۲ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

دندون کشیدن

همین اول می خوام یه ماجرای خیلی عجیب رو از 6 سالگی عماد براتون تعریف کنم.ماجرایی که هنوز که هنوزه از یادآوری اش به فکر فرو می رم.

چند وقتی بود که یکی از دندونای نجم لق شده بود.از اون دندونایی که باید 12 سالگی می افتاد.ولی تو 10 سالگی لق شده بود.نجم  هم مدام بهش ور می رفت.یه شب سر شام خیلی باهاش بازی می کرد.حالم بد شده بود،گفتم:نکن نجم الدین...گفت:آخه بابا دیدین؟با اینکه وقتی دندون لق می شه درد داره،ولی آدم دلش می خواد باهاش بازی کنه؟انگار دردش جالبه!نه؟

بدون اینکه به عواقب حرفم فکر کنم،گفتم:آره.دردش با مزه است.ولی سر شام با دندونت ور نرو؛آدم حالش به هم می خوره...اصلا حواسم به عماد و چشمای از حدقه در اومده اش نبود.همینطور که داشت هاج و واج نگام می کرد،قطار سؤالاش رو روشن کرد:چرا دندون لق می شه؟دندون شیری چیه؟دندون من کی لق می شه؟ینی آقا شیره می آد دندون آدمو لق می کنه؟دردش چه شکلیه؟ینی زبون آدم درد میگیره؟حالا اگه دندون نجم بیفته دیگه نمی تونه حرف بزنه؟...

یعنی قشنگ تا 2 ساعت داشتم جواب پس می دادم...فرداش که اومدم خونه،چند جای صورت عماد کبود بود.نرگس جان که دید از تجب دهنم باز مونده،برام توضیح داد که:عماد از صبح تا حالا به هزار و یک روش خواسته دندونشو لق کنه تا بفهمه دردش چه شکلیه؛اول هی به صورتش مشت زده،بعد نخ بسته به دندونش و دستگیره در و بعد هم با لگد زده تو در؛که البته نخ از لای دندونش در اومده،بعد خودشو از بالای مبل و میله بارفیکس و اوپن پرت کرده زمین...

البته اینا مواردی بود که نرگس خانم نتونسته بود کنترل کنه،وگرنه 10 برابر اینا رو انجام می داد.منم یه کم فکر کردم و بعد بهش گفتم آماده شه با هم بریم یه جایی؛دفترچه بیمه اش رو هم با اینکه می دونستم احتمالا به دردم نمی خوره برداشتم و بردمش دندون پزشکی.

آقای دکتر که پیرمرد مهربون وبا مزه ای بود،بعد از معاینه گفت:فکش نسبت به دندوناش خیلی کوچیکه و اینطور که پیداست دندونای اصلی هم رسیدن و آماده بیرون اومدنن.باید یه عکس از فکش بندازین تا معلوم بشه که چیکار باید کرد.

سریع رفتیم به یه بیمارستان و عکس گرفتیم و برگشتیم.دکتر هم وقتی عکس رو دید گفت:بله باید 3 تا دندون از پایین و 2 تا دندون از بالا کشیده بشه تا دندونای اصلی جا برای بیرون اومدن داشته باشن،به علاوه ممکنه احتیاج به اقدامات دیگه ای هم باشه...بعد هم تاریخ تعیین کرد برای 5 هفته که  هر هفته یکی از دندونا رو بکشه.حرفش که به اینجا رسید،خیلی آروم و با دودلی گفتم:می شه همین امشب هر 5 تاشو بدون بی حسی براش بکشید؟؟؟یعنی کم  مونده بود زنگ بزنه 110.جدی جدی فکر کرده بود یا عماد رو دزدیدم و یا ناپدری اشم.کلی خواهش و تمنا کردم و براش توضیح دادم که چرا همچین تقاضایی دارم.بعد هم گفتم:اگه جیغ زد یا گفت داره دردش میاد،خب قطعش کنین.

بالاخره دکتر راضی شد.با کلی سلام وصلوات رفت که کارشو شروع کنه.باورش نمی شد بچه به این کوچیکی راحت خودش رو صندلی نشسته باشه.وقتی داشت وسایلش رو آماده می کرد،زیر چشمی عماد رو می پایید.منتظر بود عماد با دیدن انبرای مخصوص بترسه؛ولی عماد تازه به هیجان اومده بود.هی خودشو می کشید بالا که قشنگ ببینه...خلاصه دکتر شروع کرد.از یکی از دندونای پایین.اول با ملایمت.ولی دندونه خیلی محکم بود؛فشارش رو بیشتر کرد.دلم چنگ چنگ می شد.نمی تونستم نگا کنم.همش منتظر داد و گریه عماد بودم؛ولی جیک نمی زد.هنوزم با چشماش داشت می خندید.وقتی دکتر دندونش رو بهش نشون داد،کلی ذوق کرد.بازم از جاش تکون نخورد.منتظر بعدی بود.آقای دکتر از تعجب دهنش باز مونده بود؛هی به من نگا می کرد و می گفت:چرا؟مگه امکان داره؟

خلاصه هر 5 تا رو کشید و بعد هم گذاشت تو یه جعبه و داد دست عماد.عماد هم با همون بی دندونی اش شروع کرد به زبون ریختن:دشتتون دد نکنه آگای دکت..چق کیف داش..

آقای دکتر هم نمی دونم از چه بابت کلا نصف قیمت حساب کرد باهام.احتمالا پیش خودش فکر کرده بود من باید یه دو جین از این پسرا داشته باشم،بازم کارم پیشش گیر می افته.برگشتنی با اینکه پاییز بود و هوا سرد،بردمش به قول خودش بانک بستنی که بستنی بخوره.من به خاطر بند اومدن خونریزی اش این کار رو کردم،ولی برای اون یه جایره حسابی بود.اونم از همه انواع بستنی که اونجا بود سفارش داد.همه اش رو هم تا آخرش خورد.من با اینکه فقط یه قاشق خورده بودم،می لرزیدم.اما اون انگار نه انگار.

 

البته این ماجرا یه راز بین من و عماده.هنوز هیشکی خبر نداره من خودم از دکتر خواهش کردم هر 5 تا دندونشو بکشه،اونم بدون بی حسی!نمی دونم شاید یه روز که مثلا با زن و بچه اش اومدن خونمون،برا همه تعریف کنم که چه جونوری بوده این بشر!!!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۳۰ مهر ۹۲

معرفی

به نام خدا

 

 

سلام

من شهاب الدینم.37 سالمه و پدر و رئیس یه خانواده 5 نفره هستم.همسرم نرگس بانو 35 ساله،نجم الدین اولین پسر بزرگم 15 ساله اول دبیرستان،عماد الدین دومین پسر بزرگم 11 ساله پنجم ابتدایی و بدر السماء اولین دختر بزرگم 7 ساله اول دبستان.خودم فوق لیسانس ریاضی محض دارم و ومشغول به تحصیل در دوره دکتری،شغلم هم تدریس در دانشگاه و مدرسه است.نرگس بانو لیسانس ادبیات عرب داره و به صورت غیر حضوری در رشته علوم قرآن و حدیث حوزه علمیه مشغول به تحصیله.

خانواده برام درجه اول اهمیت بوده و هست.حتی از درسم برام مهمتره.میگم درس چون دومین اولویت من همیشه درس بوده،یعنی اساسا علم آموزی،هر طور که باشه.با مدرک یا بی مدرک.

همه بچه هام برام به یه اندازه عزیزن،البته بعد از مادرشون.ولی به دلیل رفتارها و شیطنت های ویژه و خاص عماد،زندگی من و عماد یه جور دیگه به هم پیوند خورده.الان که تصمیم به نوشتن گرفتم می بینم من و عماد مثل یه زنجیر به هم بافته شدیم؛باشه و نباشه،باشم ونباشم،اولین و آخرین کلمه در ذهنم و دغدغه همیشگی ام عماده؛اینکه کجاس؟چی کار می کنه؟چه کار کرده؟چه فکری تو سرشه؟..

اگه دوست داشتین و به سرزمین من قدم رنجه فرمودین،بی زحمت نظرتون رو هم بگین.با روی باز پذیرای هر انتقاد و پیشنهادی هستم.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۳۰ مهر ۹۲
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟