۱۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

با فرزندان

امشب داشتم یه نگاهی به نوشته هام مینداختم که متوجه شدم به طرز عجیبا غریبایی هیچی در مورد کارهایی که بچه ها تو مدتی که بیمارستان بودیم،کردند،ننوشتم.حالا مختصر مفید مینویسم:

1-عماد جان دو مرتبه،یک بار با کمک نجم و یک بار هم به تنهایی تمام خونه رو جارو زده.البته دفعه اول میتنوست کافی باشه اگر آخر سر موقع تعویض پاکت جارو قلقشو رعایت میکرد و دوباره تمام خاک جارو رو پخش اتاق نمیکرد!لازم به توضیحه معنای کلمه "تمام" تو لغتنامه عماد شامل هال و پذیرایی و نیم متر جلوی در هر اتاق هست.

2-فاطمه خانم بیشتر از 200 تا نقاشی برای تقویت روحیه و سلامتی نرگس کشیده.البته برای اینکه مادرشو بیشتر خوشحال کنه با رنگ روغنهای مادرش و روی میز آشپزخونه!چند روزی با هر تمیز کننده و جرمگیری که بهمون توصیه کردند،با میز کلنجار رفتیم ولی افاقه نکرد.انگار جزء ذاتش شده رنگها.دیگه امروز نرگس بانو مجبور شد به سبک لکه ایسم!بقیه میز رو هم رنگ کنه تا حداقل یه دست بشه.بعد من نمیدونم چرا بعضی از اقوام توقع دارند مبلمان عوض کنیم.

3-نجم الدین وظیفه شناس و نازنینم روز جمعه ای که نبودیم،از صبح رفته بوده خرید و به اندازه مصرف یک ماهمون خرید کرده و بعد هم تمام گوشت و مرغ ها رو دست تنها تا آخر شب پاک کرده وشسته و بسته بندی کرده...به قول عمو که دیشب پیام دادند:قربونننننننننششششششش بشه درجا و تماما عموششششش.فدایییییییییییی داره ناجورررررررررر......

البته به جای عمو،میبایست بنویسم:باباشــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!

4-فاطمه خانم و عماد با هم و بدون کوچکترین جر وبحثی که منجر به کنده شدن برگی بشه،تمام برگهای گلها رو تمیز کردن.واقعا کار سختیه.به خصوص این گل که اسمشو هم نمیدونم و تمام برگهاش از پشت تیغ داره:

البته بگما تو این چند روزه دوباره به خاطر باد روش خاک نشسته.و الا حقیقتا تمیز شده بود.

5-شبی هم که زنگ زدم گفتم به بچه ها که فردا صبح میام ماشینو میبرم تا مامانو بیارم خونه،همون شبیه،سه تایی رفتن پایین و ماشینو برق انداختند و کلی هم دور از چشم من با گلای باغچه ماشینو،البته داخلش رو،گلکاری کرده بودند.

آهان راستی برای من هم کادو گرفتند.اینم بامزه است:

اول سه تایی سه تا جعبه کادو شده بهم دادند که فکر کردم احتمالا پیراهنه.بعد که باز کردم دیدم جورابه.بعد عماد توضیح داد که اینا واسه رعایت سنت حسنه خرید جوراب برای پدر هست.ولی کادوی اصلی چیز دیگه ایه.برداشته بودن تمام جعبه هایی رو که داشتیم توی هم گذاشته بودن و کادو کرده بودن.از جعبه مانیتور و لب تاپ و اسپیکر گرفته تا جعبه انگشتر و ساعت و موبایل و دوربین و عینک و خلاصه هر چی که جعبه داشتیم.لا به لاشون هم کلی نقاشی و نامه و دوستت دارم و قلب!و از این چیزا گذاشته بودن و داخل آخرینش هم که جعبه انگشتر بود،کارت یه فروشگاه چرم بود که پشتش نوشته بودن:میشه با هم بریم؟...نجم الدین به نمایندگی از بقیه واسم یه کیف چرم پسندیده بود که واسه خریدش پول کم آورده بودن!

 خلاصه که حقیقتا دلمونو شاد کردن.خدا دلشونو شاد و لبشونو خندون کنه.

 

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۳

فصل تازه:شروع جنگ سرد

دیروز بعد از ظهر مشغول پایان نامه یکی از دانشجوها بودم که باد و طوفان شروع شد و چه بادی!درخت نارون توی حیاط رو داشت از ریشه درمیاورد.بچه ها هم بدو بدو آمدند اتاق من که راحت بتونن تماشا کنن باد رو.تو همین حین فاطمه خانم که دیروز جشن الفبا داشتن و به سلامتی اولین سال تحصیلی اش تموم شده،شروع کرد مثلا با عماد حرف زدن:

:داداش!دلت بسوزه.من امروز تعطیل شدم.ولی تو یه عالمه روز بیشتری باید بری مدرسه.

-یه عالمه کجا بود؟منم از شنبه یه روز درمیون میرم امتحان میدم فقط.تا 13 هم منم تعطیل میشم.

:نه خیرم من خیلی بیشتر از تو تعطیلم.

-فوق فوقش 2 هفته بیشتر.اینکه چیزی نیست.

:نه خیرم بیشتر از 2 هفته.

-چجوری بیشتر از 2 هفته؟منم 2 هفته دیگه تعطیلم دیگه!

:اگه گفتی چجوری؟هر کی گفت!

-آهان کلاس زبانو میگی!من که خوشم میاد برم.تازشم انق کیف میده!

:نه خیرم.بازم بیشتر!

-بابا فاطمه رو هم کلاس زبان ثبت نام میکنید؟

:نه خیرم.من دوس ندارم.نه بابا.نمیخواما!ولی از کلاس زبانم بیشتر.اگه گفتی من چق از تو بیشتر تعطیلم؟

-دیگه بیشتر از این که نمیشه.تا اول مهره دیگه.بعدش همه باید بریم مدرسه.

:هه.نه.من نمیرم.مگه نه بابا؟من دیگه مدرسه ام کلا تموم شد!

-آره بابا؟فاطمه دیگه مدرسه نمیره؟تموم شد؟

منتظر بودم بحث رو به اینجا بکشونه فاطمه جان.اما هنوز جواب مناسب رو پیدا نکرده بودم.همین که اومدم بگم چی میگید؟باد زد یکی از شاخه های درخت چنار روبروی خونه رو شکوند و انداخت روی کابل برق و ماجرای در کنار خطوط سیم پیام و البته این بار کابل برق!واقعا به موقع بودها!چون حواس فاطمه جان رو پرت کرد اساسی!

قطع شدن برق و هیجان تماشای باد شدید و در ادامه هم زنگ زدن به اداره برق که این بار نوبت فاطمه خانم بود و بعد هم تماشای کار مأمورها همانا و خاتمه موقت بحث همانا.بعدتر هم که کار تا 11و نیم شب طول کشید و ما هم واسه استفاده هر چه بهتر از نعمت بی برقی محله زیر انداز بردیم روی پشت بام و دراز کشیدیم به تماشای ستاره ها.البته به قشنگی شبهای بمباران که کلا همه جا تاریک میشد،نبود.اما باز هم سکوتش و دیدن چند تا ستاره اضافه تر از معمول خوب بود.

تازه دیشب متوجه این حقیقت شدم که بچه ها تا به حال لذت زیر آسمون شب خوابیدن و بیدار شدن با صدای خروس و تماشای لحظه به لحظه روشن شدن آسمون رو نچشیدن و کلی دلم به حالشون سوخت.بد دردیه زندگی آپارتمانی.بد دردی!

 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۳

دیروز امروز فردا

دیروز صبح فاطمه خانم به محض اینکه چشماش باز شد،انگار که وحی شده باشه بهش،صدا زد:بابا من تاحالا هیچ جا نرفتم با متروها!یعنیا عاشق این دریافتهای ناگهانی اشم.اینقدر هم با جذبه و جدی میگه که کلا مهلت راستی آزمایی نمیده به آدم.دیشب آخر شب یادم افتاد که اتفاقا همین زمستونی با مترو رفته بودیم بیت!
به هر حال بعد از یه مذاکره جمعی قرار شد اول بریم زیارت شاه عبد العظیم و بعد هم حرم امام و بهشت زهرا.هوا هم که بعد بارونهای این چند روزه حسابی خنک و خوب.بچه ها هم پر انرژی،تمام اموات رو زیارت کردیم.فکر کنم اگه کلیومتر شمار بسته بودیم به خودمون،الان میبایست میرفتیم برای تعویض روغن!
تو همین حین سر قبر مرحوم مادربزرگ مادرم هم رفتیم.البته بلد نبودم.تماس گرفتم از مادرم پرسیدم.موقع خوندن فاتحه فاطمه خانم ازم پرسید:بابا الان دلتون براش تنگه؟طبق معمول بی هیچ فکری گفتم:نه
-یعنی یه ذره هم؟
:نه
-اصلا دیده بودینشون؟یادتون هستش چجوری بود صداشون؟
:آره دیدن که دیده بودمشون.ولی یادم نیست اصلا.حالا چرا میپرسی اینارو؟منظورت چیه؟
-هیچی.
البته هنوز منتظرم بیاد بقیه حرفاش رو بزنه.اصولا بحثی به این مهمی رو شروع کنه،خرده خرده پیش میبره.انگار که بره حرفامو تجزیه تحلیل کنه واسه خودش.اما از همون دیروز تا الان دارم به سوالای ساده و در عین حال عمیقش فکر میکنم.درسته که من اصلا ایشون رو یادم نمیاد،ولی قطعا ایشون منو دیده بودن و به اذعان مادرم،خیلی هم دوست داشتن من رو و احتمالا کلی هم قربان صدقه میرفتند برای من.
دارم فکر میکنم به اینکه من چه حسی خواهم داشت مثلا اگر سالها بعد از مرگم ببینم نوه فاطمه که چند ماه قبل از مرگ من به دنیا آمد و کلی از دیدنش کیف کردم و دلم ضعف میرفت برای تمام اداهاش،بعد از مدتها که آمده سر قبرم فاتحه بخواند،به دخترش میگوید که اصلا دلش برایم تنگ نیست.حتی یه ذره!
بی ربط نوشت:داشتیم با هم بازی هرکی زودتر بخنده رو بازی میکردیم و توقع داشتم طبق معمول عماد جان نفر اول ظرف 30 ثانیه حداکثر از دور خارج بشه که اتفاقا تا 15 دقیقه کامل دوام آورد و دست آخر منم خنده ام گرفت و خودش برنده شد!چرا؟
 
  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۳

من،کربلا و نرگس

1:

دیروز موقع بیدار شدن،همونطور که کورمال کورمال دنبال عینکم میگشتم و طبق عادت قدیمی ام حواسم بود که عینک سمت چپی رو بردارم،متوجه شدم فقط یه عینک روی میز هست.تازه یادم افتاد یه هفته ده روزی میشه که عینکم تنها شده و یار 17-18 ساله اش رفته توی صندوقچه خاطرات.

نمیدونم دقیقا برای چی،ولی خیلی دلم براش سوخت.شاید برای تنهایی اش،شاید سکوتش و یا شاید هم مظلومی اش.اینکه هیچ کس حواسش بهش نبود.حتی من یادم نبود که بالاخره ممکنه اونم دل داشته باشه و عادت کرده باشه به شب نشینی با عینک نرگس.و حالا بدون اینکه ازشون حتی سوال کرده باشیم،خیلی دیکتاتور مأبانه از هم جداشون کردیم.دلم خیلی سوخت برای جفتشون.

2:

دیروز برای سحر گفتم به نرگس که بلند نشو،خودم آماده میکنم،ولی حرف گوش نکرد.میدونستم که میخواد بازی بازی سحری بخوره و بعد هم روزه بگیره.خیلی جدی اجازه ندادم که چیزی بخوره و گفتم بهش که حق نداره روزه بگیره.اما عصر که رفتم خونه دیدم روزه است.هر چقدر هم که اصرار کردم روزه اش رو بخوره واسم مجتهد بازی درآورد که چون از ظهر گذشته،دیگه نمیشه.منم باهاش قهر کردم.اما از اونجایی که حق با من بود،خدا هم از من طرفداری کرد و نهایتا اتفاقاتی افتاد که نرگس خانم خودش مجبور شد اعتراف کنه من نماینده تام الاختیار خدا تو خونه ام!

3:

امروز دایی ام با هام تماس گرفت.همون دایی ام که کارگردانه.از خنده قبل از سلامش و خوشحالی توی صداش واضح بود که خبر بی نهایت خوبی رو میخواد بهم بده و داد:برای کارگردانی برنامه دعای ندبه روز نیمه شعبان مسجد سهله انتخاب شده!همین محرم هم از شب اول تا پایان شام غریبان کارگردان پخش زنده در ورودی به حرم حضرت اباعبدالله علیه السلام،درست روبروی ضریح بود.به فاصله یک ماه بعدشم هم دعوت شد تا از روند ساخت صحن حضرت زهرا(س) تو نجف فیلم تهیه کنه و حالا سه باره...خب من خوشحال شدم براش ولی راستش...

خب ما نمیتونیم بریم.یعنی من میتونم ولی نرگس پاس نداره.یعنی اجازه خروج از کشور نداره.....درباره چرایی اش با اینکه مطمئنم هیچ وقت نمیخوام ارتباطی بیشتر از اینجا با کسی داشته باشم،اما دوست ندارم توضیح بدم.

حالا خدا جون!اینکه نتیجه منطقیه،اخلاقیه یا هر چی دیگه من نمیدونم.فقط یه چیز میدونم.دیگه طاقت ندارم.اگه با زبون خوش خودتون جورش نکنید،با زبون ناخوش خودم جورش میکنم.خب خودتون که در جریان هستید.میدونید که نرگس بی گناهه.میدونید که اگه نرگس بیشتر از من دلش نخواد،کمتر نمیخواد.میدونید که بدون نرگس هم نمیرم.پس لطفا و خواهشا و تمنیا،هر جور که صلاحتونه و هرطور که مایلید درستش کنید.یه بار هم بریم کافیه.

یا من العسیرُ علیهِ سهلٌ یسیرٌ...یا رادَّ ما قَد فاتَ...و یا فاعلَ ما یشاءُ کیفَ یشاءُ...أسئَلکَ أن تفُکَّ عنیّ کلَّ حلقةٍ بینی و بینَ من یُؤذینی و تفتَحَ لی کلَّ بابٍ و تُلَیِّنَ لی کلَّ صعبٍ و تکفینی کلَّ عائِقٍ یحولُ بینی و بینَ حاجتی...

پ.ن...از دیروز همبنطور مدام این جمله یا راد ما قد فات داره تو سرم دور میزنه...یعنی خدا! میشه کل این 12سال رو برش گردونی؟

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۳

به نام پدر

اولین و قدیمی ترین تصویری که از پدرم دارم اینه:

توی اتاق کنار علاءالدین نشسته بودیم و بابا داشتن روی دستم اصول دین میکشیدن و با انگشتام اونا رو میشمردن...

اول:توحید

دوم:نبوت

سوم:امامت

چهارم:عدل

پنجم:معاد روز قیامت

هر بار هم با رسیدن به معاد بلند میشدم و خودم رو میانداختم روی بابا و بعدش دوباره از اول.

یادمه همه چیز بابا واسم عجیب،بزرگ و دست نیافتنی بود.مثلا دوچرخه اشون که در نظرم چیزی در حد اف 14 بود شاید!یا کتشون که هر وقت دم دستم بود میرفتم توش و فکر میکردم گم شدم!از همه عجیبتر سلام آخر شبشون به ائمه بود با اون حالت مخصوص.

ولی همیشه نبودنشون بیشتر تو خونه بود تا بودنشون...یادم نمیاد ولی انگار قبل از پیروزی انقلاب چند باری دستگیر شده بودن.بعد از پیروزی انقلاب هم تو قسمت حراست فرودگاه مشغول شدن.یه شب درمیون میومدن خونه.همزمان دانشجو هم بودن.شبها روی جزوه هاشون که پهن زمین بود خوابشون میبرد.کلاسورشون هم جزء جالبترین اشیاء دم نظر من بود.منتظر میموندم تا بخوابن تا بتونم برم سر وقتش!

خیلی از اوقات هم میشد که قبل از رسیدنشون خوابم میبرد و صبح که میفهمیدم بابا رو ندیدم خیلی پکر میشدم.درگیریهای کردستان که شروع شد با عموم رفتن کردستان.یقینا صحنه شهادت عمو برای بابا دردناکترین ساعات عمرشون بوده...

تو یه درگیری خیابونی،مجبور میشن عقب نشینی کنن.حین عقب نشینی عمو مجروح میشن و خودشونو میندازن داخل جو تا دیده نشن و بابا و دو نفر همراهشون تو یه خونه پناه میگیرن به امید بهتر شدن اوضاع.اما تا شب درگیری ادامه پیدا میکنه و بابا فقط میتونن شاهد ذره ذره جان دادن برادرشون باشند...

جنگ هم که شروع شد دائم جبهه بودن و به قول مامان هر وقت که دیگه برای بستن موهاشون نیاز به گل سر پیدا میکردن میومدن خونه..شبی،نصفه شبی در میزدن و وقتی در رو باز میکردیم پشت در یه مجسمه گلی و خسته بود.به اندازه حمام و اصلاح سر و صورت میموندن و دوباره برمیگشتن!

همون اوائل جنگ که بابا نبودن،مادرم شب ها برای اینکه کمتر سراغ بابا رو بگیرم رو خوانی قرآن رو بهم یاد دادن.ظرف چند ماه هم خوندن و نوشتن فارسی رو یاد گرفتم.تمام امیدم این بودکه برای بابا نامه بنویسم.نامه هایی که فکر میکردم به دست بابا نرسیدن.اما دو سه سال پیش یه بار همه اشو آوردن و بهم نشون دادن!باورم نمیشد.خیلی مرتب همه رو بایگانی کرده بودن تا الان.برای همه اشون هم زیرش چند خطی جواب نوشته بودن.یکی اش رو درست چند ساعت مونده به شروع عملیات نوشته بودن و بی نهایت زیبا.حیف که حفظ نیستم.

جنگ هم که تمام شد،رسما وارد ارتش شدن و همچنان مآموریت و آماده باش و...چند سال پیش ناراحتی شدید ریوی پیدا کردن و معلوم شد اثر گازهای شیمیاییه.هزینه درمانشون خیلی بالا بود و به پیشنهاد اقوام و دوستان اقدام کردیم برای جانبازی.بعد کلی رفت و آمد دست آخر تمام ترکشهای ریز و درشت داخل دست و پا و پیشانی و...رو مادر زادی تشخیص دادن!و بیماری ریوی اشون هم آسم تشخیص داده شد که ربطی به جنگ نداشته!

نوحه معروفی هست:یاد امام و شهدا دلو میبره کرب و بلا...دقیقا وصف حال پدرمه وقتی مینشینن و آلبوم عکساشون رو ورق میزنن و این شعر رو زمزمه میکنن:

دوستان رفته من خسته جگر جا ماندم         آه و صد آه کز آن قافله تنها ماندم
 آخر انصاف نه این است رفیقان مددی          با شما بودم و از جمع شما وا ماندم
ای شهیدان به من خفته نظر اندازید         که در این دایره من بس تک و تنها ماندم
 در بر فاطمه عذر گنهم را خواهید          که من از قافله ی کرببلا جا ماندم
 در جنان خرم و خندان و به من می خندید       خنده دارم که در این ظلمت دنیا ماندم
دوستان دست بر آرید و دعایم بکنید       که جدا من ز علی اکبر لیلا ماندم
 رو سفیدید شما نزد حسین بن علی        من آلوده که در حسرت مولا ماندم
شادمانید شما پیش حسین و عباس         چکنم من که ز دیدار دو آقا ماندم
دل من تنگ حسین است و ابوالفضل رشید       گنهم چیست که دور از بر سقا ماندم

هان به عباس بگوئید قبولم سازد       که من از جمع شما ز عالم بالا ماندم

 هان شفاعت بکنید روز قیامت از من       که شما رفته و من در غم و اینجا ماندم
 یادتان می کنم و با غم دل می گویم        حیف و صد حیف کز این قافله من جا ماندم

هنوزم همه چیز بابا واسم عجیب،بزرگ و دست نیافتنیه...همه چیزش.

 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۳

گواهی غیبت!!!

قبل هرچی بابت غیبتم عذرخواهی میکنم و واقعا نمیدونم چطوری از این همه لطف و محبت دوستان تشکر کنم.شرمنده ام که نشد زودتر اطلاع بدم...حقیقت سه شنبه سحر که برای نماز بلند شدیم،نرگس جان چشم چپش کامل و چشم راستش هم تا نیمه تار و تقریبا سیاه شده بود.به قدری تند و سریع رفتیم که فرصت نشد حتی فاطمه رو از خواب بیدار کنم و با عماد حرف بزنم.فقط تند و تند یه کمی به نجم الدین سفارش کردیم و رفتیم بیمارستان.

بعد از دو روز و نیم آزمایش و عکس و آم آر ای و سی تی اسکن و... به ما که نگفتن چی هست.فقط قرار شد تا چند روز بیمارستان بستری باشن و هر روز یه آمپول مخصوص بهشون تزریق بشه تا ان شاالله مشکل برطرف بشه...نرگس جان به چند نوع رماتیسم با هم مبتلاست:مفصلی،لوپوس و پسوریازیس.اون روز دکتر اسم پسوریازیس رو آورد.اما اینطور که من تو این دو روز حین گرفتن مدرک پزشکی ام متوجه شدم،گویا لوپوس نرگس جان از خاموشی درآمده و بیدار شده و ربطی هم به عمل و داروی بی حسی نداشته.این لوپوس هم به قول دکتر خیلی موذیه!ناگهانی میاد و عفونت و التهاب شدید ایجاد میکنه و حتی سردردهای میگرنی هم میده!

خلاصه که خدا خیلی خیلی بهمون لطف کرد این اتفاق همزمان با عمل شد تا نرگس حساس بشه روش.و الا که اصلا جدی نمیگرفتش و میگفت حتما از خستگیه!که باز هم به قول همین دکترها اگه مثلا تا شنبه صبر میکردیم،کار از کار میگذشت.اما خدا رو شکر الان اینطور که دکترها گفتن،ان شاالله کاملا خوب میشه و فقط بعدش باید تقویت بشه.

کلی هم درد دل دارم از بیمارستان و دکتر و طرح تحول سلامت و همه چی که اصلا وقتش نیست بگم.فقط اینقدر بگم امروز عصر که مادرم اومدن و اصرار کردن شب پیش نرگس میمونند تا من بیام خونه پیش بچه ها،تازه یادم افتاد ما سه تا بچه هم تو خونه داریم!خدا میگفت همیشه که روز قیامت آدم همه چی رو یادش میره،باورم نمیشد زیاد!

یه چیز دیگه هم اینکه فکر کنم کلا من و نرگس مشکل اساسی خونه هستیم!آخه بچه ها تو این دو سه روزه،اینطور که عمه اشون تعریف کرده واسم،اینقدر خوب بودن که آدم ازشون خجالت میکشه!جدی ها!نجم هم طفلک داشت ازم ساعت ملاقات رو میپرسید،یه کلمه گفتم عماد رو هم راه بدن دیگه قطعا بدری رو راه نمیدن.فوری گفت به مامان سلام برسونید!

اینقدر که آقاست و فهمیده،حد و حساب نداره.

الان هم بعد از شام دوباره برمیگردم پیش نرگس...برای مادرم خیلی سخته بمونن.سلام گرم شما رو هم با اجازتون نمیرسونم بهش...

خب مادرش نیومدن تهران و گفتن دوشنبه قراره بیان و دو تا از برادراش هم که تهرانن هنوز تلفن نکردن به نرگس...نمیدونم من اگه باشم بفهمم غریبه ها بیشتر از خانواده ام بهم اهمیت میدن خیلی بیشتر ناراحت میشدم...البته بعدا این توضیح اضافه رو پاک میکنم.

.

.

.

سلام خدمت همه دوستان عزیز که من رو شرمنده مهربونیهای بی حد و حصرشون کردن...الان درست یک ساعت هست که رسیدیم خونه و من با اجازه شهاب جان اینجا می نویسم تا همه دنیا بدونند که خدا گر ز حکمت ببندد دری، حتما حتما ز رحمت گشاید در دیگری...راست گفتن شهاب جان و درست حدس زدن که من خیلی چشم به راه کسانی بودم که نیامدن. ولی جمعه نزدیکای ظهر، عزیزی زحمت کشیدن آمدن پیشم که جای خالی همه رو برام پر کردن...پدر بزرگ شهاب! دوست داشتنی ترین و جوان دل ترین پیرمرد دنیا! دو ساعت بیشتر نموندن، ولی به اندازه تمام این 17 سالی که باهاشون آشنا شدم، برام از راز زندگی و خوشبختی گفتند. تازه فهمیدم سرچشمه و اصل این همه محبت و مهربونی خانواده شهاب کجاست! از کی یاد گرفتن و سر مشقشون کی بوده! مادر بزرگ شهاب، خدایش بیامرزد،  رو ندیدم من. یک سال قبل از ازدواجمون فوت کرده بودند. ولی اگر بودند، حتما حرف ها و خاطرات خیلی شیرینی داشتند...الحمدلله الان حالم خیلی خوب هست. هم می تونم کامل ببینم ! دلم برای روی ماه بچه ها یه ذره شده! و هم دلم برای اینترنت و شیطنت های اینترنتی به شدت تنگه! تا بچه ها بر گردند، یک سر می خام بیام مهمونی!

 

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۳

معجزه

اول یه توضیحی بدم درباره نرگس خانم.ایشون چهارشنبه نوبت عمل لیزیک داشتن بیمارستان،تا بعد از ظهر معطلمون کردن،اما نهایتا موکول شد به دیروز.قبلش دکتر گفته بود عمل سرپایی هست و مشکلی نداره و بعد از عمل راحت میتونه برگرده خونه و...ولی خب حقیقت نداشت.عمل سرپایی بود،یک ساعت بعد از عمل هم مرخص شد،ولی هم سرگیجه و هم تاری دید و هم سوزش چشم شدید داشت.جوری که حتی با عینک هم نمیتونست قیافه منو تشخیص بده و بیشتر از چند دقیقه نمیتونست بشینه.همون دیشب با دکتر صحبت کردم.ایشونم خیلی خونسرد ازم پرسیدن:مگه خانمت پسوریازیس هم دارن؟گفتم بله.همونطور در نهایت خجسته دلی ادامه دادن:عه؟کاش زودتر میگفتین!حالا عیب نداره.تا دو هفته دیگه اگه از بین نرفت،ببرینش پیش متخصص روماتولوژ تا ایشون تصمیم بگیرن.آخه داروی بی حسی که استفاده میکنیم برای این بیمارها واکنش عصبی میده!!!

اما امروز هم یه اتفاقی افتاد که نمیدونم بگم یا نه.اینقدر عجیب بود که هنوز خودمم باور نکردم.یادم نیست سر چه ماجرایی بود که مهناز خانم،حالا دقیقشو یادم نیست،ولی گفتن حوادث خونه شما اینقدر عجیبه که آدم فکر میکنه داستانه.دیگه اگه این ماجرا بخونن چه فکری خواهند کرد من نمیدونم!!

امروز نرگس رو بردم پیش مادرم.نمیشد تنها بذارمش خونه.خواهر کوچکترم هم که خونه اش نزدیک هست،آمد عیادت.بعد از ظهر که رفتم،اشتباها تصور کردن آقا حمید هستم.نرگس جان سریع رفته بود تو اتاق.خواهرم که دید منم،شیطنتش گل کرد...شروع کرد از توی هال بلند بلند بگه:حمید جان نرو اون اتاق،اونجا کسی هست...من که داشتم در اتاق رو باز میکردم،نرگس جان تصور کرده بود آقا حمید داره میاد تو.هول شد،ناگهان از جا پرید.درست زیر پنجره باز.پنجره باز بود ولی کامل به دیوار نچسبیده بود.نرگس که با شدت از جا پرید،خورد زیر پنجره،پنجره از جاش درومد رفت هوا و انگار یک نفر چند ثانیه همونجا نگهش داشت تا نرگس بپره جلو بعد پشت سرش پنجره افتاد رو زمین و شیشه اش یه میلیون قطعه شد!!!

یعنی اگه نمیدیدم باور نمیکردم.فقط به فاصله چند میلیمتر از پشت سرش!!!حالا این وسط نرگس اصلا کار به پنجره نداشت.فقط از پشت در رو هل میداد تا من نیام تو!بعدا بهش گفتم چشمات مشکل پیدا کرده،صدای منم تشخیص نمیدی؟

آخرش هم نفهمیدیم نرگس دقیقا از کجا و چطور با پنجره برخورد کرد.خودش که میگه باد زد پنجره افتاد!من بهش نخوردم!یعنی باد میزنه پنجره باز رو به صورت عمودی از توی لولا در میاره؟؟؟

خلاصه که یه سوال جدی برام ایجاد شده:آیا اجنه میتونن تو زندگی روزمره ما دخالت داشته باشن؟اجازه دارن؟دخالت میکنن؟یه روایتی هست تو مفاتیح خیلی وقت پیش خوندم،ماجرای شخصیه که به سفر رفته و داره اتفاقات سفرش رو برای امام معصوم(ع) نقل میکنه که گویا قبل سفر امام انگشتری رو به امانت داده بودن به اون شخص تا از شری محافظتش کنه.بعد امام از اون شخص میپرسن:آیا فلان شب که خوابیدی،صبح که بیدار شدی،یه مروارید زیر بالشت نبود و انگشتر از دست راست به چپ منتقل نشده بود؟در ادامه توضیح میدن که اون شب به خصوص جنیان که بچه بیماری داشتن،وقتی تو خواب بودی،انگشتر رو از دستت درآوردن و در کاسه آب انداختن و دادن تا بچه اشون بخوره و بعد هم مروارید رو برای قدردانی زیر بالش گذاشتن و انگشتر رو هم اشتباها دست چپت کردن...به خاطر این روایت و اتفاقات عجیبی که برای ما میفته این سوال برام ایجاد شده.که نکنه عوامل ماورایی به هر شکل دخیل باشند تو حوادث خونه ما و ما شاید به خاطر جنب و جوش زیاد عماد اصلا متوجه اشون نبودیم.

ای اسم مقدسی که از برکت تو،گره رنج هاو غمها گشوده میشود و ای نام مبارک که به یاد تو فشار بلیات آرام میگیرد و بار سنگین محنتها،به مدار و ملایمت میگراید!

قدرت جلیل و عظیم تو،امواج حوادث را درهم میشکند و لطف پنهان تو،بیچارگان را چاره میسازد و دردمندان را دارو و درمان میبخشد.

درماندگان رو به سوی تو آورند و تنها تو را در طوفان محنتها و بحران بلیات بخوانند.تا تو نخواهی خواسته های ما صورت نپذیرد و تمنیات ما تحقق نگیرد.

ای پروردگار دانا و توانا!از غمی که در دل دارم،آگهی و خوب میدانی تحمل فشار این بار از طاقت من خارج است.

معبودا!آنچنان که خویشتن،این حادثه را به سوی من رانده ای و این سنگینی طاقت فرسا را بر دوش من گذاشته ای،همچنان میتوانی مرا از آن خلاص سازی.

خداوند!تو که بی نیاز از گوش،نجوای ما را میشنوی.فریادهای دردناک مرا بشنو و مستمندی مرا ببین و بر من رحمت فرمای.ای پادشه پادشان که جز تو نجات بخش و کار گشای دیگری نیست!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۳

برای عماد،برام و همه بچه‌های بیقرار

دیروز بعد از ظهر یکی از دوستانم پیام داد بهم که شبکه دوی تلویزیونو حتما ببینم.منم که خونه نبودم,از نرگس خانم خواهش کردم از اینترنت ضبط کنه.امشب بعد از نماز فرصتی شد تا ببینم چه برنامه ای بوده.یک فیلم سینمایی بود به اسم برام بیقرار.داستان پسر بچه ای که سوالات زیادی تو سرش بود و انرژی زیادی داشت و البته مشکل این بود که رفتار و افکارش برای بقیه قابل درک نبود.نه معلم و مدیر مدرسه و نه حتی پدر و مادرش.

کاری به فضای بزرگ آموزشی اشون که در عین حال از قرار معلوم دولتی هم بود ندارم.

کاری به حقه هایی سینمایی در تمیز جلوه دادن شهر و دیارشون هم ندارم.

کاری هم به شناخت دقیق کارگردان از نوع تفکر بچه‌ها ندارم.

حتی نمیخوام درباره اینکه آسمون همه جای دنیا همین رنگه و خیلی کم پیدا میشن آدمهایی که بچه‌هایی مثه عماد رو بشناسن و درک کنن،حرف بزنم.که چقدر معلمهای سالهای پیش عماد و همچنین معلم جدیدش شبیه آقای فیشر هستن و براشون نوشتن دقیق و جمله به جمله متن کتاب ضروری و واجبه.

درباره روش ابتدایی امتیاز دهی پدر و مادر برام که نهایتا نتیجه نداد هم نمیخوام بحث کنم.

حتی راه حل فوق ساده انگارانه کارگردان برای حل مشکل که عبارت بود از ورزش و جنب و جوش در کلاس و واگذاری یه سری مسوولیتها به برام هم موضوع حرف من نیست.نه.

من این فیلم رو دیدم و تمام مدت به یه چیز فکر میکردم:چرا عماد برای من عجیبه؟این چه ظلم بزرگیه که در حق عماد کردم و دارم میکنم؟

آدمها همه با هم متفاوتند و هیچ دو نفری مثه هم نیستن.در واقع هر بچه‌ای که به دنیا میاد،منحصر به فرده.هر کدوم یه سری اخلاقای خاص خودشونو دارن و دقیقا فقط و فقط مثل خودشون هستند.اگه اینطوری فکر میکردم از اول,هیچ وقت عجیب نمیشد برام کارای عماد.هیچ وقت دنبال یه راه ویژه و خاص نمیگشتم براش.

خیلی ناراحت شدم.تازه فهمیدم چرا بقیه اینقدر دوست داشتن عماد رو به رخم میکشند.برای اینکه من بفهمم دارم درباره اش اشتباه میکنم.بفهمم عماد هم مثل نجم و فاطمه،یه انسان معمولیه.

دوستم نخواسته بود این فیلم رو ببینم تا مثلا به خودم دلداری بدم که هستن کسایی که بچه اشون مثه عماده.بلکه خواسته بود ببینم عجیب و غیر طبیعی دونستن افکار و رفتار یه بچه،به خصوص از طرف باباش،چقدر دردناک و بده.این چیزی بود که تا الان بهش فکر نکرده بودم.من متوجه نبودم عماد ناراحت میشه وقتی بقیه فکر میکنن عجیبه و غیر عادیه.

با هم داشتیم تماشا میکردیم فیلم رو.صحنه های خنده داری داشت و در نهایت هم به خوبی و خوشی تموم شد.اصلا فیلم درامی نبود.اما من گریه ام گرفته بود و بچه‌ها خیلی تعجب کردن.نمیتونستم توضیح بدم براشون و اصلا قابل توضیح نبود.

نرگس جان البته با یه کم شوخی که دلم به حال گلهایی که برام برای مادرش چیده بود،سوخته،حواسشونو پرت کرد.ولی حال من فکر نکنم حالا حالاها خوب بشه.چه طوری میتونم جبرانش کنم؟اصلا این تبعیض قابل جبران هست؟ چی بگم بهش؟

یا رَبِّ هذا مقامُ من لاذَبّکَ واستَجارَ بّکرَمِکَ و اَلفَ إحسانَکَ و نِعمَکَ و أنت الجوادُ الَّذی لا یَضیقُ عفوُکَ و لا یَنقُصُ فضلُکَ و لا تقِلُّ رحمتُکَ...

أفتَراکَ یا ربِّ تُخلِفُ ظنونَنا أو تُخَیِّبُ أمالَنا؟؟

کلّا یا کریمُ فلیسَ هذا ظنُّنا بکَ و لا هذا فیکَ طَمَعُنا

ای خدای من!اینجا جایگاه پناهندگی به توست.این آستان،جای سر نهادن است و این آغوش،برای دل سپردن و پناه گرفتن است و این بنده،بنده ای است که به مهربانی تو خو کرده است و در دامن نعمت های تو پرورده شده است و تو مهربانتر از آنی که عفو و بخشش خویش را بر او دریغ کنی و فضل و رحمت و مهربانی تو هرگز کاستی پذیر نیست...

خدای من!یعنی ممکن است که تو این دل امیدوار ما را بشکنی و آرزوهایمان را بر باد دهی و نقشه خوش بینی ما را نقش بر آب کنی؟؟

نه،چنین احتمالی محال است و هرگز این گمان به ساحت لطف تو راه ندارد و دل آرزومند ما نیز چنین گواهی نمیدهد.

 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۲ ارديبهشت ۹۳

أَینَ الرَّجَبیِّونَ

ای خدایی که برای هر خیر تنها به او امید دارم!

آن که بر غیر تو دل بست،امیدش نا امید گشت و هر که به غیر تو روآورد،ضرر کرد.

آنان که جز به درگاهت  پناهنده شدند،تباه گشتند و سودجویان همه ورشکست شدند،مگر آنانی که در پی فضل و نیکویی،به دامان تو آویختند.

در رحمتت همواره به روی مشتاقان باز است و نیکی ات بر خیر خواهان بذلگشته است.

کرمت بر گدایان درگاهت مباح است و عطایت بر آرزومندانت آماده.

روزیت بر نافرمایانت نیز گسترده است و بر هر که به تو روی آورد صبوری.

شیوه ات احسان بر بدکاران است و مدارا با معصیت کاران.

خداوندا!به هدایت شدگانت راهبریم فرما و کوشش مجتهدانت را روزی ام کن.

و از غافلان دور ماندگانت قرارم مده و روز جزا را بر من ببخش.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۳

سجده بر آستان سجاد(ع)

آقای من!ای آن که سخن سخنوران در وصف ذات اقدست خاموش مانده!

ای پروردگار من!که چشم امید امیدواران هماره به درگاهت دوخته باشد و هرگز نومید و محروم باز نگردد!

مولای من!ای آن که نیکوکاران را فراموش نفرمایی و و نیکویی ها را آنچنان که شایسته الوهیتت باشد،پاداش دهی!

ای آن که پارسایان از تو بیمناک باشند و صلحا از خشیتت لرزان!

آقای من!گنه کاران از ترس تو ناله برآورند و جانهای وحشت زده به نام تو آرامش یابند.بلادیدگان به درگاه تو دست توسل برآورند و نومیدان به رحمت بی منتهای تو امیدوار باشند.خلافکاران جز رحمتت پناهی ندارند و مضطربان با یاد تو از رنج اضطرار برآیند.

پروردگارا!ای آن که بنده ضعیفت را در پناه قدرت علیاییت از حوادث پناه میدهی!

ای آن که وحشت و هراس را به آرامش و ایمنی بدل میکنی!

من اکنون موجودی گنه کارم و یاری جز تو ندارم.این منم که با منتهای عجز و مسکنت به درگاهت آمده ام.این منم که در زیر بار معاصی خمیده ام و جاهلانه عصیانت روا داشته ام.

مولای من!آیا در این هنگام که لب های لرزانم را به اعتراف گشوده ام و به آنچه از دست و زبانم با نکوهیدگی گذشته است،اقرار آورده ام،بنده زبون و ذلیل خود را خواهی بخشید؟بر مسکنت من ترحم خواهی آورد؟آیا مرا که به درگاهت دست نیایش برآورده ام،خواهی بخشید؟آیا مغفرتت نصیب اشکهای ندامت و حسرتم خواهد بود؟آیا بر پیشانی ام دست رحمت خواهی نهاد؟

ای خدای مهربانم!بر من منت گذار و فرزندانم را به من ببخش و از صلاح و صواب محرومشان مساز و مرا از صلاح عقیدت و حسن تربیتشان بهره مند فرمای.

پردگارا!فرزندانم را به زینت تقوا و بصیرت بیارای تا نیکو ببینند و بشنوند و در برابر فرمانت مطیع و محکوم باشند.دوستانت را دوست بدارند و با دشمنانت دشمن باشند.

خدایا!به من در تعلیم و تربیتشان کمک کن و یاریم فرما تا در حقشان نیکویی کنم.

آقای من!هم مرا و هم باقی بندگانت را از این عطایا و مواهب برخوردار فرمای و فرزندانمان را در کنف لطف و حفاظ و مرحمت و موهبت خویش بنشان و در دنیا و آخرت،سعادتمند و خوشنودشان بدار.

ای شنوای نزدیکی که آرزوهای ما را میدانی و از گناهانمان میگذری و بر ما رأفت روا میداری!چنان کن که حسناتت در دنیا و آخرت نصیبمان باشد و آتش خشمت را از ما به دور دار.

آمین یا رب العلمین

 

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۶ ارديبهشت ۹۳

سکوت

باز یه ساعته لب تاب جلوم بازه و منم ماتم گرفتم که چی بنویسم.اصلا بنویسم یا نه...دقیقا عین عماد.وقتی قراره یه دلیل درست,یه توضیح منطقی برا کارش بیاره,بعد همه توجیهاتش و آسمون ریسمون کردناش,اونموقع که دیگه هیچی واسه گفتن نداره و زبونشم به یه معذرت میخوام نمیچرخه...دقیقا عین عماد لالمونی گرفتم.حرف زدنم نمیاد.خب چی بگم؟بگم ببخشید؟چند بار گفتم تا حالا؟بگم دیگه تکرار نمیشه؟توجیه کنم؟...مینویسم فردا میدم نرگس تایپ کنه.

دیروز که کلا خواب بودم هیچی،امروزم کوفته و بی حال،نشد بچه ها رو ببرم بیرون.البته حیاط هست.عماد میتونست بره پایین بازی کنه،ولی افتاده بود رو دنده لج و سر به سر گذاشتن با بدری که منو مجبور کنه ببرمش استخر.با دوستاشون برنامه ریزی کردن واسه ما پدرا که امروز ببریمشون استخر.همون چهارشنبه که این خبر خوش!رو بهم داد،گفتم نه.دلیل هم آوردم:قرار نیست من با برنامه تو زندگی کنم.قراره تو با برنامه ای که من بهت میدم زندگی کنی.همین!

هرچند که ته دلم بود اگه شد یه بهونه ای جور کنم و ببرمش.مثلا جایزه ای چیزی.ولی خب واقعا حال نداشتم و عماد جان هم تا اونجایی که در توانش بود روح و روان منو شخم زد.هی سر به سر بدری گذاست و بدری خانم هم هر 5 دقیقه جیغ و گریه!به هیچ صراطی مستقیم نبودن.

ساعت 3 و 4 بود فکر کنم که دیدم جدی جدی عماد تو خونه جاش نمیشه.به زور فرستادمش پایین.از نجم الدین هم خواهش کردم باهاش بره یه کم بازی کنه،بلکه حال و روزش رو به راه شه.بعد 5 دقیقه اومدن بالا.همسایه طبقه اولمون مهمون داشتن و بچه های مهمونشون تو حیاط بودن.خودشون بچه ندارن.گفتم به شما چی کار داشتن مگه؟عماد هم گفت که دختر بی حجابن!از پنجره نگاه کردم دیدم دو سه تا دختر 4-5 ساله ان که روسری ندارن!گفتم:خب برو یه طرف دیگه بازی کن.فکر کن رفتی پارک.کلی بهونه و دلیل و برهان که نه!نمیشه.منم گفتم:خود دانی!فقط دیگه صدا از تو یا بدری خانم در بیاد من میدونم و تو!

چند دقیقه بعد خیلی ناگهانی صدای آژیر همه ماشینا با هم درومد.حدسم این بود که کار بچه های پایینه.اما یه با و دو بار نبود که.دیگه کفرم بالا اومده بود که مردم آزاری هم حدی داره!حالا من هی آقایی میکنم و نمیرم پایین،یعنی پدر مادراشون هم نباید یه تذکر بدن؟تو همین حین زنگ زدن و آقای ک،یکی از همسایه ها ازم خواست که برم پایین.طلبکار رفتم و بدهکار و دست از پا درازتر برگشتم!

رفتم پایین دیدم همه جمعن و منتظر من.تا رسیدم همون آقای ک با لهجه یزدی شروع کرد به گلایه.که این چه وضعیه آقا شهاب؟چرا چیزی به عماد نمیگید؟گفتم عماد اصلا پایین نیست!که یکی دیگه از همسایه ها برگشت گفت غیر از عماد شما کار کی میتونه باشه؟اجنه؟ما که همه اینجاییم.کسی دست به ماشینا نمیزنه!سریع برگشتم بالا.دیدم بله عماد داره با کنترل هلیکوپترش آژیر ماشینا رو روشن میکنه!یه بار که پایین داشت با هلیکوپترش بازی میکرد،متوجه شد که تو یه حالتهایی با کنترلش میتونه در ماشین رو باز و بسته کنه.نجمم بهش گفت میشه با یه کم دست کاری تبدیلش کنی به یه کنترل همه کاره.گویا چند روز بعدش هم این کار رو کرده بوده.من خبر نداشتم!

هلی کوپتر و کنترلش که در جا مصادره و توقیف شد.قبل اینکه چیزی دیگه ای بگم،خودش داوطلب شد که این هفته راه پله رو تمیز کنه.ولی هر کاری کردم راضی نشد که بره معذرت خواهی کنه.الا و بلا که یا معذرت خواهی یا تمیز کردن راه پله.استدلالش هم این بود که خسارت نزده.یه کم شوخی کرده فقط!

باید قبول میکردم ازش.ولی نکردم.تا اینجا عماد مقصر بود.از اینجا به بعد...واسه اینکه ثابت کنه حق با اونه و نباید بره معذرت خواهی،جمله ای گفت که مضمون و منظورش در نهایت این بود که خب مگه خانمای همسایه بابت بدحجابی خودشون و مهموناشون از ما معذرت خواهی میکنن؟اما از اون جمله هایی که این روزا متأسفانه به عنوان لطیفه گفته میشه و خیلی خیلی غیر اخلاقیه.

بیشتر از یه میلیارد بار بهش گفتم حرفی رو که نمیدونی معنیش دقیقا چیه نگو.گفتم که جوک نگو.هر چی از هر کی شنیدی تکرار نکن.بابتش هم بارها و بارها با هم حرف زدیم و دعواش کردم.امروز هم واقعا نمیدونست معنی کلمه ای که گفت چیه.میگفت که یکی از بچه های کلاسشون گفته.ولی خب...

عمو جان!نمیدونم کی میخونید اینا رو.ولی هر موقع که خوندین،لایق دونستین،زنگ بزنین  هرچی دوست داشتین بگین.اینجا بنویسین  با عرض معذرت تایید نمیکنم.

 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۵ ارديبهشت ۹۳

بچه جان!حرف مادرت و خانومت و کلا هر چی جنس مؤنثه تو زندگیت بشنو!

همین الان رسیدم خونه و بر خلاف قانون خودم یه راست اومدم سراغ اینجا تا بنویسم.بلکه این بار یادم بمونه!دفعه پیش هم نوشتمشا ولی کلا دفتر انشامو دور انداختم.شاید اگه اینجا بنویسم دیگه یادم نره.

امروز صبح که میخواستم از خونه بیام بیرون،نرگس جان گفتن:که امروز بارون میاد،یا چتر باخودت ببر یا با ماشین برو.ولی من قبول نکردم و گفتم:بعیده امروز بارون بیاد.فوقش هم یه کم خیس میشم و با خیال راحت بی چتر و ماشین رفتم.تا ظهر هرچی هوا گرفته تر میشد،با خودم میگفتم فقط ابره!یه قطره هم بارون نمیاد!نترس.تا ظهر که از مدرسه به سمت دانشگاه راه افتادم.حتی وقتی هم که داشتم از پله های مترو پایین میرفتم،هنوز بارون نگرفته بود.ولی...همین که از مترو اومدم بیرون بارون گرفت!اونم چی تگرگ با قطره هایی که هرکدومش قد یه لیوان بود!نمیدونم چه سری هم تو این بارون هست که به محض نزولش،تاکسیا رو کلا غیب میکنه!هیچی دیگه تمام 10 دقیقه رو زیر بارون دوش گرفتم تا رسیدم دانشگاه و با همین وضع یه راست رفتم سر کلاس!قشنگ ازم آب میچکید!

حالا اگه بار اولم بود،شاید میشد ندید بگیرمش و خودمو ببخشم.ولی ناجالبش اینه که عین این اتفاق قبلا هم برام افتاده بود.اول دبیرستان که بودم،یه روز خیلی ناگهانی و بی مقدمه قبل بیرون رفتن از خونه مادرم گفتن که چتر ببر.امروز بارون میاد.اونروز هم دقیقا عین امروز لجبازی کردم و چتر نبردم.تا بعد ازظهر هم خبری از بارون که هیچی حتی یه لکه ابر هم نبود!موقع برگشت تو اتوبوس دیدم که کم کم هوا ابری شد و دقیقا وقتی پیاده شدم بارون گرفت!اونم عین امروز تگرگ!درست تا جلوی ساختمون.همین که وارد ساختمون شدم،قطع شد!اونروز هم مادرم یه 5 دقیقه ای دم در نگهم داشتن تا یه کم خشک شم بعد برم تو!

هفته بعدش معلم انشامون موضوع آزاد داد.منم همین ماجرا رو با عنوان"بچه جان حرف مادرت بشنو"نوشتم و کلی باعث درس عبرت و از این حرفا شدم.ولی حقیقتا برای خودم درس عبرت نشد.ان شاالله که این بار برام درس عبرت شه!

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۳ ارديبهشت ۹۳

به لطافت گل نرگس!

خدایا!این سردرد دقیقا چیه؟من که هر چی دکتر گفته مو به مو انجام دادم.نرگسم که هیچ وقت عصبانی نمیشه.اولین سؤالی که هر دکتری که رفتیم،پرسیده،همینه.پس چـــــــــــــــــــــــــــرا؟مشکلش از کجاست؟نرگسم که تا آخرین لحظه که توانشو داره،حرف میزنه و میخنده.دیگه وقتی کلا با مرگ یه قدم فاصله داره ساکت میشه و میخوابه.شاید اگه زودتر بخوابه،حالش تا این حد بد نشه...ولی خدا بازم شکرت هزار بار...

الان که هیچ کاری از دستم برنمیاد جز تحمل که یا حالش بهتر بشه و یا یا بدتر،شاید نوشتن حواسمو پرت کنه.یعنی بدجنسیه که ته دلم میخواد یه کم حالش بدتر شه تا رضایت بده ببرمش دکتر؟درسته که واقعا براش راه رفتن حتی یه قدم هم سخته،ولی لااقل یه کاری براش میکنن.حیف که به هیچ وجه علاقه ای به پزشکی و علوم تجربی ندارم و از خیلی مباحثش بیزارم،و الا میرفتم درسشو میخوندم تا خودم بتونم یه کاری براش بکنم.انتظار مثه یه آدامس جویده میمونه که ته کفش چسبیده و تا هر جا که بری کش میاد...به همون اندازه چندش آور و عذاب آور.

اینجوری که بدتر شد...باید راجع به یه چیز دیگه بنویسم...چی مثلا؟...آهان بازی جور که ایده اشو ازم دزدیدن!من خیلی سال پیش یه بازی درست کردم که میشه خانوادگی بازی کرد و خیلی هم هیجان انگیزه.برای افزایش دقت هم خیلی خوبه.البته درست کردن کارتهاش یه کم زمانبر هست،ولی ارزششو داره.روی یه تعداد کارت یه اندازه 4 تا شکل دایره،مربع،مثلث و لوزی رو در 4 رنگ مختلف سبز،آبی،قرمز و زرد میکشیم.البته در 4 تا تعداد مختلف یه دونه ای،2 تایی،3 تایی و 4 تایی و در 4 سایز...خیلی واضحه که تعداد کارتها 4 به توان 4 میشه یعنی 256.سخت ترین مرحله بازی کردن با تمام کارتهاست که توضیح میدم.تو مراحل ساده تر،همین قاعده است فقط یه تعداد کارت حذف میشه.

کارتها رو مخلوط میکنیم و بعد یه نفر که داوره،16 تا کارت رو روی میز میچینه تا بقیه به سرعت 4 تا کارت جور از بینشون پیدا کنن.کارتهایی با هم جور هستن که تو هر کدوم از آیتم های شکل،رنگ،تعداد و سایز عین هم باشن و یا کاملا مختلف باشند.البته میشه تو یه آیتم عین هم باشن مثلا همگی مربع باشن ولی تو یه آیتم دیگه کاملا متفاوت باشن.مثلا از 4 رنگ مختلف باشن.مهمش اینه که همه 4 آیتم با هم لحاظ شه.

نقش داور هم خیلی مهمه.چون خیلی از اوقات ممکنه اشتباها کارتهایی که جور نیستن برداشته شه.داور باید قضاوت کنه و به شخص خاطی نمره منفی بده.بعد به ازای هر دسته 4 تایی که برداشته میشه؛داور 4 تای دیگه میذاره و بازی به همین ترتیب ادامه پیدا میکنه تا دست آخر که دیگه کارتی باقی نمونه و یا کارتهای باقی مونده جور نباشن.تعداد کارتهای هرکس منهای نمره منفیهاش میشه امتیازش.

مرحله ساده ترش یک آیتم حذف میشه و با 27 کارت بازی انجام میشه.پنجشنبه هفته پیش که عماد رفته بود مسابقه کانگورو بده،جایزه بهش عین همین بازی رو داده بودن!حتی اسمش هم جور بود!فقط تعدادش 27 تاست.وگرنه که حتی قوانینش هم دقیقا همونیه که من گفتم.حتی اصطلاح جور هم طرفی که کپی کرده زحمت نکشیده عوضش کنه!من این بازی رو به خیلیها یاد دادم.از دانشجوهام و شاگردای مدرسه گرفته تا دوست و فامیل و آشنا...

الان اگه نرگس بود خیلی آروم و مهربون ازم میپرسید:عزیزم!فکر میکنی اگه خودت منتشر کرده بودیش،روزیت بیشتر میشد؟مشکلاتت کمتر بود؟ولو به اندازه یه سر سوزن بیشتر بهت خوش میگذشت؟بعد منم خوب فکر میکردم و میگفتم:نه!هیچ فرقی نمیکرد.بعد دوباره میپرسید:اگه اسمتو مینوشتن به عنوان طراحش چی؟به نظرت اون موقع خوشحالتر از الان بودی؟مشهورتر بودی؟محبوبتر؟یا مثلا من بیشتر از الان بهت افتخار میکردم؟یا بچه ها بیشتر دوستت داشتن؟بازم من میگفتم:نه...بعد نرگس میخندید و میگفت پس غصه چیو میخوری؟خب خودت بازی رو بهش یاد دادی حتما.خدا هم روزیشو تو انتشار این بازی گذاشته بوده!اصلا بهتر.بذار همه یاد بگیرن،بازی کنن و خوشحال شن.اینکه خیلی خوبه...

آره نرگسم خیلی خوبه...من که ناراحت نیستم.اصلا برام مهم نیست.اگه یه کمی هم ته دلم از روی کنجکاوی فقط!میخواستم بفهمم کار کی بوده،با این حرفای قشنگت،کلا تموم شد...خدایا!ممنوم.نرگس خیلی خیلی خوبه...همه چیزش خوبه ولی از همه بهتر و شیرینتر حرفاشه...ممنوم که بهم اجازه دادی و میدی باهام حرف بزنه...فقط با من...خدایا!این فرصتهای قشنگو ازم نگیر...

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲ ارديبهشت ۹۳
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟