی حمله کردن، نخورنش!!

گفتم تو بازی دائما داره با کی حرف میزنه و بهش دستور میده؟ شهابش! با این استایل:

شهابم، بریم خرید. شهابم، در ماشین رو باز کن. شهابم، غذا چی داریم. و... 

قشنگ یه کلفت تمام عیاره واسش این شهابش. حیف که یه بیست سالی از زندگی مون گذشته و همه نرگس رو میشناسن. و الا که چه مظلوم نمای هایی که نمیشد ازش دربیارم!! 

قبلا هم میگفت همسرم! کلا دایره لغاتش خارج از دایره لغات خانواده است. 

گفتم دایره لغات، یاد اصطلاح جدید فاطمه افتادم: شاید ندونه باشه شایدم دونه باشه! 

"ندونه" و "دونه" چیه؟ صرف جدیدی از فعل دانستن در زمان حال! کلی هم استدلال داره بچه ام برای اثبات درستی اصطلاحش. 

در راستای اجازه اش برای فیلم دیدن، چند وقت پیش خیلی اصرار کرد ابد و یه روز رو براش دانلود کنم. هرچقدر هم براش گفتم خوب نیست، به خرجش نرفت. 

بالاخره نرگس براش گذاشت که ببینه. میگفت اینقدر بدش اومده که 20 دقیقه نشده، خاموش کرده! گذشته از حیف پولی که دادیم براش!! سؤال اینه: مگه مجبورین فیلم به این آشغالی بسازین؟ بعد چه جوری روتون شد جایزه بهش بدین؟!

پرانتز باز: برای اینکه پولمون حیف نشه، خودم دیدمش کامل... شرمنده!  پرانتز بسته. 

معصومه رو هم نشده درست و حسابی رصد کنم ببینم چی بلده، چی بلد نیست. فقط ظاهرا، تنبل خانوم هنوز تنهایی راه نمیره. خیلی هم علاقه به خوردن و لیس زدن کف پا! داره. از دور هدف گیری میکنه و میاد. همچین هم با ذوق میاد که انگار چه گنجی پیدا کرده. 

بعد این وسط کی ناراضیه؟ آمنه خانوم. که در جا میزنه زیر جیغ و گریه. مبادا معصومه پای مامان و باباش رو بخوره و تموم کنه! کلا ما جزو املاک شخصی خانوم هستیم. بی اذن و اراده اش، حتی حق تلفن صحبت کردن هم نداریم. یه وقتا نرگس بخواد اورژانسی از اتاق بره بیرون، سینه خیز و دولا دولا میره، آمنه نفهمه! 

نخیر، انگاری خواب ابدی رفتن همه، هیچکدوم قصد بیدار شدن ندارن. شیطونه میگه برم بزنم زیر آواز، بلکه بد خواب شن... لعنت بر این شیطون. 

آهان راستی، درباره آب وبرق هم میخواستم بنویسم. 

خب حتما شنیدین که میگن به خاطر کم آبی، برق هم نداریم؟ ولی خب دروغ میگن. چون درصد بالایی از نیروگاههای کشور اصلا آبی نیست. با سوخت کار میکنه. پس چرا مشکل داریم؟

چون دولت محترممون که کلا اهل کار و توسعه نیست، از اون طرف هم رفته به عهدنامه پاریس ملحق شده که مثلا برای حفظ محیط زیست و جلوگیری از انتشار گازهای گلخانه ای، تصویب کردن کشورا، از فلان مقدار بیشتر حق ندارن سوخت فسیلی مصرف کنن. بعد آمریکاشون که جند برابر حد مجاز مصرفشه، از این عهد نامه خارج شده! 

البته منم موافق استفاده بی رویه از سوخت فسیلی نیستم. ولی راهش قطع برق نیست!  اونم در این وسعت که مثلا محله ما این هفته روزی دو نوبت صبح و عصر قطعی داشت. 

اولا چرا دولت حاضر نیست رو گسترش ماشین برقی سرمایه گذاری کنه؟ با تمام محسناتی که داره و عیوبی که نداره؟ الان طبق آمار، مصرف سوخت فسیلی توسط وسایل حمل و نقل خیلی بیشتر از نیروگاه هاست. 

گذشته از اون، کی بود میگفت انرژی هسته ای میخوایم چی کار؟ میخوایم برای برق، برای آب شیرین!!

البته بازم به نظر من تو کشور ما حای برای تولید برق به انرژی هسته ای هم نیاز نداریم. اگه این دولت واقعا خیانت کار نبود و از سادگی اش رفته بود به این عهدنامه ها تعهد داده بود، باز هم میتونست برای توسعه تولید انرژی، دست بذاره روی استفاده از انرژی های پاک که الحمدللّه وفور نعمته اینجا. 

باد و آفتابی که کشور ما داره، به گفته اونایی که تخصصش رو دارن، جوابگوی نیاز حداقل 120 میلیون نفره! به صورت کامل و در تمام ابعاد زندگی. یعنی حتی میشه صادرش کرد. ولی خب این پولت محترم در راستای خیانتاش، کوچکترین طرح و برنامه هایی که در راستای استفاده از این انرژی ها هستن رو نابود میکنه. 

فرض مثال اینکه تو دولت قبل تصویب کردن اگه کسی بخواد، میتونه بره از وزارت نیرو پنل خورشیدی بگیره، بذاره رو سقف، برق تولیدی اش رو به خود دولت بفروشه. 

که خب ما از اول خودمون به صورت آزاد تهیه اش کردیم، برقش رو هم خودمون مصرف کردیم. ولی حالا که پدرم قصد کرده بره از این طرح استفاده کنه، شونصد تا بهونه آوردن و نذاشتن. دست آخرم گفتن برید از همونی که تصویبش کرده بخواید!!

و جالب اینه که دقیقا همونایی که موقع انتخابات به هیچ صراطی مستقیم نبودن و دو آتیشه طرفدار حسن خان بودن، الان هم با پررویی، حاضر نیستن قبول کنن این افتضاح حاصل انتخاب پرشکوه خودشونه. با وقاحت تمام، همه مشکلات رو میندازن گردن جمهوری اسلامی. از گرون فروشی کاسب محل، تا بقیه ندادن راننده تاکسی، تا اختلاس و دزدی های آنچنانی، تا....

کاش فقط یه ذره واسه بعدیا عقلمون رو استفاده کنیم. کاش. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۹ تیر ۹۷

صلوات و سلام خداوند بر رزمنده بااخلاص بی‌نشان حاج احمد متوسلیان

چند تا پیام خصوصی شامل احوالپرسی از نرگس خانوم اینجا هست که باید بگم: الحمدللّه، شکر. خوبه و خوبیم در واقع. خدا رو شکر اون ماجرا کاملا تموم شد و روابط دوباره مثه قبله. بدون دلخوری و ناراحتی.

البته که سخت گذشت به همه مون. مخصوصا بچه ها. 

از بچه ها بگم یه کم:

آمنه راه افتاده. تقریبا دو هفته است. برای بلند شدن از زمین هم به هیچ چیزی تکیه نمیکنه. درست از وسط اتاق بلند میشه. 

بین بقیه بچه ها، فقط عماد به این زودی راه افتاد. ولی هنوز حرف نمیزنه. کما فی السابق، فقط با نگاه خیلی جدی و بدون احساسش حکمرانی میکنه. 

برای خدیجه هم یه جشن کوچیک گرفتیم. کیک هم داشتیم و تا به مرحله بریدن برسه، خدیجه تمام خامه های دورش رو لیس زد!! 

شمع هم گذاشتیم براش. ولی تا روشن کردیم، گریه اش درومد! چرا؟ چون ترسید خونه مون آتیش بگیره!  یه همچین بچه شجاعی دارم من! 

از شجاعتش همین بس که از لباس نظامی و پوتین نجم میترسه. و بر عکس بقیه بچه ها که از همون اول عاشق تیر و تفنگ و جبهه بودن، خیلی از این چیزا میترسه. 

حتی حاضر نیست عکسای جبهه و جنگ رو تماشا کنه. یا مثلا موبایل پدرم رو برداشته بود و اصرار داشت که پس نده، خواهرم فقط اشاره کرد دوستای بابایی که ممکنه به موبایلش تلفن کنن، بعضیاشون تفنگ هم دارن. 

یعنی به محض اینکه خواهرم این رو گفت، دو انگشتی، گوشی رو از تو کیفش بیرون آورد و برد انداخت رو میز. که یه وقت اون لیست مخاطبای تفنگ دار پدرم از تو گوشی بچه ام رو نخورن!!

فاطمه امسال هم از همون ابتدای شروع تعطیلات، دیدیم داره رویه پارسالش رو پیش میگیره. فیلم دیدن. مخصوصا که لپ تاپ هم دم دسته و راحت از اینترنت فیلم میگرفت.

دیدم بخوام مثه پارسال با قانون گذاری و باید نباید پیش برم، نتیجه اش هم میشه همون پارسالی. که دو روز حرف گوش میداد، باز یادش میرفت. که یه چند باری هم دعوامون شد. 

از طرفی دیگه نمیتونم گولش بزنم و براش برنامه بذارم. خیلی راحت دور میزنه همه برنامه هام رو.

این شد که تصمیم گرفتم خودم براش فیلم دانلود کنم. شبی یکی دوتا. ولی به این شرط که سکانسای جالبش رو تا فردا شب برامون اجرا کنه. 

فیلما رو اگه بگم کاملا پاستوریزه ان، که خب نیستن. حتی ایرانی هاش بعضا بدتر از خارجی ها. ولی به نسبت قابل قبول ترن.

اما حسن این روش این بود که فهمیدیم اجرای فاطمه به تنهایی و بدون دکور و صحنه، از خود فیلم خیلی جالبتره. مخصوصا اگه طنز باشه. 

مثلا قهوه تلخ مهران مدیری رو چند قسمت براش دانلود کردم، خدا وکیلی خیلی خنده دارتر از خودشون اجرا میکنه. 

این شد که کم کم تشویق شد خودش نمایش بده برامون. نمایشای کوتاه که از خودش درمیاره. از اتفاقای صبح تا شب که تو خونه میفته. فکر کنم یه هفته ده روزی هست که ازم فیلم نخواسته.

عماد غیر از کلاس ورزش و زبانش، باقی اوفات مسجده. داره با یکی دو تا از مربی های بسیجشون یه برنامه مینویسن. برنامه در واقع قسمتی از پایان نامه شونه و از عماد کمک خواستن. عماد هم از خدا خواسته. بیشتر برای اینکه به قول خودش کار یاد بگیره. 

یه کلاس مبانی کامپیوتر هم گذاشته مسجد که فعلا عماد معلمشه. 

نجم هم مثه همیشه، بچه راه دورمونه. تقریبا هفته ای سه روز تهران نیست. به مناسبتای مختلف. تازگی هام طراحی سیستم یه زمین کشاورزی رو حوالی دماوند گرفتن. طرحشون کاشت نعناع فلفلی به سبک کشاورزی جدیده که میشه گفت بومی آب و هوای ایرانه و اگه فراگیر بشه، خیلی از مشکلات آب و خاک مرتفع میشه. 

خیلی جالبه، با اینکه از بچگی اش عاشق گل و گلدون و کشت و کار بود، ولی برای دانشگاه رشته اش هیچ نسبتی با کشاورزی نداشت. و حالا برای انجام پروژه همین درس و رشته، باید یه مدت کشاورزی هم کنه! 

از زهرا هم بگم؟ هیچی.... هنوز نیامدن تهران. اینجور که پیداست، محسن زبون خوش حالی اش نمیشه. شیطونه میگه خودم پاشم برم مشهد، یه دعوای مفصل باهاش بکنم و دست زهرا رو بگیرم بیارم تا بفهمه دنیا دست کیه. 

خب البته که لعنت بر شیطون و از این صحبتا...

فقط اینقدر بگم که معصومه از پشت تلفن حرف میزنه برامون!

...

گفتم همون اول که نرگس حالش خوبه و روابط مثه قبله و...؟ 

راستش من هنوزم موندم از این همه گذشتی که تو وجود نرگسه. آخه چطوری میتونه اون حرفای منو بی خیال بشه؟ چطوری به روی خودش نمیاره و حتی ازم توقع جبران نداره؟

جبران شدنی هم نیست آخه. 

فقط کاش واقعا بخشیده باشه و ننوشته باشه به حسابم...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۵ تیر ۹۷

قانون بایددرپی حل مشکلات واقعی مردم باشد.انسان احساس میکندبرخی قوانین مربوط به خانواده که در مجلس مطرح است،تحت تأثیررسوم غربی است.ازاین اجتناب کنید

1- با تاخیر تقریبا یک هفته ای، عید فطر مبارک! ان شاءاللّه که دست پر از مهمونی برگشتین همگی...

2- عکس، هنر دست فاطمه خانمه. در واقع دژ لا اله الا اللّه است برای خدیجه. طبق حدیث، زمان آموزش جمله لا اله الا اللّه، سه سالگیه و خدیجه تا چند روز دیگه سه سال قمری اش تموم میشه. 

ایده نرگس خانوم بر اساس حدیث سلسلة الذهب، این بود که یه قلعه برای خدیجه با این جمله بسازیم و تو بازی یادش بدیم که فاطمه فورا داوطلب ساختش شد و این رو دیروز تحویل داد. 

خدیجه هم تقریبا مفهومش رو درک کرده. ابسازیاش رو( به اسباب بازی میگه ابسازی) شبا میذاره زیرش تا کسی دست نزنه و خرابشون نکنه.

پرانتز باز: ببشتر از خود بازی، به چیدن وسایلش اهمیت میده. اونم در وسعت زیاد. یعنی قشنگ کل اتاق در تصرفشه و باید موقع راه رفتن مواظب باشیم یه وقت چیزی از وسایلش رو اشتباهی جا به جا نکنیم.

توقع هم داره همونطور که ما وسایلمون رو شبا جمع نمیکنیم، اونم اسباب بازیاش پخش و پلا بمونه. حالا با این دژ راضی شده، وسایلش رو کلا داخل قلعه اش بچینه و محدوده اش کمی تا قسمتی حد و مرز پیدا کرده. پرانتز بسته.

3- میخواستم بنویسم: طوفان هفته پیش خیلی سنگین بود. خسارت داشت برامون....

ولی واقعش اینه که نه، من مقصر بودم.

هزار بار، نه بیشتر، یه میلیارد بار بهم ثابت شده هیچی نیستم و نباید ذره ای به خودم مغرور شم. ولی باز یادم میره. به کوچکترین اتفاقی که تمامش از لطف خداست، باد میکنم و بعد با عین بادکنک با یه سوزن ریز میترکم. هرچی بادم بیشتر، صداش بلندتر...

و این بار خیلی بد شد... خیلی بد. اینقدر که آشناهایی که اینجا میان همگی از ریزش خبر دارن. 

نوشتن از جزئیاتش جدا از سختی اش، فایده ای هم نداره. کلی اش هم اینکه دعوا کردیم، قهر کردیم، آشتی مون دادن، فهمیدیم از اول سوء برداشت بوده و دیگر هیچ!

چرا؟! 

واقعا هنوز برام سؤاله که چطور شد ناگهان همچین سوء تفاهمی بوجود اومد؟ چطور شد از بین اون همه احتمال منطقی، این احتمال ضعیف غیر منطقی مسخره اصلا به فکرم رسید. حالا روش مانور دادن و باور کردنش پیشکش.

و چرا نرگس هم؟!

هیچ جوابی نمیتونم براش پیدا کنم جز اینکه تمامش نقشه خدا بود. 

آره واقعا نقشه خدا بود.

نه اینکه بگم بی تقصیرم، نه. 

ولی اشتباه اصلی ام مال وقتیه که فکر میکنم زندگی ام بی عیب و نقصه. اون موقعی که ته دلم، به دعواها و اختلافات بقیه میخندم و فکر میکنم چقدر هنوز بچگانه و خودخواهانه است زندگی شون.

دقیقا همون وقتی که دارم زهرا رو نصیحت میکنم و واسش از خودم مثال میزنم و میگم راه درست یعنی من! 

4- بزرگتر داشتن، همیشه همیشه لازمه. هر چقدر هم که بزرگ باشیم. اگه مادرش نبود، اگه مادرم نبود...

5- هر اتفاقی روی بد و خوب داره. هیچ اتفاقی مطلقا بد یا خوب نیست. دعوا ظاهرش بد و تلخه. محسنات هم داره ولی. 

محسناتش، اونایی که فعلا دیدم، یه کم شخصی ان. نمیشه نوشتشون.

6- بچه ها.... خیلی اذیت شدن. شاید اندازه سه سال پیش. شاید هم بیشتر. اگه سه سال پیش فقط یه زلزله شدید اومد تو زندگی اشون، این دفعه سقف رو سرشون خراب شد و زیر آوار موندن. بی پناه...

7- اشتباهات نباید لزوما خیلی بزرگ باشن تا نشه جبرانشون کرد. بلکه گاهی یه اشتباه خیلی کوچیک و مسخره هم ضررش غیر قابل جبران میشه. درست مثل اتوبانی که اگه دور برگردونش رو از دست بدی، شاید مجبور شی تا آخرش رو بری.

8- دلخوری و عشق نسبت مستقیم دارن. هرچقدر بیشتر کسی رو دوست داشته باشی، بخشیدن اشتباهش برات سخت تر میشه. اشتباه عمدی اش. اگه عشقی در کار نباشه، دلخور نمیشی، عصبانی میشی و واکنشت خشونته.

9- تو مواقع بحرانی و انتخاب، انتخاب اولتون چیه؟ سخته گفتنش برام. خودم هم باورم نمیشه، ولی من بچه ها رو انتخاب کردم. شاید چون ضعیف ترن. شاید هم احساس مالکیت....

10- به اخبار هواشناسی و توصیه هاشون دقت کنید. اگه میگن امروز طوفان میشه و تا میتونید از خونه بیرون نرید، خب نرید! 

11- هیچ ابایی از خوندن و شنیدن انتقاد و نصحیت ندارم. با کمال میل استقبال میکنم. ولی از آشناها خواهش میکنم از طریقی غیر از اینجا صحبت کنن. گویا که اصلا نمیخونن این حرفا رو. 

12- عماد دو ساعت پیش بعد چند بار بالا و پایین پریدن ناگهانی و حرص خوردن و عصبی شدن، خبر داد که ایران نمیدونم از کجا باخت. داشت با هندزفری گوش میداد از رادیو. یه توضیحاتی هم داد که بازی چطور بود و چی به چی شد، ولی من راستش حواسم بهش نبود.

گذشته از اینکه روح و روانم هنوز داغونه، به جام جهانی حساسیت دارم. اینقدر که همیشه جام جهانی یه بوق بوده واسه نشنیدن صدای بچه های آواره از بمب و وحشیگری و تجاوز. واسه ندیدن خون و دود و آتیش. 

اصلا جام جهانی بدون جنگ، بدون وحشیگری که جام جهانی نمیشه.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

کارشمافقط جنگیدن نیست؛سپاه پاسداران،پاسدار انقلاب است.البته جنبه‌نظامی درسپاه پاسداران انقلاب اسلامی مطلقانبایدتضعیف بشود

خونمون به همون سرعت شگفت انگیزی که پر از مهمون شده بود، یهو امشب خالی و سوت کور شد! وچه حیف...

بچه ها هم همگی بیهوشن از خستگی، به استثنای فاطمه جان که طبق برنامه منظم زندگی اش الان تازه نشسته سر درس و مشقش و فردا هم امتحان زبان داره و هم جامع مبتکران و کلی کاربرگ که باید انجام بده.

بعد از کلی کل کل سر نظم و برنامه به یه نقطه تفاهم مشترک رسیدیم: من کاری به ساعت شروع انجام تکالیفش نداشته باشم، در عوض ایشونم به هیچ عنوان تو هیچ موردی، کمک و راهنمایی نخواد.

ظاهرا هم همین برنامه است. منتها نکته اینجاست که ایشون اصولا میاد تو پاگرد پشت در اتاق ما بساطش روپهن میکنه و وقتی مشکلی براش پیش بیاد، اینقدر با صدای بلند تکرار میکنه که ناخودآگاه مجبور میشیم راهنمایی اش کنیم!. دست آخرم باید بابت راهنمایی هایی که ازمون نخواسته به چیزی هم تقدیمش کنیم!

از جمله برکات مهمونای خوبمون برطرف شدن مشکل برق دزدی صفحه خورشیدی مون بود. مدتها بود مشکل داشت و نمیتونستم بفهمم ایرادش چیه. به مدارای الکتریکیپیچیده وارد نیستم. ولی ایشون انگار دفتر املای بچه دبستانی رو بخواد تصحیح کنه، در این حد سریع مشکل رو پیدا کرد.

عصر هم همه با هم رفتیم باغ کتاب سینما. بزرگترا فیلم به وقت شام، من و آقا رسول و بچه های همسن فاطمه و کوچکتر، فیلشاه. آمنه رو البته سپردیم مادرم که گفتن حوصله سینما ندارن.

به نظرم برای سینما رفتن گزینه خوبیه باغ کتاب. هم سالناش خوب و راحته و هم اینکه مثل سینما ملت هر کدوم یه گوشه عالم نیستن.

ففط مشکل جای پارکش هست، مخصوصا روزای تعطیل که بهتره برای نیم ساعت قبل از فیلم برنامه بریزید. همون اولین جای پارکی هم که پیدا کردین، نگهدارین و به امید جای نزدیکتر نباشید.

درباره خود فیلم ها هم به نظرم فیلشاه عالی بود. یه کارتون خیلی جذاب، با یه قصه با مزه برای بچه ها. البته اولش یه ذره کشدار بود.

اما نسبت به کار قبلی شون، شاهزاده روم، هم داستان مشکل روایتی کمتر داشت و هم جذابیت بصری کار بیشتر بود.

چند وقت پیش هم فهرست مقدس و ناسور رو با فاطمه دیدیم. اونا هم بد نیست، منتها برای سن بالاتر هستن و به درد زیر دبستان نمیخورن.

خدیجه ولی بعد حدود 45 دقیقه خوابش برد. از بس که راحت بود جاش بچه ام!

به وقت شام رو قبلا درباره اش خونده بودم، عماد هم زحمت کشید پلان به پلان برام تعریف کرد. به نظرم رسالت این فیلم دفاع از مدافعین حرم نیست، بلکه میخواد میزان وحشی گری و دیوانگی طرف مقابل رو نشون بده که به هیچ صراطی مستقیم نیستن و فقط دنبال خونریزی و خشونتن.

فهمیدن همین مساله و دونستن اینکه چقدر به ما نزدیک بودن، کافیه تا هر عقل سلیمی حکم به جلوگیری از نفوذشون بده.

البته که انگار کارگردان کلا با قوانین فیزیکی مشکل داشته و از این نظر ایرادات اساسی داره فیلم.

یه نکته هم بگم که قبل فیلم بیشتر از 100 بار به عماد تاکید کردم وسط فیلم سوت نزنه! دست خودش نیست، خودکار دائم در حال سوت زدن با تن صدای پایینه. هر پنج دقیقه هم تم عوض میکنه. 

به قول خودش با هزار زحمت تونسته جلوی خودش رو بگیره. ولی به محض اینکه فیلم تموم شد و اومدن بیرون، شروع کرد تم اصلی فیلم رو بزنه!

فیلم هم که تموم شد، هر کسی رفت سمت شهر و دیار خودش و ما موندیم و حوض پر از خالی مون.

راستی تا مثل دیشب یادم نرفته: عیداتون مبارک! ان شاءاللّه عیدی همه مون زیارت باشه به همین زودی...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۳۱ فروردين ۹۷

حجت خدا در بین مردم زنده است؛ با مردم زندگی میکند؛ مردم را میبیند؛ با آنهاست؛ دردهای آنها، آلام آنها را حس میکند

دیشب عماد رو فرستادم رفت. خیلی ساده و معمولی. درست مثل وقتایی که داره میره اردوی مشهد. بی هیچ مراسم پرسوز و گدازی.

این خاصیت بچه دوم بودنه. همیشه، همه وسواس ها و سخت گرفتنا و دلشوره ها مال بچه اوله. به دومی که برسه، تموم میشه. تکراری میشه. بیخود نیست یه وقتا عماد به شوخی میگه من رو از کدوم پرورشگاه آوردین؟

با اینکه موقعیت عماد از اون سری که نجم رو فرستادم سخت تره.خطرش هم شاید بیشتر باشه، ولی هیچ کس هیچی نگفت. 

خود عماد هم اصرار کرده براش شب نامه!! ننویسم اینجا. خونده اون قسمتی رو که 4 سال پیش برای نجم نوشتم.

پرانتز باز: عماد از طرف بسیج مسجد برای کار رفت سر پل ذهاب. تا آخر تعطیلات میمونن. پرانتز بسته.

نجم هم برای بار چهارم میخواست بره، اما چون رو کمکش برای سفر کربلا حساب کرده بودم، نذاشتم بره.

خدا بخواد پنجم ششم با ماشین میریم. ون دریست بایست بگیریم. من که گواهینامه بین المللی ام هنوز اعتبار داره، فقط باید یه وکالت محضری از مالک ون بگیریم. خرجش رو حساب کردیم، از اینکه بخوایم جدا جدا برای هر مسیر ماشین بگیریم، کمتر در میاد.مخصوصا که 3 تا بچه کوچیک داریم.

زهرا و محسن و معصومه هم درست همون شبی که تهران جنگ بود رسیدن. فقط خدا رو شکر ساعت حدود 11 رسیدن و موقع برگشت  از راه آهن، یه کم از حجم آتیش کم شده بود.

این سری فقط خودمون هستیم. هیچ کدوم از اقوام برنامه شون جور نشد بیان. خیلی دوست داشتم پدر و مادرم و پدربزرگم بیان. ولی گذرنامه بابابزرگ اعتبارش تموم شده و هنوز راضی نشدن به تمدیدش. میگن بلااستفاده میمونه. رو این حساب بابا هم گفتن نمیخوان بابابزرگ تنها بمونه.

خواهرا هم هرکدوم یه کاری داشتن. این شد که داریم تنها میریم. هرچند که همین تنهایی مون 9 نفریم!

این سه تا فسقلی هم دنیایی دارن برای خودشون. اول که خدیجه خیلی خیلی رو آمنه حساسه و نمیذاره معصومه نگاه چپ بهش بکنه. بچه مون، بچه مونی راه انداخته که نگو. معصومه هم از قیبل گاز بگیرها! منتظر فرصت یه گاز از یکی بگیره. مخصوصا آمنه. 

حالا هر چقدر زهرا توجیه کنه، من که میدونم خودش از معصومه گاز گرفته. شاید ادا درآورده باشه، ولی این که عقل نداره بفهمه، مقصر اصلی خودشه.

آمنه هم یاد گرفته، تا معصومه رو ببینه، جیغ میزنه! اصلا صبر نمیکنه ببینه چه اتفاقی میفته، جلو جلو جیغ میکشه که بغلش کنیم و نجاتش بدیم!

کش و واکششون هم سر اسباب بازی و اینکه خدیجه خودش رو عاقل و بزرگتر میدونه و سعی میکنه قوانین بازی رو حالی معصومه کنه، خیلی جالبه. معصومه هم کلا قانون حالی اش نمیشه، فقط میگیره پرت میکنه! 

حفاظ های راه پله رو هم دوباره گذاشتیم. 

دو سه روز دیگه انگار قراره برج میلاد، رکورد گیری روبیک برگزار شه. رسمی از طرف جایی نیست. همون آقای فلانی که وارد کننده اشه و آموزش هاش رو و اینترنت گذاشته و تبلیغات میکنه، خودش شخصا داره برگزار میکنه.

در اصل یه نوع دکان! هست. الکی جو رقابت تولید میکنه، بعد که حسابی بچه ها جوگیر شدن، مسابقه رو اجرا میکنه. که هزینه اش، خیلی خیلی کمتر از اونی میشه که میخواد از هر شرکت کننده بگیره. 

فاطمه هم البته تحت تأثیر این جو، اصرار داره ثبت نام کنیم و بریم.

اول میخواستم به صورت شفاهی، براش توضیح بدم که چرا نباید تو این مسابقات وارد شد و جوگیر شد.

ولی دیدم فایده نداره. ممکنه رو حساب اعتباری که پیشش دارم، ازم قبول کنه. ولی باور نمیکنه.

اینه که شاید اگه تونستم بردمش. اونجا وقتی تو محیطش باشه، راحت تر میتونم ایراداتش رو براش بگم. احتمال زیاد خودش زودتر پشیمون شه. چون مسابقه مختلطه.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶

من به شما عرض بکنم، به حول و قوه‌ الهی ۲۲بهمن امسال از آن ۲۲بهمن‌های تماشایی خواهد بود

خیلی دوست داشتم یه مطلب کوتاه، شده یه خط، درباره فواید الله اکبر گفتن امشب بنویسم، ولی نشد. حقیقت یکی از دلایل کم پیدا شدنم، اینه که آمنه خانوم تازگی ها تصمیم گرفتن حوالی ساعت 10 شب الی 1 بامداد رو به بیداری و بازی و خنده بگذرونن! 

و خب کدوم عقل سلیمی بازی با این فسقلی رو به نوشتن تو وبلاگ، اونم با گوشی ترجیح میده؟! 

باز جای شکرش باقیه که تو همین ساعت خدیجه خوابه. و الا که به لطایف الحیل نمیذاره حتی به آمنه نگاه کنم. 

الان هم که دارم مینویسم، دلیلش اینه که آقا نجم الدین تشریف دارن، بعد از ظهر از کرمانشاه برگشت، و کلا آمنه رو برده پایین تک خوری! 

خوش به حالش واقعا، دفعه سومی بود که رفت... 

دیروز، دور از چشم مادرم، رانندگی کردم. خدا رو شکر هیچ سختی نداشت. البته قرا هم نبود سخت باشه، مادرم خیلی اصرار دارن که فعلا رانندگی نکنم.... 

پرانتز باز: از وقتی جریان جراحی پیش اومده، مادر جان کلا از فکر اینجا اومدن بیرون و دیگه پیگیر نوشته های من نیستن. 

در واقع اینقدر فکر و ذهنشون درگیر پای منه که میترسم مریض شن. پیشنهادی دارین که چطور نگرانی شون رو برطرف یا کم کنم؟!پرانتز بسته.

و اما حرف اصلی که از دیروز و بلکه پریروز میخوام بنویسم:

نمیدونم خبر دارید یا نه، گویا چند وقت پیش خانمی تو یه برنامه تلویزیونی، برای افزایش محبت تو خونه، یه راه حل ارائه دادن که خیلی سر و صدا کرده. که مثلا خانوم پای شوهرش رو فلان...

پرانتز باز: اصل کلیپ رو من ندیدم. ولی به شخصه نسبت به این پیشنهاد خاص خیلی چندشم شد! به سلیقه من اصلا جور نیست این حرکت ویژه.

اما اگر منظور ابراز محبت باشه، اونم به شیوه های فیزیکی، خب کدوم عقل سلیمی بدش میاد؟!

پرانتز تو پرانتز باز: امشب عماد وسط صحبتاش دوبار گفت عقل سلیم، تو دهن منم افتاد.

هر دو تا پرانتز بسته.

حالا گره داستان کجاست؟ فاطمه پنجشنبه ها کلاس فوق برنامه دارن مدرسه. که اگه سنگم از آسمون بباره و کل هفته رو به هزار و یک مناسبت تعطیل کنن، این کلاسشون تعطیل نمیشه. و یه درصد هم فکر نکنین به خاطر هزینه ای که میگرن و اگه تعطیل باشه باید برگردون ها! 

کلاسشون اسمش خلاقیته، ولی بیشتر کاردستی یاد میگیرن. که مثلا با قوطی خالی آب معدنی، جای موبایل درست کنن که موقع شارژ آویزون پریز بشه. تقریبا همونایی که تو اینترنت هست. 

با اصل کلاسش مشکل ندارم. مخصوصا که فاطمه خیلی دوست داره از اینجور کارها رو. ولی معلمشون یه موردایی داره. هر بار یه حرفایی میزنه که بعدش چند روزی باید سرش بحث کرد. 

بازم یه درصد فکر نکنید که مثلا برگشته درباره بیماریهای واگیردار و انواع شیوه های واگیر بیماری توضیح سر بسته داده ها! که فاطمه براش علامت سوال به بزرگی توپ بسکتبال ایجاد شه، زن و شوهر چه فرقی با بقیه دارن که بیشتر امکان داره از هم مریضی بگیرن!!

حالا این هفته ایشون بحثشون درباره روابط مدرن خانوادگی بوده و اینکه دیگه گذشت اون زمانی که زنا باید کلفتی میکردن و.. و این وسط یه گریزی هم زدن به کربلا و اصل کلیپ رو سر کلاس نشون بچه ها دادن. 

از اونجایی که تو این مدت، بابت حرفا و نظریات ایشون تو خونه بحث شده، دید فاطمه نسبت به صحبتای ایشون این، همون دید ادب از که آموختی شده.

در واقع تمام صحبتای این خانم رو فاطمه، ابتدا به ساکن، خلاف حقیقت فرض میگیره،مگه اینکه بعدا خلافش ثابت بشه. 

و خب چون خانم از اون کلیپ و خانوم و پیشنهادش، به شدت انتقاد کرده بود، فاطمه با چشم گریون اومد خونه که چرا مامانش من رو دوست نداره!! و اگه دوست داره، چرا از این کارا نمیکنه!! 

بماند که کم مونده بود قرآن بیاریم که قسم بخوریم ما خیلی خیلی به هم علاقه داریم و به هیچ وجه کدورتی از هم نداریم. 

درخواست من از مسئولین اینه: اگه میخواید در راستای تحکیم خانواده قدمی بردارید، که خیلی هم خوبه و خدا قوت و از این حرفا، لطفا پیشنهادهای تا این حد چندش ندین. پاشویه تو لگن، اونم تو اتاق و روی فرش؟!! مگه عصر حجره و حمام نیست و باید رفت از سر چشمه آب آورد و رو آتیش هیزم داغ کرد؟!!

بد تر از اون، چسبوندن نام دین به اینجور ایده های شخصیه. والا اون چیزی که سفارش دینه، به استقبال و بدرقه شوهر رفتن با روی خوشه. حالا اینکه یکی با چایی و نبات پذیرایی میکنه، یکی با حرفای قشنگ و.. دیگه سلیقه است. سلیقه هر دو طرف. مهم همون روی خوشه. اصل توقع زیاد نداشتن و تو فشار نذاشتن و قناعت کردنه. 

حالا خانوم بره اصلا وسط پذیرایی آقا رو کیسه بکشه، ولی اهل اسراف و تجملات و ولخرجی باشه، چه فایده داره؟ کدوم عقل سلیمی نمیفهمه این کارا فیلم و نقشه است واسه سر کیسه کردن؟!

بابت اصطلاح سر کیسه هم معذرت میخوام. قصدم اینه که ته منظورم رو برسونم. 

خلاصه که این کلیپ بدجوری روحیه دخترمون رو تو این دو سه روز خط خطی کرد.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۱ بهمن ۹۶

اگر دو روزمان مثل هم باشد، سرمان کلاه رفته است. مغبون، یعنی فریب خورده، سرکلاه‌رفته. و کسی که فردایش از امروزش بدتر باشد، «فهو ملعون»؛ یعنی طرد شده است

نمیدونم فقط منم که به نظرم اوضاع مملکت به نهایت قاراشمیشه!!  یا واقعا همینطوره. 

اینجور که داره پیش میره، کم کم باید دعا کنیم یه بلای آسمونی بیاد، همه با هم بمیریم.  بلکه راحت شیم از دست رئیس جمهور و دولت و مجلس و شورا و بقیه. تو بگو راه رضای خدا یکی شون یه کار درست، یه حرف به جا نمیزنه! یکی از یکی بدتر ودشمن تر! 

فقط دلم از این میسوزه که مردم ساده لوح تقدیرمون، هنوزم نمیخوان باور کنن ایراد از انتخابیه که کردن. حالا که کار به اینجا رسیده، همه تقصیرات رو میندازن گردن اصل جمهوری اسلامی و ولی فقیه. این خودنابینا و احمق پنداری مردم، خیلی رو مخه. 

از بابت تعطیلات مدارس هم که کفری ام در حد چی. نه اینکه بگم با این حجم از آلودگی، بچه ها برن بیرون، دردم از اونجاست که برای اربعین بخشنامه میدن و غدغن میکنن غیبت رو، بعد الان فرت و فرت تعطیل میکنن! هنر میکنن.

البته که تعطیل هم نباشه، درس خبری نیست. فاطمه که هیچی، کلا از 7 دولت آزاده. نه امتحان جدی، نه نمره ای. عماد هم که مثلا خیر امواتشون امتحان و نمره دارن، اولا که تا حد امکان درساشون کم و الکی شده. در ثانی، نمره ها هم الکی و کیلویی! 

به نظر من از جمله درسای مهمی که دوره راهنمایی داشتیم، جغرافی و اجتماعی و تاریخ بود. از علوم و ریاضی به نظرم مهم تره دونستن و شناختن اینکه با چه تاریخ و گذشته ای داری کجا زندگی میکنی و نسبتت با بقیه مردم چیه. 

بعد حالا اومدن این سه تا کتاب رو، خلاصه کردن تو یه کتاب، اینقدر که درس خانواده آقای هاشمی، بیشتر ازش مطلب به درد بخور درمیاد تا کتاب اینا. 

موقع امتحان هم که از 15 نمره میگیرن، بقیه اش دست معلم. قشنگ کیلویی نمره میده. منی که میدونم عماد لای این کتاب رو از اول سال باز نکرده، نخونده، برای امتحان همون 4 تا سوالی که از قبل دادن رو حفظ کرده، 20 کارنامه اش به چه دردم میخوره؟ جز اینکه برام به نمره اش استناد کنه واسه نخوندن 4 تا کتاب تاریخی. 

آخیش، یه ذره غر زدم دلم خنک شد. 

واقعش عماد خیلی اهل دونستن و سردرآوردن از همه چیزه. سیاست و تاریخ هم خوراکشه. هم میخونه، هم تحقیق میکنه. ولی خب میدونم و دیدم که لای کتابای حفظی درسی اش رو باز نمیکنه. چون معلم هاش هم ازش نمیخوان. دست آخر هم برای امتحان، یه برگه سوال میدن و خلاص.

این قسمت ماجرا که تنبلی معلما، داره عماد رو نسبت به درس به عنوان وظیفه ای که الان به عهده اشه، بی خیال میکنه، حرصم میده. مدرسه، تنها فایده اش به نظر من، اینه که بچه ها رو منظم میکنه. مسئولیت پذیر میکنه. تکلیف میده و ازشون میخواد انجام بدن. 

و الا که آموزش ریاضی و علوم و فارسی، به هزار روش دیگه ممکنه و نیاز به مدرسه نداره. 

ولی این نظام جدید، دقیقا زده وسط برجک همین تنها حسن مثبت مدرسه. فرت و فرت هم که تعطیل، خب از اساس نرن مدرسه دیگه. چه کاریه. 

تو این مدت هم کم و بیش درباره تخت بودن یا کروی بودن زمین بحث کردیم. من بیشتر از اونی که بخوام کروی بودن زمین رو اثبات کنم، روی ادبیات و شیوه استدلال آقایون تخت گرا دست میذارم. اینقدر که بچگانه و زیر دیپلم بحث کردن. بعد این وسط کی اومده از آب گل آلود ماهی گرفته؟ فاطمه خانم. رفته برای خودش صاحب سبک جدید مکعب گرایی!! شده و ادعاش اینه که چون خونه خدا مکعبه، پس خدا هم حتما زمین و کل جهان رو مکعب آفریده!!! کلی هم نقاشی و داستان درباره اش کشیده و نوشته! 

در مورد پام هم خدا رو شکر چند روزیه دارم با یه عصا راه میرم و ان شاءاللّه تا هفته دیگه، کلا بی عصا. لازمه اعتراف کنم ترسم نسبت به جراحی کاملا بدون دلیل بود و خیلی کمتر از اونی که فکر میکردم سخت گذشت. 

تنها سختی که داشت برام و فکر میکنم لازم بود برام، این احتیاجم به دیگران بود. من اینقدر مغرورم که حاضرم همه کاری برای همه انجام بدم، ولی سر سوزنی دیگران کاری برام انجام ندن تا مجبور به تشکر نشم. تشکر زبانی منظورم نیست. منظورم مدیون شدنه. واقعا دوست ندارم ذره ای مدیون کسی بشم. 

و این ماجرا باعث شد از اعماق وجودم این دین رو حس کنم. این شرمندگی و کوچیک شدن رو. و فکر میکنم واقعا لازمه برام. خیلی بیشتر از اینا لازمه. 

حتی بیشتر که فکر کردم دیدم این که دوست ندارم به هیچ عنوان از کسی برای انجام کار خونه کمک بگیریم و توجیهش میکنم که این اخلاق سرمایه دارایه، از همین احساس ناشی میشه که دوست ندارم مدیون کسی بشم. حتی اگه بیشتر از دستمزدش هم بدم، چون واقعا با پول نمیشه جبران کرد این مسائل رو. 

خلاصه که دارم سعی میکنم، تمرین میکنم، کم کم از اون پله های غروری که رفتم بالا، به زبون خوش بیام پایین.

اما مادرم همچنان نسبت به این جراحی که انجام شده، بدبین هستن. بخوام خلاصه مفید توضیح بدم، ایشون باور ندارن زانوی من سرجاشه. و موقع راه رفتنم، دائم نگرانن که نکنه پام از زانو جدا شه. 

رو این حساب من جلوی ایشون، محض اطمینان خاطرشون، با دو عصا راه میرم و بریس میبندم.

فقط خدا نکنه حواسم نباشه و دستم بره سمت زانو، به شدت نگران میشن که چیه؟ درد داری؟ طوری ات شد؟ و به صورت دائمی و شبانه روزی سفارش میکنن که مواظب باشم و احتیاط کنم. شاید اگه میدیدن جای عمل رو که هیچی از آثارش باقی نمونده، یه کم از نگرانی شون کم میشد. ولی اصلا حاضر نیستن ببین. 

نرگس خانوم دیروز آمنه رو بردن برای واکسن 4 ماهگی، با چند روز تأخیر. باز هم من خونه نبودم متأسفانه و هیچ کمکی نکردم. و باز هم طبق گزارشات، یه لحظه گریه اش بند نیومده تا شب!

البته شب هم دوست داشت گریه کنه، ولی دیگه صداش درنمیومد. به غر زدن و نق نق کردن اکتفا کرد تا خود صبح. با این حال امروز هم تا شب فقط2 ساعت خوابیده! فقط موندم باطری اش چیه که اینقدر شارژ نگه میداره.

هنوزم خواب نیستا، داره برای خودش آغون آغون میکنه و تف میکنه و میخنده. فقط جای شکرش باقیه به همطرازی با ما در حال دراز کش، رضایت داده. و الا که نرگس رو مجبور میکنه بغلش کنه راه بره. 

راستی تا یادم نرفته، یه پیام خصوصی داشتم. در مورد نحوه شناخت. 

خب راستش شناختن دقیق که خیلی سخت بلکه ناممکنه. ولی اگه منظور شناخت روحیات باشه، بستگی داره چه روحیه و خصوصیتی برامون الویت داشته باشه. درباره همون ملاک، یه آزمون ویژه ذهنی طراحی میکنیم و انجام میدیم. 

توضیح بیشتر اینکه بی نهایت خصوصیت و روحیه و اخلاق وجود داره. ولی هر کس یه الویت اخلاقی براش ملاکه. فرضا بین حسادت و بخل و ترس و عصبانیت، ممکنه کسی کنترل عصبانیت براش ملاک اول باشه. 

خب، برای امتحان اینکه شخص مقابل تو این مورد چه ویژگی داره، میاد موقعیتی رو طراحی میکنه تا اتفاقی بیفته که عموم افراد رو عصبانی میکنه. و بعد نگاه میکنه ببینه این شخص هم عصبانی میشه؟ تا چه حد؟

البته واضحه که با این روش، نهایتا 3،4 مورد رو میشه روش کار کرد. ولی اگه شناخت بیشتر و دقیق تر مد نظر باشه، مشاورها تست های خوبی دارن. از اونا هم میشه کمک گرفت. 

ضمنا ممنون از محبتتون. ما هم محتاج دعای خیرتون هستیم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶

آن عزیزان در راه انجام وظیفه و خدمت به کشور خود جان باخته‌اند و این افتخار بزرگی است که شاید بتواند سنگینی بار این غم را کاهش دهد و دلهای مصیبت‌دیدگان را آرامش بخشد

از همون ظهر که خبرغرق شدن کامل سانچی رو شنیدم، هی تمام این یه هفته رو زیر و رو میکنم ببینم چه کاری، اندازه سر سوزنی از دستم برمیومده و نکردم.

باورم نمیشه تو این ماجرا تقصیری ندارم. اینقدر که تلخ و دردناکه. اینقدر که سخته تحمل شنیدنش. بعد چطور اونایی که مسؤولن و کوتاهی کردن، از رئیس جمهور و وزارت خارجه و وزارت نفت و بقیه، چطوری میتونن تا آخر عمر این عذاب وجدان رو تحمل کنن؟!

و جالبه که از این به اصطلاح سلبریتی های گربه باز، هیچ صدایی درنیومد که نیومد. نه هشتگ استعفایی، نه همدردی، نه شمعی... 

البته که عجیب نیست این بی تفاوتی شون. فقط کاش اونایی که اینا رو در حد خدایگان آمون قبول دارن و میپرستن، بفهمن بندگی چه کوته مغزایی رو میکنن. 

درباره تلگرام هم یه نکته به نظرم گفتنش خوبه. ماجرا این بود: گرونی، وضعیت بد اقتصادی، لایحه بودجه افتضاح، اعتراض، اغتشاش یه عده فرصت طلب به بهونه اعتراض، فیلتر تلگرام، جمع شدن بساط معترض و مغتشش با هم، رفع فیلتر تلگرام، دست و جیغ و هورا!! 

خب دیگه، برید خوشحال باشید. این دولت همیشه همینقدر مدبرانه مشکلاتمون رو حل و فصل کرده. فقط کیه که قدر بدونه. 

...

از حال و احوال داخلی هم اینکه، 4 شنبه، دقیقه نود، از شرکت فلان، پیچ و دکمه جذبی برای عمل پیوندم سفارش دادم و جمعه صبح هم رفتم بیمارستان و ظهر جراحی انجام شد و شنبه بعد از ظهر خونه. 

به همین سادگی، به همین خوشمزگی. 

البته که دردش یه کم بیشتر از به همین سادگی و ایناست. مخصوصا که قبل از عمل با پمپ درد موافقت نکردم و مسکن هم از بعد از بیمارستان نخوردم. 

راه هم فعلا با عصا میرم. و پله هم مشکلی ندارم. با کمک عماد و نجم راحته. 

گچ و آتل ندارم. یه جور زانوبند دارم، به قول دکترا بریس، که برای حرکت حتما باید باشه. چون فعلا حرکت رو به جلوی ساق پا، از زانو، به صورت ارادی و فعالانه ممنوعه. باید با کمک پای چپم، پام رو صاف کنم.

و همین بریس داشتن، و ممنوعیت بدون عصا راه رفتن، در حالی که واقعا درد ندارم بدون عصا، یعنی یه ایل و تباری باید علاف من بشه زندگی شون. 

دیگه وقتی خدیجه، همینطور تو دست و پام میچرخه که ببینه چی لازم دارم، برام بیاره، حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

البته حسنش هم اینه که تو تمام خوردنی جاتم شریک میشه. فقط خدا نکنه چیزی رو بدون اطلاعش بخورم. فرض مثال ظرف میوه خشکی که جلوم بود، کمتر از حدی شده بود که قبلش دیده بود، خیلی جدی برگشته میگه:

خوردی اش؟ چرا؟ دو تایی بخوریم!! 

یعنی چطوری تنهایی از گلوت پایین رفت؟! مگه قرار نبود دو تایی بخوریم؟!

اول مادرم نظرشون این بود که دو سه روز اول خواهرم خدیجه رو با خودش ببره که ناراحت نشه. 

ولی جدای از اون که اصلا طاقت نداره و دلش تنگ میشه، خوب شد که بود خونه. از همون جلوی در که از ماشین، پیاده شدم و دید عصا دارم، شروع کرد به سوال که این چیه و چرا. تا ته تهش رو هم درآورد. اینقدر که حتی موقع تعویض پانسمان هم اومد و دید جای عمل رو. و پرسید که اینا چیه؟

جای عمل از رو، 3،4 تا سوراخه با یه بخیه دو سانتی. چیز خاصی پیدا نیست. 

سر همینم که دید من حالم خوبه و همچنان سرحالم و پام هم ظاهرا چیزی اش نیست و چند روز دیگه هم عصا رو میدیم به آقا داروخونه ای، کلی نگرانی و دلشوره اش کم شد. 

و اما در راستای اینکه من کلا آیینه عبرتم، عرضم به حضورتون که عادت کنید همیشه با خدا مناجات کنید. همیشه و تو هر حالتی یه صحبتی با خدا بکنید. درد دلی، تشکری، توبه ای چیزی. که اگه ناگهان تو یه موقعیت اضطراری و ویژه احتیاج به مناجات فوری با خدا پیدا کردین، از موقعیتی که دارین، خجالت نکشین. 

دیگه اینکه، باز هم برای صدمین بار، هیچ موقعیتی رو، به هیچ عنوان، از خودتون دور و بعید ندونید. فرض رو بر این بذارید که حتما حتما خدا برای شما هم سوال از قسمتای سخت زندگی در نظر گرفته. اینجوری حداقل کمتر بهتون سخت میگذره. 

و اما یه نکته مهم، هیچ وقت مغرور کارای خوب و خیرتون نشید. حتی سر سوزنی دچار عجب نشید. هر چقدر هم که کار خیر کردین، تمامش رو یکجا، از لطف خدا بدونید. خیالتون تخت، شما نبودین خدا کارش لنگ نمیموند.

فقط اگه بعد کار به اصطلاح خیر و کمکی، اون ته مله های دلتون، یه حسی اومد که: عه، ببین، چه آدم شدی تو! داری جزء السابقون میشی و این حرفا، یقین بدونید بعدش خدا کاری میکنه، واسه تک تک کارای شخصی و کوچیکتون محتاج کمک دیگران بشید! 

خدایا، لطفا یه کاری کن، همیشه، تو روزمرگی های زندگی ام هم، همینقدر بزرگ و با عظمت حست کنم. همینقدر خدا! 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۵ دی ۹۶

آمریکا نظامی نمیفرستد، خیالتان راحت! امریکا آن کسانی را که تربیت کرده میفرستد تا اوضاع ما را بهم بریزد

چند وقته خواب عماد زیاد شده. خواب هم نباشه، بیشتر در حالت درازکشه. صبحی که داشتم میرفتم، یه نگاه تو اتاقشون انداختم، دیدم دوباره رو تختش دراز کشیده و داره درس میخونه. 

امتحانشون ساعت 8 و نیمه و وقت داره برای دیرتر رفتن. 

بهش گفتم نکنه تازگی ها عضو انجمن تخت گرایان شدی که اینجوری چسبیدی به تختت؟!

و منظورم از این اصطلاح دقیقا تخت خواب بود. اصولا از این بازی لغات داریم ما و برای تلطیف فضا اصطلاحات جدید میسازم. 

شب که برگشتم، عماد از همون جلوی در با هیجان شروع کرده:

بابا! شما خودتپن تخت گرایید یا کروی؟

به نظرتون راسته؟

یعنی این همه سال بهمون کلک زدن؟

زمین سرجاشه، خورشید دور ما میچرخه؟

یعنی واقعا قطب جنوب الکیه؟

بابا میشه بریم به دیوار ته دنیا دست بزنیم؟

....

یعنی حقیقتا برق سه فاز از کله ام پرید با حرفاش. خدا رحم کرد خدیجه اومد و به قول خودش چیزای باحالش که تمومی ندارن، دیگه عماد نتونست ادامه بده. وقت نکرد. 

این اصطلاح یه چیز با حال یادت بدم رو هم عماد یاد خدیجه داده. هر شب داره یه چیز باحال یادش میده. که مثلا اگه در یخچال رو یواش باز کنیم، اولش چراغش خاموشه. یا مثلا اگه دکمه جامایعی رو فشار بدیم، ازش مایع میاد و... 

خلاصه که تا شام یه سرچی کردم و تازه متوجه سوتی عظیمم شدم: این اصطلاح تخت گرایان، اصلا من درآوردی و جدید نیست! بلکه یه عده ای هستن که عقیده دارن، زمین کره نیست و صافه و آسمون یه گنبد بالای سر زمینه و در حال چرخش به دور زمین و... اینا اسم خودشون رو گذاشتن تخت گرا!! 

برای خودشون انجمن دارن و کنفرانس و.. 

شنیده بودم قبلا، ولی اصلا درباره شون تحقیق نکرده بودم. اینقدر که مسخره بودن ادعا و فرضیه شون برام بدیهی بود. تصور میکردم، حتمی یه مشت خل و چل و بی سوادن. 

ولی امشب که یه کم تحقیق کردم دیدم، اتفاقا نه، خیلی هاشون دکتر و مهندس هستن! یه سری از مدارک و دلایلشون هم ظاهرا درسته. 

خلاصه که دم امتحانی، گاوم وضع حمل کرده، اونم از نوع دوقلو. تو این بی وقتی، باید بشینم تمام صحبتای این انجمن رو بخونم و تحلیل کنم و آماده یه مناظره درست و حسابی با عماد بشم. و الا که مجبورم میکنه بریم به دیوار آخر دنیا دست بزنیم، یا لااقل ببینیم هست یا نه!! 

ظهری هم سر ‌صحبت یکی از همکارا، یهو یادم افتاد دایی ام که در حکم مرجع تقلید خواهر و خواهرزاده هاشه، خیلی وقت پیش غدغن کرده بود اقوام بیان اینجا. یادتونه؟!! بگم بهش؟!! مخصوصا منظورم خانما هستن. لطفا، خواهشا، تمنیا، نیاید دیگه. 

یه نکته بهداشتی یا درواقع دو تا نکته. 

در مورد مسواک، میدونید خود خمیردندون باعث پوسیدگی دندان میشه؟ به خاطر شکرش؟ بهترین راه مسواک زدن با محلول سرکه نمکه. البته از نوع نمک دریا و تصفیه نشده. محاله با این شیوه جرم بگیره دندونا...نکته دوم خیلی غیر بهداشتیه، از نوشتنش پشیمون شدم. 

پیام خصوصی:

اولا که من شخصا هیچ مشکلی با پیام های شما ندارم. فقط محض اینکه یادم نره یا دی نشه جوابتون گفتم. 

والا اون موقع که من عضو بیان شدم، ایمیل کفایت میکرد. تلفن لازم نبود. به نظر منم شماره دادن عاقلانه نیست. 

در مورد مادرم که نه امکانش نیست. اولا من در طول این 41 سال زندگی، شاید به تعداد انگشتای دستم، کاری مخفی از پدر و مادرم کردم.  که همونم لو رفته. الان که همسایه ایم دیگه اصلا امکانش نیست. 

در ثانی در این مورد خاص حتی اگه 10 سال بعد از جراحی تصادف کنم و پام بشکنه، ایشون به بد بودن جراحی نسبت میدن. در این حد دیدشون بد و منفیه. و کلا نگرانی شون درباره سلامتی همه، علی الخصوص بچه ها و نوه هاش، تمومی نداره.

به هر حال ممنون از پیشنهادتون. لطفا ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶

تبلیغ اسلامی عبارت است از تفاهم با مردم برای اینکه مردم در کارهای اساسی مسئولانه وارد شوند

خب اگه خدا بخواد، بالاخره فاطمه خانم رضایت داد دست از سر کله کچل ما برداشت. نه به اون هفته که به هیچ عنوان یه کلمه هم سوال از هیچ درسی نداشت،نه به دیشب و امشب که کل درسای این ترمش رو مرور کردیم! 

اون هفته هم من و هم نرگس، با چند شیوه مختلف یادش انداختیم که هفته بعد امتحان داری و اگه سوال داری بیا بپرس، ولی ترجیح داد موضع شب امتحانی بودنش رو حفظ کنه همچنان. 

امروز هم به عنوان آخرین تیر فرار از جراحی، رفتم سراغ طب سنتی. آقای دکتر پرما نبودن. ولی یحتمل ایشونم همین نظر رو میدادن، که بله، اگه 10 سال پیش بود، شاید امکان داشت به همون شیوه حجامت و زالو درستش کرد. ولی الان دیگه راهی جز جراحی نداره.

یه دستور ویژه هم برای لاغری ازشون گرفتم. اگه نتیجه داد، توضیحش میدم کامل. 

از طرفی به خاطر اتفاقاتی که برای مادربزرگ مرحومم افتاده، همگی این حساسیت ویژه رو برای جراحی های حوزه استخوان و مفاصل داریم، مادرم از همه بیشتر. 

حالا که من راضی شدم به جراحی و خدایی اش با تحقیقاتی هم که کردم، اونقدرها هم سخت و سنگین نیست، مادرم اصرار دارن که نرم اتاق عمل. 

براشون کامل توضیح دادم جراحی نکردن باعث میشه اولا ساییدگی غضروف پیدا کنم و آرتروز و در ثانی بقیه رباط ها هم ممکنه پاره بشن.

میفرمایند که خب تا میتونی راه نرو تا هیچ اتفاقی برات نیفته...

ولی هر چی فکر میکنم، به نظرم درست نیست. این یعنی دستی دستی خودم رو از پا افتاده کنم. اگه بعد جراحی اتفاقی بیفته که منجر به از پا افتادگی بشه، به نظرم تحملش خیلی راحت تره تا اینکه سالم باشم و از پاهام استفاده نکنم. 

بگذریم از این صحبتا، میدونید دایی بودن فقط کجاش؟!!

اونجاش که حسنی خانم امروز بهم تلفن کرده که بیاد کمکم، برای انجام حرکات ورزشی!

پدر آقا حمید پارسال یه مدت فیزیوتراپی داشتن، برای درد مفاصل مخصوصا زانو. حسنی هم کمکش میکرد برای انجام ورزشای مخصوصش. 

حالا تو این هفته نتونست بیاد من رو ببینه، از صحبتای بقیه اینطور برداشت کرده که زانوم درد میکنه فقط. 

خلاصه که هی از یادآوری تلفنش غنج میره دلم. 

راستی بالاخره دیدم تخت رو، هیچی نبود. اما در عوض یکی از طبقه های کمد اتاق زیر ما که وسایل کناری توش بود، افتاده. صدا از اون طبقه بود و من توهم نزده بودم! 

و حرف آخر اینکه، چقدر بعد از یه هفته مرخصی و تو خونه بودن و صبحانه رو ساعت 8 خوردن و بازی کردن با خدیجه، بیرون رفتن ساعت 6 صبح سخته!! 

یه پیام خصوصی هم بود، ممنون از لطف و محبتون. نه، راستش من در مورد تهران فقط متوجه شدم جمعه بعد از نماز جمعه قرار بود راهپیمایی کنن. ولی یه مطلبی، میشه که شما بدون اینکه وبلاگ فعال داشته باشید، تو بیان عضو بشید. بعد خوبی اش اینه که اگه برای وبلاگ های بیان پیام بذارید، حتی خصوصی، امثال من میتونیم جواب رو زیر پیامتون بدیم. البته این فقط پیشنهاده، هرطور خودتون صلاح میدونید.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۸ دی ۹۶

ما امروز احتیاج به این داریم که ملت را امیدوار کنیم و دلگرم. حب و بغض در دل شما آنجور نباشد که خلاف واقع حکم کنید

الان دقیقا در چه وضعیتی ام؟

2 ساعته دارم دور اتاق میچرخم. با سرعت 65 متر در دقیقه. در حالیکه دو تا دمبل 5 کیلیویی گذاشتم تو کوله عماد و انداختم پشتم. به علاوه بر دو تا وزنه مخصوصی که از ارتوپدی گرفتم و به پاهام بستم. 

به قول عماد فقط یه لباس راه راه لازم دارم برای اینکه تو نقش زندانیای قصر واکینگهام بازی کنم. 

امروز مادرجان، تمام محاسباتم برای کم کردن وزنم رو به هم ریختن. 

دو روزه هی میگیم این چه بوییه تو حیاط و کوچه پیچیده؟ کی داره چی درست میکنه؟ 

تا امروز صبح که مادرم با یه کاسه آب پای مرغ یا در واقع ژله پای مرغ اومدن سراغمون فهمیدیم چی بوده!!

بی خبر از ما، با پدرم رفتن بازار، یه ‌گونی پای مرغ خریدن آوردن، دو روزه گذاشتن پشت بوم بپزه! 

احتمال دادن مخالفت کنم، اینجوری گذاشتنم تو عمل انجام شده. 

والا اگه میگفتن، لااقل نجم رو میفرستادم بره بخره. نه ایتکه پدرم با اون وضعیت آرتورز آرنجشون رانندگی کنن. 

و جالبه که همین پدرجان که با عرض معذرت و ببخشید فراوان، سرهنگ مأبانه، دستور دادن بی چک و چونه روزی یه کاسه بخورم، خودشون لب به این مدل تقویتی جات نزدن و نمیزنن. و الا که یحتمل اینقدر تمام مفصلشون درد نداشت. 

خدایی اش هم اهل ادا نیستم، میخورم از این معجونها. این هم به لطف ادویه هایی که مادرم بهش زدن، خیلی خوش طعمه. اصلا هم بوی بد نداره. 

مشکل چربی اشه که مصداق بارزه یه وجب روغنه. و تمام معدلات من رو بهم زد. با این وصف مجبورم 10،15 کیلو وزنه به خودم ببندم برای راه رفتن. 

یه چیز بگم؟ حرص و طمع مصادیقی خیلی بیشتر از مال و ثروت داره. مثالش من. اصلا نسبت به مال دنیا حرص نمیزنم. غصه از دست دادنش رو هم نخوردم و نمیخورم. ولی این چند روز دیدم چقدر طمع سلامتی ام رو دارم و خیلی سختمه مقداری اش رو از دست بدم. 

اصلا منظورم ناشکری نیستا، منظورم رضایت دادن به تقدیر خداست. که به بهونه های مختلف سر سلامتی ام باهاش چونه زدم. 

ولی واقعش دارم گول میزنم خودم رو. اتفاقا هرچی بیشتر دل نکنم ازش، بیشتر خدا به از دست دادنش مبتلام میکنه. 

بگذریم، جا داره یه خسته نباشید هم به اغتشاشگران تلاشگر میهنمون بدیم از همین جا: سلام در به در! سوراخ موش میخوای؟!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶

دشمن اصلی ما رژیم ایالات متحده‌آمریکا است، که یکی از فاسدترین و ظالم‌ترین حکومتهای دنیا است

هی روزگار، کی میشه مردم، اکثرشون، یه کم جلوتر از نوک دماغشون رو هم ببین؟یعنی اینقدر سخته تشخیص درست و غلط؟

تو جریانات امروز و دیروز، خودم که اینجام، طبقه دوم. حتی نشد وقتی پدر و مادرم اومدن عیادت، از پله ها پایین برم و همینطور ماست ایستادم تا اونا بیان بالا. 

پرانتز باز: خدایا! تحمل درد و مریضی رو دارم، ناشکری هم نمیکنم. ولی لطفا نذار جلوی پدر و مادرم، کم بذارم و اونجور که باید احترام نذارم. پرانتز بسته. 

پرانتز دوم باز: صبح اینقدر کلافه بودم از بیکاری که نوشتم تمام ماجرا رو. بدون اینکه حواسم باشه به قوم و خویشانی که رفت و آمد دارن اینجا. و دقیقا از همون صبح تا دو ساعت پیش، همه تلفن کردن برای احوالپرسی! و به اندازه یه عمر نوحی که از خدا بگیرم، توصیه پزشکی دادن، از سنتی و مدرن. دستشون درد نکنه. پرانتز بسته.

آره، داشتم میگفتم. خودم که از خونه بیرون نرفتم و نمیدونم دقیقا چند نفر آشوب به پا کردن. ولی واقعش فرقی نمیکنه، بگو 20 نفر. 

حتی با 20 نفر هم میتونن آشوب به پا کنن. چون همه شون وحشی ان. و آموزش دیده. نه حصار عقل دارن و نه شرع و نه حتی وجدان.

مردم، با وجود همه مشکلاتی که داشتن، نباید پا میدادن به اینا. چطوری؟ با راهپیمایی بدون مجوز. 

درسته حق و حقوقشون پایمال شده و بیشتر هم میشه، ولی کف خیابون به کسی حق و حقوق نمیدن. 

و البته که حفظ نظام جمهوری اسلامی، با اینهمه شهیدی که برای حفظش خون دادن، از هر حق و حقوقی واجب تره. 

و باز هم انصاف داشته باشیم، کی داره حق ما رو پایمال میکنه؟ غیر از اونایی که خودمون انتخابشون کردیم؟ چطوره که موقع انتخابات خودمون رو به نابینایی کامل میزنیم و همه دروغ هاشون رو باور میکنیم، حالا که باید پای انتخابی که کردیم، بایستیم، جا میزنیم؟!

با اینحال واضح بود از قبل که دشمن منتظر کوچکترین فرصت و بهانه است. و اصلا چه بسا این گرونی و لایحه بودجه و...  با همکاری دشمن بوده که مردم رو وادار به این اعتراض کنن. 

من که معتقدم، شخص حسن کچل یکی از سران این بلواست و میخواد یه کودتای 28 مردادی شعبون بی مخی راه بندازه. 

ولی واقعش خیلی هراس ندارم. فکر نمیکنم کار به جایی ببرن. یعنی خیلی امید دارم که روزای آخره ان شاءاللّه. 

ولی بازم خیلی باید حواسمون رو جمع کنیم. خدایی دربیاریم این عقل خدادادی رو از آکبندش دیگه! 

راستی آخرش فردا چی شد؟ تعطیل شد؟ نشد؟ امتحانا چی؟ هست؟ نیست؟

من که فتوا دادم عماد بره مدرسه و فاطمه هم منتظر سرویس باشه. اگه اومد بره، نیومد رضایت بده به تو خونه موندن. چون حقیقتا نمیتونم برسونمش. نجم هم نیست. 

قصدم بود امشب یه ماجرایی رو از اتفاقات این چند روز وبلاگم بنویسم و توضیح بدم. ولی عصبانیتم تموم شد و حسش رفت. 

مختصر و مفید بگم:

به اعتقاد من تو این فضا، هر کسی چه بخواد صاحب صفحه ای باشه و چه فقط خواننده و نظر دهنده باشه، تو هر شبکه ای منظورمه و نه فقط وبلاگ نویسی، باید و باید یه هویت واحد داشته باشه. 

نمیشه هر جایی برای خودش یه پروفایل درست کنه. اگه نمیخواد لو بره، تو ساخت پروفایلش و اشتراک گذاری اطلاعاتش دقت کنه. 

نه اینکه با هزار اسم و شخصیت در صحنه حضور داشته باشه.

کاری که یه نفر این چند روز با من کرد. و خدایی از اول قصدم نبود مچش رو بگیرم، ولی دروغ گفت و روی دروغش پافشاری کرد، دیگه منم مجبور شدم کامل و تا ته برم. 

یعنی این وسط چه داستانایی که سر هم نکرد واسه اینکه بگه راست میگه. البته که به نظر من تجربه اش هم خیلی کم بود. و الا لااقل دروغی نمیگفت که بیشتر لو بره. 

اما به هر حال من همین حرف رو بهش زدم. که چند شخصیتی بودن تو این فضا، خودش یعنی کلک زدن. ولی قبول نکرد. تازه مدعی هم شد و مثلا خواست مچ من رو بگیره. که چرا بقیه باید باور کنن، اونجایی که نرگس خانم جواب پیام دادن، من نیستم؟!

خب باشه، کسی باور نمیکنه، نکنه. مگه من دست کسی رو گرفتم آوردم به زور اینجا ازش خواستم، چشم بسته هرچی من گفتم قبول کنه؟!

دقیقا همین جواب رو دادم. و توقع داشتم مثلا به نشونه اعتراض و باور نکردن من، دیگه بذاره بره.ولی باز بدترش کرد! دوباره با یه اسم جدید پیام داد! 

به معنای دقیق کلمه آمپر چسبوندم از کارش. کلی باهاش بحثم شد. اینقدر که عماد گوشی ام رو گرفت، که من لااقل نبینم. دیکته میگفتم تایپ میکرد. بعد سر علامتای تعجب که چند تا باشه، باهام چونه میزد و آخرشم کلی از حرفام رو سانسور کرد. 

اما به هر حال، لحظه آخر یه پیام ملتمسانه داد که اسمی ازش نبرم. تا رابطه اش با بقیه خراب نشه. هرچند که بعید میدونم بقیه نشناخته باشنش تا الان. اگر هم جوابش رو میدن، شاید از روی ادبه. از بس که اون بقیه....

اینم حذف کردم. 

....پی نوشت صبحگاهی.

الان که به اینجا سر زدم و پیامای آخر شب ایشون رو دیدم، با اینکه قصدم نبود بخونم، ولی خوندم.

و راستش با وجودی که حق با من بود، و ایشون اعتراف کرده بودن که اصرارشون روی دروغ اول باعث به وجود اومدن باقی قضایا شده بود، و با وجودی که من تمام سعی ام رو کردم که چیزی از هویت های فرضی ایشون آشکار نشه، ولی باز دلم سوخت براشون. 

چرا؟ چون درسته الان هیچ کس غیر از من ایشون رو نمیشناسه، ولی مطلبی که درباره اش نوشتم، خیلی تنده. 

شاید چون تا لحظه آخر هم حاضر به اعتراف اون چند خط نشد و فکر کرد میتونه گول بزنه من رو. 

این حس که دیگران درباره ام فکر کنن قابلیت گول مالیده شدن دارم،بدجوری عصبانی ام میکنه. 

و دقیقا نقطه ضعفم همینه. خودم میدونم. و متأسفانه هنوز هیچ کاری نکردم. هیچ کاری. 

به هر حال شاید راه بهترتش این بود، که از همون پنجشنبه ای که برام یقین شد و بهش گفتم، تموم میکردم و هیچ پیامی رو ازش نمیخوندم و جواب نمیدادم. 

ولی همون موجود ریز کوچولوی درونم که نمیذاره سر سوزنی نسبت به علم و هوش و دانایی کذایی ام، بی احترامی بشه، نذاشت و تحریکم کرد تمام و کمال بشورم و پهن بند رخت کنم. 

الان هم اول با خودم گفتم کل مطلب دیشب رو حذف کنم، ولی دیدم یه چند نفری از دیشب تا الان خوندن. 

در نتیجه همین زیر توضیح دادم بلکه، یه ذره روم کم شه. 

اگه ایشونم گذرشون افتاد اینجا، این معذرت خواهی رو ازم قبول کنن ان شاءاللّه. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۰ دی ۹۶

جناب عبدالعظیم حقا و انصافا به ری به تاریخ ری آبرو داد و حق عظیمی به گردن همه‌تهرانیها و اهل ری دارد

اول اینکه با مادرم صحبت کردم. و ایشون بزرگواری کردن و ازم قبول کردن. که من هنوزم همون ... 30،40 سال پیشم. فقط قد و قواره ام عوض شده، و الا که تحمل کوچکترین ناراحتی شون رو ندارم. 

اصطلاح عمل قلب باز شنیدین؟ چیزی از پزشکی بلد نیستم و نمیدونم منظور از این جراحی چیه، ولی این چند روز درباره خودم احساس عمل مغز باز دارم! 

خب البته این تاوان اشتباه خودمه و هیچ کس جز خودم مقصر نیست. اعتماد بیش از حدی که به دنج بودن اینجا کردم و هر چه دل تنگم خواست توش نوشتم. نتیجه اینکه الان با هر کی روبرو میشم و به چشمام نگاه میکنه، احساس میکنم داره افکارم رو سونوگرافی میکنه و به تمام سوراخ سنبه های مغزم آگاهه. 

بله، خودم آدرس دادم. ولی چرا بازم بعدش مینوشتم؟ چون تصورم کردم اکثرا اینقدر مشغول زندگی خودشون هستن که حوصله شون نکشه بیان اینجا خزعبلات من رو بخونن. 

یا شاید هم توقع داشتم، میان اینجا یه اهمی، سرفه ای چیزی بکنن بفهمم مهمون آشنا هم هست اینجا. 

نه اینکه صم بکم بیان و فقط بخونن و برن. 

باز اگه هنوز هم به همین رویه بود و هیچ به روی خودشون نمیاوردن بد نبود. 

مشکل پیامای حاوی نصیحت و بعضا فحشای پاستوریزه است.

با اصل پیام ها مشکل ندارما، مشکل صحبت با فرستنده پیامه. که بعضا بیشتر از 20 ساله، از وقتی 9 ساله شدن، باهاشون صحبت نکردم. اصلش شاید نهایتا تو این مدت به تعداد انگشتای دست دیده باشمشون و نهایتا یه سلام و احوالپرسی مختصر کرده باشیم. 

بگذریم.. 

یه عمل مغز باز دیگه هم به صورت حضوری انجام شد. در محضر شوهر خاله که ذکر خیرش بود چند شب پیش. دیروز رفتم پیششون. برای ادامه صحبت و مشاوره. 

اون سری گفتم مثه خوردن میخ و سوزن بود؟

اولش آره. ولی بعدش که یخم آب شد، دیگه نه. واقعا خوب بلده مشاوره کنه. 

ایشون متولد 41 هستن. تا اونجایی که یادمه، موقع ازدواج با خاله ام یه موتور وسپا داشتن که منم به همین مناسبت وسپا صداشون میکردم. 

تحصیلاتشون فکرمیکنم دیپلم باشه، دانشگاه که نرفتن یقینا. فرصتش رو نداشتن. درست با شروع جنگ رفتن جنوب و بودن تمام مدت تا درست روز آزادی خرمشهر که خمپاره کنارشون منفجر میشه و ترکش و نابینایی کامل. 

برای اینکه سوالی هم پیش نیاد بعدا بگم که بله، ایشون 18 سالگی ازدواج کردن!

از توانمندی هاشون این که یه آشپز فوق حرفه ای هستن. طعم و بوی غذاشون بی نظیره. فقط ترجیحا به نحوه پختش کاری نداشته باشید. ریخت و قیافه غذا رو هم در نظر نگیرید. 

اگه طبق قانون اعطای گواهینامه منوط به سلامت بینایی نبود، ایشون یقینا گواهینامه پایه یک داشتن! همین الان هم البته بدون گواهینامه رانندگی میکنن یه وقتایی! 

دیگه اینکه از فاصله 5 متری، بدون هیچ صدایی و فقط از روی صدای نفس کشیدن و احتمالا بو، افراد رو میشناسن. غریبه ای باشه تشخیص میدن. تو مهمونی های جمعیتی بارها دیدم این توانایی منحصر به فردشون رو. 

در مجموع میخوام بگم، تحصیلا آکادمیک ندارن، ولی عقل و هوششون فوق العاده است. تو این مدت خط بریل کار نکردن. فقط از کتابای صوتی و بیشتر در حوزه های روایت و حدیث استفاده کردن. 

یعنی ف بگی تا فرحزاد رفتن که هیچی، آب آلبالو و شاتشون رو هم میخورن و برمیگردن. 

با اینحال که همیشه میدونستم تمام این ها رو، ولی هیچ وقت جرأت نداشتم برم پیششون برای مشاوره. شاید هم کمی غرور. 

اما به هر حال یه حسن مثبت این ماجرا هم این که جرأت کردم و صحبت کردم باهاشون. هم در این مورد خاص و هم کلی موارد دیگه که سوال داشتم همیشه و نمیخواستم پیش این مشاورهای معمولی برم.

آخرش هم یه مطلبی گفتن که هم جای ناراحتی داشت و هم ناراحت نشدم. ازم درباره مقاله ای که سالها قبل نوشته بودم سوال کردن. که ثابت کرده بودم امکان علمی ساخت ماشین زمان وجود نداره. و حرکت زمان برگشت ناپذیره. 

اون موقع که مینوشتمش و ارائه میدادم و بابتش جایزه میگرفتم نه، ولی بعدها فهمیدم که تمامش کشکه.

دیروز هم ایشون بعد اینکه مطمئن شد محتوای مقاله ام چی بوده، باز بهم یادآوری کردن که اصلا طی الزمان یه کار پیش پا افتاده است و حتی لازم نیست آدم عارف جلیل القدر باشه واسه انجامش!! 

...مورد آخر اینکه به لطف دست گل فاطمه خانم، تلگرام ریپورتم کرد! 

در این حد که نمیتونم پیام بدم. 

من اون شب و فرداش برای اینکه اون افراد نتونن شماره ام رو سیو کنن، با امید به اینکه هنوز ذخیره نکردن، شماره هاشون رو از لیست مخاطبام حذف کردم. ولی احتمالا کافی نبوده یا شایدم تلگرام متوجه این جذب عضو تقلبی شده.

یه کمی هم به صورت خانوادگی درباره برنامه های ارتباطی صحبت کردیم. اینکه هر کدومشون ممکنه کلی امکانات و ترفندای پیچیده ای داشته باشن و اگه بلد نباشیم، ممکنه تو درد سر بیفتیم. فاطمه ولی در ظاهر مشغول مشق نوشتن بود و به روی خودش نیاورد. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۳ دی ۹۶

گاهی انسان عوارضی برایش پیش میایدکه توجهی به خداپیدامیکند،همان لحظه ازفرصت استفاده کنیده وازخدای متعال بخواهید؛این دعامستجاب خواهدشد

خدا رو 100 هزار مرتبه شکر بالاخره بارونش رو رو سرمون نازل کرد. 

بعد از ظهر باید جایی میرفتیم، تو ترافیک شدید و دود غلیظ و اصلا بگو خود جهنم. ولی 10 شب که برمیگشتیم، عین این فیلم خارجکیا شده بود خیابونا: خلوت، تمیز، بارون خورده و نمدار. آسمونم که صاف صاف. از اون دور برج میلاد پیدا بود. 

هرچند که یقینا با وجود امت همیشه در صحنه مون، تا فردا شب دوام نمیاره و دوباره از شنبه همون آش و همون کاسه. 

رسیدیم خونه، موقعی که به عماد گفتم در پارکینگ رو باز کنه، دیدم داره کاغذ تبلیغاتی رو که روی در چسبوندن میکنه. ولی کاغذ رو تو زباله های خشک ننداخت. برد تو انباری. 

خیلی کنجکاو شدم بدونم چه خبره. رفتم دیدم یه جعبه گوشه انباریه، پر کاغذای تبلیغاتی. طرحش چیه؟ یه مدت تمام کاغذای تبلیغاتی کوچه خودمون رو جمع کنه و بعد به صورت تقریبی حساب کنه، کلا در سال چقدر کاغذ صرف این تبلیغات میشه و بابتشچند تا درخت قطع میشه. 

احتمالا هم بعدش میره سراغ اینکه چه کنیم برای تبلیغات، کاغذ استفاده نکنیم و.. 

یه زمانی حداقل به واسطه قدم، تو خونه مهم بودم. هر کی هر چی لازم داشت که یه بالایی بود، من رو صدا میزد. ولی الان دیگه ورد زبون همه عماده.عماد این رو بده، عماد اون بده. خودش هم میگه اینقدر کیف داره آدم چهار پایه و نردبون و آچار مامان و باباش باشه! 

یه سری هم چند وقت پیش برگشته میگه: بابا!  میدونید فقط 4 درصد افراد قد بیشتر از 190 دارن؟! جا داشت بهش بگم:بابا، 4 درصدی! که نگفتم. قدش شده 192

...

مادر جانم!  الهی دورتون بگردم. غلط کردم. ببخشید. خواهش میکنم... 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱ دی ۹۶

تحصیلاتی که منتهی میشود به مشاغلی که متناسب با ساخت زن نیست، بر آنها تحمیل نکنند

زلزله شد، نه؟!

خود زلزله اینقدر سر و صدا نداشت، ولی تو کوچه مون یهو انگار تظاهرات شده باشه. احتمالا همه اومدن امشب رو تا صبح تو کوچه سر کنن. 

یه لطیفه بود میگفتن زلزله دید وزیر مسکن نرفت به زلزله زده ها سر بزنه، خودش پاشده راه افتاده این طرف و اون طرف کشور دنبالش میگرده! باید بهش آدرس لواسون رو داد!

بگذریم...

این تعطیلات زیادی، کار دست فاطمه خانم داد. چند شب پیش ازم اجازه گرفت بره تو تلگرام من یه کانال آموزش روبیک درست کنه.

تلگرام من روی لپتاپه و بهش اجازه دادم. در مورد اعضاش هم گفتم از خودم بپرسه و سر خود عضو نکنه. در حدود 20 نفر رو عضو کرده بود.

امشب که رسیدم خونه، گوشی ام رو گرفت که به قول خودش یه چیزی رو امتحان کنه. منم طبق معمول دادم. عموما رو تنظیمات گوشی آزمایش میکنه. 

بعد نیم ساعت دیدم داره با ذوق و شوق که انگار یه کشف مهم کرده باشه، یه چیزایی رو کاغذ مینویسه و بعد از روشون تو گوشی تایپ میکنه. 

یه کم بعد دیدم خیلی بد محو گوشی شده، نگاهش پر از تعجب و ترس و کنجکاویه. دیدم دیگه نمیشه به روی خودم نیارم، یه کلمه پرسبدم چی کار میکنی؟ که عین چی گوشی رو پرت کرد زمین و دوید رفت پایین. 

خلاصه مفیدش این که اول تو گوشی تلگرام نصب کرده، بعد همینطور الکی شماره وارد کرده، اگه تلگرام داشته، عضو کانال کرده! 

پروفایلهاشون رو هم نگاه میکرده که اون وسط به یه سری عکسای خصوصیو خانوادگی برخورده. همون موقع که صداش کردم، داشت اون عکسا رو میدید. 

البته که من به شیوه های مختلف غیر مستقیم، بارها گفتم چک کردن پروفایل کار غلطیه. مخصوصا پروفایل غریبه. به نظر من این مدل عکس گذاشتنا، یه جور ورق زدنه ذهن آدماست. خودم هم عکس نمیذارم. 

الان مشکل اصلی اینه که از کجا همچین ایده درخشانی به ذهنش رسید؟ که اینجوری اعضای کانالش رو ببره بالا؟

برای شام که صداش زدیم، خیلی ساکت و مظلوم و سر به زیر اومد بالا. یه نگاه ملتمس آمیز به قول عماد از نوع تو رو خدا ببخشید، دیگه تکرار نمیشه هم داشت. 

البته که غیر من و نرگس بقیه خبر نداشتن چی شده. فقط با اون مظلومیت بیش از حد فاطمه، منتظر بودن یه نصیحتی، سوال و جوابی، چیزی داشته باشم. 

ولی ما هم کلا به روی خودمون نیاوردیم. به هر حال از وقتی ازش پرسیدم چه میکنی، هنوز جوابم رو نداده. احتمالا هم دیگه جواب نده و شامل قاعده مرور زمان بشه. ولی به هر حال بازم بعدا میاد سراغم و ازم اجازه تلگرام رو میگیره. اون موقع باهاش حرف میزنم. 

...

و اما بحث خودم. که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، به جنجال کشیده شد. درسته که من قبلا آدرس اینجا رو دادم به مادرم، ولی فکر نمیکردم هنوز هم بخونن اینجا رو. 

ولی خب اشتباه میکردم و همون پریشب که نوشتم، نه. دیروز صبح خوندن و در جا و به طور کامل به بابا هم گزارش دادن.

جای شکرش باقیه که همون لحظه دم دستشون نبودم. و الا که یحتمل با آرپی جی خلاصم میکردن! 

من این مدل از عصبانیت بابا رو شاید نهایتا 5 مرتبه دیده باشم. اونم برای من نبوده، موردی خارج از خانواده بوده کلا. 

مادرم هم که دیگه نگم. 

و خب تا شب، خبر به آبجی ها رسید. دایی ها هم همچنین. شوهر خاله بزرگه هم....این آخری رو خیلی باهاشون رودربایستی دارم. یه خصوصیات ویژه ای دارن. 

اول اینکه جانبازن. نابینا. بعد اینکه بسیار بسیار انسان عاقلی هستن. باید حرف بزنید باهاشون تا بفهمید چی میگم. از صد تا مشاور و روانشناس کار درست تره. یعنی اگه ایشون بهم میگفتن کارت غلطه، بی برو برگرد قبول میکردم. به نرگس هم گفتم. 

ایشون ولی مثل بقیه از اساس نگفتن اشتباهه. اول که زدن تو فاز شوخی که خب به خودم میگفتی، من از خدام بود!!! 

ولی وقتی صحبت جدی شد، بعد کلی سوال ریز و جزئی، که جواب دادن بهشون برام از خوردن یه مشت میخ و سوزن و پونز سخت تر بود، تلویحا گفتن که این پیشنهاد نرگس، از روی دلخوری نیست و من کم نذاشتم. 

در واقع بر عکس تصور بقیه که اگه مرد دوباره ازدواج کنه، یه احتمال میدن خانمش مشکل داره، ایشون میگن کم توجهی و بی مسئولیتی مرد اولین دلیل این کار هست. 

حالا نه صد در دصد، ولی با ارفاق گفتن که زندگی مون خوبه و اوضاعمون به سامانه. ایشون اعتقاد راسخ دارن اکثر خانواده های امروزی، اوضاع و احوالشون خیلی نابه سامان و پریشانه و اگر هم کارشون به جدایی نمیکشه، به خاطر مهر و محبت و علاقه نیست. بلکه چون شجاعتش رو ندارن و با خوشی های ظاهری، نقاب زدن به خودشون. 

بعد که مطمئن شدن مشکل از درون نداریم ما، یه سری سوال هم درباره محدثه خانم و شرایطش و... پرسیدن. حتی گفتم به ایشون که محدثه خانم هنوز اطلاع نداره این پولی که به حسابش ریخته میشه از طرف کیه. و یه درصد هم احتمال نمیده از طرف ما باشه. 

چون من یه بار یه اتفاقی افتاد که باید پولی به حساب مرحوم امیر میریختم، شماره خانمش رو داد. 

درباره مشخصات تمام افرادی هم که باهاشون درباره محدثه خانم صحبت کردم، سوال کردم. که موقعیتشون چطور بوده و من از چه جنبه ای وارد شدم برای صحبت و... 

در این مورد هم تایید کردن که کوتاهی نکردم و واقعا از افراد مناسبی که من میشناسم، کسی حاضر به ازدواج با ایشون نشد.

خلاصه که بعد چند نوبت صحبت تلفنی از دیشب تا امشب، به این نتیجه رسیدن که احتمالا اونطور که بقیه میگن، ابن تصمیم غلط و بد نیست. ولی خیلی اما و اگر داره. یکی از مهمترین شرط و شروطش هم نزدیک بودن دو خانواده است. در حد مثلا نهایتا همسایه.

ولی خب بقیه اقوام نه اینطور منطقی صحبت کردن و نه حتی بهم اجازه صحبت و دفاع دادن. فقط دعوا و نصیحت و.. 

یه زمانی اسم زن بابا مترادف بود با شکنجه گر و جلاد. الان هم اسم همسر دوم مساویه با هرزگی و تمام! هیچ معنا و مفهوم دیگه ای هم نداره. و اصلا و ابدا راه دفاع نداره. 

به دوستی پیام دادن که اینجا رو حذف نکنم. چشم، سعی میکنم حذف نکنم. ولی من نگفتم شما اصلا پیام ندین. من گفتم کلا استفاده تون از اینترنت رو کم کنید. 

دوست دیگه ای هم پیام خصوصی گذاشتن، ممنون از نصایح دلسوزانه تون. ولی خب واقعا مورد مناسب پیدا نکردم براشون. نه اینکه منتظر بشینم تا کسی پیدا بشه، نه خودم شخصا رفتم به افراد مختلف پیشنهاد دادم. 

پولی هم که بهشون میدم، خودشون اطلاع ندارن از کجاست. و قصدم اینه تا زمانی که در توانم باشه، بدم بهشون. 

ولی اینکه میفرمایید این نوع ازدواج با خرجی دادن فرفی نداره، اینطوری نیست. پول همه مشکلات و نیازهای آدما رو برطرف نمیکنه. خانواده از ضروری ترین نیاز هر آدمیه که خریدنی نیست. 

نرگس هم خصوصیات خاص خودش رو داره. خیلی پیچیده تر از این حرفاست. خاکی و ساده برخورد میکنه، و الا که تو عرش سیر میکنه... 

پی نوشت بعد از صبحانه ای روز تعطیل اجباری:

ما که دیشب بعد از زلزله کار خاصی نکردیم. حتی جای خواب بچه ها رو هم عوض نکردیم. 

صبح بعد از نماز صبح یه سرکی به اخبار زدم ببینم چند تا پس لرزه اومده، برای نماز آیاتشون، دیدم خدایا! مردم همیشه در صحنه مون چه شور آفرین دیشب رو تا صبح تو خیابونا بودن. اینقدر که شاخص آلودگی رسیده به 180.یعنی جا داره بهشون بگیم خسته نباشید واقعا! اینجوری از زلزله جون سالم به در ببریم هم، یقین از آلودگی میمیریم. 

هیچی دیگه، تعطیل هم که شدم و من اینهمه خوشبختی؟! 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۶

تکیه‌ اقتصاد کشور نباید به ستونی باشد که ممکن است با نعره‌ مثلاً یک ترامپی بلرزد

فردا مدارس تهران تعطیل شد، نه؟ از صدای جیغ و خوشحالی فاطمه فهمیدم. و یحتمل فقط هم ابتدایی ها تعطیلن که عماد داره سر به سرش میذاره و حرصش میده. 

ولی واقعا چرا؟ مگه مهمه؟ بالاخره که همه مون بایستی بمیریم. حالا از مسمومیت آلودگی هوا باشه یا سوء تغذیه یا نداشتن دارو. چه فرق میکنه؟

فعلا که با این دولت و اقدامات فوق هوشمندانه اش، تنها راهکار اینه که دست جمعی به شیوه نهنگها خودکشی کنیم و خلاص! 

...

نجم الدین امروز برگشت. خسته، ولی سرحال. رفته بود برای کمک به بازسازی کرمانشاه. چون یه کم نجاری بلد بود، رفته بود قسمت ساخت کرسی. دو روز هم رفته بوده کارگاه ساخت کانکس و تو عایق بندی و کار گذاشتن پشم شیشه کار کرده. 

اگه به خودش بود، دوست داشت بازم بمونه. ولی از طرف جهاد دانشگاهی رفته بود و اونجا هم اردوهاشون 10 روزه است. 

خوش به حال همه شون، من که فقط حسرتش برام موند. کاش خدا رو حساب حق پدری که به گردن نجم دارم، تو ثوابش منم شریک کنه. 

مادرم و خواهرم هم تو این یک ماهه، 30، 40 دست لباس بافتن با ماشین و فرستادن کمیته امداد. 

پرنده و عروس هلندی از سر فاطمه خانوم افتاد، سوژه بعدی: حل مکعب روبیک!

داشتیم همیشه و خیلی از اوقات دستمون بوده، ولی هیچ وقت از طریق فرمول حل نکردیم. هر کسی راه مخصوص خودش رو داره. هیچ وقتم سرعتی بازی نکردیم. 

حالا فاطمه از دوستاش فرمولش رو یاد گرفته و مدام داره تمرین میکنه تا سرعتش رو زیاد کنه. الان چیزی در حدود یک دقیقه طول میکشه تا کامل درست کنه. 

البته از روی فرمول هم باز احتیاج به دقت و تمرکز داره که بدونی هر کدوم از مهره ها تو چه وضعیتی هستن و الان باید از کدوم فرمول بری. 

نکته اینجاست که فاطمه تو این مورد معلمه و من شاگرد و تا خود خدا کیف میکنه وقتی یه چیزی اش رو نمیفهمم یا اشتباه انجام میدم و برام توضیح میده! 

بازی جدید خدیخه هم تلفن کردن به همسرشه! خیلی جدی، یه گوشی برمیداره، شروع میکنه صحبت کردن:

همسرم! سلام. نه، آخه اون مورد که شما میگی، درست نیست. ببین، ببین، نه باید خاک گلدون رو عوض کنیم. آخه، بگم؟ شهابم، وایسا یه لحظه. من به شما بگم. من میگم سلام! باشه، شما صبر کن بزرگ بشی، ان شاءاللّه میره اداره. خب، چی؟....

حالا من البته به فارسی نوشتم، و الا که با لهجه خودش خیلی خوردنی تره. و جالب اینه که من و نرگس خیلی کم تلفنی صحبت میکنیم و اصلا تا به حال یک بار هم، همدیگر رو همسرم! صدا نزدیم. 

نرگس هم به من یا میگه آقا شهاب، یا شهاب جان. این لفظ " شهابم" که روی میم آخرش تاکید ویژه میکنه هم از الفاظ مخصوص خودشه. 

خلاصه که بچه ام از صبح تا شب با شهابش! حرف و بحث داره سر تعویض خاک گلدون!! 

آمنه هم تازگیا یاد گرفته توجه کنه. توجه به معنی واقعی کلمه ها. یعنی اگه مشکلی نداشته باشه و بیدار باشه، شروع کنی باهاش حرف بزنی، تا یک ساعت هم حرف بزنی، چشم ازت برنمیداره. همینطور خیره میشه تو صورتت. نه صدا میکنه، نه تکون میخوره، نه حوصله اش سر میره. هیچی، توجه کامل! اینقدر جدی نگاه میکنه که آدم همه اش منتظره یه سوالی چیزی بپرسه. 

....

نرگس، 

از نرگس هم بنویسم؟ که من رو دچار عذاب وجدان بی انتها کرده؟ دلشوره ابدی؟ و خودش خوش و خرم میگه و میخنده؟ انگار نه انگار که حرفا و نظریاتش چه غوغایی تو دل من به پا کرده؟

بگم حرفاش دروغ و ناحقه؟ نه، نیست خب. بگم الکی میگه و فقط ادعاست، بازم نه. میدونم که تحملش رو داره. بگم قصد اذیت و آزار داره، بازم نه. 

واقعش مشکل منم. من نمیتونم با خودم کنار بیام. یعنی میترسم. از آبروم و اینکه مردم چی میگن و... میترسم. آره واقعا همینه. من با اینهمه ادعا از حرف مردم میترسم... 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶

اینجانب از اعماق دل،این حادثه‌ی تلخ و مصیبت‌بار را به ملّت ایران بخصوص به مردم عزیز استان کرمانشاه و بویژه به خانواده‌های مصیبت‌زده تسلیت عرض میکنم

سلام مجدد خدمت همه

ممنون از اظهار لطف و محبتتون، مخصوصا پیامهای خصوصی که حقیقتا شرمنده شدم. 

بله، الحمدللّه حال همه مون خوبه. نالئب الزیاره تک تک دوستان بودم اگه خدا قبول کنه. 

تا جایی هم که حافظه ام یاری کرد، اسم مجازی دوستان رو دونه دونه گفتم.

عماد و نجم هم خوبن. اونا صبح پنجشنبه تهران بودن. چون بهشون سفارش کرده بودم مستقیم از مهران برن نجف و بعد تا جایی که تونستن پیاده برن تا کربلا و برگردن.

خدا رو شکر امسال توفیق داشتن و به کربلا هم رسیدن. ولی دیگه سامرا و کاظمین قرار نبود برن. 

بیشتر به خاطر دل مادرم و نرگس، و الا به نظر من اشکالی نداشت اگه میرفتن. دیگه بلد شدن الحمدللّه. 

ولی ما دیروز صبح رسیدیم. اگه بخوام سفرنامه ای تعریف کنم، پنجشنبه که راه افتادیم، 10 و 11 شب مرز بودیم. مهران. جون تعداد گیت های خروجی رو خیلی زیاد کرده بودن، رد شدنمون از مرز خیلی طول نکشید. مخصوصا که قسمت ماشین کلا جدا بود و تعداد به نسبت پیاده ها خیلی کم. 

از همون بعد مرز راه افتادیم سمت سامرا. به راهنمایی گوگل مپ. توقع داشتیم دیگه نهایت برای نماز صبح برسیم، با حساب راهنمایی گوگل، ولی نماز ذو تو بیابون خوندیم. چون گوگل خبر از ایست بازرسی ها یا به قول خودشون سیطره های بین راه نداره. یعنی نهایت هر 10 کیلومتر یه سیطره بود! 

و هر بار هم باید کل مدارک چک میشد....

این بود که حدود 10 و 11 صبح رسیدیم سامرا. گرسنه و تشنه. ما از قبل کلی غذای بین راهی برداشته بودیم. همینطورم خشکبار و بیسکوییت و.. آب و دوغ هم همینطور. یه کلمن بزرگ و پیک نیک هم داشتیم. 

ولی تمام جیره غذایی مون، به غیر از یه مقدار میوه خشکمون تو این 36 ساعت تموم شد. 

کنسرو هم داشتیم، ولی از اونجایی که کلا رابطه مون با کنسرویجات خوب نیست، گذاشتیمش برای وقتی جدا داشتیم میمردیم! 

الحمدللّه سامرا از همون بعد از پارکینگ و شروع مسیر حرم، موکبا و خوراکی های نذری هستن و تا بخوایم از بازرسی رد بشیم سیر شدیم. 

خوبی ماشین داشتن این بود که تمام وسایلمون رو به غیر از کالسکه و وسایل خدیجه و آمنه میذاشتیم تو ماشین و میرفتیم زیارت. 

ولی بدی اش هم این بود که دیگه نمیشد تا انتها با ماشین رفت. باید ماشین رو تو پارکینگ میذاشتیم و باقی اش رو پیاده میرفتیم. 

با کاروان و اتوبوس، خوبی اش اینه حداقل دو سه کیلومتری پیاده روی کمتر داره. مخصوصا برای کاظمین و سامرا. 

سامرا رو خیلی دوست داشتیم شب بمونیم، ولی یه کم دست دست کردیم برای جا گرفتن، دیگه تو زیر زمین جا تموم شد. بیرون هم هوا به غایت سرد بود. دیگه ناچار رفتیم تو ماشین. دو سه ساعتی استراحت کردیم نزدیک اذان صبح راه افتادیم به سمت کاظمین. 

پدرم خیلی اصرار داشتن کمک کنن برای رانندگی، ولی نذاشتم. آرنج راستشون مدتیه خیلی درد میکنه، جوری که حتی برای عوض کردن دنده اذیت میشن. 

کاظمین هم بعد از طلوع آفتاب رسیدیم. پارکینگ هم دور بود. با حداقل وسیله آمدیم سمت حرم و تا بعد از ظهر هم بودیم. ولی هر کدوم از هتل های دور و اطراف حرم که سر زدیم جا نداشتن.

دیگه ناچار راه افتادیم به سمت کربلا. آخر شب رسیدیم و یه چیزی به اسم هتل، اما در حد مهمانپذیر بین راهی و دم گاراژی خودمون که فاصله اش از حرم حضرت عباس حدود 5 کیلومتر بود، بهمون جا داد. به چه قیمت؟ با کلی منت و چک و چونه، به شبی 100 دلار راضی شد.

یعنی اینقدر بگم که فاصله بین تخت هاش که حدودا 20 سانت بود، تار عنکبوت بسته بود و نمیشد یه قطره آب تو دستشویی اش ریخت، چون مطلقا پایین نمیرفت!! 

فردا صبحش دیدیم جدا با خدیجه و آمنه نمیشه با این وضعیت سر کرد. راه دورش هم معضلی بود که نمیشد یه زیارت درست و حسابی رفت. رفتیم دوباره گشتیم تا بالاخره از یکی از مغازه دارها تونستیم جا بگیریم.

ایشون هم یه خونه رو به ما آدرس دادن تو خیابون علقمه. صاحب خونه محض خاطر اربعین، نصف کرده بود قیمتش رو و شبی 30 هزار تومن ازمون گرفت. بگم تمیز بود که خب اصلا. ولی لااقل میشد زیرانداز و ملحفه خودمون رو استفاده کنیم. جا داشت اینقدر.  و همینطور مشکل چاه فاضلاب هم نداشت. 

تا سه شنبه شب بودیم کربلا و بعد راه افتادیم سمت نجف. که خدا رو شکر نماز صبح رو تونستیم حرم بخونیم. یه هتل نسبتا بهتر از بقیه هم تو خیابون صافی صفا گیر آوردیم که قیمتش رو میشد با واحد دیه قتل عمد محاسبه کرد. مخصوصا که پارکینگ هم بهمون داد. 

بعد کلی چک و چونه، نهایتا تونستم همه رو راضی کنم بمونن همونجا و من و فاطمه بریم راهپیمایی. 

نرگس البته خیلی خیلی از دستم پکر شد. ولی هرچی با خودم صحبت کردم، دیدم نمیتونم. همین جوری هم آخرش که حساب کردم دیدم تو این مدت دست کم 25، 30 کیلومتر پیاده روی کرده. 

از روزه جمعه هم که راه افتادیم سمت مرز تا یکشنبه سحر که رسیدیم و بلکه تا همین الان، هنوز سردرد داره. 

خلاصه که من و فاطمه با هم راه افتادیم و تا جایی که در توان فاطمه بود رفتیم. دوست داشتیم یه بار دیگه به کربلا برسیم، ولی نشد. 

از حدود 10 کیلومتری کربلا، ماشین کلا ممنوع بود. فاطمه هم جدا توان ایستادن نداشت. چه برسه به راه رفتن. این شد که از دور سلام دادیم و برگشتیم. 

درسته که واقعا حسرت بزرگیه این مدلی رفتن که یه زیارت درست و حسابی و دلچسب قسمت نمیشه. اینقدر که تمام مدت دغدغه جا و مکان و خوراک و دستشویی... داریم. یعنی حقیقتا تو هر حرمی شاید یه بار تونسته باشم یه زیارت نامه کامل بخونم. 

ولی با این حال امیدم به اینه که ان شاءاللّه وظیفه ام رو انجام داده باشم. دیگه قبولش با خود خدا و کرمش. اصلش، اون موقعی هم که به خیال خودمون درست و حسابی میریم زیارت، معلوم نیست چقدرش قبول شده باشه. 

چه بسا زیارتهای از راه دور اونایی که نتونستن برن، بیشتر از من قبول شده باشه که یقینا همینه. 

دیروز که رسیدیم، خودم یه راست رفتم سر کار. با همون سر و وضع فوق تمیز! خودم و ماشین. اما بچه ها به شهادت نرگس تا 4 عصر یه کله خوابیدن. حالا خوبه من تمام مدت رانندگی کردم! 

شب که رسیدم، تازه نجم و عماد رو دیدم و پسرام مردونگی کردن همون شب ماشین رو از بالا تا پایین شستن و دسته گل تحویلم دادن. 

منم یه دوش و خواب مختصر، حدود 9 و 10 شارژ کامل پا شدم ببینم دنیا دست کیه که دیدم بله، خدیجه عزیزم الا و بلا لباس لازم داره. اونم از اونا که با چرخ دوخیده! میشه. گریه ای میکرد که بیا و ببین. مگه میشد به هیچ صراطی مستقیمی هدایتش کرد؟ دیگه ما هم ناچار، راه راست رو به سمتش کج کردیم.

خودمون هیچ پارچه ای که به درد لباس بچه بخوره، تو خونه نداشتیم. رفتم از مادرم یه تیکه پارچه تریکو گرفتم. از اون طرف آمنه هم افتاده بود رو دور تند شیر خوردن، بالا آوردن، کثیف کردن، شستشو و دوباره گشنه شدن و شیر خوردن! یعنی ظرف دو ساعت، 3 دست لباس عوض کرد براش نرگس. 

ولی به قول خودش همین که خدیجه رو از جلوی دست و پاش جمع کردم که بهونه نگیره، کافی بود. ما هم نشستیم تمام اطلاعات و آموخته های خیاطی مون رو با فاطمه و عماد ریختیم وسط و تا 12 شب یه پیراهن برای خدیجه دوختیم! 

فقط موقع دوخت اول حواسم به سوزن نبود که باید عوض کنم، یه کم اذیت کرد. ولی خدایی اش چیز خوبی از آب درومد. و مخصوصا که خدیجه با اون اخلاقش قبول کرد و پوشید و با همون هم خوابش برد.

همون دیشب هم دوماد فرشته ام که خدا زیادش کنه و خیر دنیا و آخرت بهش بده و هر چی آرزوی خوبه، مال اون....بهم پیام داد که زهرا رو آخر هفته میفرسته تهران. دستش درد نکنه. 

خبر زلزله رو ولی صبح از همکارا شنیدم. خدا صبر بده به همه شون. و بیشتر از اون به ما توفیق بده یه کاری بتونیم انجام بدیم. 

یعنی داغ این مصیبت یه طرف، درد کم کاری و بی توجهی مسوولین و دولت که تنها نگرانی شون میز و صندلی خودشونه هم یه طرف. 

من اصلا نمیفهمم، وقتی مرکز زلزله در غربی ترین نقطه کشوره، اونم یه منطقه کوهستانی با روستاهای زیاد و خونه های کاهگلی، این حجم از پیام نگران نباشید، تهران امنه، چه معنی میده؟!!!

یعنی چی تو این وضعیت نگران تهران بودن؟!!!

و بدتر اون لاشخورایی هستن که دارن از درد مردم و خراب شدن خونه و آوار شدن زندگی شون، انتقام سیاسی میگیرن. یعنی خاک عالم هم بر سرشون بشه، بازم کمه. 

من امشب فقط تونستم خون بدم و کمی هم پول. بسیج مسجد اعلام کردن برای جمع آوری جنس، اگه بتونم برم باهاشون خیلی خوب میشه. نمیدونم چه کاری ازم برمیاد، ولی طاقت نشستن و تماشا کردن ندارم. 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶

اجانب اگر دیدند برای از بین بردن اتحاد شما با حمله نظامی نمیشود کار کرد، با نفوذ اقدام مینمایند، تا شما را از درون بپوسانند

الحمدللّه تا اینجای کار، گذرنامه آمنه خانم کارش انجام شد و احتمالا تا فردا بیاد. من هم ان شاءاللّه بعد از ظهر میرم میدون فلسطین برای ویزا. 

پدر و مادر هم باهاشون صحبت کردیم و خدا رو شکر خیلی سخت نگرفتن. با این ایده ماشین خیلی موافق بودن. و چون نجم و عماد پارسال خودشون تنها رفتن، از اون جهت هم نگرانی نداشتن.

فقط میمونه اجازه عماد و فاطمه از مدرسه شون. یعنی یاد مدیر عماد میفتم، کهیر میزنه تنم. 

...

گفته بودم از خدیجه که ماشاءاللّه چه حافظه خوبی داره و خیلی شعر حفظه؟ تازه امروز فهمیدم که چه شباهت عجیبی به پدربزگم داره این فسقلی. 

آقا جانم، غیر از قرآن و نهج البلاغه، کل دیوان حافظ و شمس و مثنوی معنوی و اشعار پروین اعتصامی و شاهنامه و شهریار و کلی شعرای دیگه رو هم از حفظن. و محاله در جواب هر حرفی، یه غزل یا قصیده نخونن و شرح ندن! 

امروز وقتی فاطمه داشت سر به سرخدیجه میذاشت و میگفت: یه کمی به من اسباب بازی میدی؟ گفت: یه کمی به من سواری میدی؟ نه که نمیدم!...

در واقع این خصلت جواب دادنش با شعر به آقا جان رفته. منتها در حد محفوظات و توان خودش. 

راستی راستی، تا یادم نرفته بنویسم که مادر نرگس برای شخص خود بنده، چند تا نون مخصوص فرستاده!! این از اون کارای عجیبا غریبای واقعیه ها! 

تو این سال ها، هیچ وقت، حتی اوایل ازدواجمون هم اتفاق نیفتاد بریم خونه شون یا نرگس بره و موقع برگشت، چیزی بهمون بدن. حتی برای نرگس مثلا. سوغاتی هم تعدادش محدود و منحصر به سفر کربلا و مکه شون بوده. 

ولی این سری برای اولین بار چند تا نون مخصوص که شبیه نون شیرماله سفارشی و ویژه برای من فرستادن که بابتش هنوز ذوق زده ام. 

...

قبلا چند سری از عماد اینجا شکایت کردم که فلان و بهمان وسیله مون رو خراب کرده. جا داره که الان بنویسم تو این چند شبی که مادرش نبود و خونه کار نداشت، دو تا از تبلت های مرده مون رو احیا کرد. 

یکی اش رو که حتی نمایندگی هم برده بودم و گفته بود درست نمیشه. ولی عماد سیستم عاملش رو نمیدونم چطور پاک کرد و سیستم عامل جدید ریخت و راهش انداخت!

خلاصه که گفتم بنویسم تا یه وقت مدیون بچه ام نشم. 

...

محسن پس فردا با حوزه شون میرن نجف برای موکب داری و تا بعد اربعین هستن. دیگه یقبنا قابل حدسه که زهرا چقدر از این بابت شاکیه. مخصوصا که فهمید ما میخوایم با ماشین بریم. 

اصرار داره که بیاد تهران تا بتونه با ما بیاد. جدای از مسأله ظرفیت ماشین من که اتوبوس نیست، محسن هم مخالفه. به خاطر بچه. کلی باهاش صحبت کرده که تا قبل فروردین ان شاءاللّه میبردش. ولی کو گوش شنوا؟!

فقط جای شکرش باقیه که مشهده و نمیتونه به همین راحتی پاشه بیاد اینجا. اگه تهران بودن و شوهرش راضی نبود، من چطور میتونستم راضی اش کنم نیاد با ما؟!

خیلی هم باهاش صحبتم کردم که با محسن بداخلاقی نکنه. تهدیدش کردم اگه محسن ازت ناراحت بشه، قهر میکنم باهات. نمیدونم دیگه چقدر اثر داشته باشه حرفم. 

 ...

دیگه چی بگم؟... هیچی دیگه، فقط میمونه دعای زیارت و شهادت برای همه... 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۵ آبان ۹۶

دشمن رابشناسید.یکی ازخطرات ملت،نشناختن دشمن یادوست ویابی طرف دانستنش است.این خواب رفتگی است

امسال مدرسه عماد دیگه سنگ تموم گذاشتن برای ما. بعد از روشن شدن چشممون به دفتر تکالیفی که بهشون دادن، به مردای 15، 16 ساله، و هر شب ازمون امضا میخوان که تایید کنیم پسرمون مشقاش رو نوشته و مسواک زده!! امروز هم برامون جلسه دیدار با معلمین و آشنایی با برنامه هاشون گذاشتن!! 

یعنی اگه تهدید نکرده بودن، هرگز و ابدا نمیرفتم. ولی تهدیدشون کم کردن نمره بود. معلما گفته بودن اون 5 نمره ای که مربوط به فعالیت کلاسیه رو نمیدن. یعنی کم مونده مأمور بفرستن، لیوان و دستمال شخصی شون رو چک کنه. 

بعد استدلالشون چیه؟ مدیرشون برگشته میگه به خاطر پیشگیری از خطرات فضای مجازی، مخصوصا برنامه نهنگ آبی!! 

قشنگ معلومه فقط اسمش رو شنیده ها! آخه برادر من، حالا این اداها مثلا چه کمکی میکنه؟!

آهان یه قسمتی که باید هر شب تو دفتر پر کنیم، اینه که بنویسم پسرمون چه حجم اینترنت استفاده کرده؟!! خب من چی بگم؟! بگم نمیدونم، یه کم زیادی ضایع نیست؟!

این از این، راستی خرج گواهی نامه بین المللی و ترانزیت کردن پلاک، با تمام خرده ریزاش، نزدیک 500 تومن شد. اینم الحمدللّه گرونش کردن. ولی یه هفته طول نمیکشه. فردا یا پس فردا ان شاءاللّه کار تمومه. 

ولی وقتی رفتم برای ویزا، تازه یادم افتاد فسقلمون هنوز پاسپورت نداره. نتیجه اینکه ان شاءاللّه فردا نرگس برمیگرده تا بریم اول پاسپورت آمنه خانوم رو بگیریم و بعد هم ویزا. 

امشب بابا از برنامه اربعین سؤال کردن که به نظرم چطور بریم. تازه یادم افتاد که ایشون رو با هم رفتنمون حساب کردن: من پسرا و ایشون. که خب جدا دیگه روم نمیشه بگم ما قصد داریم خودمون بریم و برای شما جا نیست... یه لفظ خیلی ستمه داشت عماد، الان دقیقا جاشه که بگم. 

یعنی اگر هم برای اربعین با ماشین نریم، 500 تومن از دست رفته. چون فروردین رو که دیگه بدون زهرا محاله بریم و مجبوریم با هواپیما بریم. اعتبار پلاک هم 11 ماهه است. 

ادویه غذای دیشب رو هم کشف کردم: اشتباهی پودر قرص کمر ریخته تو غذا!! که البته ایراد نداره، فوقش یه کم قوی میشیم!! قبلا نخورده بودم، ولی موقع آسیاب کردنش یه کم از گردش رفته بود تو حلقم. 

06:09:42پی نوشت صبحگاهی:

همین الان با نرگس صحبت کردم. داشتن راه میفتادن. گفتم دیشب با بابا چه صحبتی کردیم و من نمیدونم چی جواب بدم. 

جواب داد خوب بگو ماشین رو ترانزیت کردی و با ماشین میریم. 

: یعنی میخوای نیای؟

_ چرا نیام؟!

:خب جا نمیشیم. 

_چرا جا نمیشیم؟ من و بچه ها عقب میشینیم و بابا هم جلو. تازه مادرت هم جا میشه اگه یه کم جمع تر بشینیم. 

: یعنی منظورت اینه عماد و نجم خودشون برن، جدا؟

_ مگه تو میخواستی با ما بیان؟!! این چه اربعینی میشه پس؟ اونا که خدا رو شکر مشکلی ندارن، پیاده برن. ماشین میاری که من با دو تا بچه کوچیک و فاطمه رو ببری!! 

بله دیگه، وقتی میگم نرگس مغز متفکر منه، یعنی همین. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

خانواده‌ها باید تولید مثل را زیاد کنند. اگر بتوانیم نسل جوانمان را در دوره‌های آینده حفظ کنیم، مشکلات کشور را حل میکنند!

بچه ها همشون، خیلی برام عزیزن. حقیقتا هم نمیتونم بگم کدومشون رو بیشتر دوست دارم. ولی تو این چند روز جای خالی خدیجه خیلی تو چشممه. 

هر جا رو که نگاه میکنم، یه رد و نشونی ازش هست که دلم براش پر بکشه. از خط خطی های ریز گوشه های پشت در گرفته تا تکه های اسباب بازیاش که زیر کاناپه و پشت پشتی پیدا میشن، و تا لیوان مخصوص آب عسل شبانه اش که جا گذاشتن و یحتمل یکی دیگه براش خریدن و لابد چقدر ادا درآورده تا قبولش کنه، و تا لباساش که خیلی دلم میخواد دور از چشم بقیه بو کنم و... 

حالا اینا به کنار، چرا من هرچیز ریز و کوچولو میبینم یاد آمنه میفتم؟ صبحی دکمه آستینم افتاد، موقعی که خواستم بدوزم عجیب یاد چشما و نگاهش افتادم. اینقدر که دلم نمیومد بدوزمش! 

حالا نه اینکه تو این مدت کم با خدیجه صحبت کرده باشم ها!  نه، قشنگ روزی یک ساعت رو تلفنی صحبت کردیم. دقیقه به دقیقه تلفن میکنه کارم داره. بلده شماره ام رو تو گوشی نرگس پیدا کنه. 

کلی هم تو تلگرام برام پیام صوتی میذاره. شعر میخونه، سفارش خرید میده، احوالپرسی میکنه. بعد کلی صحبت که مثلا خداحافظی میکنه، دو دقیقه بعد دوباره پیام میده که:

ای بابا! داشت یادم میرفتا، راستی کتابمو رنگ کن تا بیام!! 

یعنی کشته این یادآوری هاشم. 

...

نرگس میگه الا و بلا امسال باید همگی با هم بریم اربعین. و اگه بخوام مخالفت کنم، باز مثه پارسال قسمتم نمیشه برم. 

خب راستش من شخصا مشکل ندارم. اصل زحمتش برای نرگسه. ولی جدا نمیدونم مادرم رو چطور راضی کنم؟ مادرم هم راضی بشن، بابا 100درصد مخالفت میکنن.

باز اگه آمنه نبود شاید راضی میشدن، ولی با این وضعیت یحتمل یه مقدار بسیار زیادی دعوا خواهم شد به همراه نصحیت و سرزنش و... 

تازه چی، نرگس میگه با ماشین بریم. چون اتوبوس سخته و هواپیما هم احتمالا گیرمون نیاد بلیط. 

هزینه ترانزیت کردن ماشین و بین المللی کردن گواهینامه حدودا 400 درمیاد. یه هفته هم زمان میبره. اگه بخوام اول رضایت بگیرم و بعد برم سراغ کارها، به اربعین سال بعد میرسیم. پس ناچارم از فردا برم دنبال ویزا و گواهینامه و ترانزیت و بعد بگم. خدا خودش به خیر بگذرونه. 

ویزا رو هم که به سلامتی گرون کردن امسال. خدا رو شکر! الحمدللّه، اینم از برکات اربعینه که منافقا رسوا میشن. بذار هرچی دارن رو کنن. به خیالشون میتونن از عشق ما کم کنن. نابینا خوندن! ان شاءاللّه نفسای آخرشونه. 

راستی امشب شام تموم و کمال مهمون فاطمه بودیم. دیشب همون خونه مادرم شام خوردیم و بعد اومدیم خونه. ولی امشب، قبل اینکه برسم، بچه ها رفتن خونه. به بهونه درس و مشق. ولی در اصل همین که فاطمه تصمیم گرفته بود تنهای تنها غذا درست کنه. 

برامون گوشت و قارچ درست کرد. با آبلیمو و سیب زمینی. خوشمزه بود انصافا. فقط یه ادویه خاص توش داشت که متوجه نشدم چیه. خودش هم لو نمیده!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۳۰ مهر ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟