۱۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

دنیای اسباب بازی ها

امروز از ظهر خونه بودم.از قبل با خودم گفته بودم کارای عقب مونده امو تموم کنم.مهمترینشم ساختن اسباب بازیایی که تو ذهنم طراحی‌ کرده بودم.به هزار و یک علت نشده بود که بشه.دیگه امروز بالاخره شاخ غولو شکوندیم.4تایی نشستیم سرش.از قبلم کلی لوازم کنار گذاشته بودم.از قوطیای خالی ادویه جات تا قسمتای بدرد بخور اسباب بازیای شکسته.

عماد که طاقت نداره.اول نوبت اون بود!نه که امسال کلاس رباتیکم داشتن،دیگه به نظرش استاد ساخت ماشین کنترلی بود...جالب اینکه اصلا فکر نمیکردم فاطمه تا این حد علاقه نشون بده.اما تازه کلی هم ایده داشت واسه تزیینش!

یه ماشین مسیر یاب ساختیم و یه بمب ساعتی!ساده است ولی به شدت هیجان انگیزه.یه جعبه شیشه ایه توش چن تا ال ای دی رنگی چشمک زنه.

شب همه چراغا رو خاموش کردیم و اینو روشن کردیم.اول شروع میکنه به چشمک زدن.ما هم باید بریم یه جا پناه بگیریم.بعد ناگهان لامپ اصلی با مدار صوتیش که یه تیکه ضبط شده از سر و صدای بچه هاست،روشن میشه...دقیقا مثل انفجار!رمز هم داره که هر سری تغییر میکنه و البته تا الان که نتونستیم درست وارد کنیم...خداییش جای نجم الدین خیلی خالی بود.

بعدش نوبت فاطمه جان بود.براش یه سری اسباب بازی فکری طراحی‌ کرده بودم.تنها اسباب بازی مورد علاقه اشه.شاید باورتون نشه ولی جدا همه مدل و رقم اسباب بازی فکری که تو بازار موجوده،تا سن +18 رو براش خریدم.نمیدونم شطرنج ایرانی رو دیدید یا نه؟زنبورک.خیلی سخته.هیشکی حریفش نمیشه!!دیگه بعد کلی ریخت و پاش چنتایی هم واسه بدری خانم ساختیم.یه جور پازل جمع و تفریق واسش درست کردم که خودم خیلی خوشم اومد.

به قول نرگس جان اصلا غصه بیکاریو نباید بخورم.جدا از نویسندگی!!استعداد عجیبی برای طراحی اسباب بازی دارم.خیلی وقتا ایده اش تو خواب به ذهنم میرسه...حتی گاهی اوقات که با اقوام دور هم هستیم،همون موقع یه بازی جدید طرح میکنم و کلی همه رو میذارم سر کار!

و لازمه اضافه کنم از این بابت اصلا خجالت نمیکشم.جدا از اینکه خدا خودش یادمون داده که دنیا بازی و سرگرمی بیشتر نیست،به تجربه بهم ثابت شده بهترین راه تربیت بچه‌ها و دوست شدن باهاشون،همین بازیه.خیلی وقتا یه جمله معمولی وسط بازی جای چندین و چند جلسه سخنرانی و نصیحت کار میکنه.حالا اگه شد ان شاالله بعدا مثالاشو مینویسم.

 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۸ اسفند ۹۲

نامه فاطمه برای حضرت زهرا(س) در 4/5 سالگی

نام ب هزت زهرا

الام سل الا فاتمت و ابها و بلها و بنها و سر مست د فها

ان نام من ب هزت زهرا ک ن ن ت دلشداش

ن ن کچلو شهد کدن ادما بدا

مخ داش در

ادما بدا در هل داد مخ رف ت دل حزت زهرا ن ن خنش د مد رختش زمن

مامان ن ن گف اخ

ادما بدا چب ابردن

اتش کردن در

بابا ن ن دسش بسن ابردن زندان

من هزت زهرا دس دا م

من بابا ن ن دس دا م

من گ ی کدم

ول ن ن قس نخد

ن ن ت پش حزت زهرا

ن ن ت پش بشت

بس بس واس ن ن

بس بس واس حزت زهرا

بس بس واس بابا ن ن 

ترجمه:

نامه  به حضرت زهرا(س)

اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها وبنیها و سر الموستودع فیها

این نامه منه به حضرت زهرا(س) که نی نی تو دلش داشت.

نی نی کوچولو رو شهید کردن آدم بدا.

میخ داشت در.

آدم بدا در رو هل دادن،میخ رفت تو دل حضرت زهرا(س).نی نی خونش درومد ریختش زمین.

مامان نی نی گفت آخ.

آدم بدا چوب آوردن.

آتیش زدن در رو.

بابای نی نی دستش رو بستن آوردن زندان.

من حضرت زهرا(س) رو دوست دارم.

من بابای نی نی رو دوست دارم.

من گریه کردم.

ولی نی نی غصه نخورد.

نی نی تو پیش حضرت زهرا(س) هست.

نی نی تو پیش بهشته.

بوس بوس واسه نی نی.

بوس بوس واسه حضرت زهرا(س).

بوس بوس واسه بابای نی نی.

پی نوشت:هر کاری کردم نتونستم عکس خوبی از متن نامه بگیرم،از اول کمرنگ بود،بعد چند سال کمرنگ تر هم شده..

لطفا به وبلاگ زیبای در مسیر روشنایی با مدیریت سرکار خانم فاطمه زهرا هم سر بزنید...ممنونم

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۴ اسفند ۹۲

شب شمار

فقط 19شب دیگه مونده ...

...............................................................................................................................................

یک ساعت دیگه میتونم با خیال راحت بگم فقط 18 شب دیگه مونده...

...............................................................................................................................................

-صدای پلیکوترو شنیدی؟

:آره...ترسیدی؟بلند بود؟

-مگه نی نی ام؟اگه گفتی اکجاش صدا میده؟

:موتورش وقتی کار میکنه صدا داره دیگه..

-هه...نه!صدای هواس که تکون میخوره.دستو جلو دهنت تکون تکون بده و فوت کن ببین صدا میده.پلیکوترم وقتی میله اش تن تن میچرخه هوارو تکون میده اونوقت صدا میده.حالا فهمیدی؟

:بله پسرم.فهمیدم....ولی یه سوال الان که تو اینجا نیستی,صدای تو از کجا اومده تو سرم؟

فقط 17شب مونده...

..............................................................................................................................................

امروز ماشین آتش نشانی یا به قول تو آتش فشانی دیدم.از همون بزرگاش...

یادته دلت میخواست پلیس همه ماشینای گنده بشی؟؟؟شبا که کامیونای حمل نخاله صداشون از تو خیابون میومد،با هیجان مخصوص خودت همچین بالا پایین میپریدی و ذوق میکردی که هنوزم هر جا کامیون مخصوصا اگه پر زباله باشه,ببینم,،سر حال میشم...

عزیزم فقط,16شب دیگه مونده...

...............................................................................................................................................

مامان امروز غذای مخصوصتو درست کرده بود:قرمه سبزی با سالاد خیار گوجه...ته دیگ نونی هم داشت...هیچی فقط محض اطلاعت نتونستم غذا بخورم.

تا 15 شب دیگه من دووم بیارم صلوات...

...............................................................................................................................................

دیشبم هرجوری که بود خداروشکر گذشت.هرچند که قصد نداشتم غیر از خوندن دعای تحویل سال کار دیگه ای بکنم و حتی درباره اش با عماد و فاطمه هم صحبت کرده بودم که جیغ و دست و خوشحالی امسال تعطیله،ولی فکرشم نمیکردم اینقدر درد داشته باشه نبودنت موقع سال تحویل...تو فقط اینجا نبودی.ولی صدات بود.با هم حرف زدیم...

سلام بابا بی جوابه

روی دستاش جای طنابه

دلا از غم کبابه

عیبی نداره

ما هم خدایی داریم

الا بذکر الله تطمئن القلوب

خورشید امید

ما شده همرنگ غروب

همه نفسا مونده تو سینه

تو استراحت همه مردم

صدا نمیاد از مدینه

توی خونه

صدای ناله های خسته

کبوتر های پر شکسته

تو حیاطی

فرشته هایی

که دسته دسته

میان از اوج آسمونا

همگی هم نوای لبهای بچه‌هایی

که میخونن برای مادر برای زهرا

همه خوابند و ما بیدار

عیبی نداره

ما هم خدایی داریم

...............................................................................................................................................

دیروز گمت کردم...وسط شلوغیای خونه بابابزرگ و رفت آمد مهمونا...همه جا رو هم دنبالت گشتم.اما نبودی...بعد یهو یادم افتاد که هنوز برنگشتی.هنوز13شب دیگه مونده...هنوز ...............................................................................................................................................

تو این دنیا هرکسی یه جور قربون صدقه بچه اش میره.یکی قربون چشمای بادامی،یکی قرون قد و بالای رعنا،یکی ام ...منم از دیشب همینطور تو دلم دارم قربون نظم و ترتیبت میرم...از همون ساعت 11که زنگ زدی گفتی یکی از برگه های سوالتو که برنامه دیشبت بوده جا گذاشتی و بهم آدرس دادی برم برات بخونم:در سمت راست،طبقه وسط،کتابهای ایستاده سمت چپ،سومی،لای صفحه54!..البته وقتی برگردی متوجه میشی که یه کمی کتابات جا به جا شده.در حد چند سانت.میدونم که ناراحت نمیشی.شاید فکر کنی بی اجازه اومده سر وسایلت.که خب اونم بذار به حساب دلتنگیش...اگه میخواست یواشکی باشه و تو نفهمی که برات نامه نمیذاشت:داداش دلم تنگه برات.زود زود بیا...

...............................................................................................................................................

اگه دیشبم ندید بگیرم،فقط 10 شب مونده...

...............................................................................................................................................

من اصلا هیچی،پاشو بیا جواب عماد و فاطمه رو بده!مردیم از دلتنگی بابا!
...............................................................................................................................................
امروز به شدت جات خالی بود.واسه کار میگما!آخه کود جدیدی که مادر یک ماه پیش,واسه گلدونا استفاده کردن,خوب نبود.پشه گذاشته شدید.امروز رفتیم تا دوباره خاک گلدونا رو عوض کنیم.آقا مجید و آقا حمید هم که نبودن,فقط من و عماد بودیم.بند بندم وا رفته از هم.کاش بودی یه کمکی هم تو میکردی. ..............................................................................................................................................
دقیقا فقط 7 روز و 6 شب دیگه مونده..فقط 6 شب!!
..............................................................................................................................................
حتی سینا هم امروز برگشت...تو هنوز نیومدیـــــــــــــــــــــــــــــ
..............................................................................................................................................
امروز رفتیم بیرون...بادی میومدا...از اون بادای مخصوص...جای تو و بادبادکات خالی
..............................................................................................................................................
یه ساعته دارم حساب کتاب میکنم ببینم چند روز و شبه که ندیدمت و چقدر دیگه باید صبر کنم.فکر کنم بایستی یه دوره کلاس شمردن برم.آخرش فقط تونستم بفهمم تا 3 شب دیگه که ان شاالله برگردی و روی ماهتو ببینم،فقط 3 شب مونده!
..............................................................................................................................................

دیشب که در قحطی!اینترنت گذشت.هرچند که وقت وفور نعمت هم حوصله اشو نداشتم...امشبم دندون رو جیگر بذارم تا برگشتنت 36ساعت،فقط 36ساعت مونده...
..............................................................................................................................................
امشب که دیگه مطمئنا پلک هم نخواهم زد...ولی تو راحت بخواب...تا فردا صبح چند ثانیه است؟
  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۴ اسفند ۹۲

اولین تجربه سفر نجم الدبن

اول از همه بگم که هر کس آبغوره فرد اعلا لازم داره اعلام کنه،دارم.امروز ما مراسم آبغوره گیری داشتیم چه جور.

یکی از اقوام جیرفت کرمان باغ مرکبات و نخلستان داره و من مدتی بود که داشتم با ایشون رایزنی میکردم برای نجم.آخه نجم از همون بچگی علاقه شدیدی به کشاورزی و گل و گیاه داشت.همیشه یه گوشه باغچه خونه مادرم مزرعه آزمایشی نجم بوده و هست.هر چیزی رو هم که فکرشو بکنید کاشته.از هسته خرمالو و تخمه بو داده و پسته خندان تا حتی آبنبات سرماخوردگی با طعم میوه و قرص جوشان!!درباره انتخاب رشته هم مدام از مهندسی کشاورزی صحبت میکنه.از طرفی خیلی وابسته به ماست و تا به حال حتی یه شب هم بیرون از خونه نبوده.همیشه اردوهای مدرسه رو هم یه جوری پیچونده که نره،البته اردوهای خارج از شهر رو!

به نظرم این بهترین فرصت بود که یه مدت کوتاه بره اونجا خودشو محک بزنه.ببینه توان کار واقعی رو داره یا نه؟به هر حال اگه واقعا بخواد تو این رشته ادامه بده،باید حتما دور کار و زندگی شهری رو خط بکشه.دیگه این بود که تصمیم گرفتم حتما تعطیلاتو بره کرمان.چند روز پیش هم به همه اعلام کردم تصمیمو.خودش که استقبال کرد.فاطمه البته لب ولوچه اش آویزون شد ولی خب چیزی نگفت.

قرار بود برای هفته دیگه بلیط بگیریم براش.اما هفته دیگه مدرسه اشون تق و لقه و منم گفتم چه بهتر که امروز راهیش کنم بره.از همون دیشب که گفتم،تو خونه اعلام عزای عمومی شد انگار!نرگس جان که براش به شیوه بی بی مجید بار وبندیل جمع کرد.اینقدر وسیله گذاشت که آخر سر گفتم باید یه اتوبوس دربست کرایه کنم!

صبح  هم موقع نماز مادرم زنگ زدن که برا ناهار بریم خونه اشون!ایشون زحمت کشیده بودن همه رو دعوت کرده بودن برای مراسم وداع با نجم الدین!!...رسما همه فامیل از دستم عصبانی بودن بابت این تصمیمم!هر کی از راه رسید یه چیزی گفت:میخوای بچه اتو دسی دسی معتاد کنی!

چرا اتوبوس؟مگه نمیدونی اتوبوسا آتیش میگیرن؟

خب تو باباشی باهاش صحبت کن یه رشته دیگه انتخاب کنه.

بچه های روستا خودشون پامیشن میان شهر،حالا تو بچه اتو میخوای بفرستی دهات؟؟

...

تمام مدت هم داشتن رو روح و روانش کار میکردن که منصرفش کنن.یا حداقل از زیر زبونش بکشن که خودش دوست نداره و من زورش کردم!نجمم که بی زبون و خجالتی،هر کی هر چی بگه،نه بهش نمیگه.با این حال آخرش مجبور شد با صدای رسا اعلام کنه که خودشم دوست داره بره ببینه چه جوریه...حالا خوبه نگفتم به هیچ کس که اگه رفت و خوشش اومد،میخوام تابستون هم بفرستمش.

موقع خداحافظی هم که دیگه انگار دور از جونش دارن اعدامی رو بدرقه میکن!!منم مأمور اعدام!!

تازه میخواستن باهامون تا ترمینال هم بیان!!

از صبح عماد اما هیچی نگفت.همین که اومدیم از در بریم بیرون،یهو زد زیر گریه.که  چی؟که آخه من که الان زیاد نمیتونم حرف بزنم،فقط نجم میفهمه من چی میگم..بره من چی کار کنم؟؟؟

 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۲ اسفند ۹۲

فاطمه،عروسک دوست داشتنی من!

اول عذر خواهی میکنم از اینکه دیشب نیمه کاره مطلبو رها کردم.ناگهان اتفاقی افتاد،از اون اتفاقات نه چندان نادر خونه ما.البته من نمیدونم چرا منتشر شده بود،چون تا اونجایی که من یادمه روی انتشار کلیک نکردم...

عماد و فاطمه داشتن با هم گرگم به هوا بازی میکردن و من و نرگس جان داشتیم با هم سر اینکه چی بنویسم و کجاهاشو حذف کنم،چک و چونه میزدیم که عماد از روی مبل افتاد پایین و زبونشو گاز گرفت.در دواقع از دور پرید روی مبل ولی نتونست خودشو کنترل کنه،پرت شد اینطرف.چنان محکم که حتی صداش تا طبقه پایین هم رفت و خواهرم و آقا مجید اومدن ببینن چی شده!

زبونش حدود یک سانت برید.سریع بردیمش بیمارستان.هرچند تا برسیم خونش بند اومده بود.دکتر اورژانس هم گفت کاریش نمیشه کرد.فقط تا چند روز حرف نزنه و مایعات بخوره.آنتی بیوتیک هم داد،البته تزریقی.میخواستیم برگردیم که عماد دستمو کشید و یه کاغذ برداشت برام نوشت که سرش خیلی درد میکنه.به دکتر که گفتم،بعد معاینه گفت فکش محکم به هم خورده،احتمالا در رفته.بردیم عکس گرفتیم که دیدیم بله.همونجا براش جا انداختن.حالم خیلی بد شد از صداش.اما عماد آخ نگفت.من که توان حرف زدن نداشتم،ولی تو راه برگشت آقا مجید چند باری ازش پرسید که خوبی؟درد نداری؟به نظرخوب بود.

امروزم از وقتی اومدم کتاب دستشه و یه گوشه نشسته،ولی نرگس جان هم میگن زیاد حرف نزده!با خودم که حساب کتاب میکنم،میبینم مقصر اصلی خودمم.نرگس جان همیشه میگن که بچه ها شب نباید زیاد بخندن و دیشب هم چند بار ازم خواستن بچه ها رو آروم کنم،ولی من گفتم نیازی نیست.صداشون که آزاری برای کسی نداره و فاطمه هم بیرون که نمیتونه اینجوری بازی کنه،بذار خوش باشن...بازم مثل همیشه:فقط خدا به خیر گذروند.

و اما ادامه...این عروسک خوشگل بابا تا 3-4 سالگی علاقه شدیدی به خاک و گل و آب داشت.یعنی عین این کفترا که حموم گل میکنن،اونجوری دوست داشت تو گل غلط بزنه!پارک محلمون،یه شیر آب داشت که همیشه چکه میکرد و زیرش یه حوضچه گل و شل به اندازه یه متر درست شده بود.از هر جای پارک که ولش میکردی،خودشو به اینجا میرسوند و...دیگه نرگس جان کلی ترفندای دخترونه به کار بردن تا بالاخره این عادت از سرش افتاد به حدی که الان تبدیل شده به نارنجی خونه!

با وجودی که خاله بازی خیلی دوست داره،ولی خداروشکر هیچ علاقه ای به عروسک نداره.یعنی کلا به اسباب بازی علاقه نداره.دوست داره با وسایل واقعی بازی کنه.یه دفعه هم یکی از اقوام براش باربی هدیه آورده بود،بهش دست نزد.وقتی رفتن بهش گفتم برو عروسک خوشگلت رو بیار با هم بازی کنیم.خیلی جدی گفت:اصلا هم خوشگل نیس!من که لازمش ندارم.برای امتحان پرسیدم:یعنی بندازیمش دور؟گفت:آره.بعد هم بلافاصله برد انداخت سطل زباله!اما در عوض علاقه عجیب و غریبی به رنگ آمیزی خودش داره!اونم چی به شدت به قول من به شیوه پاکستانی!(سر ادامه این بحث با نرگس به توافق نرسیدیم!!)

خیلی عاقلانه حرف میزنه.یه بار من و نرگس نیاز فوتی فوری به یه گفتمان داشتیم سر یه تصمیم گیری.تا اومدیم بریم تو اتاق،به عماد گفت بیا بریم پایین پیش عمه سر خودمونو گرم کنیم تا مامان اینا به توافق برسن!جلوی ما با هم دعوا نمیکنن یه وقت ما ناراحت نشیم!

یه دفعه هم دو سه سال پیش،بعد از یه مذاکره به توافق نرسیده،یه کوچولو،فقط در حد کم خندیدن و اینا،قهرکی بودیم.هی رفت و اومد و برامون ادا و اطوار درآورد و دست آخر گفت:بابا من که میدونم فردا دوباره با مامان آشتی میشین،خب الان آشتی کنین که من و عماد یاد بگیریم ازتون.شما نمیگین دل ما کوچیکه وقتی با هم قهرین ما میترسیم؟دیگه بعد از اون واقعا رومون نمیشه با هم قهر کنیم!به قول خواهرم مشاور خانواده به دنیا اومده...

12 بهمن امسال شب که رسیدم خونه با یه شور و شوقی پرید بغلم که بابا یه مژده دارم برات.اگه گفتی چی شده؟منم هاج و واج که نمیدونم چی شده؟خیلی جدی گفت:بابا امام خمینی که نمرده بوده!شماها فکر کردین که مرده.فقط رفته بوده پاریس.امروزم برگشت...

یه روز وقتی از خونه مادرم برمیگشتیم،خیلی بی مقدمه و ناگهانی شروع کرد به گریه.گریه ای میکردا!هرچی ازش میپرسیدیم که چی شده،اصلا نمیشنید.آخر سر مجبور شدم کنار اتوبان نگهدارم و بغلش کنم تا ببینم چشه؟بعد کلی ناز و نوازش که یه کم آروم شد،گفت دلم برا حضرت زهرا(س)تنگ شده.چرا نمیریم خونه اش؟!!کلی براش توضیح دادم که ما هم دوست داریم ایشونو ببینیم،ولی ایشون الان شهید شدن،بهشتن.که یهو برگشت گفت:نخیرم.من خونه اشو بلدم.همون خونه اش که درشو آتیش زدن آدم بدا!بریم خونه مامانی تا نشونتون بدم...وقتی برگشتیم دیدیم سر کوچه جلوی در یه ساختمون نیمه کاره دارن روی آتیش قیر داغ میکنن برای قیرگونی!!!فکر کرده بود خونه حضرت زهرا(س)ست!!

خاطرات بچه ها که تموم شدنی نیست،بخوام بگم تا سال دیگه باید بگم...

خدایا واسه لحظه لحظه اش شکر...

 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۱ اسفند ۹۲

فاطمة حبیبتی و قرة عینی

خب امشب اگه خدا بخواد میخوام درباره فاطمه بنویسم...اول از روز تولدش بگم که چقدر پر اضطراب و وحشتناک بود...دهه اول محرم من هر شب بلا استثنا خواب میدیدم که به دنیا اومده،اونم تو چه وضعیتای اسفناکی.دکتر برای نیمه صفر وقت داده بود ولی از اونجایی که نجم و عماد هر دو یک ماه زودتر به دنیا اومده بودن،خوابهامو جدی گرفته بودم و مثلا سعیمو کردم که دیگه اینبار بچه بازیای موقع تولد نجم و هول شدنای سر تولد عماد تکرار نشه!ولی زهی خیال باطل!

سحر روز عاشورا که برای وضو و نماز رفتم دستشویی دیدم آب پایین نمیره و چاه گرفته!هرکاری هم که کردم وضعیت بدتر شد که بهتر نشد!دیگه به محض اینکه کمی هوا روشن شد،افتادم دنبال لوله بازکن...حالا مگه پیدا میشه؟خب آخه اورژانس که نیست!اینقدر اینور و اونور زنگ زدم تا بالاخره یکی پیدا کردم..تو این فاصله هم مدام حواسم به نرگس بانو بود و ایشون ظاهرا هیچ مشکلی نداشتن.

مآمورین مربوطه که تشریف آوردن بعد از بررسی گفتن باید فنر بتدازن و راه دیگه ای نداره!!یعنی کثیف کاری و غیره اش یه طرف،اینکه عمادو چه جوری از اون وسط بکشمش بیرون و نذارم بره تو دستشویی هم همون طرف!!ماهی دیدین؟همونجوری از دستم لیز میخورد!بعد یه ساعت سر و صدا و گند کاری بالاخره شیء مزبور رو درآوردن!!پوشکایی که برای فاطمه گرفته بودیم!!

چرا تو چاه توالت؟خب عماد جان زحمت کشیده بود آخر شب یواشکی اونا رو بعد اینکه تبدیل به مواد اولیه اشون کرده بود،ریخته بود تو چاه و بعدشم کلی سیفون رو باز گذاشته بود تا دیگه آثارشم باقی نمونه!

حالا هنوز اون با اون بندگان خدا حساب نکرده بودم که نرگس جان صدام زد.نیازی به توضیح نبود!خیلی قابل وصف نیست ادامه مطلب.فقط اینقدر بگم که موقع تحویل عماد و نجم به مادرم نذاشتم بهشون دست بزنن.جفتشونو درسته گذاشتم تو حموم و گفتم خیلی کثیفن!بی زحمت بشورینشون!خداحافظ!!

بیمارستان هم قرار بود نجمیه بریم..دقیقا وسط دسته های عزاداری!!

خنده ام میگیره از خودم که چقدر برای خودم برنامه ریخته بودم که اشتباهای قبل دیگه تکرار نشه و این بار عین یه آقای متشخص خانممو برسونم بیمارستان و دیگه مورد سرزنش و ملامت پرستاران عزیز قرار نگیرم!اگه دفعه های قبل با یه فرجه های لااقل نیم ساعته میرسیدیم،اینبار 11 رسیدیم بیمارستان،11 و 5 دقیقه به مادرم زنگ زدم که فاطمه به دنیا اومد!البته چون اون موقع به تلفن دسترسی پیدا کردم!همراهم تو خونه جا مونده بود...

قشنگ از دربان محترم دم در تا نظافت چی و دکتر و پرستار یه متلکی بهم انداختن.تازه بعد ازظهر که مادر خانمم اومده بودن یادم انداختن که چرا شلوار تو خونه پامه!!بقیه هم دیده بودن حتما.منتها بزرگواری کرده بودن به روی خودشون نیاورده بودن.

اما همه این خستگیا و دویدنا ارزششو داشت.حدود 12:30 بود که فاطمه رو آوردن.تو یکی از این تختای مخصوص.دمر گذاشته بودنش توی تخت.بیدار بود و خیلی هوشیار!داشت همه جا رو برانداز میکرد.بعد یهو همونطور که دمر بود،سرشو بلند کرد و به یه طرف دیگه گذاشت!پرستاره بهتش زد!باورش نمیشد!

البته طفلکی تا یک ماهگی بیمارستان بود.زردی داشت و خوب نمیشد.منتقلش کردیم چمران.نزدیک بود کار به جراحی و عوض کردن خونش برسه...خیلی سخت بود...از یه طرف حال فاطمه و گریه های شبانه روزی نرگس جان و از یه طرف دیگه عماد که طاقتش طاق شده بود.یه روز که دیگه تو بیمارستان چمران زد به سیم آخر و داد و بیداد که من مامانمو میخوام.چرا نمیذارید برم پیشش.شما دکترا یه سوسکو هم نمیتونین خوب کنین.اصن ما از اولشم بچه نمیخواستیم.بچمون مال خودتون.مامانمو ولش کنید بیاد بیرون!..راست هم میگفت.از اولی که فهمید،بهمون گفته بود:پسش بدید.ما بچه دیگه لازم نداریم!شبا رو مادرم میومدن بیمارستان تا حداقل شبا نرگس پیش عماد باشه...

یه اخلاق به خصوصی که فاطمه داشت،مجسمه پذیریش بود!وسط بازی و جنب وجوش،فقط میگفتم بدری!خشک میشد درجا!تا نمیخندیدم تکون نمیخورد،حتی پلک هم نمیزد.

تازه به حرف افتاده بود.هنوز مامان و باباشم خیلی خوب نمیگفت،ولی چند تا عدد یادگرفته بود بگه:4،دو سوم رادیکال5، 1/5،16...البته به ترتیب.یعنی هرسوالی که ازش میکردم به ترتیب این عددها رو میگفت.منم از قبل چند تا سوال سخت طرح میکردم که اینا جوابش بشه.وقتی جایی میرفتیم،به همه میگفتم بیاین با بدری مسابقه ریاضی بدین!سوال از دهنم درنیومده،بدری جواب میداد و بقیه بعد کلی حساب کتاب میدیدن که بدری درست جواب داده!تا مدتها برای همه این شده بود معما...

به محض اینکه ازش میپرسیدی ساعت چنده؟میگفت ساعت بیست و لپ(ربع) به وقت اخبال سلاسلی عمو پولنگ!

غذا هم از هویج پخته به شدت بدش میومد.یه بار نرگس جان کلی براش شعر و قصه گفته بود از خرگوش که خیلی باهوشه و دست آخر چرا باهوشه؟چون هویج خورده.یه بار داشتم هویج میخوردم, بی مقدمه ازم پرسید:بابا تو با هوشی؟گفتم آره..اونم خیلی با تعجب گفت:پس چرا گوشات دراز نیست؟چرا دندونت از دهنت بیرون نیفتاده؟شبا که هنو نیومدی خونه آقا گرگه نمیخوردت؟؟؟

 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۰ اسفند ۹۲

لِیَطمَئِنَّ قلبی!

کلا خیلی به حیوانات خانگی علاقه ندارم ولی این خونه ای که اومدیم یه جای خوب برای آکواریوم داره.هرچند که میشه ازش به عنوان گلدون هم استفاده کرد،اما از اونجایی که ما به اندازه کافی گل و گلدون داریم،پارسال تصمیم گرفتیم آکواریوم بذاریم.اول با سیستم آب شیرین شروع کردیم.هم هزینه اش کمتره و هم راحت تره...اما بعد یه مدت رفت و آمد و دیدن ماهیا و آکواریومای آب شور وسوسه شدیم که سیستمو عوض کنیم.جذابیت رنگ و شکل و شمایل این ماهیا اصلا قابل چشم پوشی نبود.

البته اول یه مطالعه اساسی کردم و بعد برای بچه ها به خصوص عماد و بدری،ببخشید فاطمه،یه کلاس فشرده گذاشتم که اینا دیگه قاعده و قانون خودشونو دارن و نمیشه که هر کاری دلمون خواست بکنیم.تأکید ویژه ای هم کردم روی آب و نمک مخصوصش که دیگه نمیشه تنهایی آبشو عوض کنین و من حتما باید باشم و...اسم نمکو که آوردم سؤالات عماد جان هم شروع شد که حالا چرا نمک معمولی نه و نمک مخصوص چیه و با این نمک چه فرقی داره و...اصلا سر همین موضوع شد که وارد بحث شیمی شد و دست آخر معلمش براش کامل همه رو توضیح داد.

منم با وجودی که هرازگاهی میدیدم با بسته بندی نمک ور میره که مثلا از ترکیباتش سردربیاره،ولی تصور میکردم که دیگه قانع شده باشه.ولی...

پریشب دیدم ماهیا یه کم بی حالن و مثه قبل شاداب نیستن...یه کم از اقداماتی رو که بلد بودم انجام دادم اما افاقه نکرد و بیچاره ها دیروز دار فانی رو وداع گفتن!!طفلکی ها از تشنگی مردن فکر کنم...آخه آبشون زیادی شور شده بود،با نمک طمعام!!

خب بچم میخواسته امتحان کنه ببینه واقعا نمیشه از نمک طعام استفاده کرد!کلا این خاصیتش منو یاد حضرت ابراهیم میندازه...هیچ وقت با حرف و توضیح قانع نشده،حتی خیلی اوقات یه بار آزمایش هم واسش کافی نبوده.سه چهار ماهش بود که یه بار صبح داشت نق میزد،بغلش کردم و آوردمش تو آشپزخونه مشغول آماده کردن وسایل شدم.به زور دولا شده بود که حتمی به سماور دست بزنه.چند بار گفتم جیزه..اوخ...اما فایده نداشت.بالاخره دست زد و اتفاقا دستشم سوخت.ولی مگه قانع شد؟این شده بود ریتم شروع روزش!هر روز بلا استثناء باید بغلش میکردم میاوردمش تو آشپزخونه،نزدیک سماور.بهش میگفتم جیزه..اوخ...اونم دست میزد و دستشم میسوخت تا خیالش راحت شه!بعد دو سه روز به ذهنم رسید اینبار قبل اینکه سماو رو روشن کنم دستشو بهش بزنه تا نسوزه،کلی جیغ و داد کرد و با همون بی زبونیش بهمون حالی کرد که این جیز نبود!باید جیز باشه!و این ماجرا قشنگ تا 3-4 ماه ادامه داشت!

حالا چی،رفته کاغذ آورده بگم پولش چقدر میشه به اقساط پرداخت کنه!منم اول یه کم تعارف کردم،ولی وقتی دیدم جدیه گفتم 8 تا بودن به طور متوسط 250000 تومن که ناقابل میشه 2 میلیون،داری؟؟؟

 

یه لیست بلند بالا از خاطرات ریز و درشت فاطمه جان آماده کردم که دوست دارم تا قبل از فاطمیه بنویسم ان شاالله...

راسی یه سؤال:من جایی تو این وب از کلمه زجر با املای ضجر استفاده کردم؟؟خودم که زیاد فرصت ندارم،ولی نرگس جان چند باری کل وبو گشتن،نبوده.اما نمیدونم چرا احساس میکنم یه جایی نوشتم ضجر و بعدا یادم افتاده که درستش زجره!به قول نرگس جان از بس روی غلط دیکته حساسیت به خرج دادم حتما خواب دیدم!به هر حال اگر کسی دید،بی زحمت آدرس بده درستش کنم.ممنون.

 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۸ اسفند ۹۲

خدایا وقت داری بیام پیشت اعتراف کنم؟

بچه که بودم تصورم از خدا یه موجود بی شکل بود که چند تا گونی دست و سر و پا جلوشه و هی با چسب اینا رو میچسبونه و آدم تولید میکنه!الانم که فکر میکنم،یعنی دقیق که حساب میکنم،میبینم هنوز ته ته قلبم خدا رو به چیزی فراتر از شأن خلقت نمیشناسم...

از ربوبیت فقط تعریفشو بلدم.هنوز نمیفهممش.هر بار سر کوچکترین و جزئی ترین اتفاقات زندگیم اگه دقت کنم و حواسمو جمع کنم،شاید یه وجهشو ببینم.

امشب یه وجه دیگه از ربوبیت خدا رو دیدم...خدا مثه همون پادشاه سرزمین مسافر کوچولو دستوراتش،همه،بر اساس نیازهای ماست.خدا ارباب ماست ولی نه یه ارباب خودخواه و زورگو.که برعکس اربابی که بیشتر از ما دلش برای ما میسوزه و واسه ذره ذره احساساتمون هم ارزش قائله.مثلا همین که خدا پنجشنبه شب رو برای توبه گذاشته...اصلا همین توبه و اعتراف به گناه...واقعا یکی از نیازهای روحمونه...حالا من نمیدونم این وسط مسطای زندگی چه اتفاقی میفته که یادمون میره...که سخت میشه واسمون...

امشب عماد به محض اینکه رسیدم خونه،منو کشیده تو اتاق که بیا کارت دارم...بغض نمیذاشت حرف بزنه...تو این چند روزه منتظر بودم که بالاخره بیاد بگه از چی ناراحته...که چرا فکر میکنه قاتل معلمشه...چند باری هم که باهاش صحبت کردم،براش توضیح دادم که آدما معمولا وقتی عزیزی رو از دست میدن،یا اتفاق بدی واسشون میفته شروع میکنن دنبال مقصر میگردن و بیشتر وقتا اول از همه خودشونو مقصر میدونن..با خودشون میگن حتما من کاری کردم که اینطوری شد.

اما انگار نه انگار...با اینکه خیلی ناراحت بود ولی حتی گریه هم نمیکرد.به زور جلوی خودشو میگرفت که اشکاش سرازیر نشه...فقط موقع خاکسپاری گریه که چه عرض کنم زار میزد...

خب منم احمقم دیگه...یه وقتا یه حرفایی میزنم که...جمعه شب که دیدم خیلی بی تابی میکنه و به هیچ صراطی مستقیم نمیشه برگشتم گفتم مگه من مردم که اینجوری میکنی...

به هرحال دیگه از اون شب به بعد فقط سکوت بوده و قورت دادن بغضای یواشکیش!

تا رفتیم تو اتاق گفت که باید منو بزنی تا خدا منو ببخشه!!قبل اینکه بگم چرا خودش شروع کرد به اعتراف!ماجرا مال چند ماه پیش بود...تو مدرسه ادای گردن درد درآورده اینقدر که اون مرحوم باور کرده،بعد که خواسته بوده براش بماله تا گرفتگیش یه کم برطرف بشه،عماد هم یه لیوان یه بار مصرف رو شکونده که بنده خدا فکر کرده گردن عماد شکسته و ترسیده...

خیلی سخت بود راضی کردنش...همون جور که وقتی اشتباه میکنه حاضر نیس قبول کنه،امشبم حاضر نبود قبول کنه این فکرا بیخودیه.آخرش مجبور شدم یه مثال از خودم بزنم.چند روز قبل از به دنیا اومدن نجم الدین،پسر عمه 11 ساله ام بر اثر بیماری قلبی که یادگار موشک بارونای دوران جنگ بود،فوت کرد و من تا مدتها عذاب وجدان داشتم...یه جورایی حس میکردم علی اکبر رفت که جا برای پسر من باز شه!

براش گفتم که حتی اگه حرف تو هم درست باشه،مشکلت اینجوری حل نمیشه.چون آقا معلمت الان به دعا و نماز و قرآن احتیاج داره...گفتم که دل همه دست خداست.خدا خودش بلده کاری کنه که بقیه از ما بگذرن...

حرفامون که تموم شد فقط به یه چیز احتیاج داشتم.مفاتیح:

اللّهم إنّی أسئَلک بِرحمتِک الّتی وَسِعت کلَّ شیءٍ و بِقوَّتک الّتی قَهَرتَ بّها کلَّ شیءٍ...

 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۵ اسفند ۹۲

نامه عماد برای معلمش

آقای.. سلام.حالتان خوب است؟بابا به من گفتند که شما الان در بهشت هستید.مثلا پیش امام ها مهمان هستید.حالا شما دیگر من را یادتان نمی آید؟که مثلا زیاد وسط حرف شما می پریدم؟یا مثلا آن موقع هایی که یواشکی خوراکی می خوردم و بعد شما می دیدید را دیگر یادتان رفته است؟
بابا می گویند که شما اگر من برایتان نماز و قرآن بخوانم من را می بخشید.راست راست؟اصلا شما هنوز من را می بینید؟که مثلا همه مشقهایم را نوشتم؟
مثلا آن روز که خیلی برف آمد من از شبش دعا کردم که مدرسه تعطیل بشود و صبح که تعطیل شد خیلی خوشحال شدم،شما را دوست داشتم ولی برف بازی هم یک کمی دلم می خواست دیگر.
ولی الان که دیگر شما اینجا نیستید می گویم کاشکی امسال اصلا هیچ روزی مدرسه تعطیل نمی شد تا من بیشتر شما را می دیدم.
آقا معلم دست شما درد نکند که من را به مسابقه اذان بردید.مسابقه نمایش هم خیلی خوب بود.من از شما خیلی خاطره های خوب دارم.مثلا آن وقتی که شما داشتید دیکته هامان را صحیح می کردید،من یک موشک ساختم که خورد به شما دقیق.بعد شما خندیدید و به من موشک پیش رونده دو لایه سرعتی یاد دادید که بسازم.شاید اگر معلم پارسال بود من را اخراج می کرد.یا مثلا من دفایم در سرویس کات دار خوب نبود.همیشه که با نجم الدین والیبال بازی می کردم می باختم.بعدش شما به من یاد دادید که از کجا باید دفا کنم.یک خاطره خوب دیگر من اردویمان است که ما را به پارک جلو مدرسه بردید که از روی وسایل ورزشی اش درس ماشین ها و نیرو را یاد بگیریم.خیلی جالب بود.من خودم هزار میلیون بار پارک رفتم ولی آن روزی از همه اش بیشتر به من خوش گذشت.آخرش هم که برایمان بستنی دابل چاکلت خریدید که خیلی پولش زیاد شد.ببخشید که زورتان کردیم.من حواسم نبود شاید شما انقدر پول پیشتان نباشد.بعدا که بابا گفتند کارمان بد بود،می خواستیم به جایش برایتان در روز معلم یک کتاب که شما دوست دارید بخریم.
آقا اجازه من یک راز دارم که می خواهم به شما بگویم.من تا امسال خیلی از مدرسه اخراج شدم.این را تا الان به بچه ها نگقته ام.ولی بخدا همه اش تقصیر من نبود ها.بیشترش تقصیر خانممان بود.چون که اصلا من را دوست نداشتند.همه اش به من می گفتند زبان دراز وراج.تازه یکی شان هم یک بار یک حرف خیلی خیلی بد زد.
من دیگر امسال دوست نداشتم بروم مدرسه.ولی از همان روز اول که شما را دیدم که خیلی مهربان بودید و تازه گذاشتید که ما سر کلاس نمازمان را بخوانیم،خیلی شما را دوست دارم.
آقا اجازه من دلم خیلی برای شما تنگ شده است.همه اش می روم به سایت مدرسه تا عکس شما را ببینم.ولی عکستان خیلی کوچک است.زیاد قیافتان پیدا نیست که مثلا ابروهایتان را بالا می انداختید.خیلی با مزه بود.
آقا معلم وقت هایی که شما ناراحت می شدید مثلا از دست بچه ها من گریه ام می خاست بگیرد.دلم خیلی می سوزد الان.
کاشکی مثلا الان من خوابم ببرد و بعد که بیدار شوم ببینم که مثلا همه اش خواب بوده و شما هنوز نمرده اید.
آقا اجازه من دلم یک جوری است.همه اش فکر می کنم من کاری کردم که شما بمیرید.چون حتما آن روزی که شما را ترساندم،شاید شما قلبتان مریض شده بعدا آن شب قلبتان وایستاده بعدا تصادف کردید.حالا من قاتل شما هستم.من خیلی ناراحتم.خدا من را می برد جهنم.می شود شما به خدا بگویید که من را ببخشد؟اگر شما از دستم ناراحت نباشید فکر کنم خدا هم می بخشد.



پی نوشت1:عماد جان ببخش که بدون اجازه نامه ات را اینجا گذاشتم.میدانم که قصد نگه داشتنش را نداشتی.شاید چون آدرس گیرنده را نمیدانستی.اما عینش را بی اصلاح برایت به یادگار گذاشتم تا بدانی چه دل پاک و صافی داشته ای و ان شاالله هنوز هم داری.
پی نوشت2:عذر خواهی میکنم از همه دوستان که جمعه نشد پیام ها رو پاسخ بدم و فقط تایید کردم.مخصوصا آقا محمد.محمد جان امشب خوندم.خیلی قشنگ بود و راستش یک کمی هم حسودیم شد بهت.بازم اگر نوشتی بی زحمت برای ما هم بفرست.
  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۲

إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون

هاچ خانومی بود،همسایه قدیم مادربزرگم.خدا بیامرز مثلای خوبی داشت:میگفت غم و شادی همساده همن...وقت خوشی آروم بخند که صداش غمو بیدار نکنه...

از 4شنبه ساعت 10 شب که بهم زنگ زدن،همینطور صداشون تو گوشم زنگ میزنه...خبر ساده بود،به سادگی تمام خبرهای بد...


:ببخشید شما این شماره رو میشناسید؟

-بله...امیر جان مگه شما نیستی؟

:نه...من باهاشون تصادف کردم...نگران نباشید،آوردمشون بیمارستان نیرو دریایی...اتوبان صیاد...حالشون خوبه... .... ...


چرا به من زنگ زدن؟؟؟

خیلی اتفاقی...عصر بود که میخواستم پیامی به پدرم بدم که اشتباها برای امیر...آقای امیر ض...معلم عماد دادم...و ایشون غروب با من تماس گرفتن و ازم پرسیدن:استاد منظورت از این پیام چیه؟


استاد!!من؟؟


باور کردنش برام سخته...خیلی سخت...فقط چند ساعت بعد...


وقتی روی تخت دیدمش،حالش خوب بود...خوب خوب...حتما پدر و مادرشهیدش منتظرش بودن...حتما براش،برای ورودش برنامه داشتن...


خدا رو شکر،خودشون به خانمش خبر داده بودن...یادم نیست چه جوابی دادم بهشون،ولی انگار خودشون فهمیده بودن که به یه غریبه خبر دادن...آره غریبه...خیلی غریبه...


آبان بود که برای اولین بار دیدمش...تو جلسه مدرسه...و چقدر احمقانه فکر کردم که خیلی بهم شبیهم و البته عاقلانه ازش خواستم که با هم دوست بشیم...و  دوست شدیم...خیلی کوتاه،خیلی عمیق...


دوست!!!من کجا و امیر کجا؟؟؟

نه،دوست نه،امیر فقط معلم عماد نبود...که معلم منم  بود...


بهم گفته بود که بچه نداره...که غیر از پدر خانمش و چند تا فامیل دور،کس دیگه ای رو نداره...

ولی اشتباه کرده بود...بچه داشت...خیلی...

همه اومده  بودن،همه شاگرداش...همه عزادار و ماتم زده پدرشون...پدر جوونشون...


و عمادم...بهت تسلیت میگم...غم بزرگی داری که من نمیتونم و نمیخوام از دلت بیرون کنم...میخوام همیشه به یادت بمونه...هر چند که آدمای بزرگ فراموش شدنی نیستن...


میدونم که سهمی ندارم...ولی...من برادر خوبمو از دست دادم...

شادی روحش لطفا فاتحه ای قرائت فرمایید

 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۹ اسفند ۹۲

منو ببخش مادر!!

امروز بعدازظهر حدود 2/5 مادرم تماس گرفتن که بگن عماد رفته خونه اشون.ولی وقتی دیدن من اصلا تعجب نکردم و با هماهنگی قبلی بوده،پرسیدن چرا بهشون خبر نداده بودم؟منم گفتم که پیشنهاد عماد جان بود و میخواست که شما رو غافلگیر کنه...ایشون خیلی خوشحال شدن و گفتن:بازم به عماد که قبلش اجازه میگیره،بعضیا....خب کاری نداری عزیزم؟خداحافظ...

شاید باورتون نشه...ولی الان بیشتر از 25 ساله که حسرت ادامه حرفشون مونده رو دلم...دریغ از یه اخم حتی...فقط گفتن:خدارو شکر که سالمی و آه کشیدن...آهی که حتی صدا هم نداشت...و من نمیدونم چطوری با همون نفس همه ناراحتی و دلخوریشونو بیرون کردن؟؟؟که من زندگی سالم و خرمی دارم...که فقط دعاشون بهم رسیده...که منم توان چنین بخششی رو دارم اگه برام پیش بیاد؟؟؟

10-11 ساله بودم و مدتی بود که از پدرم،پدربزرگم،عمو و دایی هام بی خبر بودیم...همگی جبهه بودن و من با وجودی که مادرم همچنان مثل قبل زندگی رو مردونه اداره میکردن و خم به ابرو نمیاوردن،نگرانی و دلواپسی رو تو عمق نگاهشون میدیدم...

خیلی برام سخته بگم عمادم...ولی اگه نگم بی انصافیه...پس لطفا وقتی اینو خوندی،مردونه نخونده فرضش کن...

برای اینکه بتونم یه خبری از پدرم و بقیه بگیرم رفتم.ولی بی خبر!با دمپایی!کفش و جوراب نپوشیدم که مادرم فکر نکنه جای دوری رفتم...بی خیال دلشوره و نگرانی بعدش!میدونستم که اجازه نمیدن و میدونستم که خیلی راحت میتونن حدس بزنن...یواشکی سوار اتوبوسی که نیروهای اعزامی رو به منطقه میبرد،شدم...

بعد از 10 روز بالاخره تونستم به خط مقدم برسم و پدرمو ببینم...گشنه و تشنه...با لباسای پاره و پای برهنه...ماجراش خیلی مفصله و شاید اگه برای کس دیگه ای بود،دلم میسوخت و میگفتم طفلک بچه که اینهمه ضجر** کشید...

ولی خودم که میدونم حقم خیلی بیشتر از این بوده و هست...همینه که امشب روم نمیشه برم عمادو بیارم...روم نمیشه به چشمای مادرم،مادر صبورم،مادر مهربونم نگاه کنم...

و باز هم یاد خدا افتادم...چه خطاهایی که کردم و کلا ندید گرفته...یه جوری که بازم بتونم برم پیشش...یه جوری که حتی خودمم یادم نباشه...

و الحَمد لِلّهِ یَحلُمُ عَنّی حتّی کَأنّی لا ذَنبَ لی فَرَبّی أحمدُ شَیءٍ عِندی و أحَقُّ بِحمدی

سپاس خدایی که با من بردباری میکند،انگار که من هیچ گناهی نکرده ام،به گونه ای در من مینگرد انگار که هیچ خطایی از من سر نزده است،با من طوری رفتار میکند انگار که هیچ لغزشی نداشته ام.

این خدا،این خدای من،به راستی ستایش برانگیز است.به حقیقت دوست داشتنی است و به واقع سجده کردنی.

راستی که محبوبی به خوبی او نیست و او معشوق ترین من است.

**با عرض معذرت و پوزش و ببخشید فراوان املای کلمه ضجر صحیح نیست و زجر درسته!!
 
  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۷ اسفند ۹۲

عماد اعجاب انگیز

خیلی نمیخوام مزاحم اوقات شریفتون بشم..فقط خواستم تو شادی بی حد و حصرم شریکتون کنم،اونم بعد اینهمه اوقات تلخی و...نمیدونم دیگه کی و کجا اینهمه ذوق زده خواهم شد...از شنیدن چه خبری...اما امشب واقعا خوشحالم...واقعا و از ته دل...
امشب عماد خلی مؤدبانه و متین،اومد ازم اجازه گرفت که فردا بعد از مدرسه بره خونه مادرم!و حتی بالاتر ازم پرسید:بابا به نظرتون از چه مسیری برم و چه ساعتی اونجا باشم خوبه؟

باورم نمیشه...یعنی عمادم،پسرم،پاره تنم اینقدر بزرگ شده که بفهمه بابا مامانش نگران میشن اگه بی خبر جایی بره؟؟یعنی بالاخره نتیجه داد؟؟

خدایا!یه چیزی بگم؟تازه تازه دارم میفهمم چقدر غریبی...چقدر تنهایی...چقدر منتظری که ما،من،بیام و باهات حرف بزنم...مشورت کنم...ازت اجازه بگیرم...چقدر...

خدایا سپاس و شرمندگی ام را پذیرا باش...

و إذا سَأَلکَ عِبادی عَنّی فَإنّی قریبٌ أُجیبُ دَعوة الدّاعِ إذا دَعانِ

و اگر بندگانم سراغم را گرفتند،پس (به یادشان آر) که من همان نزدیک ترینم...همو که دعای آرزومند را در همان لحظه نیایش به اجابت میرساند
 
  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۶ اسفند ۹۲

پیک نیک هم پیک نیکای قدیم!

ابتدا میخوام از همه دوستان بابت پیامایی که دادن تشکر کنم و عذر میخوام که دیشب نتونستم بهشون جواب بدم...خب من پریشب همینطوری یه چیزی گفتم راجع به عوض کردن چیدمان خونه که اصلا هم جدی نبود،ولی نرگس جان طفلک هم جدی گرفته بودن و هم دیروز به محض اینکه ما رفته بودیم خودشون تنهایی دست به کار شده بودن!!و تا غروب که اومدم اصل کارو انجام داده بود...مونده بود جابجایی میزای تحریر بچه ها و جدا کردن تخت عماد و نجم از هم...منم دقیقا به شیوه پت و مت،اول تمام قطعاتشو از هم جدا کردم و بعد نشستم بالا سرش ماتم گرفتم که حالا اینارو چه کنم؟؟؟آخه نقشه اشو گم کرده بودم!!هیچی دیگه یه 7-8-10 باری به طرق مختلف سوارشون کردیم تا بالاخره نکته اشو پیدا کردیم!!خدایی من نمیدونم اینا تخت میسازن یا پازل!!بذارین همین جا یه اعترافی هم بکنم که چیدمان جدید هیچ حسن مثبت تری نسبت به قبلی نداره!!حالا نرگس جان فردا اینا رو تایپ میکنی،بر نداری دوباره همه چی رو برگردونی سرجای اولشا!!
اما در ادامه خاطرات اجازه بدین یه خاطره بگم از پدربزرگ و مادربزرگم...چند روز پیش که تشریف آورده بودن خونه پدرم و ما هم طبق معمول اونجا بودیم،عماد جان ماجرای کیک کوهی پختنشو برای مادرجون تعریف کرد.مادرجون هم تمام مدت با یه نگاه معناداری حرفاشو گوش کردن...آخر سر رو کردن به من و گفتن:اینهمه ادعات میشه،اینقدر بچه هاتو جایی نمیبری که یه دو ساعت بردیشون دم در کوه و برگردوندی،واسشون شده خاطره!!بعد یکی از خاطرات جوونیشونو واسمون رو کردن که هنو بعد یه هفته برام هضم نشده!
ماجرا مربوط میشه به تابستون سال 34،وقتی که پدرم 6ماهه و مادرجون20 ساله و پدربزرگم هم22  ساله بودن...اون زمان پدربزرگم کارگر کارخونه سنگبری بودن و البته هنوزم یه کارگاه کوچیک سنگ تراشی دارن و هنوزم خودشون کار میکنن.خونه شون هم روبروی مسجد لرزاده بوده و هنوزم همون حوالیه.یه خانواده کاملا مذهبی و سنتی...که تصمیم میگیرن برای پیک نیک برن سربند.اونم نه یه روزه،که برای یه هفته!
تصورشم واسم سخته:بچه کوچیک،بدون ماشین و وسیله،با کلی بار و بندیل شامل رخت خواب و قابلمه و چراغ خوراک پزی و ظرف و...اینهمه راهو پیاده برن بالا...ماشینا اونروز حداکثر تا امامزاده صالح میاوردن،از اونجا به بعدشو تا سربند باید پیاده میرفتن بالا...تازه نه اینکه یه بار برن و بعد یه هفته برگردن...هر روز پدربزرگم صبح بعد نماز برمیگشتن پایین و میرفتن کارخونه و مادربزرگم هم یه کم هوا روشن میشده،پدرمو بغل میکردن میومدن پایین،زیارت و خرید برای غذا و دوباره همین مسیر رو برمیگشتن و غذا درست میکردن تا پدربزرگم بیان!!
حالا من تو همین مدت که ماشین نداشتیم،بچه هارو فقط به همین بهونه هیچ جا نبردم!واقعا که!البته از همون چهارشنبه عماد جان 
برنامه ریزی برای تعطیلات نوروز رو شروع کرد که کجاها بریم...از روستای کندوان تا آبشار نیاگارا رو لیست کرده بچم!تمام وسایل مورد نیاز رو هم لیست کرده...از نظر ایشون ما فقط یه چادر مسافرتی کم داریم!حالا خوبه به برکت دوران روحانی مچکریم،امسال استفاده از چادر مسافرتی هم ممنوع شده!
  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۵ اسفند ۹۲

بچه های دیروز...

امروز جای همه خالی رفتیم بهشت زهرا...یعنی یکی از گزینه های همیشه رومیزمون واسه تفریح درست و حسابی بهشت زهراست...اولین باری رو که یادم میاد بهشت زهرا رفتم،3-4 ساله بودم...تشییع عموی شهیدم بود...19 ساله بود که شهید شد.قبل جنگ.با زبون روزه تو کردستان...خاطرات محوی ازش دارم.تنها چیزی که هنوزم خیلی واسم شفافه،علاقه امه...من عموجان صداش میزدم و این اسم روشون مونده هنوز...از اون به بعد قطعه 24 زیاد رفتیم...هر بار برای تشییع یه عزیز و من بی خیال همه میرفتم پیش عمو جان و با عکسش که انگار مخصوص حجله انداخته بود،حرف میزدم...
همین طوری که بچه ها داشتن واسه خودشون بین ردیفا قایم موشک بازی میکردن،هیجان انگیزترین بازی دنیاست به نظرم،یاد همین دیروز پریروز که نجم تازه به دنیا اومده بود افتادم...1/4کیلو بود!!فقط یه کله پر موی مشکی ازش یادمه و گوشایی که عین کاغذ لوله میشد و اینکه از همون روزای اول سر وصداش زیاد بود...هیچیش نبودا همینطور الکی صدا میکرد!!خیلی هم زود حرف زد.حرف زدا!!یعنی یه ریز سؤال میکرد:این چیه؟اون چیه؟...کلا هم هیچ وقت غذا خور نشد...اولش که باید شیر میخورد،مکافاتی داشتیم باهاش...یعنی قشنگ یه تیم شامل من و مادرم و دو تا خواهرام کلی فیلم واسش درمیاوردیم تا حواسش پرت شه و مادرش بتونه بهش شیر بده!!مگه به این سادگیا رضایت میداد؟تازه بعدش که قرار شد غذا بخوره یادش افتاد که شیر میخواد!!روزی 2-3 لیتر شیر پاستوریزه میخورد ولی دریغ از یه لقمه غذا که از گلوی این بشر بره پایین!!
قشنگ یادمه عماد خودش برا خودش غذا هم میکشید و با کلی ریخت و پاش بالاخره غذاشم میخورد،ولی دریغ از نجم الدین!!دست به سینه مینشست تا غذا دهنش بذاریم!از حدودای 9 سالگی تازه با قاشق و چنگال آشنا شد!هنوزم یکی از بزرگترین معضلات فلسفیش اینه که چرا خدا هی از خوراکیای بهشت میگه؟؟حالا اگه کسی تو بهشت دلش نخواد چیزی بخوره خدا ناراحت میشه؟؟
 یه دوست خیالی هم داشت به اسم غالاس!!همیشه پشت در یا زیر فرش و...بود.تو همه کارا باهاش مشورت میکرد و نظرشم خیلی قبول داشت!ما هم که سوء استفاده چی،به محض اینکه میخواستیم کاری رو انجام بده میگفتیم غالاس گفته.بیچاره باور میکرد!البته غالاس تا به دنیا اومدن عماد وجود داشت و بعدش خیلی ناگهانی و بی خداحافظی غیب شد!!
عماد اما خیلی دیر حرف زد.ولی از همون 3-4 ماهگیش هم خیلی خوب حرفامونو میفهمید و هم خیلی خوب خواستشو حالیمون میکرد.درست عین کلاغ کارتون بچه نابغه...نمیدونم یادتونه یا نه یه کارتون بود که بچهه یه چیزی اختراع میکرد و کلاغش میرفت واسه بابابزرگش با ادا و اطوار توضیح میداد...
بدترین فحش عماد "بیمیر" بود.وقتی از دست کسی یا چیزی عصبانی میشد و زورش بهش نمیرسید،بهش میگفت بیمیر...بیمیر...بعد روشو میکرد یه طرف دیگه و با خیال راحت میگفت مرده شد!یه بار تلویزیون داشت درباره جنگ 33 روزه حرف میزد و هی شارون لعنت الله علیه رو نشون میداد،عماد بدون اینکه اصلا بشناسه یا بفهمه ماجرا چیه خیلی عصبانی شد و رفت تفنگشو آورد و محکم کوبید تو تلویزیون و همینطور با عصبانیت بهش میگفت بیمیر... بیمیر... غشته(کشته)میکنمت ...باید غشته شدی...
اونوقتایی که داشتن سبد برج میلاد رو بالا میبردن،از پنجره خونمون پیدا بود...هر روز یکی دو ساعتی میخش بود...بعد چند روز که بالاخره کارشون تموم شد و سبد رسید بالای برج،خیلی هیجان زده اومد گفت:بابا بابا برج میلاد یا علی مدد گفت رفت بالا!!
یه شب از اون شبایی که خیلی خسته رسیدم خونه و چشام باز نمیشد،نشسته بود که باید بازی کنیم...منم همینجور دراز کش و بی حال باهاش گل یا پوچ و نون بیار کباب ببر بازی میکردم و چرت میزدم...تو خواب و بیدار شنیدم که گفت:فهمیدم الان میرم دفترمو میارم،یه نقاشی میکشم،خوابت شوت شه آسمون...بعد چند دقیقه به زور بیدارم کرد که نقاشیمو ببین.منم از لای چشمم،یه نگاهی به نقاشیش انداختم که یهو برق سه فاز از کله ام پرید...خودش و نجم الدین رو کشیده بود که توی بالکن پشت در،درحال گریه هستن و مادرشون داره با خوشحالی و خنده،واسه خودش جارو برقی میکشه!!عاشق جارو بود...
یه بار فاطمه 2-3 ماهه بود و تازه تونسته بودیم عماد رو از کشتنش منصرف کنیم که دیدم هی یه چیزی در گوش فاطمه میگه و بعدش گوششو میچسبونه به دهن فاطمه...به زور جلوی خودمو گرفته بودم،نرم فاطمه رو بردارم...چند باری عمادو صداش زدم و حواسشو پرت کردم،ولی دیدم فایده نداره...میترسیدم فاطمه رو بغلش کنم دوباره فیلش یاد هندستون کنه...رفتم پیشش و خیلی آروم ازش پرسیدم چی کار میکنی عمادم؟گفت دارم از آبجی یه سؤال خصوصی میکنم.برو!
:چه سؤالی؟شاید من بلد باشم جوابشو..
-نه خیرم..تو یادت نیست..منم که هنو قد تو نشدم یادم رفته
:حالا بگو شاید یادم باشه...آخه بدری که هنو نمیتونه حرف بزنه...
-میخوام بهم بگه تو دل مامان بوده،قلب مامانو دیده؟چه شکلیه؟مامان غذا میخورده،اونم دهنشو وامیکرده که غذاها بریزه تو دهنش؟پس چرا الان دیگه نمیتونه غذا بخوره؟
خدا لعنت کنه باعث و بانی طرح کنترل جمعیت و اونی رو که این موضوع رو آورد تو درس بچه ها...اونم بچه های ابتدایی!!هر بار به یه بهونه ای یه سؤالی ازش میپرسن...چند وقت پیشم سؤال درس اجتماعی عماد این بود:دولت برای کنترل جمعیت چه برنامه هایی دارد؟!!عماد هم رفته بود از نجم الدین پرسیده بود..اونم خیلی کلی گفته بود که مثلا برای بچه چهارم دفترچه بیمه صادر نمیکنن...عماد جان هم نشسته بود با خودش حساب کتاب کرده بود و در نهایت این جواب رو نوشته بود:
دولت برای بچه چهارم دفترچه بیمه نمیدهد تا وقتی مریض شد،بابایش نتواند او را دکتر ببرد و او بمیرد!!!
نمیدونم چرا همش از عماد و یه کوچولو هم نجم الدین شد...دفعه بعد ان شاالله فقط و فقط از فاطمه مینویسم.
 
  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۳ اسفند ۹۲

امان از ارتباط مجازی و دلهای حقیقی!!

این مطلبیه که نوشته بودم....ولی نشد که تمومش کنم....گریه نذاشت....
عزیزان و همراهان مهربان و صمیمی،من امروز از صبح که پیام آقا پیمان عزیز رودیدم و جواب دادم،به شدت فکرم مشغول بود و بالاخره تصمیمی گرفتم که باید به اطلاعتون برسونم...

نمیدونم تا چه حد در جریانید،ولی من حدود اوایل دی ماه کاملا اتفاقی با وبلاگ آقا پیمان آشنا شدم و خیلی زود این آشنایی به دوستیمون تبدیل شد و من واقعا از این دوستی خوشحال بودم...ولی چند روز بعد خیلی ناگهانی بهم خبر داد که بیماره و باید بره بیمارستان...خدا میدونه تا وقتی دوباره برگشت و گفت که خوب شده،چقدر نگران بودم...تا دوباره چند روزی بیخبر غیب شد،اونم پیمانی که هر روز برام پیام میذاشت...دوباره دلشوره و نگرانی...تا دوباره اومد و اینبار هم باز گفت که حالش روز به روز داره بهتر میشه.دقیقا همین جمله...اما فرداش دوباره نیست در جهان شد و اینبار حتی جواب ایمیلم رو هم نداد.نگرانی و نگرانی.حتی عمو رضا جان هم چند بار سراغشو ازم گرفتن و نگران بودن...تا امروز که دیدم دیشب دوباره پیام داده و گفته که این مدت هم بیمارستان بوده و عمل جراحی داشته...
فقط خدا خودش میدونه که چه قدر سلامتیش خوشحالم کرد،ولی چیزی که منو به فکر اندخت و باعث شد این تصمیم رو بگیرم،پیشنهاد پیمان عزیز بود...اینکه باهم با اس ام اس در ارتباط باشیم...خب جدا از همه بحث و جدل ها سر درست یا غلط بودن این مدل اعتماد کردن،مسأله اصلی من اینه که من زندگی خصوصیم رو نوشتم اینجا...یعنی خیلی با خودم کلنجار رفتم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که واقعا برام سخته با پیمان عزیز یا هر کس دیگه رابطه ای بیشتر داشته باشم،من یا خانواده ام...
از طرفی همین ارتباطی که در حد نظر دادن و خبر گرفتن از حال هم هستش هم عادت و به تدریج انس و الفت ایجاد میکنه...کما اینکه برای شخص من کرده...هفته پیش که محمد جان مشهد بودن خیلی خدا خدا کردم که ببینن پیاممو و واقعا دلم برا سینای عزیز تنگ میشه چند روزی که نیاد...همینطورم نرگس جان حقیقتا به خانم خاله کتی و بقیه علاقه پیدا کرده...
خب شاید به نظرتون تصمیمم خودخواهانه و غیر منطقی بیاد،یا حتی...ولی واقعا چاره دیگه ای ندارم...من به امید خدا قصد دارم به نوشتن ادامه بدم و اینجا رو حتی از دسترس هم خارج نمیکنم...بازدید برای همه آزاده.ولی قسمت نظرات رو غیر فعال میکنم...همینطور بعد از این برای هیچ وبلاگی نظر نخواهم داد...و البته برای نرگس جان هم این کار ممنوعه و امیدوارم که دوستان و عزیزان از این بابت از نرگس عزیزم دلخور نشن...این دستور منه و همه دلخوریا هم سهم خودم.
هر چند انکار نمیکنم که همچنان باز هم از مطالب زیبا و آموزنده همه دوستان استقاده خواهیم کرد...هرازگاهی به دنیای خیال انگیز خاطرات سرکار خانم ماه بانو خواهیم رفت و پای قصه های شیرینشون مینشینیم...به کلاس خانم تاجبخشیان میریم و درس میخونیم...از هنر نمایی های خانم خاله کتی استفاده خواهیم کرد...همینطور از نوشته ها و مطالب زیبای خانم ها سارا و مهناز و شمیم و بقیه عزیزانی که اسامی شونو به خاطر ندارم.
همینجا از همراهی شما عزیزان،صمیمانه متشکرم و به خاطر تک تک لحظاتی که ناراحتتون کردم،ازتون حلالیت میطلبم...همه شوخی ها،دخالتها،برخوردهای بد و گاها جوابهای تند وتیزم رو به بزرگواری خودتون ببخشید...
آرش عزیزم،باز هم از اینکه سر غلطهای املایی......
میشه لطفا بفرمایید که چه کنم؟؟؟؟؟
 
  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱ اسفند ۹۲
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟