۱۲ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

نامه برا عروسک بابا

دختر قشنگم...فاطمه خانم...عزیز بابا...سلام

خانوم خانوما که از امروز "فاطمه" شدی،البته برا من که از اولش "فاطمه" بودی،خیلی ممنون از اینکه از خدا خواهش کردی بچه من باشی...خیلی ممنون که اجازه میدی دوستت داشته باشم...خیلی ممنون که هنوزم میای بغلم...هر روز از بودنت خوشحالتر از روز قبلم.
میدونی امروز برای اولین بار دلم میخواست مرد نبودم...چون دوست داشتم تمام لحظه لحظه جشن پیشت بودم.نماز خوندنتو از نزدیک میدیدم.آره دیدم قبلا،ولی این بار خیلی فرق داشت...فرشته هایی که پشت سرت به نماز وایساده بودن،حتی از توی دوربینم پیدا بودن.
دختر نازم...کوچولوی من...باورم نمیشه بزرگ شدنتو.باورم نمیشه خانوم شدنتو...بودیا ولی نه اینقدر جدی.دوست داشتم همون موقع که داشتی میثاق رو میخوندی،همون نامه قشنگت به خدا،درست همون لحظه بغلت میکردم...آخه دخترم تو هنوزم بوی بهشتو میدی...هنوزم به زبون خدا حرف میزنی...
باورم نمیشه دختر ملوس بابا از امروز که هفت ساله شده،میخواد و قول داده که آداب بندگی رو یاد بگیره...هر چند که شما ها همتون خیلی وقته بزرگ شدین و این منم که ندیدم...شایدم دیدم و فهمیدم،ولی نخواستم که باور کنم...
خیلی دلم میخواد عین پیرمردا یه عالمه نصیحتت کنم...اما نمیکنم اینکارو...شاید بعدا...حالا زوده...امشب فقط میخوام چن تا اعتراف بامزه واسه دختر خوشگلم بکنم تا هر وقت که خسته بود بخونه خستگی از تنش دربره!!
اولیش در مورد دامنه!!آخه میدونی ما که بچه بودیم،تلوزیون داشتیم و برنامه کودک جزء واجبات روزانمون بود.فقطم یکی دو تا کارتون بود که یه خط در میون پخش میکردن.یکیش مهاجران بود اون یکیشم ما بهش میگفتیم دکتر نص نص!!اسمشو یادم نیست.بعد مامانای تو این کارتونا دامن لباسشون همیشه مثل یه دایره باز بود.این همیشه واسم سؤال بود.خب آخه دامن مامانم اونجوری نمیشد.بعد خودم واسه خودم توجیه کرده بودم که چون اینا نقاشین،اینجوریه...اما روزی که برای خرید عقد و این چیزا رفته بودیم،دیدم لباس عروسم دقیقا همینطوره.یعنی هر جوری حساب میکردم،غیر ممکن بود پارچه رو بشه اینجوری دایره ای باز نگهش داشت...اما خب رومم نمیشد از کسی بپرسم اینا دقیقا چه طوری این شکلی دایره ای موندن.حتی وقتی بعد مراسم لباسو بردم پس بدم هم با اینکه وقت داشتم و میتونستم قشنگ بررسیش کنم،بازم اینکارو نکردم...شاید از خودم خجالت کشیدم...این شکلی شد که این ماجرا شد یکی از مسائل لاینحل زندگی من!!!تا همین چند روز پیش که رفته بودیم برای تو لباس بخریم و تو میگفتی از این لباسایی میخوای که دامنش پف میکنه.با اینکه نرگس بانو مخالف بود،البته به دلایل کاملا صحیح،اما من به خاطر خودم قبول کردم.و الان من پرفسور بابا با افتخار اعلام میکنم:توی این دامنا رو یه سیم که اسمش فنره و الا واقعا فنر نیست رد میکنن.دیدی عزیزکم بابات چقدر تیزهوشه؟دیدی چقدر قشنگ بلده واسه هر سؤالی جواب پیدا کنه؟
اما مورد بعدی:راستش ما که بچه بودیم همیشه موقع بازی با عمه ها،من دوست داشتم جبهه بازی کنیم و اونا دلشون میخواست خاله بازی کننو به منم میگفتن خب تو بشو بابا و بعدش برو جبهه و بعدنم شهید شو!!یعنی رسما از بازی بیرونم میکردن...منم همیشه فکر میکردم خاله بازی و عروسک و اینجور چیزا اسباب بازیه و مخصوص دخترا.اما بازم طبق معمول باید بگم که خب اشتباه میکردم.بچه ها با عروسک بازی میکنن،چون بازی جزء مهمی از زندگی ماست و فقط این بچه هان که جرأت دارن اعتراف کنن.ما بزرگترا به خاطر خیلی چیزا حاضر نیستیم اعتراف کنیم...اما من اینجا میخوام اعتراف کنم.عروسکم...منم خاله بازی رو خیلی دوست دارم...از وقتی هم که خدا شماها رو،به خصوص تو رو،بهم داد فهمیدم خدا هم میدونسته که من چقدر دلم خاله بازی میخواسته...چقدر به عروسکای خواهرام حسودی میکردم...تازه مال من از همه اونا قشنگتره...برام چایی واقعی میاره...میذاره به موهاش گل سر بزنم...صدام میکنه بابا که غم عالمو از دلم بیرون میکنه این بابا گفتنش...از همه اینا مهمتر بوی زیر گلوشه که هنوزم بوی نوزاد میده،همون بویی که میگن بوی بهشته...خدایا ممنونم از این عروسک قشنگت...خدایا دوست داشتی بازم از این عروسکا بهمون بده...

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۹ دی ۹۲

أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ

اول لازمه یه توضیحاتی بدم.از دوستانی که مطالبو دنبال میکردن ولی نظر نداده بودن و به همین خاطرم آدرس جدید رو بهشون اطلاع نداده بودم،عذر میخوام.در مورد عماد هم باید بگم میکروسکوپ رو خریدم.قابل توجه سینا جان!!البته به مناسبت عیدی 17 ربیع.از غروب که بهش دادم تا الان سرشو بالا نیاورده.فکر کنم یکی از چشماش تو سوراخش فرو رفته که نمیتونه سرشو بالا بیاره!!

اما یکی از حسنای مثبت این اسباب کشی اجباری این بود که دوباره فرصت کردم یه نگاهی به مطالب قبلی بندازم و حرفایی رو که زدم مرور کنم.راستش از خیلی از حرفایی که زدم پشیمونم و نظرم و عقیدم راجع به خیلیاشون عوض شده.ولی حذفشونم نمیکنم تا یادم باشه هنوز خودمو نشناختم.به هر حال از این به بعد میخوام یه کمی موضوعو تغییرش بدم.میخوام درباره راه و رسم بندگی با خودم بحث کنم،شاید بلکم بتونم این فرعون متظاهر ریاکارو رامش کنم.قبل اینکه تو دریای غرور و کبرش غرق شه.

راستش به نظر من بهترین الگوی عملی بندگی بچه هان.چون اونا بر اساس فطرتشون که هنوز آلوده نشده عمل میکنن و ضمنا تصورشون از پدر و مادر یه قدرت بینهایت و لایزاله.یعنی همون تعریفی که ما از خدا داریم.منتها با این تفاوت که ما خدا رو حداکثر به علم الیقین باور داریم و به این تعریف میشناسیمش،ولی بچه ها به حق الیقین باور دارن که پدر مادرشون قادر،رازق،خالق و ربشون هستن.و چون این باور قلبیشونه،مدل رابطشون با ما به عنوان پدر مادر،میتونه الگوی ما باشه واسه رابطه ما با خدا.

از عماد مثال میزنم به دو دلیل:اینجا به نامش سند خورده و نمیدونم چرا ولی انگار روحش واسم شفافتره.یکی از خصوصیات عماد از بدو تولدش این بود که فقط بودن من یا نرگس جان واسش کافی بود تا آروم و خوشحال باشه.دقیقا از همون روزای اول.وقتی مریض بود،گرسنه میشد،خوابش میومد یا هر مشکل دیگه ای که داشت،همین که بغلش میکردیم،آروم میشد.البته فقط من یا مادرش.تو بغل هیچکس دیگه ای آروم نبود.یادمه یه بار دو تا واکسن هم زمان داشت و بعدش تب شدیدی کرد.جای واکسنا هم بدجوری متورم شده بود و واقعا معلوم بود که درد داره.اما همین که من یا نرگس تو بغلمون میگرفتیمش بدون اینکه حتی بلند شیم آروم میشد.

بزرگتر هم که شد،همین حالت رو داشت.پارک میبردمشون،میرفت تنهایی واسه خودش از هر وسیله ای که میتونس بالا میرفت،زمین میخورد،بلند میشد،همین که میدید من هستم میخندید و عین خیالش نبود.فقط کافی بود یه لحظه منو نبینه،جیغ و گریه اش در میومد.با دو سه تا از پسر دایی هاش همسنن.بارها پیش میومد در حین بازی با اونا،از اونجایی که همیشه یه کمی دلش میخواسته و میخواد رئیس باشه،باهم دعواشون میشد و چون زورش بهشون نمیرسید،عصبانی میشد.اما همین که من صداش میکردم و میگرفتمش تو بغلم،تمام ناراحتیش از بین میرفت.

همیشه همین حالتو داشته و هنوزم داره.تو بدترین شرایط بودن من یا مادرش واسش کافیه.این ربطی به بیخیالی نداره.دیدم که اگه نباشم چقدر بهش سخت میگذره.نمونه اش تو مدرسه.تو این 4 سال و نیمی که مدرسه رفته بیشتر از 80-90 بار از طرف اولیای مدرسه به دلایل مختلف خواستنم.شکایت از عماد و شیطنتاش دیگه.اما هیچ وقت ندیدم که وقتی صداش میکنن تا بیاد تعهد بده،ذره ای نگران یا ناراحت باشه.منم فکر میکردم از بیخیالیه.تا پارسال که فهمیدم اینطور نیست.پارسال قبل رسیدنم توی دفتر بود و داشتن دعواش میکردن.معلمش سر کلاس وسط حرفاش یه جمله گفته بود"حالا اینو هم تو پرانتز بگم.."و دیگه به قول عماد یادش رفته بود پرانتزو ببنده.عمادم دستاشو هی از هم باز کرده که یعنی بگه پرانتز خانومشون چقدر باز شده.البته خانمشون همیشه با عماد درگیر بود،اینم یه بهونه ای شده بود واسش تا عمادو از کلاس بیرون کنه.رسیدم داشت مثه چی گریه میکرد.خانمشون گفته بود منو مسخره کرده و عماد هم که طاقت تهمتو نداره،گریه اش گرفته بود.

اول منو ندید.اما همین که رفتم پیششو دستمو گذاشتم روی سرشو منو دید گریه اش تموم شد که هیچ،ناراحتیشم تموم شد.تمام مدتی که داشتم با مدیر و معلمشون چک و چونه میزدم که عماد قصدش مسخره کردن نبوده و اونا هم جفت پا تو یک کفش که باید از این مدرسه ببریدش،حواسم بهش بود.داشت واسه خودش زیر لب شعر میخوند.اصلا انگار نه انگار.حتی وقتی پرونده به دست از مدرسه بیرون اومدیم هم.

همیشه همین که بدونه هستمو دوستش دارم،واسش کافیه...هر وقت که کار به جاهای باریک میکشه حتی...آخرش فقط میپرسه"بابا هنوزم دوستم داری؟".همین که بگم آره تمام غم و غصه اش تموم میشه.

چیزی که ما،یعنی خودم باید یاد بگیرم.

أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ

آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۶ دی ۹۲

عماد هدیه بی نهایت زیبای خداوند به من

عمادم سلام

عماد عزیزم...عزیزترینم...مهربونم...سلام...کلی وقته دارم با خودم کلنجار میرم تا نامه ای برات بنویسم...تا شاید لااقل تو اون نامه بتونم حرف دلم رو بهت بزنم...اما هیچکدوم به سرانجام نرسیدن...همشون همینجان...شاید یه روزی که تصمیم گرفتم این خونه رو نشونت بدم،اون نامه ها رو هم دادم تا بخونی...

عمادم چرا نمیشه؟چرا اینقدر حرف زدن با تو حتی توی نامه هم برام سخت شده؟مگه تو پسر من نیستی؟چرا نمیتونم حتی در خلوت خودم اعتراف کنم؟اعتراف کنم که خیـــــــــــــلی دوستت دارم؟

میدونم چرا...همش تقصیر خودمه...تقصیر خودمه که با وجودی که میدونم لیاقت تو رو ندارم،خودخواهانه اصرار دارم که بگم از تو عاقل ترم...که ثابت کنم این تویی که به من احتیاج داری...

عماد عزیزم...من باید ازت عذرخواهی کنم...بابت خیلی چیزا...بابت همه چیز...شاید واسه جبرانش لازم باشه یه بار دیگه به دنیا بیای...یه بار دیگه از اول...و من اینبار فقط و فقط تماشا کنم...ذره ذره وجودت رو...و من اینبار فقط و فقط لذت ببرم...از لحظه لحظه با تو بودن...و من اینبار فقط و فقط تشکر کنم از خدا...به خاطر فرصتی که به من داده...

شاید هم لازمه یه بار دیگه من به دنیا بیام...و اینبار فقط و فقط اطاعت کنم...فقط و فقط بندگی...

عمادم منو ببخش به خاطر همه چی...به خاطر تک تک بی توجهی ها...دونه دونه نامهربانی ها...به خاطر همه دعوا ها،اخمها،عصبانیت ها...

عمادم منو ببخش که هیچوقت نگفتم و نذاشتم بفهمی که من خیلی بیشتر از تو به در آغوش گرفتنت نیاز دارم...

عمادم...عمادم...عمادم...از صدا کردن اسم قشنگت سیر نمیشم...

کاش با هم میرفتیم یه جای دور...فقط تو و من...به یه جزیره دورافتاده شاید...فارغ از همه چیز و همه کس...و من اونجا تا ابدیت فقط در آغوش میگرفتمت...

عمادم میدونم که اشتباه کردم...میدونم که لازمه ازت عذر خواهی کنم...ولی میدونی چیه؟روم نمیشه...

آخه عمادم تو به من گفتی که بلدی جور دیگه ای جبران کنی و من گفتم نه...گفتم فقط عذر خواهی و تو قبول نکردی...کاش اینقدر اصرار نکرده بودم...کاش بهت فرصت داده بودم...کاش اعتماد کرده بودم...

کاش لااقل گفته بودی چی تو سرته...کاش گفته بودی چقدر قشنگ میتونی جبران کنی...کاش...کاش...

عمادم حتی اگه این تنها کار قشنگ زندگیت بود،باز هم بابتش و به خاطر داشتن تو باید الی الابد خدا رو شکر میکردم.در حالی که جرء جزء زندگی و کارای تو قشنگه و این منم که کج سلیقم...این منم که کورم...

آره عمادم...من اشتباه کردم و همین حالا باید بیام و ازت عذر خواهی کنم...ولی میخوام قبلش برای اون روزی که این نامه رو میخونی و شاید یادت نباشه ماجرا چی بوده،برات بنویسم...

عمادم تو امروز تو مسابقه صوت و لحن و اذان در سطح منطقه اول شدی و مدرسه بهت هزار امتیاز جایزه داد و چون میدونستی بدری حتما ناراحت میشه،عین این هزار امتیاز رو دادی یه کره زمین گرفتی برای بدری.با اینکه میدونم جایزه ای که تو دوست داشتی،میکروسکپ بود با 4000 امتیاز که دیگه قطعا نمیتونی اونو بگیری...عمادم دوستت دارم

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۲ دی ۹۲

دعوای بچه ها

اصلا دوست نداشتم ماجرای دیروز رو بنویسم.دلم میخواست کلا فراموشش کنم.ولی نشد.اینجا برام شده قله کوهی که میشه روش از ته دل فریاد زد و همه غصه‌ها و نگرانیا و دلتنگیا رو داد بیرون.انگار تا این داد و فریاد دلمو بیرون نریزم،دلم آروم نمیشه.

سه شنبه آخر شب بود که نرگس جان سردرد شد.میگرن داره و سردرد مهمون چن روز یه بارشه.منم دیگه اعلام خاموشی دادم تا نرگس بتونه بخوابه.نه که خونه زمهریره،چن روزه در اتاقا رو بستیم و تو هال زندگی میکنیم.

حدودای سه و نیم چهار بود که دیدم نرگس جان حالش خیلی خیلی بده و حالت تهوع و فشار پایین و...آخه سر شب که سر دردش اعلام حضور کرده بوده،4تا ژلوفن با هم خورده بوده که خوب شه!!منم سریع آژانس گرفتم و بردمش درمانگاه.بماند که چقدر با دکتر سر آمپول به خصوصی که هر سری بقیه دکترا تجویز میکنن چونه زدم و ایشونم به هیچ عنوان زیر بار نرفت و فقط سرم نوشت و بعد یه ساعت که دید حال نرگس تغییر نکرده،همون آمپول رو به اضافه یه سرم دیگه تجویز کرد.

ساعت 6 با اینکه حتم داشتم عماد بیداره،محض اطمینان زنگ زدم خونه.عماد خودش جواب داد و قبل اینکه بخوام سفارش کنم شروع کرد زبون ریختن:شما فکر کردی من بچه کوچولوام؟من خودم داشتم صبحونه رو آماده میکردم و تازه نجم الدینم من بیدار کردم و بدری رم یه ربع دیگه صداش میکنم و...خلاصه خیالم راحت شد که دیرشون نمیشه.می خواستم با نجم هم صحبت کنم و بهش سفارش کنم که گفت رفته نون بگیره.

ساعت 7:15 رسیدیم.فکر میکردم بچه ها تا الان دیگه رفتن.عماد که خودش تنها میره و بدری رو هم یا من یا نجم میرسونیم.اما از آسانسور که اومدیم بیرون،صدای جبغ و گریه بدری اومد و همینطور داد و فریاد نجم و عماد.سریع رفتیم تو ببیینم چی شده.باورم نمیشد.خونه نبود که،میدون جنگ به معنای دقیق کلمه!!!

پتو ها و بالشا هر کدوم یه طرف افتاده بودن.دل و روده کیف نجم ریخته بود بیرون.صورت بدری غرق اشک و عماد هم عین لبو قرمز و عصبانی و نجم هم دنبالش.یه دو دقیقه ای گذشت تا فهمیدن ما اومدیم و داریم نگاشون میکنیم.نجم که درجا خشکش زد.عمادم فورا شروع کرد از بدری و نجم شکایت کردن و داد داد کردن که اینا قدر دون نیستن و زحمتای منو به باد دادن و...بدری هم با همون صورت خیس و اشکیش اومد که بغلش کنم و نازشو بکشم.

اول از همه بی هیچ حرفی بدون اینکه بدری رو بغلش کنم،بردمش دست و صورتشو شستم.بعد بخاری برقی رو بردم تو اتاقو به نرگس گفتم بره بخوابه.تو همین حین نجم هم شروع کرده بود به جمع کردن کتاب دفتراش.رفتم کیفشو ازش گرفتم و با جدیت تمام به هر سه تا شون گفتم:مدرسه بی مدرسه!نجم شروع کرد به التماس که بابا امتحان ترم داریم و همین الانم خیلی دیر شده و تقصیر من نبود و...بدری هم شروع کرد که بابا من لقمه نون و پنیر و گردو دوس ندارم و من میخواستم خودم چاییمو هم بزنم و...

دوباره خیلی جدی گفتم:مدرسه کلا تعطیل!!!درسی که آخرش این باشه،نمیخوام.بدری که تازه فهمیده بود از دست اونم عصباینم،شروع کرد به گریه و زاری.نجم هم کم کم داشت اشکش در میومد.اما عماد عین خیالش نبود و تازه رفت که لباساشم دربیاره!!بهش گفتم:شما برو تو اتاق من و منتظر باش تا بیام.اینو که شنید خیلی جا خورد.لابد فکر کرده بود حداقل تا یکی دو روز باهاش کار ندارم.

بدون هیچ حرف دیگه ای شروع کردم به آشفته بازار خونه سر و سامون دادن.روزای 4 شنبه تا ظهر دبیرستان میرم و اونا هم امتحانای ترمشون بود و من تا ظهر وقت داشتم.ساعت 7:25 شده بود و نجم به شدت به دلشوره افتاده بود.اولش همینطور ساکت وایساده بود.ولی وقتی دید من سر حرفم هستم اومد جلو و شروع کرد به التماس و غلط کردم و ببخشید و دیگه تکرار نمیشه و بعدشم شروع کرد دستمو بوس کردن.بدری هم اومد اون یکی دستمو گرفت و هی نازم کرد.تازه یادم افتاد که اتاقم به خاطر اون همه پنجره ای که داره به یکی از یخچالای طبیعی تبدیل شده و احتمالا عماد داره یخ میزنه.صداش کردم بیاد بیرون و بعد به هر سه تاشون گفتم الان میرسونمتون مدرسه،ولی شب باهاتون کار دارم مفصل.

بعد ازاینکه راهیشون کردم،شروع کردم خونه رو مرتب کردن و تو همین حین کم کم فهمیدم ماجرا چی بوده:طبق معمول عماد و بدری باهم دعواشون شده بوده سر اینکه کی چایی بریزه و کی چایی رو هم بزنه و عماد هم واسه اینکه حرص بدری رو دربیاره،براش گردو هم لای لقمه اش گذاشته و احتمالا نجم هم واسه اینکه ماجرا رو ختم کنه یه تذکری چیزی به عماد داده و یا دعواش کرده،که دیگه عمادم جوش آورده و زده به سیم آخر و خونه رو به اضافه کیف نجمو کن فیکون کرده و واسه همینم نجم دنبالش بود.

از دست هرکدومشون سر یه موضوعی عصبانی بودم.نجم کلا خیلی آرومه و به این سادگیا عصبانی نمیشه و اینبارم تا حدی بهش حق میدم،ولی گله اصلیم به خاطر اینه که دوس داشتم وقتی دیده بچه ها دعواشون شده،همونطوری که بارها دیده بود من چه طوری گولشون میزنم و حتی دربارش باهم حرفم زده بودیم،حواسشونو پرت میکرد.نه اینکه خودش آتیش بیار معرکه بشه.عمادم به خاطر رئیس بازیاش و اینکه سریع عصبانی میشه و سریعم عکس العمل نشون میده.بدری خانم هم به خاطر ناز و اداهایی که داره.البته من خودم نازشو میکشم،ولی بچه ها طاقتشو ندارن.

ساعت 10 نجم رسید.یه سلام یواشکی کرد و سریع رفت تو اتاق تا لباساشو عوض کنه.منتظرش بودم تابیاد بیرون که نرگسم صدام کرد.سفارش و خواهش دیگه.منم گفتم:شما راحت بخواب.باباشون اینجا هست.نمیذاره دعواشون کنم!!نجم که اومد،نشستم پیشش و گفتم:خب میگفتین.اونم یه ببخشید اشتباه کردم گفت و ساکت شد.گفتم:چی رو ببخشم؟چه اشتباهی کردی؟یه کم توضیح بده.اول یه کم مم کرد و بعد ماجرا رو کامل توضیح داد و آخرشم گفت که به خاطر دلشوره امتحانش،همه اون راهای برقراری صلح و امنیت بین بچه ها رو که قبلا واسش گفته بودمو،از یاد برده بوده.

خداییش خیلی راحت به اشتباهش اعتراف میکنه.حالا عماد.دوساعت باید واسش فک بزنی تا شاید آقا قبول کنه که اساسا اشتباهی رخ داده.بعدش باید بری مقصر از چین وارد کنی.چون ایشون کلا بی تقصیرن!!

هنو داشتم به تفاوتاشون فکر میکردم که فهمیدم نجم منتظر منه.منم گفتم خب پیشنهاد خودت چیه؟به نظرت چطوری میشه جبران کنی؟سرشو انداخت پایین و گفت هر چی شما بگین.گفتم:اول اینکه باید از هر دوشون عذر خواهی کنی و بعدم با اینکه شاید حقت نباشه؛هم 15 سالش شده و هم مقصر اصلی عماد بود؛باید شب که اومدم یه دو ساعتی بری تو انباری.چون امروز هر سه مقصرید و اگه من هیچی به تو نگم،عماد فکر میکنه دارم بینتون فرق میذارم.

ظهر خودم رفتم دنبال بدری.اول یادش نبود که صبحی از دستش عصبانی بودم.با کلی ذوق و شوق اومد جلو.اما تو راه وقتی دید ساکتم،تازه یادش افتاد.شروع کرد به التماس:بابا هنوز دوسم داری؟بابا دیگه با عماد دعوا نمیکنم.بابا باهام قهری؟بابا آشتی...تا در خونه رسوندمش و دم در بهش گفتم:تا شب که بیام هر چی نجم گفت گوش میکنی،با عمادم اصلا و ابدا کاری نداری.شب باهم حرف میزنیم.

ساعت 1:45 زنگ زدم خونه هم حال نرگس جان رو پرسیدم و هم به عماد سفارشات لازمو کردم.تأکیدم کردم حرف نجم حرف منه و باید حرف گوش کنه.

دیشب قبل هر کاری اومدم اینجا تا یه کم بنویسم.ولی سینا جان سؤال پرسیده بود و تا جواب بدم و یه کمی با هم حرف بزنیم،دیر شد.نرگس با چشماش داشت التماسم میکرد.ولی واقعا نمیشد عصبانیت و بریز و بپاش عماد رو ندید بگیرم.نجم که خودش ظهر از هر دوشون عذر خواهی کرده بود.همینم که من رسیدم یه بار دیگه جلوی من معذرت خواهی کرد و بی هیچ حرفی رفت تو انباری.

عمادم اومد یه سلام و یه ببخشید زورکی گفت و رفت تو قسمت خودشون و خودشو زد به بیخیالی.مشکل اصلی بدری بود.هم باید دعواش میکردم که بعدا عماد نگه داری فرق میذاری،هم یه جوری که ناراحت نشه و بهش برنخوره.دستاشو گرفتم تو دستم و خیلی خیلی آروم بهش گفتم:بدری خانم،شما تا یه هفته باید بی چک و چونه هر روز صبحانه لقمه نون و پنیر و گردویی رو که عماد برات درست میکنه رو بخوری و ازشم تشکرکنی و دیگه هیچ وقت هیچ وقتم نباید با عماد دعوا کنی.اونم یه چشم گفت و زودی رفت تو بغل نرگس جان.

برگشتم عماد رو نگا کردم.داشت واسه خودش رو پتو نقش و نگار میکشید.انگار نه انگار.از این بی خیالیاش بیشتر عصبانی میشم.نه خواهشی،نه یه ببخشیدی.بالاخره باید یه کاری میکردم...میدونم که اشتباه کردم.میدونم که...ولی جدا و حقیقتا نه دیشب و نه حتی الان،نمیدونم چی کار میکردم درست بود...

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۹ دی ۹۲

ایران من بلات مهل سر برآورند...

همین جوری گفتم دور هم یه شعری هم بخونیم و یه کمم فکر کنیم:

محمدکاظم کاظمی 

ما پادشاه کشور شرمندگی شدیم‌
نفرینی همیشه بی‌خندگی شدیم‌

 


از بس خدای را به خدایی نخواستیم‌
منّت‌پذیر خوارترین بندگی شدیم‌


آن روزمان گذشت که از برج‌ِ بامداد
خورشیدوار، مظهر تابندگی شدیم‌


اینک به یُمن چاه‌کنی‌های بی‌شمار
حسرت نشین چاه‌ِ سرافکندگی شدیم‌


عمری به کیسة دگران چشم دوختیم‌
تا عاقبت خلیفة دوزندگی شدیم‌


ما را لباس‌ِ بی‌کفنی حفظ کرده‌است‌
این گونه مستحق دو دم زندگی شدیم‌

 


ای مردِ ستیز! بر ستیزت نازم‌
جنگی که نبود، بر گریزت نازم‌

 

تیری و تفنگی که نداری بر دوش‌
ناچار به اسپ‌ِ تند و تیزت نازم‌

 


 

شما کاغذپران‌بازید و ما کاغذپران‌، مردم‌
بله‌، این است تقسیم زمین و آسمان‌، مردم‌

 

شما روی زمین با چرخه تقدیر شنگیدن‌
و ما در آسمان با طالع بی‌پیر جنگیدن‌

 

  شما شادان که اینک از چه سویی باد می‌آید
و ما را هر نفس مرگی دگر در یاد می‌آید

 

کسی در آسمان گردن به گردن می‌شود با من‌
بله‌، اینجا برادر نیز دشمن می‌شود با من‌

 

دمی با او شکست آید، دمی با من شکست آید
و آزادی‌، که آخر در بهای جان به دست آید

 

و آزادی‌... که دستی باز می‌گیرد ز حلقومم‌
بله‌، عمری است با یک هستی و صد مرگ محکومم‌

 

هنوزم پایبند چرخه تقدیر باید شد
و با چندین برادر باز هم درگیر باید شد

 
***

 شما کاغذپران‌بازید و ما کاغذپران‌، آری‌
چنین بوده است تقدیر ضعیف و پهلوان‌، آری‌

 

فدای زندگیتان کرد باید زندگانی ها
که شاید شادمان گردید از این کاغذپرانی ها


 هلا، هلا! به کجا می‌روید؟ برگردید
قدم نهید به میدان‌، اگر، نه‌نامردید

 

کجا روید چنین سرفکنده و خاموش‌؟
کجا روید چنین نیمه‌جان و نعش‌به‌دوش‌؟

 

کجا روید چنین خسته و عرق‌ریزان‌؟
کجا روید چنین از رکاب‌آویزان‌؟

 

در این مقابله با خشمهای سنگ‌به‌دست‌،
چه شد مگر که نماندست‌تان تفنگ به دست‌؟

 

کدام صخره مگر پایمالتان کرده‌است‌؟
کدام صاعقه آیا زغالتان کرده‌است‌؟

 

ز دست‌، بیرقتان را کدام طوفان برد؟
ز دشت‌، خیمةتان را کدام آتش خورد؟

 

عذاب راه ندانسته و رکاب زدید
حساب موج نکردید و تن به آب زدید

 

ندیده رنج صحاری و رهسپار شدید
نخوانده رمز سواری‌، چرا سوار شدید؟

 

هزار صخره در این کوه پای می‌شکند
هزار درّه در این ره سوار می‌فِکَند

 

هزار باد از این دشت خاک می‌روبد
هزار سیل در این عرصه پای می‌کوبد

 

هزار رهرو گستاخ‌، خاک خورد اینجا
هزار قافله از درد جان‌سپرد اینجا

 

هزار جمجمه اینجا نشسته بر خاک است‌
که یادگارِ ز ره‌ماندگان بیباک است‌

***

هلا، هلا! به کجا می‌روید؟ برگردید
قدم نهید به میدان‌، اگر، نه‌نامردید

 

قدم نهید، قدم‌، گر به پای ماندستید
برآورید نفس‌، گر هنوز هم هستید

 


من شاعر تمام واژه ها و مضامین نگفته ام...من از سنگ سیاه و درخت و باد...من از تمامی دردها سروده ام...لیک زخم گلی در تن خاکی زمین...نه...سرودن این شعر کار مردان مرد بود...سرودند و رفتند و مانده زخمشان چونان گلی بر تن عریان خاکها...

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ دی ۹۲

پسر کو ندارد نشان از پدر!!

قبل هر چی یه چیزی رو باید بگم:

آقا سینا!پسر من!وقتی شما پیام خصوصی میذارین،من چطوری میتونم بهش جواب بدم؟؟؟؟بعد من از کجا باید شما رو بشناسم؟؟؟فرض که بچه نداشته باشم و معلمم نباشم،تو این شهر و دیارم زندگی نمیکنم؟خب فصل امتحاناته دیگه!

دیگه اینکه یه وقت کسی فکر نکنه از ترس عمو جان دارم مینویسما!!!نه خیر!!!به هیچ وجه!!!من خودم دیشب میخواستم بنویسم،ولی خیلی خسته بودم!!!

نکته آخرم اینکه از آقا سینا و بقیه نوجوونایی که احتمالا این مطلبو میخونن،عاجزانه تقاضا و خواهش میکنم الگو برداری نکنین.آخر عاقبت نداره!

به هرحال.من دبیرستان از اونجایی که پدرم ارتشی بودن،به مدرسه ای میرفتم که تقریبا زیر نظر ارتش اداره میشد.نه اینکه خارج از وزارت آموزش و پرورش باشه،ولی مدیر و معاونین و اکثر دبیراش از باز نشسته ها و یا حتی غیر باز نشسته های ارتش بودن و همینطورم دانش آموزا همه از خونواده های ارتشی بودن و اکثر پدرا به دلیل همین محیطش ماهارو اونجا ثبت نام کرده بودن که نظم و انضباط رو یاد بگیریم و واقعا هم یاد گرفتیم.صبح رأس 6:30 برنامه صبحگاه بود و هر روزم،حتی تو زمستون،قشنگ نیم ساعت باید ورزش میکردیم تو حیاط.

مقررات مدرسه هم همه به شیوه پادگان.غیبت که کلا معنی نداشت.مگه کسی گواهی فوت موقت از حضرت عزرائیل یا پزشکی قانونی میاورد!و الا به هیچ وجه غیبت کسی رو موجه نمیکردن.همینطورم تأخیر سر کلاس.نمره هم خیلی مهم بود.زیر 16 حکمش یه چیزی تو مایه های اعدام بود!البته از نوع صحرایی!یعنی به عبارت دقیقتر مدرسه وسط یکی از شهرکای مسکونی ارتش بود که برداشته بودن دور ساختمونشو یه دایره به شعاع 100 متر دیوار کشیده بودن که این شده بود یه حیاط با محیط 650 متر.بعد هرکی تخلف انضباطی داشت،یا مثلا نمرش زیر 16 میشد،باید دور حیاط سینه خیز میرفت!حالا هرچی نمره کمتر تعداد دورشم بیشتر.البته این حکم مخصوص روزای آفتابی بود.روزای بارونی و برفی تبدیل میشد به کلاغ پر.

اما همه این سختگیریا و جدیتشون حقیقتا از روی علاقه بود.به همین خاطر خودمونم اونجا رو دوست داشتیم و باهاش کنار میومدیم و ضمنا برای دور زدن قوانین مدرسه اساسی خلاقیتمون شکوفا شد که حالا میخوام یکیشو تعریف کنم.

یه سال زمستون مثل الان خیلی خیلی سرد بود و البته بر خلاف امسال که از برف و بارون خبری نیست،هر روز برف میومد.اونوقتا مثه حالا نبود که را به را مدرسه هارو تعطیل کنن.سنگم از آسمون میومد،حداکثر ابتدایی،اونم مناطق پنجگانه رو تعطیل میکردن.مدرسه مام یه جایی نزدیک پارک چیتگر بود که خارج از محدوده تهران محسوب میشد و دیگه اساسا هیچ رقمه شامل تعطیلات نمیشد.مام واسه دلخوشی خودمون این شعرو با ریتم سلطان قلبم میخوندیم:

برف میباره دونه دونه

اما مانیستیم توی خونه

از دست آقای نجفی(جناب وزیر!!)

باید بریم مدرسمون

تشریح کنیم یک دونه رون

...

بالاخره بعد چن روز برف و بارون،هوا آفتابی شد و سر ظهر وسط حیاط که نسبتا گود هم بود،رسما تبدیل به یه حوض نسبتا عمیق گل و شل شد.مام در طرفة العینی یه نقشه کشیدیم تا تلافی تمام تعطیلاتی رو که حقمون بود و نرفته بودیم رو در بیاریم.اول همه رفتیم چن تا نوشابه و نون ساندویچ خالی و پفک از بوفه خریدیم.بعد خیلی خونسرد و متفکرانه رفتیم دقیقا وسط اون حوضچه گل و شل دور هم چهار زانو نشستیمو در سکوت کامل شروع کردیم به نون و پفک و نوشابه خوردن!!

هنو چن لقمه بیشتر نخورده بودیم که خبر به گوش مدیر و بقیه رسید و بشمار سه بالا سرمون حاضر شدن.اما هیچی نگفتن.خب آخه چی میگفتن؟خلافی نکرده بودیم که.دور هم داشتیم پفک لقمه میکردیم و با نوشابه میدادیم پایین!!فقط یه کوچولو هم به علت نفوذ آب و یخ به ما فیها خالدونمون،از سرما داشتیم یخ میزدیم و مثه چی دندونامون صدا میداد!!

هیچی دیگه مسئولین محترم مدرسه هم طی یک جلسه اضطراری حکم جنونمونو صادر کردن و یه هفته فرستادنمون تعطیلات زمستانی!!البته قبلش کلی باهامون شرط و پی کردن که بعدا دیگه از این خل و چل بازیا درنیاریم و مثه بچه آدم رفتار کنیم.فقط اینقدر بگم که عین این یه هفته من دم در دستشویی و بعضا داخلش بودم و فقط لطف خدا شامل حالمه که احتیاج به پیوند کلیه پیدا نکردم!!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۵ دی ۹۲

که عشق آسان نمود اول...

من کلا خیلی کتاب میخونم.منتها از نویسنده هایی که میشناسم.اما از وقتی اینجا رو باز کردم،خیلی چیزا از خیلیا خوندم که ابدا نمیشناختمشون.خب میان نظر میدن و میگن به ما هم سر بزن,منم بعد اینکه میبیینم چی نوشته,میرم پروفایلشو و لینکاشو مرور میکنم ببینم چه جور آدمیه,با چه تفکری و چه مدل دوستایی و خلاصه این شد که تو این 2-3 ماهه کلی داستان عاشقانه و شکست عشقی و...خوندم!!!

اوایل خیلی ناراحت میشدم.یعنی هنوزم میشم.مثلا یه دختر 22ساله چرا باید اینقدر تنها و محتاج محبت باشه که به هر چشمکی عاشق شه و بعدشم که طرفش رفت افسردگی بگیره؟مگه این دختر پدر نداشته؟مگه پدرش از بچگی روزی هزار بار بهش نگفته دوسش داره؟کی و کجا بهش کم محبت کرده که حالا بیرون از خونه داره دنبالش میگرده؟پدر نداشته،مادرشم نبوده براش جبران کنه؟خودش چی؟غرورش چی؟یعنی هیچی نداشته؟

اما بعضی وقتام خندم میگیره،آخه بچه 15 ساله رو چه به این حرفا!!اصلا میدونه عشق چیه؟مگه بدون زندگی مشترک و بدون تلاش اصلا عشقی به وجود میاد؟مگه هر دوستت دارمی و عزیزمی عشق و محبت میاره؟اینا تو مدرسه چی یاد گرفتن؟خب نمیگم خونه،چون پدر مادرای محترمشون زحمت کشیدن فرستادنشون مدرسه تا آدم شن و راه و رسم زندگی یاد بگیرن دیگه!!به هر حال امشب میخوام یه کم برم بالا منبر.

حقیقتش من اسم علاقه قبل از ازدواجو فقط فقط کشش میذارم.یه کشش طبیعی از نوع مثلا جاذبه زمین!!به نظر من تا خطبه عقد بین زن و مرد جاری نشه،هیچ محبتی بینشون به وجود نمیاد.در واقع اولین کادوی ازدواج رو خدا به زن و مرد میده،اونم یه گلدون با یه نهال کوچیک محبت یا به عبارت قرآنی "الفت".

اما این نهالم درست مثه بقیه گلها احتیاج به مراقبت و نگهداری داره.اونم به صورت دائم و تمام وقت.و باز هم درست مثه هر نهال دیگه ای اگه خوب نگهداری بشه،رشد میکنه و قد میکشه و ثمر میده.اینه که عشق و علاقه واقعی و ناب رو بین پدربزگ مادربزرگامون بهتر از هر جای دیگه ای میتونیم ببینیم.

البته خدا واسه این هدیه اش شرایطی گذاشته:پاکی قبل از ازدواج.اینکه دختر و پسر قبل از ازدواج دل و چشم و جسم خودشونو حفظ کنن و همینطور موقع انتخابشون این نکته رو لحاظ کنن.دیگه زود ازدواج کردن و فرار نکردن از مسئولیت ازدواج.نکته بعدی ازدواج ساده است که این مورد خیلی مهمه.هرچی تجمل و اسراف مراسم بیشتر باشه،قطعا و بی برو برگرد مشکلات زندگی بیشتره و محبت واقعی کمتره.اینا جزء سنن الهیه و دست من و شما نیست که بتونیم از زیرش در بریم.

محاله دختری یا پسری قبل از ازدواج،بی عفتی کرده باشه و بعدا تو زندگی بهش خیانت نشه.اساسا اینکه بزرگان دین سفارش میکنن با هم کفو خودتون ازدواج کنید،به تعبیر بسیاری از علما،یه دستور تکوینی هس نه تشریعی.به این معنی که به خدا نمیشه کلک زد.خدا خودش حواسش هست که کی به درد کی میخوره!!

اما نکته بعدی و کلیدی نگهداری و مراقبت از این هدیه خدادادیه.که اونم با مسئولیت پذیری و فداکاری ممکنه.فاصله عقد تا ازدواج نباید طولانی باشه و همینطورم فاصله ازدواج تا بچه دار شدن.با عرض معذرت به نظر من این که میگن اول شناخت و بعد بچه،حرف خیلی مسخره ایه.آخه بدون مشکل که شناختی به وجود نمیاد.وسط سختیا و ناملایماته که میشه طرف مقابلو که نه اساسا خود رو شناخت و همین مشقات خودش باعثه پختگی و بلوغ میشه.به قول معروف که میگن:اگه میخوای پخته شی از کوره حوادث فرار نکن.

خیلی از اوقاتم پیش میاد که در بین این مشکلات زندگی،نقطه ضعفای یه طرف یا هر دو طرف معلوم میشه،حالا کم یا زیاد.اینجاس که دعواها و درگیریا خودشونو نشون میدن.اما این اصلا به معنی نابودی عشق نیست.بلکه باید دست به کار شد و یه فکر جدی دربارش کرد.نه اینکه فورا دادخواست طلاق داد.اینکه قدیما طلاق خیلی کمتر بوده،واسه این نیست که یه اختراعه جدیده،نه.بلکه قدیمیا عادت داشتن اگه چیزی خراب میشد درسش میکردن،دور نمینداختن.

دیگه بسه خیلی روده درازی کردم.راسی نیما جان کجایی که بگی هوا بس ناجوانمردانه سرد است!!سردا!!در اتاقا رو که بستیم،ولی بازم افاقه نکرد.من و نرگس جان مبلا و راحتیارو کشیدیم وسط هال.به قول عماد سنگر بندی کردیم.وسطم بخاری برقی و روشم یه میز و لحاف و خلاصه کرسی به معنای دقیق کلمه!!فقط این بدری و عماد چقد مسخره بازی درآوردن،خدا میدونه.دیگه آخر سر یه کوچولو فرکانس صوتیم رفت بالا تا آروم شدن!!الانم عماد بدجوری منتظر فرصته که سر از کارم در بیاره.همش به یه بهونه ای میخواد بیاد اینور مرز!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۲ دی ۹۲

اینجا زمین،ساعت به وقت انسانیت خواب است...

همه چی به نظر خیلی خوب و عالیه:عماد خوابه...بدری هم...نجم هم داره کتاب میخونه...نرگس جانم هم داره نقاشی میکشه...این وسط من یه چیزیم هست که خودمم نمیدونم...الان یه دو ساعتی هست که دارم فکر میکنم...خیلی گیجم...انگار یه چیز خیلی مهمو یادم رفته...یا یه کاریو جا انداخته باشم...یا چیزی رو گم کردم...چن دفه کل خونه رو گشتمو به هم جا سر زدم تا یادم بیاد،ولی چیزی نبود...نرگس جان میگه:واسه اینه که به سکوت و خواب به موقع عماد عادت نداری.اما به نظرم این نیست.درسته که امشب استثناء تاریخیه و سابقه نداشته عماد زودتر از 12 بخوابه،ولی بوده شبایی که خونه همین قدر ساکت باشه.

این حسو از صبح داشتم.عادت ندارم بعد نماز بخوابم،نه حالا که دیگه 5:45 اذونه،تابستون و روزای تعطیلم نمیخوابم.اما امروز همین جوری داشتم فکر میکردم خوابم برد.یادم نیست خواب دیدم یا نه،ولی از 7:30 که بیدار شدم،یه چیزیم بود.تا همین 2 ساعت پیش که بچه ها خوابیدن و خونه ساکت شد،همینطور منتظر فرصت بودم بشینم فکر کنم ببینم چم شده.به تمام اتفاقایی که از صبح تا الان افتاده و همه حرفایی که زدم و شنیدم و همه چیزایی که خوندم فکر کردم،شاید چیزی لابه لاشون توی مغزم گیر کرده.ولی چیزی نبود.انگار همش یه نفر یه چیزی تو گوشم میگه،ولی من صداشو خوب نمیشنوم.یا مثلا سر یه ماجرایی که یادم نیست،وجدانم بد جوری دردش اومده،اما من به روی خودم نیاوردم و حالا این وجدانمه که داره ناله میکنه و من نمیدونم چرا.

به دونه دونه برخوردام و تک تک کلماتم با بدری فکر کردم.مطمئنم چیزی حتی به شوخی هم نگفتم که بهش بر بخوره و منم جدی نگیرم که لوس نشه.ولی انگار صدای ناله یه بچه اس؛همون که تو گوشم پچ پچ میکنه.کاش بدری الان گریه اش میگرفت!!!بد جوری دلم میخواد برم بغلش کنم.به خصوص الان که خوابه وقتی به چشماش نگا میکنم،به صورت معصومش،بیشتر دلم میسوزه.نه برا بدری،نه.اصلا نمیدونم برا کی.فقط همینجوری بیخودی دلم میسوزه.انگار به تازگی،همین یکی دو روزه،یه بچه کوچیکو دیده باشم که داره گریه میکنه؛یه دختر بیگناهو که دارن اذیتش میکنن و اونم التماس میکنه...

آره خودشه.همینه.دیروز خبرشو خوندم.تو سوریه...تکفیریهای ملعون،بعد اینکه تمام اعضای یه خونواده رو تک تک سر بریده بودن...اونم جلوی چشم دختر کوچیک خونه...آخر سر وقتی میخواستن دختره رو هم سر ببرن...دختره با ناله بهشون میگه من الانه که میرم پیش خدا،شکایتتونو بهش میکنم...

شاید صبح خوابشو دیدم و یادم رفته...چقدر دلم گریه میخواد...از ته دل و زیاد...نمیدونم چی بگم...چه دعایی بکنم...لبهام دوباره به هم دوخته شدن...پس فقط مینویسم...

وَ إِذا المَوؤُدَةُ سُئِلَت بِاَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت

و در آن زمان که از دخترکان بی گناه زنده به گور شده سؤال شود:به چه جرمی کشته شدید؟

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۰ دی ۹۲

کف آرامش من!!!

از صبح حواسم به موبایلم بود.منتظر بودم یه خبری از نجم بشه.حدود 10 بود که زنگ خورد.ولی از مدرسه عماد بود.گفتن که عماد گم شده!!خشکم زد.آخه مگه 500 تومنیه که گم بشه؟؟معلمش برام توضیح داد که زنگ اول سر کلاس بوده ولی بعد از تموم شدن زنگ تفریح،دیگه نیومده بالا.تمام سوراخ سنبه های مدرسه رم گشتن،نبوده.در مدرسه هم که قفله و کلیدشم دست سرایداره!!

اول همه به نرگس جان زنگ زدم ببینم خونه نیومده،که گفت نه.حتما باز یه شرطی چیزی با همکلاسیاش بسته که مثلا من میتونم از مدرسه جیم فنگ بزنم.فقط حالا کجا رفته،خدا عالمه.بچه ها اولش تا آقای معلم ازشون سؤال کرد،منکر شدن.اما من گفتم:کیارش فقط بگو قرار شد کجا بره؟کسی کاریت نداره.اونم یه کم من من کرد و آخرش گفت:آقا باور کنید نگفت کجا میخواد بره.فقط گفت اگه آقا معلم سراغشو گرفت ما بگیم از صبح نبوده،ما هم گفتیم ولی خب آقا باور نکردن.آخه خودشون یادشون بود.

من موندم این بشر چی تو کلشه؟؟یعنی اون موقع که خدا مغز قسمت میکرد؛تو صف چی وایساده بوده بهش نرسیده!!دیگه هر جایی که فکر میکردم ممکنه رفته باشه،سر زدم.نبود که نبود.آخر سر یاد فرهنگسرای صدف تو مبارک آباد افتادم.چن باری گفته بود که بریم.منم به تمام زبونایی که بلد بودم براش توضیح داده بودم که فرهنگسرا از نظر من کلا ممنوعه به خصوص صدف،با اون پارک و وضعیتش.خدا نیامرزه کسی رو که پای فرهنگسرا رو به این شهر باز کرد.به نظر من یکی از عوامل اصلی بی بند و بارین.پارک صدفم که که دیگه دیگه.هر کی رفته میدونه من چی میگم.پیرمرد شصتاد ساله با شیشه ... میاد میشینه تخته بازی میکنه!!

کل پارک و  فرهنگسراشو زیر و رو کردم.خدا رو شکر نبود.تو همین حین که داشتم همینطور تو خیابونا دنبالش میگشتم،رأس 1:30 که باید خونه باشه،نرگس جان زنگ زد که رسید خونه!گفتم گوشیو بده بهش.اول چن تا نفس عمیق کشیدم و بعدش خیلی خیلی آروم ازش پرسیدم:کجا بودی؟اونم با خونسردی گفت:مدرسه!!گفتم:ولی معلمت و بقیه میگفتن نیستی.منم اومدم دیدیم سر کلاس نبودی.اول یه کم ساکت شد و بعدش گفت:شما واقعا اومدین مدرسه؟؟خب من...تو سطل آشغال بزرگه مدرسه قایم شده بودم!!درشم بسته بودم کسی منو پیدا نکنه!!

کسی آدرس نخبه های جهان رو بلد نیست؟؟؟پسرم اینجا تلف میشه ها!!هیچی دیگه بهش گفتم:اول میری حموم،بعدش قبل ناهار و غیره،خودت مثه بچه آدم سرتو میندازی پایین میری تو انباری از مامان خواهش میکنی درو قفل کنه تا من بیام.بعدم تلفنو قطع کردم.یه ربع بعد نرگس جان زنگ زد و گفت که عماد کاری رو که گفته بودم انجام داده و ...نذاشتم ادامه بده و سر غذا باهام چونه بزنه.بهش گفتم:نرگس جان نترس.با یه روز گشنگی کشیدن،طوریش نمیشه.

تازه خیالم از بابت عماد راحت شده بود که نجم با موبایل نمیدونم کی بهم زنگ زد و ازم خواهش کرد ساعت 3 برم دنبالش.حدس میزدم خودش تنها نتونه بیاد و احتیاج به کمک داشته باشه،اما فکرشم نمیکردم جنازشو تحویل بگیرم که گرفتم!!یعنی قشنگ با جارو خاک انداز جمعش کردم ریختم تو آژانس!!!تازه فهمیدم کینه شتری که میگن چیه.خب من تا 2 سال پیش تو همین مدرسه درس میدادم و به خاطر یه سری اختلافات سیاسی و اعتقادی که با عوامل مدرسه داشتم،رفتم از اینجا.اما با نجم الدین دربارش حرفی نزدم.چون خودش خیلی دوس داشت که حتما تو این مدرسه قبول شه.مدرسه اسم و رسم داریه.

حالا مدیر و ناظم و چن تن از آقایون دبیران عزیز همگی زحمت کشیده بودن تلافی تمام کل کلای گذشته رو سر نجم بیچاره خالی کرده بودن.میخواستم همون اول ببرمش کلانتری و شکایت و این چیزا،ولی نجم اصرار که نه.من حالم خوبه و من بازم میخوام برم همین مدرسه و خودم بلدم مشکلمو باهاشون حل کنم و...خلاصه رفتیم خونه.

تو آسانسور خواهرمو دیدیم که داشت میرفت بیرون.وقتی وضعیت نجمو دید خیلی ناراحت شد و اومد بالا ببینه ماجرا چی بوده،چرا اینطوری شده،که عماد جانم از تو انباری شروع کرد به التماس.حالا هر چی میگم ساکت،نمیشنوه،یعنی نمیخواس که بشنوه.خواهرم اولش حواسش به نجم بود.اما وقتی شنید که عماد میگه:بابا غلط کردم،ببخشد،یه جور خیلی ناجوری نگام کرد که این حرفا یعنی چی و عماد کجاست و...

منم که خیلی از دست عماد کفری شده بودم،احمقانه ترین کار ممکن رو کردم:رفتم در انباری رو باز کردم و یه دونه محکم زدم تو دهن عماد و بهش گفتم:وقتی میگم ساکت،یعنی ساکت!فهمیدی یا بازم تکرار کنم؟؟؟تازه وقتی بدری جیغ زد یادم افتاد همه دارن نگام میکنن.درو بستم و برگشتم به خواهرم گفتم:زبونش یه کم از دهنش زده بود بیرون،براش جا زدم که بره سر جاش!!ولی اصلا خنده اش نگرفت.خیلی عصبانی بود.یه نگاه ملتمسانه ای به نرگس جان کردم که یه جوری درستش کنه.ایشونم با اینکه از بابت ظهر هنو دلخور بود،ولی گفت:عماد خودش به جاهای تنگ و تاریک علاقه داره.اینجوری بهتر میتونه فکر کنه.مثلا فکر کنه ببینه آدم تو مدرسه بره سر کلاس بهتره یا بره تو سطل آشغال و همه رو نگران کنه!!

خواهرم اینو که شنید دیگه نتونست جلو خودشو بگیره و زد زیر خنده و طبق معمول کلی هم قربون صدقه عماد رفت.بعدم موقع رفتن دم در کلی ازم قول گرفت که عمادو دعواش نکنم و از این حرفا.خدا رو شکر این دفعه به خیر گذشت.

از اون موقع تا الان کلی کمر نجم رو با پمادای مختلف چرب کردم.بچمم که خجالتی،اولش نمیذاش لباسشو در بیارم.به قول هاچ خانم؛همسایه قدیم پدربزگم؛الهی سلاطون بگیرن،الهی به زمین گرم بخورن...کبود و درب و داغون.

بدری هم که همش سر خودشو به دفتر نقاشیش گرم کرده.طفلکی خیلی ازم ترسیده.چن بار صداش کردم که مثلا تشنمه برا بابایی آب میاری؟آب آورد،اما اصلا نگام نکرد.حالا یه کم که حالم بهتر شه میرم باهاش بازی میکنم.عاشقه اینه که برم خونش مهمونی،واسم چایی واقعی بیاره.البته اگه مثه نرگس خانم باهام قهر نکرده باشه.

غروب به نرگس جان گفتم بره درو برا عماد باز کنه تا بره دستشویی و وضو و نماز.بعدش دوباره فرستادمش تو انباری.جیک نزد.لبش بد جوری باد کرده.برا شام 2 تا تخم مرغ آب پز کردم که به هیچ وجهم دوست نداره و دادم به نرگس جان براش ببره.زیر لب طوری که فقط من بشنوم گفت:زندان بان نشده بودم،که خدا رو شکر اونم شدم!عجالتا با اینکه امتحانای ترمشونم شروع شده،ولی باید تا آخر هفته رو تو انباری بمونه.مدرسه ای که این تهش باشه،میخوام نره 100 سال.فقط خدا آخر و عاقبتشو به خیر کنه.یعنی آخر و عاقبت هممونو.الهی آمین.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۷ دی ۹۲

گلایه های من از وزارت فخیـــــــــــــــــــــمه آموزش و پرورش!!

الان یه ساعته دارم با خودم کلنجار میرم که چه جوری شروع کنم.بهترینش اینه که حرف آخرمو همین اول بزنم:آقا اساسا به نظر من این وزارت خونه محترم با این همه کبکبه و دبدبه به درد لای جرز دیوار میخوره!!چرا؟عرض میکنم.از خودم و خونواده خودم به عنوان شاهد مثال استفاده میکنم.ما یه خونواده معمولی و در سطح متوسط جامعه هستیم.سطح متوسط،منظورم به لحاظ مالی و علمیه.

مادرم قبل از مدرسه به من و خواهرام خوندن و نوشتن و حساب رو یاد دادن.همینطورم ما به بچه هامون.و البته خیلی چیزای دیگه رو.یعنی اصلا نمیشه بچه رو تا 6 سالگی منتظر گذاشت.اونم بچه های باهوش این دور و زمونه رو.یا شاید بهتر باشه اینجوریی بگم:بچه از لحظه ای که متولد میشه،شروع میکنه به یاد گرفتن.و هر چه قدر که بیشتر یاد بگیره،توان یادگیریش به صورت تصاعدی میره بالا.اما چون عقل نداره؛عقل رو خداوند در 7 سالگی به انسان عطا میکنه؛نمیشه ازش توقع داشت چیزایی رو که یاد میگیره استفاده کنه.واسه همین خیلی از اوقات ما از کارای بچه ها حیرون میمونیم.چون وقتی هوش بالاشونو میبینیم،ازشون توقع کارای عاقلانه تری داریم.

از طرفی طبق احکام و دستورات نورانی اسلام،بچه ها تا هفت سال پادشاهن،از 7 تا 14 سال عبدن و از 14 تا 21 سال وزیر.و این دقیقا به این خاطره که عقل تربیت پذیره نه هوش و تربیت با آموزش کاملا متفاوته.تربیت یعنی آموزش پله به پله و عملی بندگی.که این هیچ جایگاهی تو مواد درسی و علمی مدرسه نداشته و نداره.یعنی اساسا خود این وزارت خونه بیچاره هم هیچ وقت همچین ادعایی نکرده.پس چرا آموزش رو از 6-7 سالگی شروع میکنه؟

سؤال دومم از این وزارت خونه محترم اینه که چرا آموزش نباید سیال باشه؟چرا بچه ها و دانش آموزا باید منعطف باشن؟خب چرا کسایی که میتونن؛به هر دلیلی؛نباید پیش برن و باید هماهنگ با بقیه همسناشون باشن؟منظورم اصلا جهشی درس خوندن نیست.به نظر من درستش اینه که بچه های هم سن با هم تو یک کلاس باشن.ولی معلم و اساسا سیستم و نظام آموزشی به حدی منعطف باشه که به هر دانش آموز مطابق توان و هوشش،آموزش داده بشه.اینجوری اگه یه بچه ای زبونم لال قبل از مدرسه رفتن،خوندن و نوشتن بلد شد،دیگه لازم نیست تو مدرسه دوباره از اول یاد بگیره و حوصلشم سر نمیره.

سؤال سوم:آقای وزارت!شما رو چه حسابی میای به ما و بچه های ما که الحمدالله مسلمونیم،اول فارسی خوندن رو یاد میدی؟اونم با "بابا آب داد"؟جرا نمیای قرآن خوندن و بعد از اون گلستان و بوستان و شاهنامه رو یاد بدی؟نگو برا بچه ها سخته که باور نمیکنم.جدا از اینکه ما به بچه های خودمون یاد دادیمو و اونام راحت یاد گرفتن؛الان چندین ساله که جامعة القرآن داره به بچه های 3-4 ساله یاد میده.

دیگه مشکل من با تعطیلات تابستونیه.میشه یکی بیاد اینجا فلسفه این 3 ماه تعطیلی رو توضیح بده.از این طرف تعطیل میکنن،از اون ور هی میگن اوقات فراغتتونو به بطالت نگذرونید!!هی کلاس و اردوی تابستونی و مؤسسه ال و بل.تازه من نمیدونم چه سری تو این سه ماه تعطیلیه که همه بلا استثنا اول مهر سوادشون نم میکشه.

دیگه اینکه سرعتشونم خیلی کنده.تازه روز به روزم بدتر میشه.محتوای تمام این 12 سال عریض و طویل و که هر روزم یه مدل صداش میکنن،راحت میشه تو 6-7 سال جا داد.یعنی بچه ها واقعا ظرفیتشو دارن.حالا اگه کسی نتونه،سیستم سیال آموزشی راحت میتونه براش فرصت ایجاد کنه.

مشکل دیگه این نظام آموزشی،خود محتواشه که بسیار به درد نخوره!!خب بچه 6 ساله از آدم تحویل میگیره،مرد یا زن 18 ساله تحویل میده،ولی واقعا نمیشه به این زن یا مرد هیچ امیدی داشت.یعنی اگه یه روز تو خونه تنهاش بذاری،از گشنگی میمیره!!واقعیتیه.هر کی رو دیدید که بعد از دیپلم بلد بود زندگی کنه،مطمئن باشید که جای دیگه ای این هنرو یاد گرفته نه مدرسه.

اما همه اینا که گفتم هیچ کدوم حرف اصلی من نبود.همه اینا رو میشه تحمل کرد تا جاییکه مدرسه قانون زندگی نشه.معلم خدا و حرفاش وحی منزل به حساب نیاد.که الان دقیقا اینطوره.کی جرأت داره نذاره بچش بره مدرسه؟کدوم پدر مادری پیدا میشه به بچش بگه:ببین یه معلمت احترام بذار ولی فکر نکن هر چی میگه درسته،شاید اشتباه کنه؟چرا ما به عنوان پدر و مادر از بچمون توقع داریم تو مدرسه بهترین باشه؟چرا رضایت معلم از بچمون برامون اینقدر مهمه؟چرا ازش میخوایم اول تکالیفت بعد هر چیز دیگه؟

حالا من یکی از معدود کافران و ملحدان آیین پرستش درس و مدرسه هستم!دوست ندارم بچه هام تمام افکار و عقاید معلماشونو قبول کنن.نمیخوام معلماشون که نمیدونم کی هستن براشون الگو باشن.من اونا رو فرستادم مدرسه تا دانش بیاموزن.همین.نه اینکه هر چی معلم گفت رو بی چون و چرا عین وحی منزل قبول کنن.از اینکه با معلم،ناظم یا حتی مدیر سر اعتقادشون بحث البته مؤدبانه کنن،خوشحال میشم.

ماجرا مربوط به نجم الدینه.با یکی از معلماشون سر شب یلدا بحث کرده.که این یه رسم خرافیه مربوط به آیین میترا پرستی و تو دین مبین اسلام هیچ جایگاهی نداره.همین.حالا من نمیدونم چرا به معلمه بر خورده شدید.انگار به خودش شک داشته!البته میگه نجم بی ادبی کرده به من و یه حرفایی رم بهش نسبت میده که مطمئنم نجم تلفظشم بلد نیست.با وجودی که بقیه همکلاسیاشم حرف نجم رو تأیید میکنن،اما مدیرشون طرف معلم رو گرفته و میگه نجم باید رسما عذر خواهی کنه.تا شنبه بهش فرصت داده.در واقع به من که یا نجم رو راضی کنم و یا...یعنی از شنبه که شروع شد،هی کش پیدا کرد...خدایا چی کار کنم؟؟؟میشه یه جوری درستش کنی؟؟؟

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۵ دی ۹۲

اجرای طرح غافلگیری پسران!!

امروز از صبح کارامو ردیف کردم که هر طور شده قبل اذون مغرب خونه باشم.میخواستم حتما با بچه‌ها برم مسجد.نجم و عماد البته خودشون هر شب میرن مسجد،اما میخواستم امشب حتما منم باشم.

نزدیکا خونه تصادف شده بودو ترافیک بود.منم از اتوبوس پیاده شدم و بقیه راهو که سربالایی تندی هم داره،به دو رفتم.با نرگس بانو تماس گرفتم ببینم رفتن مسجد یا نه.ایشونم گفت که بچه‌ها رفتن.

2-3دقیقه مونده به اذون رسیدم مسجد.نفسم بالا نمیومد،بس که تند رفته بودم.عماد رو دیدم که پیش نجم نشسته.بدون اینکه حرفی بزنم،همینطور از پشت سرش رفتم مچشو گرفتم و بردمش پیش حاج آقا.بیچاره هاج و واج مونده بود که چم شده.هی میگفت:بابا سلام.حالتون خوبه؟چی شده؟من که کاری نکردم.بابا چی کار کردم مگه؟منم کلا سکوت،صبر کردم تا صحبت حاج آقا با خادم تموم شه.رفتم جلو سلام و علیک کردم و بی مقدمه و مؤخره گفتم:حاج آقا!عماد صوت و لحن خوبی داره.میشه امشب عماد اذون بگه؟ایشونم با روی باز استقبال کردن و گفتن که با خادم هماهنگ کنم.

در حینی که داشتم با خادم صحبت میکردم،عماد التماس میکرد که نه.ولی من اصلا گوشم بدهکار نبود.بیچاره وقتی دید چاره ای نیست،قبول کرد و فقط هول هولی یه بار تند و تند ترتیب جمله های اذون رو ازم پرسید.

وقتی شروع کرد،زنگ زدم به نرگس جان تا صدای پسرشو بشنوه.باورش نمیشد.منم باور نمیکردم اینقدر قشنگ بخونه.البته صداش از پشت بلندگو خیلی قشنگتر شده بود.اذون گفتن عماد که تموم شد،به نجم که داشت پا میشد گفتم:برو مکبری کن!نجم هم میخواست ادا در بیاره که گفتم:چونه بی چونه.برو همه منتظرن!نجم هم دیگه حرفی نزد و رفت.اولش یه کم صداش میلرزید.ولی برا نماز دوم خیلی راحت تر بود.

بعد نماز، تو راه خونه هر دو تاشون خیلی ساکت بودن.همینطورم تو خونه.اینقدر که بدری هم فهمید.یواشکی اومد ازم پرسید:بابا داداشا رو دوا کردی ناراحتن؟بلند گفتم:نه،ناراحت نیستن.دارن فکر میکنن.نرگس جان گفت:وا!فکر چی؟نمیدونستم عمادم بلده فکر کنه!عماد که اینو شنید دیگه طاقت نیاورد.اومد جلو.با یه لحن خیلی خیلی ملتمسانه ای گفت:آخه بابا شما آدمو یهویی غافلگیر میکنید.لابد میخواید بگید واسه بابایی اینام اذون بگم.واقعا واقعا روم نمیشه.راس میگم.نجم هم اومد و شروع کرد به التماس.منم که به زور جلو خودمو گرفته بودم نخندم،گفتم:چیه؟نکنه فکر کردی خدا فقط با تو کنتورات بسته واسه غافلگیر کردن مردم؟بعدشم خودت جواب خودتو دادی.خیالت تخت.یه بار که فکرشم نمیکنی،میگم.

یه چیزی بگم؟اینجور وقتا که صاف میزنم تو برجک عماد،اساسی دلم خنک میشه!!یعنی کیف میکنما!!خب تقصیر خودشه.بس که لجباز و حاضر جوابه!مگه به این سادگیا کاری رو قبول میکنه؟کافی بود از قبلش بهش میگفتم.قشنگ مخمو پیاده میکرد بس که میخواست واسم دلیل و برهان بیاره و آسمون ریسمون ببافه!!

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۴ دی ۹۲

فقط به خاطر گل روی بچه‌ها...

دیدید؟وقتی خداوند چن بار توفیق زیارتی رو به آدم عنایت میکنه،یا نعمتی رو بی حساب در اختیارمون میذاره،بعد یه مدت هوا برمون میداره که اساسا حقمون بوده و تازه بابتش سر خدا منت هم میذاریم؟

حالا منم که یه چن سالی برای دیدارای حضرت آقا با دانشجوها،دعوت شدم،کم کم یه جورایی حق خودم میدونستم هر سال دعوتم کنن.اما امسال دعوت نشدم!اولش خیلی بهم برخورد.اما خوب که فکر کردم،دیدم اساسا حقی به گردن کسی نداشتم.

خلاصه دیگه مطمئن بودم امسال حسینیه نمیرم.البته خیلی هم پکر بودم.تا اینکه جمعه ای نمیدونم واسه چی و سر چی،بدری گفت که خیلی دلش میخواد بره پیش رهبر.اینو از ته دلش گفت.عمادم تا شنید گفت دوشنبه قراره رهبر با دانشجوها دیدار داشته باشن.از رو سایت دیده بود.بعدم ازم پرسید که منم میرم یا نه که گفتم نه.بعد از اون دیگه حرفی نشد تا دیشب.تا رسیدم خونه،همون جلو در عماد وایساد به التماس:که بابا فردا دانشجوها قراره از جلوی دانشگاه تهران تا بیت رهبر سینه زنی کنن.ماهم بریم...خودش کم بود،بدری هم تا شنید اومد کمک.التماسی میکردنا.حالا هر چی من و نرگس جان میگیم هوا سرده،دوره،خسته میشین،مگه گوش میکنن.بدری که خیلی بامزه میگفت:خب باهاشون میریم تا خونه رهبر،بعد وقتی رهبر خواس درو براشون باز کنه,یه دقیقه میبینمش و میایم!!!نجم هم به شوخی گفت:نه بدری جون،آقا خیلی مهمون نوازن.شما تا دم خونش برید،که دیگه نمیذاره برگردید،ناهار نگهتون میداره...بدری هم که مشنگ،باورش شد.الا و بلا که بریم خونه رهبر مهمونی!!

دست آخر راضی شدم که ببرمشون دسته.پیش خودم گفتم نیم ساعت که بریم،خودشون خسته میشن میگن برگردیم.به خصوص بدری خانم ناز نازی،با اونهمه ادایی که داره.کافیه گوشه چادرش گلی یا کثیف شه.دیگه خودشو هلاک میکنه.

جاتون خالی چه جمعیتی بود جلو دانشگاه تهران.همه منتظر که به ترتیب راه بیفتن.یاد اونروزایی افتادم که خونمون آپادانا بود.صبح روز 31شهریور،یگانای مختلف ارتش و سپاه و نیرو انتظامی همینطوری تو خیابون به صف منتظر بودن تا رژه شروع بشه.اون موقع 14,15سالم بیشتر نبود.

به هر حال بعد نیم ساعت راه افتادیم.بدری از همون اولش وقتی که دید همه مردن،خجالت کشید و شروع کرد به غر زدن که بذارم بره تو دسته خانما.منم گفتم نمیشه.گم میشی.مادرت که نیست،کجا بفرستمت بری؟خلاصه یه کم چک و چونه زد و بالاخره راضی شد.اما هر چی منتظر شدم که بگه خسته شدم،بابا میشه چادرمو بگیری،بابا بغلم کن...اصلا انگار نه انگار.اینقدر که دیگه آخر خوب نگاش کردم ببینیم خودشه؟خب گفتم نکنه تو شلوغی عوض شده باشه!!بدری و اینهمه تحمل!!

حدودا بعد دو ساعت رسیدیم.از سر خیابون بسته بودن و کارت میخواستن.حالا هر چی به عماد و بدری میگم برگردیم،من دعوت نشدم،راهمون نمیدن؛قبول نمیکنن.هی بدری میگه داداش نجم الدین خودش گفت رهبر مهمون نوازه!!نجم هم بی خیال،اصلا به روی خودش نمیاورد!!آخر سر گفتم بیاین بریم ببینین که راه نمیدن.

همین که رفتیم جلو،یکی از پاسدارها منو شناخت.بابت یه ماجرایی سری قبل با هم رفیق شدیم.اصلا ازم برگه نخواست!!بچه‌ها رم خیلی راحت راه داد!!یعنی کم مونده بود خودم اعتراف کنم دعوت نیستم.

تو اون قسمتی که باید وسایلمو تحویل میدادم،موقع تحویل موبایل یادم افتاد نرگس جان منتظرمونه.بهش زنگ زدم و گفتم چی شده.همون پشت تلفن بغض کرد.خیلی دلش,میخواس بیاد؛به خاطر سوز سرما نذاشتم.آخه سینوساش سریع عفونت میکنه و دیگه به این سادگیا خوب نمیشه.به همین خاطر اصولا تو زمستون،ما گردش و تفریح نمیریم.

دیگه هر چقدر بخوام از حال و هوای بیت بگم،کم لطفیه.همون 2 دقیقه صحبت آقا بعد نماز خودش اقیانوسی بود.نمیشه راجع بهش جمله گفت.یا دربارش از کلمه استفاده کرد.تنها چیزی که مدام تو سرم دور میزد،این بود:

همه دیدند ابهت داری

چشم بد دور،صلابت داری

با تو حیثیت ما پابرجاست

پرچم روح خدا هم بالاست

تو چه دلها که نبردی ازما

نفست گرم،چه کردی آقا

برگشتنی،بدری خانم،هم خسته بود،هم دیگه چادرشو برداشت و هم تو مترو که جا نبود،راحت تو بغلم بود!!نرگس جان هم به محض اینکه چشمش بهم افتاد،گفت:میدونی ایندفه رو مهمون کی بودی؟ایندفه،صدقه سری بچه‌ها رات دادنا.دیدی جمعه ای بدری چه از ته دلش خواس که بره بیت رهبر؟بعدم مثه بچه‌ها گریه اش گرفت که چرا نذاشتم بیاد.اینبار نجم اومد کمک و گفت که هوا واقعا سرد بود و سوز داشت.منم به شوخی گفتم که اگه دخترم گریه نکنه براش قاقا لی لی میخرم و نرگسم خنده‌اش گرفت.

اما خداییش همینطوره.تا حالا که بارها دیدیم.بچه‌ها،به خصوص بدری،هر چی که از ته دلش بخواد،بهش میرسه.خواهرام خیلی اوقات،مشکلی داشته باشن،به بدری میگن براشون دعا کنه.منم باید همین کار رو کنم.اینبار که دلم هوای مشهد رو کرد،قبل هر کاری،یاد بدری بندازم که چقدر دلش برا حرم امام رضا(ع) تنگ شده.مطمئن دیگه بقیه‌اش خودش جور میشه!!

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲ دی ۹۲
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟