۱۶ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

آفتاب پنهانی...

الهی!
دردهایی هست که نمیتوان گفت.
و گفتنی هایی هست که هیچ قلبی محرم آن نیست.
الهی!
اشک هایی هست که با هیچ دوستی نمیتوان ریخت.
و زخم هایی هست که هیچ مرحمی آنرا التیام نمیبخشد.
و تنهایی هایی هست که هیچ جمعی آنرا پر نمیکند.
الهی!
پرسش هایی هست که جز تو کسی قادر به پاسخ دادنش نیست.
درهایی هست که جز تو کسی آنرا نمیگشاید.
قصد هایی هست که جز به توفیق تو میسر نمیشود.
الهی! 
تلاش هایی هست که جز به مدد تو ثمر نمیبخشد.
تغییراتی هست که جز به تقدیر تو ممکن نیست.
و دعاهایی هست که جز به آمین تو اجابت نمیشود.
الهی!
قدم های گمشده ای دارم که تنها هدایتگرش تویی.
و به آزمون هایی دچارم که اگر دستم نگیری و مرا به آنها محک بزنی، شرمنده خواهم شد.
الهی!
با این همه باکی نیست.
زیرا من همچو تویی دارم.
تویی که همانندی نداری.
و رحمتت را هیچ مرزی نیست.

نمیدونم چرا،ولی امشب ازون شبای دلتنگی عجیبه.با اینکه کلا یه روز معمولی بود و به خاطر صحبت کردن با زهرا خانم هم قاعدتا میبایست حالم بهتر میشد.

ولی نیست.یه حال بارونی و غریب دارم.یعنی دلیلش رو هم میدونم و هم نمیدونم.

بعد از ظهر عماد آمد برام از ایده اش برای استفاده بیشتر از نور خورشید گفت.که بیایم از خاصیت انعکاسی آینه استفاده کنیم و یه تونل از آینه درست کنیم خیلی بلند،که از غرب تا شرق یه شهر ادامه داشته باشه.اینطوری وقتی خورشید در غربی ترین قسمت شهر غروب میکنه،نورش تا مدتی بعد هنوز به قسمتای شرقی داره میرسه.

ایده اش خیلی جالبه،فقط یه ایراد داره.گفتم طول این تونل هر چقدر هم که زیاد باشه،دیگه به اندازه فاصله زمین تا خورشد که نمیرسه؟ولی نور خورشید این فاصله رو فقط در حدود 7-8 دقیقه طی میکنه.

طلوع میکند آن آفتاب پنهانی

ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم میپرد نشانه چیست؟

شنیده ام که میآید کسی به مهمانی

کسی که سبز تر است از هزار بار بهار

کسی شگفت،کسی آن چنان که میدانی

کسی که نقطه آغاز هر چه پرواز است

تویی که در سفر عشق خط پایانی

تویی بهانه آن ابر ها که میگریند

بیا که صاف شود این هوای بارانی

تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد

بیا که میرود این شهر رو به ویرانی

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق

بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۹ آبان ۹۳

امضا...

-بابا!شما بلدین تو هوا هم امضا کنین؟

:بله.

-اااا چه جالب!چشم بسته چی؟میتونین با چشم بسته امضا کنین؟

:بله،میتونم.فرقی نمیکنه.

-حالا میشه با خودکار تو هوا با چشم بسته امضا کنین؟

:بیا.

-رو کاغذ چی؟میتونین چشم بسته رو کاغذ امضا کنین؟

:بله...

-ااا خیلی واردینا!امضاتون خیلی قشنگه ها!

:حالا چی بود این کاغذ؟

-یه کاغذ بود دیگه!

:بیار ببینم امضام چه شکلی شد؟

-ولش کنین اصلا.مهم نیستش.از همین کاغذای معلما بود که یه عالمه چیز میز بدخط توش مینویسن که اصلا هم نمیشه خوندش دیگه.

:حالا بیار من ببینم،شاید تونستم بخونم.

-آخه زیادم به درد بخور نیستا!

:بیار شما حالا.

-فقط قبلش قول بدین که زیاد هیجان زده نشید.باشه؟ 

:چشم.

-بفرمایید.

:عجب!!!میشه یه کم درباره اش برام توضیح بدی؟

-خب شنیدین که خودتون؟همیشه چوبای خیس و خشک با هم میسوزن؟خب منم چوب خیس شدم امروز دیگه!سارینا و ملیکا داشتن هی با هم حرف میزدن،بعدش من فقط نگاهشون میکردم،یه ذره هم خنده ام گرفته بودش،خب چون سارینا داشتش یه چیز با مزه تعریف میکردش،بعدش خانممون دید ما رو.بعد به هر سه تایی مون گفتش زنگ بعد که ورزش داریم،نمیشه شما برید.

منم گفتم خانم!چرا شما همیشه ما رو از ورزش محروم میکنین؟خب نمیشه یه بار هم مثلا از هدیه ها محروم کنین؟

بعدش خانممون دیگه خیـــــــــــــــلی عصبانی شدش.دیگه از همون بساطای باید بری دفتر و از این حرفا راه انداخت.

بعدا تو دفتر خانم قرآنمونم بود.یه خرده با خانممون حرف زدش که فاطمه خانم واقعا دختر خوبیه و بی ادب نیستش و از همین حرفا.دیگه خانممون آخر  سر گفتش که فقط تعهد!و باز دفتر بزرگه رو آوردن و گفتن که اینجا امضا کن تا بشه بازم بری سر کلاس.

اینم نامه اشه که خانممون واسه شما داد.گفتش اینم برای پدر محترمتون تا بدونن چه دختر خانم دسته گلی دارن!!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۹ آبان ۹۳

خوش به حالم...

بعد از یه هفته غر زدن مداوم،که البته واقعا لازم داشتم،امشب میخوام یه کمی از شیرینی های کار کردن تو مدرسه بچه ها بگم.

جدا میچسبه ها!اینکه هر زنگ تفریح عماد بدو بدو میاد سلام و احوالپرسی میکنه جلو بقیه همکارا واقعا حالمو خوب میکنه.یه وقتا هم برام از آبدارخونه چایی میگیره یا خوراکی اش رو بهم میده که دیگه تا عرش میرم.

نجم الدین هم تو این چند روز حسابی برای خودش جا باز کرده.اول که دبیرا از اخراجش خبر نداشتن.وقتی هم فهمیدن،البته بدون ذکر دلیل،خیلی براشون عجیب بود.بس که به عقیده اشون پسر خوبیه.

حسن دیگه این ماجرا اینه که من تازه تازه دارم بچه‌ها رو میشناسم.خب چون معمولا مسئولین محترم مدرسه خیلی کم پیش میاد نکات مثبت بچه ها رو هم بگن.مخصوصا اگه از یکی مثل عماد شاکی هم باشن.

تو این مدت هر روز بلااستثنا عماد قبل رفتن خونه کلاس رو تمیز میکنه،صندلی ها رو مرتب میکنه،پاک کن،خودکار و مدادهای رو زمین جمع میکنه،تخته رو تمیز میکنه،گاهی حتی میره از آبدارخونه دستمال نمدار میگیره لب پنجره و میز معلم رو گردگیری میکنه!

من چند روز اول نمیدونستم.یه بار خیلی دیر کرد،رفتم ببینم چی کار میکنه،دیدم مشغول تمیز کردنه.کم کم هم فهمیدم از کلاس اول اینطوری بوده و از نجم الدین یاد گرفته.

یا مراقبتش از بچه‌های کوچیکتر از خودش.اونم باز اتفاقی متوجه شدم.دو سه هفته پیش زنگ تفریح یکی از کلاس اولی ها اومد پیشم سراغش رو ازم گرفت.پرسیدم چی کارش داری؟در گوشم  خیلی یواشکی!گفت:خوراکی ندارم.عماد بهم میده!مهربون بود از قبل و اینو میدونستم،ولی فکر میکردم محدود میشه به خانواده.

بیخود نبود دختر خواهرم همون روزی که فهمید با عماد یه مدرسه میریم،از ته دل بهم خوش به حالت دایی!گفتا.

حسنی خانم امسال کلاس چهارمه و تا پارسال خواهرم مربی تربیتی مدرسه اشون بود.ولی امسال اواخر شهریور جا به جا شد و به دلایلی نتونست دخترش رو هم با خودش ببره.

خلاصه اش که شکرت خدا!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۷ آبان ۹۳

ازون حرفای نگفتنی و نخوندنی...

خیلی قبل ترها،نسبت به جهنم یه حس عجیبی داشتم.یه جور سوال و ابهام.که مگه میشه؟یعنی اینهمه عذاب؟چطور میشه تحمل کرد؟

درباره زقوم و خوراکیها و شرایط واقعا وحشتناکش خیلی برام سوال بود.ولی مهمترین سوالم این بود که خدا چطور دلش میاد؟حالا کافرا و دشمنا حسابشون فرق میکنه،اما گناهکارانی که ملحد نیستن و قرار نیست مخلد در عذاب باشند چی؟

خدا چطور دلش میاد به خاطر گناه،هر چد بد اینطور عذاب کنه؟شنیده بودم عذاب در واقع صورت حقیقی گناهه و چیزی اضافه تر نیست،ولی نمیفهمیدم یعنی چی؟

اما امروز یه چیزایی فهمیدم که به نظرم جهنم خدا هم بایست یه آپدیتی بشه واسه این گناهای جدید.نمیدونم واقعاداسمش چیه؟ اصلا برای چی؟

همون ماجرای نجم رو میگم.حالش خوب نشده بود تا امروز.برام خیلی عجیب بود به خاطر یه مدرسه اینقدر پکر شه.دیگه امروز بعد از ظهر عماد رو تنها فرستادم خونه تا با نجم صحبت کنم.اول که هیچی نمیگفت.

بالاخره بعد کلی من و من کردن گفت که همون روز 4شنبه وقتی معلمشون داشته ازش به آقای مدیر شکایت میکرده،رک و راست گفته چی برداشت کرده از حرف نجم الدین،که خب البته 100% غلط بوده.ولی نجمم که برای اولین بار بوده میشنیده،از روی کنجکاوی یه سرکی به... زده و چه چیزایی که ندیده.

البته برای منم کامل نگفت،من خودم رفتم دیدم.و ای کاش نمیدیدم.واقعا مردم،کل مردم،چه بلایی سرشون اومده؟

خب خدا جدی جدی فرشته هات حق داشتن ازت بابت خلقت همچین موجودی شاکی شن دیگه!پستی و رذالت تا کجا آخه؟

اصلا جهنمت جواب میده واسه اینا؟اینا که خیــــــــــــــــلی بدتر از جهنمو واسه خودشون اینجا ساختن!

خدا!منتظر چی هستی؟

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۶ آبان ۹۳

زهرا جان لطفا با دقت بخون و به ارجاعاتش حتما مراجعه کن.

سوگند به روز وقتی نور میگیرد و به شب وقتی آرام میگیرد که من نه تو را رها کرده ام و نه با تو دشمنی دارم(ضحی201)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی(یس30)

و هیچ پیامی از پیامهایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی(انعام4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام(انبیا87)

و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری(یونس24)

و این در حالی بود که حتی مگسی را نمیتوانستی و نمیتوانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیردنمیتوانی ازاو پس بگیری(حج73)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرو رفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی،گفتم کمکهایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی(احزاب10)

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری،پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی،که من مهربانترینم در بازگشتن(توبه118)

وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من میمانی،تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی(انعام63-64)

این عادت دیرینه ات بوده است،هر گاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هر وقت سختی به تو رسید از من ناامید شده ای(اسرا83)

آیا من برنداشتم از دوشت باری که میشکست پشتت؟(شرح2-3)

غیر از من چه کسی برایت خدایی کرده است؟(اعراف 59)

پس کجا میروی؟(تکویر26)

پس از این سخن دیگر به کدام سخن میخواهی ایمان بیاوری؟(مرسلات50)

چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که میبینی خودت را بگیری؟(انفطار6)

مرا به یاد میاوری؟من همانم که بادها را میفرستم تا ابرها رادر آسمان پهن کنند وابرها را پاره پاره به هم فشرده میکنم تا قطره ای باران از خلال آنها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی،و این در حالی بود که پیش از فروافتادن آن قطره باران،ناامیدی تو را پوشانده بود(روم46)

من همانم که میدانم در روز روحت چه جراحت هایی برمیدارد،و در شب روحت را در خواب به تمامی باز میستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه میدهم(انعام60)

من همانم که وقتی میترسی به تو امنیت میدهم(قریش4)

برگرد،مطمئن برگرد،تا یکبار دیگر با هم باشیم(فجر28-29)

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۵ آبان ۹۳

بــرای آمــدنـت جـــمــعــه‌ای مـعـــیــن کـــن کـه هـفتـه‌ها همـه‌شـان خـالی از تـرنـم شد.....

اول راهنمایی به نظرم یه معلم علوم داشتیم بسیار بسیار خود باخته و غربزده.از اون دسته از آدم ها که از ایرانی بودنشون شرمنده ان!کلا با ربط و بی ربط مثال از فرهنگ بسیار متمدنانه اروپا و آمریکا میاورد و در مقابل اینکه ایرانیا چه موجودات پست و رذل و بیشعوری هستن و...

منم با اینکه یادم نمیاد اصلا تو مدرسه از چیزی یا کسی خجالت کشیده باشم،ولی نمیتونستم سر کلاس این آقا باهاش حرف بزنم و بحث کنم و به همین خاطر بعد از کلاسش تا شب مدام با خودم حرف میزدم و جواب چرندیات بی سر و تهش رو میدادم.

یه دفعه که قشنگ تا چند روز خود درگیری داشتم بابت حرفاش.نمیدونم سر چی یکی از بچه‌های کلاس واسه خوشمزگی گفت تکبیر،این آقا هم هر چی از مغز ناقصش مشعشع میشد نثار امام و روحانی ها و بسیجی ها که این رسم رو گذاشتن کرد!

تو این دو روزه هم دوباره دقیقا دچار همون  خود درگیری شدم.بس که حرفای این آقایون و جوابهای خودمو زیر رو کردم.

دست آخر اینجوری برای آرامش خودم توضیحش دادم:

احتمالا جناب دبیر شیمی جزء دسته سوم مثال نجم الدین هم بودن و تصور کردن که نجم هدفمند این مثالها رو زده و برای رد گم کنی این ترکیب مسخره رو گفتن.

ولی خب بازم واقعا خدا رو شکر که ختم به خیر شد.از اول دوست نداشتم نجم الدین اینجا بره،میدونستم چه اوضاعی داره.ولی خیلی اسم و رسم داره و اساسا به خاطر دانش آموزاش که اکثرا از یه قشر خاصن،کلا حسابش از مدرسه‌های دیگه جداست و امکانات و شرایطش خیلی ویژه است.

منتها نه برای همه.خیلی واضح و آشکار بین بچه‌ها فرق میذارن.بااینکه از ما هم همون 12 تومن بقیه رو گرفتن،ولی نصف امکانات هم شاملمون نشد.به بهونه های مختلف.

با همه این حرفا نجم خیلی ناراحت شد و هنوزم به شدت پکره.دیروز از مدرسه تا خونه کلی براش درد دل کردم از وضعی که اونجا داشتم و دلایلی که به خاطرش اومدم بیرون.حرفایی زدم که قبلا براش نگفته بودم.

ولی افاقه نکرد.تا شب هم هر کاری کردیم اخماش باز نشد.آخر شب قرار شد امروز صبح زود بریم کوه که فاطمه خانم هم زحمت کشید بدون هماهنگی با ما برامون ساعت کوک کرد چه ساعت کوک کردنی!

با اینکه هیچ وقت نسبت به تکنولوژی دیجیتالی علاقه نشون نداده بود،اما از وقتی برای نجم  تبلت گرفتم خیلی وقتا ازش میگیره که باهاش کار کنه.چند تا برنامه دفتر یادداشت و نقاشی داره،خیلی براش جذابه.

دیشبم که داشتیم قرار کوه رو میذاشتیم،اول یه دوره کامل فروع الدین ازم پرسیده که کی میریم و چطوری و از کجا و...بعد رفته برای ساعت 3:45 هشدار تبلت رو روشن کرده!

هنوز نیم ساعت نگذشته بود از خوابیدنم که با صداش عین چی از خواب پریدم!قشنگ انگار یه لشگر حمله کرده باشن خونه!حالا مگه اصلا میفهمیدیم صدای چیه؟فقط دور اتاق میچرخیدیم که اینا کین و کجان؟گود مرنینگ گود مرنینگی میکرد واسه خودش.راحت یه محله رو میشه باهاش بیدار کرد!

اما کوه هم نتیجه ای نداد و نجم همچنان غریق نجات لازمه.در عوض عماد در پوست خودش نمیگنجه که از فردا با داداشش هم مدرسه ای میشه.کلاس اول چند ماهی همون مدرسه نجم الدین میرفت،ولی اینقدر که بچه ام اون روزا تو مدرسه سرش شلوغ بود،اصلا فرصت نمیکرد با داداشش باشه!

و اما زهرا جان!ممنون که زحمت کشیدی و جواب سوالاتم رو با دقت دادی.به خاطر خصوصی بودن بعضی قسمتهاش،تایید نکردم.دخترم لطفا تا 40 روز به این دستورات!غذایی عمل کن:

حذف کامل فلفل و کاری!حتی یه ذره!چیپس فلفلی هم نه.

رب و کنسرو و سس و محصولات این مدلی رو هم کامل بذار کنار.از مادرت هم خواهش کردم حواسش باشه و کمک کنه.

هر روز صبح و شب بعد از نماز یک بار سوره یس هدیه به حضرت زهرا(س) و حضرت علی(ع) بخون.

یه معجون شیر عسل زعفرون هم از محبوب خواهش کردم هر شب برات درست کنه،لطفا بی چک و چونه قبل از خواب بخور.

یه دم کردنی خیلی خیلی خوشمزه! هم عصرها بایستی نوش جان کنی که اصلا درد نداره!خنک که شد؛دماغت رو بگیر و یه نفس برو بالا!

تلویزیون و اخبار و حوادث روزنامه و ماجراهایی که بچه‌ها تو مدرسه تعریف میکنن و... هم کلا ممنوعه.باشه عزیزم؟

لطفا دقیق همه اش رو رعایت کن تا ببینیم نتیجه اش چی میشه.بازم خواب میبینی یا نه؟

در اضطراب چه شب‌ها که صبح شان گم شد 
چـه روزهـا کــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد

چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید 

و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــرای مـــــردم شـد! 

چه قــدر شنبـه و یـک شنبـه و دوشنـبه رسید 

ولی همـیشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه ‌هـا گم شد 

چه هفته‌ها که رسید و چه هفته‌ها که گذشت 

شمـارشی کــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد 

و هـفـتـه‌ای که فـقـط ریـشه در گذشتن داشت 

بـرای شعـله کـشیـدن بـه خـویـش هـیـزم شد

نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هیـچ روز دگر 

در انتــظار تـو قـلـبـی پـــر از تـلاطـــــم شد !؟ 

کـــدام جــمـعـه‌ مـــوعـــود میزنـی لـبـخـنـد 

بـه این جـهـان کـه پـر از قـحطی تبسم شد؟

بــرای آمــدنـت جـــمــعــه‌ای مـعـــیــن کـــن

کـه هـفتـه‌ها همـه‌شـان خـالی از تـرنـم شد
  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۳ آبان ۹۳

سوالات ناتمامم...

این هفته هم از اون هفته های مخصوص بودا!پر ماجرا و اتفاق ریز و درشت که آخرینش امروز بود:اخراج نجم الدین عزیزم از مدرسه خدا رو شکر!

قبل اینکه تعریف کنم چرا،توضیح بدم روش نوین!! جمع و تفریق رو:اول ده تایی ها رو با هم جمع میکنیم  و سپس یکی ها رو!به همین سادگی!هر دو تا رو هم با شمردن انگشت دست و پا و احیانا اگر کم اومد خانوادگی بشینید دور هم بشمارید!اصلا چه کاریه که از فکر و ذهنتون استفاده کنید وقتی اینهمه شىء قابل شمردن دور و اطراف هست؟

دیروز رفتم از معلم پایه دوم مدرسه پرسیدم.ایشونم یه نگاه عاقل اندر سفیهانه و پر معنی انداختن که پس استاد دانشگاه که میگن شمایید؟بعد هم با ذکر مثال برام توضیح دادن!

و اما آ قا نجم الدین امروز از مدرسه اخراج شدن!یعنی دیروز تلفن کردن بهم که آب دستته بذار زمین بیا مدرسه!ولی خب از اونجایی که آبی دستم نبود،نشد برم و امروز با هم رفتیم.

خیلی حرف و بحث بود،ولی خداییش آخرشم نفهمیدم دقیقا منظورشون چی بود!هرچند که بسیار بسیار خوشحال شدم از این بابت و واقعا خدا رو شکر کردم.

دیروز سر کلاس شیمی،چند تا از بچه‌ها درس نخونده بودن و دبیرشون هم عصبانی شده و بهشون بد و بیراه گفته و از جمله گفته که با این وضع درس خوندن مرده شور هم نمیشین.

نجم البته جزء شون نبوده،ولی از اونجایی که تازگیا زبون باز کرده و حرف میزنه،پا شده با آقای دبیر بحث کرده:که اولا مگه مرده شوری چه ایرادی داره؟اینم یه شغله مثه بقیه مشاغل!

اگر ایرادی هم داشته باشه همون کثیف بودنشه که خب خیلی مشاغل دیگه هم هستن که کثیفن.مثال:کارشناس میکروبیولوژی که اصولا بایستی تو آزمایشگاه تشخیص پزشکی روی فضولات آزمایش کنن.اما اینا هیچکدوم بد نیست،کیثف زندگی کردن بده.اینکه تو زندگی شخصی به نجس و پاکی اهمیت ندیم،مثه بعضیا که سگ میارن تو خونه و از این بدتر خوردن نجاسته!

این تمام حرفاییه که نجم تو بحثش گفته و البته دبیرشون هم دو برابر حرف زده،ولی دقیقا شکایت ایشون و مدیرشون از جمله آخر نجم الدینه و میگن که این جمله رو فقط کسی ممکنه بگه که انحراف اخلاقی داشته باشه و ما همچین دانش آموزی رو اصلا تو مدرسه نگه نمیداریم!

البته دبیرشون هم جزء دسته سگ دارها! هستن و اتفاقا کارشناس میکروبیولوژی و من فکر کردم لابد فکر کردن نجم از قصد این مثال ها رو زده و بهشون برخورده،ولیکن هم خودشون انکار کردن و هم نجم قسم خورد که نمیدونسته و همینطوری گفته.

ولی هر چی ازشون پرسیدم چه انحرافی،جواب ندادن.من خودم وقتی نجم دیروز داشت برام تعریف میکرد،فکر کردم منظورش مشروبات الکلیه و خودش هم همین رو میگه.ولی مدیرشون معتقده من دیشب یادش دادم که اینجوری توجیه کنه و الا خیـــــــــــــــلی بدتر از این حرفاست!!!!

حالا من که متوجه نشدم؛ولی یه سوال خیلی خیلی ریز این وسط مطرحه و اونم اینکه اگر کسی این حرف رو بزنه حکایت از انحراف اخلاقی اش میکنه؛حکم کسانی که از این جمله فقط و فقط همون برداشت بد رو میکنن چیه؟اونا چرا و از کجا معنی اش رو فهمیدن؟

بعد خب 11 تا عین نجاست که بیشتر نداریم.به غیر از شراب و گوشت خوک،مگه چیز دیگه ای رو هم میخورن؟خوردن نجاست بد.خیلی هم بد.ولی چه ربطی به انحراف اخلاقی داره؟

یادم رفته بودا،الان که نوشتمش دوباره انگار زخمش باز شد،همه سوالات بی جوابم از تو سرم ریخت بیرون.

اصلا به من چه کی چه کوفتی میخوره.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۳ آبان ۹۳

در این کویر خشک،بارانم آرزوست ...

امشب خونه ما سیل اومد!قشنگ به غریق نجات احتیاج پیدا کردیم از بس که فاطمه خانم گریه فرمودن!فقط همینقدر بگم که ساعت حدود 5 نرگس خانم باهام تماس گرفت و ازم خواهش کرد خیلی زود و تند و فوری،تا فاطمه از شدت گریه سکته نکرده برم خونه!

چرا؟حکایتی داره:برای فردا قراره درس فارسی اشون رو نمایش بدن و نقش فاطمه هم خرگوش خاکستری هست.معلمشون گفتن که هر کس برای خودش لباس شخصیتش رو درست کنه و بیاره.فاطمه هم از اونجایی که کلا عشق کاردستی و قیچی و چسبه،اصلا نگفته به نرگس جان که بتونه خودش تنهایی اون چه که تو سرش بوده رو اجرا کنه.انصافا هم فکرش خوب بود.رو مقوا صورت خرگوش کشیده و بریده و یه کش هم اندازه کرده و به دو طرفش چسبونده.روی صورت خرگوش هم پنبه کثیف چسبونده که خاکستری بشه.

تنها ایرادش چسبشه!خب آخه از همون چسب عماد جان استفاده کرده و قبل اینکه بذاره خشک بشه گذاشته رو سرش ببینه اندازه هست یا نه؟...نتیجه اینکه مجبور شدیم سرش رو ماشین کنیم.البته نه تمامش رو.فقط قسمتهای پشت گوشش رو و البته بقیه موهاش هم کوتاه کوتاه شد..

یه دو ساعتی هم با مواد مختلف سرش رو خیسوندیم! تا چسب از پوست سرش پاک بشه.بماند که چقدر ناز و نوازش و دلداری و غیره داشتیم تا آروم شده.مگه به این سادگیا رضایت میداد؟

یه اکیپ کامل نازکشی متشکل از من و نرگس و عماد و نجم و خواهرم به صورت حضوری و مادرم و پدرم و اون یکی خواهرم به صورت تلفنی و گاهی هم رقیه و زینب در نقش بوس رسان!به صورت بی وقفه تلاش کردیم تا بالاخره فاطمه خانم از خر شیطان نزول اجلاس فرمودن!

اما هنوز پاش به زمین نرسیده،سری دوم گریه هاش شروع شد!که چی؟که مشقام مونده!دیر شده،بلد نیستم،باز خانممون میگه جل الخالق!و از این بهانه ها.

اما مشقش واقعا سخت بود!من که اصلا نفهمیدم.جمع و تفریق به روش گسترده نویسی پایه دوم کسی بلد هست؟متوجه میشه؟من نمیدونم کدوم نابغه ای سری جدید کتابهای ریاضی دبستان رو طراحی کرده.

تا پارسال که کتابهای عماد همونی بود که ما هم داشتیم.حتی مثال هاش هم تغییر نکرده بود.اما کتاب پارسال فاطمه به کل عوض شده بود.هم شیوه آموزش تغییر کرده و هم مفاهیمش.پارسال تو کتابشون جدول سودوکو داشتن!

امسال هم که جمع و تفریق دو رقمی رو باید یاد بگیرن تمامش با شکله.رسما تو کتاب نوشته با انگشت حساب کنید!زمان ما با انگشت حساب کردن عین تقلب بود.نه؟

اما از همه بدتر همین روش گسترده نویسی اشه که میگه توی جمع یا تفریق به جای اینکه اول یکی ها رو حساب کنید،از ده تایی ها شروع کنید و بعد یکی ها رو جمع یا تفریق کنید.مثال هم زده.منتها مثالش جمع یکی ها بیشتر از 10 نیست و یا در تفریقش احتیاجی به باز کردن بسته ده تایی نیست.

ولی برای تمرین مثلا خواسته 37 رو با 48 جمع کنیم.یا 59 رو از 83 کم کنیم.فاطمه خودش جمع و تفریق از قبل مدرسه بلد بود.ذهنی هم حساب میکرد،حتی سه رقمی رو.ولی به این روش جدید گیج شده حسابی!راستش منم!یعنی بعد از دو ساعت که دهنم سرویس شد از بس مثلا خواستم یه جوری توضیحش بدم و نتونسم و دست آخر نه فاطمه فهمید و نه من و هر چی هم که بلد بودیم کلا ریست شد!

نه فقط من،که کل فامیل رو بسیج کردم،با تلفن و ایمیل!اما هیچ کس نفهمید دقیقا چه طور میشه با این روش حل کرد؟تنها نکته مثبت این بسیج همگانی این بود که چون فاطمه خیالش راحت شد من دارم پیگیری میکنم تا بفهمم و یادش بدم،خوابش برد و سری سوم گریه و زاری اش از سرمون گذشت!فقط خدا فردا صبح رو به خیر بگذرونه که بیدار شه و یادش بیاد هنوز مشقاش مونده و یاد هم نگرفته!

خدای آموزگار!

توفیق بده که بیش تر و بهتر بخوانیم و ببینیم و آن چه میخوانیم و میبینیم حکمت آموز باشد و به زندگی بهتر منجر شود.

خدای مهربان!

ما را در “جستجوی حق” و “خدمت به خلق” موفق بدار و خودت و دوستدارانت و راه های زمین و آسمان را به ما بهتر بشناسان.

خدای عذرپذیر! کمکمان کن راحت تر و بیش تر بگوییم “نمیدانم”، “اشتباه کردم”و “عذر میخواهم”.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۰ آبان ۹۳

جل الخالق!!

من نمیدونم چه سریه که بچه ها وقتی ما هر دومون یا یکی مون نباشیم،خیــــــــــــلی شازده میشن و دقیقا وقتی هردوانه بالا سرشونیم هر چی شیرین کاری و کرامت دارن رو میکنن.

اول از آخرین ورژن کرامات عماد بگم که امروز معلم قرآنش رو به صندلی چسبوند!اونم نه از قصد ها!فقط محض امتحان!

یعنی راستش تابستون که کار چرم انجام میداد مدام دنبال یه چسب خوب بود.چسبای بازار یا خیلی براش گرون میفتاد و یا 100 رحمت به آب دهان.تا پدرم یادش دادن که با بنزین و یونولیت چسب درست کنه.چسبشم واقعا عالیه.من خیلی از شیمی سر در نمیارم،ولی به نظرم این چسبه یه لایه از مولکولهای سطح هر چیزی رو تو خودش حل میکنه و بعد هم عین سنگ که چه عرض کنم،اصلا آهن میشه.

حالا یه مقدار از این چسب اضافه اومده و شده سوژه آزمایشات عماد جان.بماند که چه چیزهایی رو که تو خونه به هم نچسبونده و جایی هم از دست ایشون و چسبش در امان نمونده.امروز این سوال براش ایجاد شده که پارچه رو هم به چوب میچسبونه یا نه؟بعد از همه بهتر کجا میشه امتحان کرد؟صندلی کلاسشون که چوبیه و معلم قرآنشون که تمام مدت از جاش بلند نمیشه و...

یعنی طفلک قشنگ با صندلی آمد تو دفتر!یه طلبه جوونه و خیلی هم بچه ها دوستش دارن.فقط تنها ایرادش از نظر آقا عماد اینه که لباس نمیپوشه و گاهی هم مثل امروز شلوار لی استفاده میکنه!

هر کار کردیم جدا نشد.دست آخر پول دادم تا آقای مستخدم زحمت بکشن برن براش شلوار بخرن!یه جوری پارچه با چوب یکی شده که واقعا دیدن داره.

این از عماد،آمدیم خونه میبینم فاطمه خانم هی داره مشق مینویسه و زیر لب غر غر میکنه.از نرگس خانم پرسیدم جریان چیه؟گفتن که مشقش زیاده،ولی کمک هم قبول نمیکنه.

یه کم که گذشت اومده میگه:بابا "جندب خامق" چیه؟جوکه؟

:نه!نمیدونم.از کجا خوندی؟

-نخوندم که.شنیدم.

:از کی؟

-خانممون.

:کجای حرفشون بود؟شاید چیز دیگه ای گفتن،درست نشنیدی.این اصلا معنی نمیده.

-جای حرفش نبود که.فقط گفتش"جندب خامق".بعدش همه خندیدن.انگار جوکه.

:خب برای چی گفتن؟همینجوری یهویی؟قبلش؟بعدش؟بالاخره یه چیزی بوده.از اول تعریف کن تا بگم.

-هیچی نبود.داشت مشقامونو نگاه میکرد گفتش.

:مشق کیو؟

-مشق همه رو.

:نه دقیقا سر مشق کی این حرف رو زدن؟

-من.

:بیار ببینمش.

یه برگه آورده روش نوشته:1- الف) 2-ج) 7-الف) 11-ب) از-و-به-در-است-تا-دست-تو-چوب-بود

گفتم این دقیقا چیه؟

:مشق پنجشنبه است دیگه.چون دفتر مشقمو تو کلاس جا گذاشتم تو برگه نوشتم.خانممون هم اینو گفتش!

-شما که فرموده بودین مشق ندارین تا اونجایی که من یادمه؟اون وقت این چی میبایست میبود که نیست؟

:خب نمیخواستم واسه این یه ذره مشق شما رو نگران!کنم.خانممون یه پلی کپی داده بودش تا تو کلاس جواب بدیم.از درس علوم بودش.من یه کمی حواسم به درختا پرت شدش،اشتباهی جواب دادم.بعد خانممون گفتش جواب درست غلطهامونو تو دفترمون بنویسیم با یه دیکته از کلمه های سخت درس خرس کوچولو.

هیچی دیگه،تنها عبارتی که میشد استفاده کنم همون جل الخالق بود!

زهرا جان هم که خیلی جان بر کفانه اعتصاب فرمودن،چشم ما روشن!

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۷ آبان ۹۳

اشک های تلخی که بر گورها میچکند،حرف های شیرینی هستند،که روزگاری باید بر زبان میآمدند

پارسال،یکی از روزهای اول پاییز بود که برای اولین بار دیدمش و همون بار اول خیلی به دلم نشست.حرفاش و طرز فکرش خیلی برام جالب بود.نمیدونم روی کدوم حساب بچگانه همون روز ازش نخواستم که دوست بشیم و دوست شدنمون رو تا یک ماهی تاخیر انداختم.شاید به خاطر عماد که از دوستی من و معلمش سوءاستفاده نکنه یا...به هر دلیلی که بود،الان حقیقتا حسرت تک تک لحظاتش رو میخورم.

هر وقت به حرفاش فکر میکنم،واقعا دلم میسوزه که چرا اینقدر کوتاه بود.یه معرفتی داشت عجیب غریب.آرامشش و در عین حال قدرت روحی اش.چشم و دل سیر به معنای دقیق کلمه.

ولی وقتی یاد یه سری قضاوتها و وسوسه های فکری مسخره ام میفتم،دلم میخواد بمیرم.که محبت خالصانه اش به بچه ها رو میذاشتم،البته تو دلم،به پای بچه نداشتنش.با خودم مقایسه اش میکردم دیگه...چقدر احمق بودم من.

6 ماه هم نشد مدت آشنایی مون،ولی برام حکم یه دوست قدیمی رو داره.انگار که از اول با هم بودیم.عماد هم خیلی چیزا ازش یاد گرفت.معلم واقعی بود برای هر کسی که باهاش ارتباط داشت.

و امروز هم خبر تولد فائزه خانمش رو شنیدم.درست وقتی از امام زاده پنج تن برگشتیم.خیلی جالبه که هر بار انگار خودش صدام میکنه وقتی میخواد خبری رو بهم بده.

و عجیب اینکه روی قبر شمع بود و ظرف نذری..خانمش و پدر خانمش تهران نیستن.قوم و خویش دیگه ای هم نداشت..مال هرکس بوده نذرش قبول ان شاالله.

امشبم بالاخره به بچه ها گفتم ماجرای برنده شدن و سفرشون رو.هزار بار ازم پرسیدن تا مطمئن شدن که دارم راستشو میگم!نمیدونم تا حالا چند بار ازم دروغ شنیدن که باور نمیکردن حرفام رو.

بعد هم کلی از نرگس خانم سوال کردن تا مطمئن شدن ایشونم راضیه و مشکلی نیست.فقط فاطمه خانم چقدر پکر شد،خدا میدونه.یعنی اشکاشو که دیدم 100 بار خدا رو شکر کردم قسمت من نشد.و الا که اصلا نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم.

یااباعبدلله

زرد با ســـرخ چه ترکیب عجیبی هستند

پـــــرچم و گنبدت اربـــاب چه دیـــدن دارد

حسیـــــن جـــان

 اصلا سفر به کرب و بلا احتیـــاج نیست

 زل میــزنم به عکس حــــــــرمت مســت میکنم

پی نوشت مخصوص زهرا خانم:عزیزم،چطوری همچین فکری کردی؟من اگر نمیخواستم موبایل داشته باشی،راحت میگفتم بهت.مثل الان که راحت میگم ناراحت شدم وقتی شنیدم چی گفتی به مادرم.مادرم واقعا یادش رفته بیاره.اما نه به این خاطر،یه کم کار دارم،ولی ان شاالله فردا شب منتظرت هستم دخترم.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۶ آبان ۹۳

پیش چشمم تو را سر بریدند...

پیش چشمم تو را سر بریدند

دست‌هایم ولی بی‌رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاری
«قل اعوذ برب الفلق»بود
***
گفتی:آیا کسی یار من نیست؟
قفل بر دست و دندان من بود
لحظه‌ای تب امانم نمیداد
بی‌ تو آن خیمه زندان من بود
***
کاش میشد که من هم بیایم
در سپاهت علمدار باشم
کاش تقدیرم از من نمیخواست
تا که در خیمه بیمار باشم
***
ماندم و در غروبی نفسگیر
روی آن نیزه دیدم سرت را
ماندم و از زمین جمع کردم
پاره‌های تن اکبرت را
***
ماندم و تا ابد دادم از کف
طاقت و تاب بعد از ابالفضل
ماندم و ماند کابوس یک عمر
خوردن آب بعد از ابوالفضل
***
ماندم و بغض سنگین زینب
تا ابد حلقه زد بر گلویم
ماندم و دیدم افتاده در خاک
قاسم آن یادگار عمویم
***
گفتم ای کاش کابوس باشد
گفتم این صحنه شاید خیالی است
یادم از طفل شش ماهه آمد
یادم آمد که گهواره خالی است

***

پیش چشمم تو را سر بریدند
دست‌هایم ولی بی‌رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاری
«قل اعوذ برب الفلق»بود

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۱ آبان ۹۳

برمشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا...

قصد نداشتم تو این روزها خاطره بنویسم،ولی حرفای مهمی دارم که میترسم یادم بره.

چند روز قبل از عید قربان یکی از همکارا یه سری پرسشنامه از خطبه غدیر آورد مدرسه که مربوط به مسابقه عید غدیر بسیج یکی از مساجد تهران میشد.منم چند تایی برداشتم.

شب که دادم بچه ها،عماد وقتی کامل خوند،گفت که پسرانه است و شرط سنی داره:از 12 تا 18 سال.و جایزه 20 نفر اول هم سفر کربلاست.من اصلا به جوایز مسابقات اعتقاد ندارم و تصورم همیشه این بوده که یا اساسا دروغه و یا نهایتش با پارتی بازی به اقوام و آشنایان خودشون میدن،باورم نشد که همچین جایزه ای بدن.

اما وقتی دو سه روز بعد از عید غدیر از همون مسجد باهام تماس گرفتن و گفتن که با اصل شناسنامه عماد و نجم برم دفترشون تا جایزه بچه ها رو بگیرم و بعد هم دیدم که اتفاقا هر دوشون جزء 20 نفر اول هستن و برای سفرشون 3 هفته وقت دارم تا گذرنامه ببرم،دیدم این یکی انگار واقعی بوده.

اگه بگم ناراحت نشدم که خب دروغ گفتم.شاید اولش حتی شاکی هم شدم.نمیدونم دقیقا حساب چی رو کردم،ولی به نظرم خدا داشت سر به سرم میذاشت.البته همون روز رفتم برای گذرنامه عماد اقدام کردم،نجم داره.راستش ترسیدم دست دست کنم،خدا حالمو بگیره.

ولی ته دلم غوغا بود.به خصوص که هر آژانسی که سر زدم برای اربعین جا نداشت.حتی با اختلاف یکی دو روز هم جا نداشتند.وقتی مطمئن شدم که قرار نیست منم برم،خواستم با خدا برم سر میز مذاکره،بلکه یادش بندازم عماد من خودم بالا سرشم،گم و گور میشه،حالا تنها و کشور غریب و پیاده و...

اما همون اول خدا ازم کارت شناسایی معتبر خواست:که شما دقیقا با عماد من چه نسبتی داری؟یا اساسا خودت کی هستی؟و خلاصه آب پاکی رو ریخت رو دستم.

بعدش راهکار دیگه ای به ذهنم رسید.اینکه به مادرم و نرگس خانم خبر بدم و بعد مثلا نتونم رو مخالفتشون حرف بزنم!اما دریغ از یک کلمه نه.هم مادرم و هم نرگس خانم،خیلی خیلی خوشحال شدن و کلی هم دعا کردن.بقیه هم همینطور.انگار نه انگار که الان عراق امنیت نداره و سفر پیاده است و...اصلا هیچ کس کلمه ای هم از این صحبتا نکرد.

دیگه دیروز رفتم مدارکشون رو تحویل دادم و سفرشون قطعی شد انشاالله.ولی وجدانی حالم خیلی خیلی خراب بود.تو سرم غوغا بود از فکر و خیال.که دیگه از این واضحتر؟معلومه که خیلی بی لیاقتم.خودم میدونم خیلی رو سیاهم،ولی این جریمه کدوم گناهمه؟که مگه چی ازشون کم میشه؟همه رفتن و میرن چند بار چند بار.فقط من نباید برم؟یعنی راستی راستی باید تو این حسرت بمیرم؟

از یه طرف به خودم دلداری میدادم که اصل زیارت به دله و چه بسا این دل شکستگی و حسرت،ارزشش بیشتر از زیارت بی معرفت باشه.ولی بازم حالم خراب بود.

تا اینکه امروز صبح که یه کم فرصت داشتم،نشستم سخنرانی های این چند شب استاد پناهیان رو گوش کردم.بحثشون درباره امتحانات الهی و فلسفه امتحان و دلیل امتحانات الهیه.اینکه اساسا هدف خلقت و حیات و موت ما امتحانه و هر اتفاقی که برامون بیفته،هر چی از ریزترین تا بزرگترین،تمامش امتحان خدا از ماست.و البته هدف اصلی این امتحانات خدا هم چیزی نیست جز از بین رفتن تکبر ما.

اینکه خدا ما رو خلق کرد و به زندگی تو این دنیا وارد کرد تا ازمون امتحان بگیره تا کبرمون ازبین بره تا بتونیم به خودش راه پیدا کنیم.هر چند که هنوز نتونستم درست هضمش کنم و باید تا آخرین شب رو هم گوش کنم،اما تا همینجا کلی دلم آروم شد.

نگرانی ام از سفر بچه ها و سلامتی اشون کلا تموم شد.اگر واقعا قسمتشون هست که برن،دعا میکنم برای سلامتی اشون،ولی در واقع از خدا میخوام که منو با سلامتی بچه هام امتحان کنه و منو با پس گرفتن نعمت فرزند امتحان نکنه.هر چند که خدا هر امتحانی که اراده کنه ازم بگیره،دقیقا تو محدوده طاقتمه و مطمئنا میتونم تحملش کنم.

در مورد خودم هم بازم دعا خواهم کرد برای زیارت.ولی باز هم به این معنی که خدایا!منو با فراق امتحان نکن.به منم فرصت زیارت بده،ان شاالله که سربلند ازش بیرون میام.

اگه بخوام حرفای استاد رو تو یه جمله خلاصه کنم،این میشه:هر اتفاق و حادثه ای که براتون رخ داد،لطفا لبخند بزنید.شما در این دنیا در مقابل دوربین مخفی خداوند قرار دارید!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۸ آبان ۹۳

شاهزاده خرابه نشین...

بابا!چه کسی محاسن تو را خونین کرده است؟

بابا!چه کسی محاسن تو را خونین کرده است؟

بابا!چه کسی رگهای تو را بریده است؟

بابا!چه کسی در این کوچکی مرا یتیم کرده است؟

بابا!چه کسی یتیم را پرستاری کند تا بزرگ شود؟

بابا!این زنان بی پناه را چه کسی پناه دهد؟

بابا!شبها وقت خواب،چه کسی برایم قرآن بخواند؟

کاش مرده بودم بابا!کاش کور میشدم و تو را در این حال و روز نمیدیدم.

مگر نگفتند به سفر میروی بابا؟این چه سفری بود که میان سر و بدنت فاصله انداخت؟این چه سفری بود که تو را از من گرفت؟

بابای شجاع من!چه کسی جرأت کرد بر سینه تو بنشیند؟چه کسی جرأت کرد سرت را از تنت جدا کند؟

تو کجا بودی بابا وقتی ما را بر شتر بی جهاز نشاندند؟

تو کجا بودی بابا وقتی به ما سیلی زدند؟

تو کجا بودی بابا وقتی آب را از ما دریغ کردند؟

تو کجا بودی بابا وقتی به ما گرسنگی دادند؟

تو کجا بودی بابا وقتی عمه ام را کتک زدند؟تو کجا بودی بابا وقتی برادرم سجاد را به زنجیر بستند؟

تو کجا بودی بابا وقتی که ما بر روی شتر میرفتیم و از مرکب میفتادیم و زیر دست و پای شترها میماندیم؟

تو کجا بودی بابا وقتی از زخمهای غل و زنجیر سجاد خون میچکید؟

جان من فدای تو باد که مظلوم ترین بابای عالمی!

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۵ آبان ۹۳

عقر...طف...عمورا...کربلا

این زمین چه نام دارد؟

کربلا!

خدایا!به تو پناهنده ام از کرب و بلا...فرود آیید و منزل کنید که اینجا،خوابگاه شتران ما،بارانداز ما و خونریزگاه ماست...

دشتم؛عقر؛نینوا؛کربلا...اما هرچه هستم،خاکم!

فرود آی و پا بر روی زمین من بنه.بگذار زخمهای نهانی سینه ام التیام پیدا کند.گو که سنگم و خاک...

جنگها دیده ام.کشتارهای بی حساب؛غارتهای بی حد.

ذره ذره تنم عجین شده با خون آدمیست.مردمانی که به قساوت همدیگر را دریدند و جان بی آلایشم را با خونشان آغشتند.تنم از سم تاخت اسبها و نیش نیزه ها زخمیست...

زنان مویه گر شوی مرده دیده ام.گوشم از گریه های طفلان بی پدر آکنده است.خواهران واویلاگوی در سوگ برادرها دیده ام.سینه ام نهانگاه بدنهای پاره پاره است...

هابیل در آغوش من است...بار گناه آدمی را سالهاست که بر دوش میکشم...

اینک تو،سجاده ات را بر روی من گسترده‌ای.محاسن خضاب بسته ات در باد میجنبد.لبهایت به زمزمه در میآید.قامتت به خضوع میخمد.زانوانت میشکند و جبین گشاده‌ات بر تنم میساید.و پیشانی خیل مردانی که دلهایشان با توست و شمشیرهایشان بر تو!

و من متبرک میشوم از سر انگشتانت.بعد از این تربت داغدیده ام سرمه چشمان که خواهد بود...؟

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۴ آبان ۹۳

ماه محرم آمده باید دگر شوم

ماه محرم آمده باید دگر شوم

باید به خود بیایم و زیر و زبر شوم

 

باید سبک عبور کنم از خیال سود

باید خلاص از تب و تاب ضرر شوم

 

آزاد از مثلث تزویر و زور و زر

آزاد از هر آنچه نقوش و صور شوم

 

باید عوض شوم چه به چپ چه به راست،‌ها

بهتر اگر نمی‌شود از بد بتر شوم

 

از بد بتر چرا شوم اما؟ محرم است

از خوب می‌شود که در این ماه، سر شوم

 

این ماه می‌شود که شوم چیز دیگری

یک چیز دیگری که ندانم اگر شوم

 

یک چیز دیگری که نباید به وهم هم

یعنی که نه فرشته شوم نه بشر شوم

 
 

حتی اگر یزیدیم و در سپاه کفر

چون حر، بعید نیست شهید نظر شوم

 

شب با یزید باشم و فردای انتخاب

قربانی حسین، نخستین نفر شوم

 

اینک، ندای: «کیست که یاری کند مرا»

ماه محرم است مبادا که کر شوم

 

ماه محرم است که بیتاب جستجو

در خود همه فرو روم از خویش بر شوم

 

وقتش رسیده است بگیرم علم به دوش

تکیه به تکیه سینه‌زنان نوحه گر شوم

 

وقتش رسیده است که چون باد روضه‌خوان

کوچه به کوچه مویه کنان در به در شوم

 

وقتش رسیده است خرابه خرابه آه

وقتش رسیده لاله کوه و کمر شوم

فرزند من کجاست؟ چه دارد؟ چه می‌کند؟

ماه محرم است نباید پدر شوم

 

آیا پدر که خاک بر او خوش _ چه گفت و رفت؟

ماه محرم است، نباید پسر شوم

 

باید که بی‌خبر شوم از هرچه هست و نیست

از ماجرای خون خدا باخبر شوم

 

ماه محرم است نباید هبا روم

ماه محرم است نباید هدر شوم

 

وقتش رسیده است که خلع جسد کنم

وقتش رسیده است که از خود بدر شوم

 

بی موج گریه، چشم در این ماه، حفره‌ای است

باید که سرخ، لایق چشمان تر شوم

 

باید که چشم داشته باشم نه حفره، ها!

باید شراب گریه خون جگر شوم

 

بی سوز آه، سینه در این ماه، دوزخ است

باید که گرم، در خور شعله، شرر شوم

 

باید که سینه داشته باشم نه دوزخ، آه

باید لهیب آتش آه سحر شوم

 

آتش گرفته خیمه _ داماد کربلا

سینه به سینه سوز شوم، شعله‌ور شوم

 

بارانی است دیده خاتون اهل بیت

چشمه به چشمه اشک شوم پرده در شوم

 

وقتش رسیده است که با گریه بر حسین

چون قصه حسین به عالم سمر شوم

 

وقتش رسیده است که آیینه‌دار شمس

وقتش رسیده است غلام قمر شوم

 

دور سر بریده تن پاره علی

پرواز را کبوتر بی‌بال و پر شوم

 

تشییع دستهای علمدار آب را

وقتش رسیده است که آسیمه سر شوم

 

وقتش رسیده خطبه شوم، خطبه‌ای بلیغ

وقتش رسیده شعر شوم، شعر تر شوم

 

وقتش رسیده شاعر و شمشیر و هو! هلا!

وقتش رسیده شیر شوم شیر نر شوم

 

ماه محرم آمد و محرم شدم به تیغ

آماده‌ام که محرم خون و خطر شوم

 

با ناله‌‌های حضرت سجاد از سحر

تا شام سرخ آمده‌ام، همسفر شوم

 

ماه محرم است و نماز حسین را

آماده‌ام، حواله اگر شد، سپر شوم

 

وقتش رسیده است یزید پلید را

همچون زبان زینب کبری تشر شوم

 

وقتش رسیده است که در چشم ابن سعد

چونان به چشم شمر لعین نیشتر شوم

 

وقتش رسیده حرمله نابکار را

گردن به تسمه گیرم و تیر و تبر شوم

 

مرد خدا به غیر شهادت هنر نداشت

وقتش رسیده است که اهل هنر شوم

وقتش رسیده است که مختارگونه سرخ

با قاتلان خون خدا در کمر شوم

 

یعنی به کینه‌خواهی اولاد فاطمه (س)

شمشیر بر کشم به شب و حمله‌ور شوم

 

قرعه به نام من اگر افتد، خوشا که من

خونی قوم بی‌نسب بی‌گهر شوم

 

با دست من خدا بکشد زنده زندشان

من، پل برای رفتنشان تا سقر شوم

 

از اسبشان به زیر در آرم به چابکی

در خونشان به شیرجهی تند تر شوم

 

بر تن کنم به رزم ستم چار آینه

چشته‌خوران بی‌سر و پا را چغر شوم

 

چیزی به جا نمانمشان از چهاربند

زی چار میخ نکبتشان راهبر شوم

 

سرهایشان به نیزه بر آرم یکی یکی

حکم قصاص، حکم قضا و قدر شوم

 

آتش کشم به خیمه و خرگاهشان به خشم

نیزه به نیزه در پی‌شان سر به سر شوم

 

شیرین‌تر از عسل بچشم طعم مرگ را

در کامشان قهقهه قهوه قجر شوم

 

سقای مرگشان شوم از جانب خدای

رهبانشان به مهلکه جوی و جر شوم

 

ماه محرم آمده پا در رکاب خون

در خون خویش آمده‌ام مستقر شوم

 

بر چشم دشمنان قسم خورده علی (ع)

مانند تیر آمده‌ام کارگر شوم

با این جماعت عقب افتاده جهول

یک کوچه هم مباد، شبی هم گذر شوم

 

نه! نه! نمی‌توانم هرگز نمی‌شود

از نو به جهل، آدم عصر حجر شوم

 

تیزند و تند و تسخر و طعنه طریقتشان

نه! نه! نمی‌توانم، شیر و شکر شوم

 

نرمش گذشته از من و با این گروه سخت

نه! نه! نمی‌توانم از این نرمتر شوم

 

پس بهتر است صاعقه باشم به چشمشان

پر هیب مرگشان هم در هر مقر شوم

 

از سایه‌ام هراس بیفتد به خوابشان

کابوسشان هر آینه از هر نظر شوم

 

ماه محرم آمد و افسوس می‌رود

آماده‌ام که راهی ماه صفر شوم

 

 

"مرتضی امیری اسفند‌قه "

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۳ آبان ۹۳

آقا اجازه خسنه ام از اینهمه فریب..

نرگس جان!جات خالی که ببینی چه سکوتی اینجا حکم فرماست!از اون شبهای آرمانی ات که میگی بچه ها بایستی تا ساعت 10 خوابیده باشن.امشب رأس 9:30 بی شوخی و بازی،بی جر و بحث و کشمکش و خیلی شیک و مجلسی!رفتن مسواک زدن و خوابیدن.خب البته عوضش جمع کردن میز شام و شستن ظرفها و بردن آشغالها هم افتاد پای خودم.

انصافا اینجوری دردسرش خیلی کمتره.فقط شایستی که یه کم لوس و بی تربیت بار بیان!که اینم تو این اوضاع و احوال خیلی هم بد نیست انگار.اینقدر که پسر بچه های لوس 30-35 ساله و بلکم بیشتر دیدم...

بگذریم؛مادرم تا یادمه همیشه روحیه طلبگی داشتن و هیچ وقت نبوده که مشغول یادگرفتن چیز جدیدی نباشن.چه وقتی که حوزه درس میخوندن و چه وقتی وسیله جدیدی میخریدن و...و البته هر چیزی رو هم که شروع میکردن،تا تهش ادامه میدادن و نیمه کاره رهاش نمیکردن.

یه زمان میرفتن کلاس خط نستعلیق.اینقدر ادامه دادن تا تونستن برای هر کدوم از ما یه تابلو بنویسن.یا وقتی ماشین بافتنی خریدن،اینقدر در کارشون تبحر پیدا کردن که خانمی که بهشون آموزش میداد،خودش میامد کار جدید از مادرم یاد بگیره.یا موارد دیگه.

اما در مورد موبایل تا به حال هیچ اظهار علاقه ای نکرده بودن.داشتن یه نوکیا کشویی،ولی اصلا حاضر نبودن از این مدلهای هوشمند بگیرن و استدلالشون هم این بود که:حوصله اشو ندارم.بلد نیستم.

تا اینکه چند وقت پیش همین گوشی اشون به رحمت خدا رفت.یعنی عماد ازشون  اجازه گرفته بود یه نگاهی به "توش" بندازه ومنظورش از "توش" دقیقا توی موبایل بوده!و مادرم فکر کرده بودن عماد میخواد برنامه ها و فیلم و عکس هاشو ببینه.خب البته مرگ حقه،عماد فقط وسیله است.

منم براشون یه گلکسی s5 گرفتم.ایشون همون اول گفتن که لازم ندارن و به دردشون نمیخوره،ولی منم براشون یه کم از فواید و قابلیتهای این گوشیهای جدید و نرم افزارهای مختلف گفتم و ایشونم با اکراه و به این شرط که اگه سختشون بود،عوضش کنم،قبول کردن.

کمتر از یه هفته بعد که دیدیمشون کلی از تم ها و برنامه هایی که نصب کرده بودن برامون گفتن.دفعه بعد خیلی ساده بهم یادآوری کردن که چرا یوزرنیم پسورد اولین جیمیلتو هنوز تغییر ندادی؟گفتم چطور؟که دیدم به عنوان آدرس جیمیل گوشی اشون ازش استفاده کردن و تمام ایملهای قدیمی ام و چتهای دوران باستانم رو گوشی اشون آمده!

و چون اوایل اشتباها موقع ثبت آدرس جدید،همون آدرس قدیمی رو به عنوان آدرس مورد اطمینان میدادم،به طور اتوماتیک تمام آدرسهای مختلفم هم روی موبایلشون باز شده!

چند وقت پیش،یه شب که داشتم با موبایل اینجا مینوشتم،تو خواب و بیدار،برنامه پیامک گوشی ام رو غیر فعال کردم.تا دو روز داشتم دنبالش میگشتم.ولی نمیتونستم پیداش کنم.به عماد و نجم الدین هم دادم،اونا هم بعد چند ساعت،کاری از پیش نبردن.یه شب مادرم تلفن کردن که چرا جواب فلان پیامی رو که دیروز دادم،ندادی؟که براشون توضیح دادم برنامه پیامکم گم شده.

ایشون همونطور تلفنی راهنمایی ام کردن و درست هم شد!با اینکه مدل گوشی من با ایشون کلا متفاوته.بعد هم گفتن که تا حالا چند بار چند تا از برنامه هاشونو به همین روش غیر فعال و فعال کردن.خلاصه که تو همین شاید یک ماهه از تمام جزئیات گوشی اشونو و سیستم عامل اندروید و برنامه هاش سردرآوردن.

امروز که رفته بودیم منزلشون،برنامه 7zipper رو باز کردن.بعد نشونمون دادن که کارت حافظه یه لایه خیلی پنهان داره که تمام فعالیتهای گوشی رو با فرمت خیلی پایین در حد کیلو بایت ذخیره میکنه و این حافظه با هیچ کدوم از برنامه های پاک کردن حافظه هم پاک نمیشه.

مثلا هر بار که ویدئویی رو تماشا کنیم،لحظه شروع و کاتش،به صورت عکس ذخیره میشه با تاریخ و ساعت.یا هر پیامکی که ارسال و یا دریافت بشه،هر بار که باز بشه،یه مقدار از اولش در حد چند بایت ذخیره میشه.یا حتی بعضی برنامه که ظاهرا ویروس کش و فایل منیجرند،به طور پنهانی با دوربین دوم عکس میگیرن و این عکسها تو همین قسمت ذخیره میشن.

جالبتر اینکه اکثر برنامه های اندروید که دسترسی به محتوای کارت حافظه و اینترنت دارن،در واقع وقتی اتصال برقرار باشه،خودشون از همین قسمت کارت حافظه برای سایت شرکت تولید کننده داده ارسال میکنن بدون اینکه اصلا ما متوجه بشیم!

به قول نجم الدین تنها راه در امان بودن از دست این وسیله خطرناک اینه که خاموشش کنیم و بذاریمش تو کمد!

زهرا خانمم که دیگه اینجا رو یخچال فرض کردن.حوصله اشون سر میره،میان در اینجا رو باز میکنن!عزیزم یه قرار جدید:من مطلب جدید نوشتم و یا جواب پیامهات رو دادم،به مادرت میگم تا بخونی.برای بقیه مواقع بیکاری ات یه مشغله خوب پیدا کن.

آقا اجازه!خسته ام از اینهمه فریب
از های و هوی مردم این شهر نانجیب
آقا اجازه!گندم و حوا بهانه بود!
آدم نمیشوند...! بیا:ماجرای سیب..

 

و باز برای اویی که ورای دیگران است:


آقا اجازه!این دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران
آقا اجازه!پشت به من کرده قلبتان
دیگر نمیدهد به دلم روی خوش نشان!
قصدم گلایه نیست،اجازه! نه به خدا!
اصلا به این نوشته بگویید «داستان»
من خسته ام فقط از «خاک»،از زمین
از طعنه های «آتش» و از آخرالزمان!
آقا اجازه!سیر شد از ما خدای عشق
از بس به جای داغ تو خوردیم حرص نان!
آقا اجازه!سنگ شدم،مانده در کویر
باران بگو که باز ببارد از آسمان
اهل بهشت یا که جهنم؟خودت بگو؟
آقا اجازه هست؟!نه در این و نه در آن
«یک پای در جهنم و یک پای در بهشت»
در زیر دستهای نجیبت بده امان!
آقا اجازه................................!
...........................................!
باشد! صبور میشوم اما تو لا اقل
دستی برای من بده از دورها تکان...

با سپاس فراوان از سر کار حاجیه خانم تاجبخشیان بابت این شعر فوق العاده ای که زحمت کشیدن دادن.

پی نوشت:امروز صبح لابلای کلاسها نشستم و به شیوه مادرم گوشی ام رو کالبد شکافی کردم.دقیقا 87 مگابایت از کارت حافظه ام رو تونستم خالی کنم که در واقع یه خلاصه ای از تمام فعالیتهای من بود.اینکه چه برنامه هایی رو نصب و حذف کردم و از چه طریقی دریافت کردم حتی!و...خلاصه اش که بد کوفتی هستن این گوشی های هوشمند و اینترنت!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲ آبان ۹۳
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟