۲۳ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

درتبلیغات توجه شودکه دربرابرآنچه به دست آمده،هزینه های سنگین پرداخت شده.نوشته‌هایی که سعی میکنند این حقیقت رانادیده گرفته وخودراممنون طرف غربی وانمودکنندباافکارعمومی ملت،صادقانه رفتارنمیکنند

قبل هر بحثی یه مطلب فوق مهم:

عزیزان کمپین طرفداران زهرا!من دیشب درست نوشتم و منظورم دقیقا "احتمال غریب به یقین" بود!

گفتم با خودم که یه همچین اشتباهی ازم بعید بودا،ولی اصلا یادم نبود کی نوشتم.الان که نگاه کردم میبینم درست بوده که!

آدرس رو هم صبح برای مادرم فرستادم.به طرز غیر قابل توصیفی مورد تمجیدشون واقع شدم!البته چون ازشون خواهش کرده بودم هیچ اظهار نظری درباره اش نکنن،ایشونم خیلی غیر مستقیم! از طریق بیسفون،اونم گروه خانوادگی! اعلام عمومی کردن که من اساسا میبایست از ابتدا ادبیات میخوندم.الانم بهتره که کتابش کنم اینجا رو!و خب واضح بود که بقیه اعضا پرس و جو کنن از اصل ماجرا و در نهایت اینکه الان احتمالا خواجه حافظ شیراز فقط از این خونه بی خبر باشه!

و در نهایت هم این سونامی به به و چه چه،به یه واکنش فوق دلگرم کننده از طرف پدرم ختم شد.بر خلاف انتظارم،ایشون هم یه مقداری از اینجا،به خصوص اوایلش رو خوندن.بعد هم خیلی جدی گفتن:که چی حالا؟با اینهمه کاری که داری و به قول خودت وقتی که نداری،که چی وقتت رو پای این اراجیف تلف میکنی؟...

دقیقا همون برخوردی که با منِ در حال خوندن کتاب داستان،در نوجوونی داشتن!ایشون البته خیلی اهل قصه تعریف کردن برای بچه ها هستن،منتها فقط داستان های واقعی از زندگی ائمه و پیامبران.جا داره که همینجا یه اعترافی بکنم:احتمالا این ماجرا نتیجه آه مدیر وب ما سه نفره.که خیلی جدی ازش خواستم به پدرش بگه و اجازه بگیره واسه اینجا اومدن.الان کاملا درکش میکنم که چرا نمیخواست پدرش بفهمه!

همینجا هم میخواستم یه خواهش ویژه از مسئولین محترم مربوطه! داشته باشم که لطفا دیگه به هیچ عنوان و بهانه ای مدارس رو تعطیل نکنین.مخصوصا سوم دبستانی ها رو!نمیدونم چرا فاطمه مدتیه داره شدیدا درس خون از نوع خطرناکش! میشه.دو سال گذشته که تقریبا بی خیال درس و مشق بود.امسال هم اوایل اینطور نبود،ولی هی داره بدتر میشه.

با اینکه معلمشون خبر این دو روز تعطیلی رو بهشون داده بود،ولی دیروز واقعا با مکافات راضی شد که خودم نبرمش مدرسه حالا که سرویس نمیاد!این دو روزه هم نشست کل درس هاش رو حفظ کرد.خط به خط!امشبم مجبورم کرد از هر کتابش،یه دو سه فصل جلوتر یادش بدم تا تو امتحان شنبه مبتکران از بقیه کم! نیاره.بهش میگم خب بقیه هم مثل تو تعطیل بودن،میگه امتحانش که فقط برای تهران نیست!کشوریه.بقیه شهرا تعطیل نبودن،درسشون رفته جلو!حالا خوبه از همون اول یه برنامه تفصیلی امتحانی دادن که دقیقا تو هر امتحان از کدوم فصل ها پرسیده میشه.

راستی امشب بالاخره نوبتم شد که یه دل سیر تلفنی با نجم حرف بزنم.جمعه این دوره اشون تموم میشه.خیلی التماس دعا داشت برای تست آخر دوره که دعا کنیم قبول بشه.و الا برای دوره بعد نمیبرنش.

وقتی میگم از اساس کارشون اشتباهه،یعنی همین.خب اگه از اول من رو انتخاب میکردن،دیگه لازم نبود این همه هزینه کنن برای این دوره های آموزشی.بعد تازه تست بگیرن ببینن از پسش بر میان یا نه.

***

چند روزه میخوام یه چند خط درباره مظلومیت و تنهایی آقامون بنویسم.از اینکه چقدر ما خوشبختیم به خاطر داشتن ایشون و چقدر ناشکریم از بابت این نعمت بزرگ.ولی نمیدونم چرا کلمات،از دلم به دهانم سرازیر نمیشن.انگار دنبال یه راهی ان برای رسیدن به چشمام،شاید اونا هم میدونن بعضی حرفا رو نمیشه گفت،بلکه فقط میشه باهاشون روضه خوند...

هنوز،عهد و مرامی که داشتم دارم

وجان نیمه تمامی که داشتم دارم

به همرهان که جفا میکنند میگویم

اگر چه گفته ام،اکنون بلند میگویم

که تا به باغ شهادت هنوز روزنه ایست

تمام بود و نبودم امام خامنه ایست

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۳۰ دی ۹۴

نکته مهمی که همه مابایدبه آن توجه کنیم،این است که دشمنان ماتاکی وکجاماراتحمل میکنندوتاچه مرزی استقلال وآزادی ماراقبول دارند.به یقین آنان مرزی جزعدول ازهمه هویتهاوارزشهای معنوی والهیمان نمیشناسند

ای حسرت جان و تنم

تنها دلیل بودنم 
آه ای شهادت العجل 
چشم من و امر ولی

جان من و سید علی 

ای مقتدایم چشمان تو 
مومن شدم بر ایمان تو 
در دست مهدی دستان تو 
جانم فدای سید علی

از دیشب تا الان خیلی به این مسأله وبلاگم فکر کردم.به اینکه چرا کلا من دوست ندارم نوشته هام رو کسی بخونه.در واقع آشنا منظورمه.از چی میترسم؟یا شاید خجالت میکشم؟و البته هیچ نتیجه ای هم نگرفتم.موضوع ترس و خجالت نیست.موضوع بیشتر دایره حریم شخصیمه که احتمالا خیلی بزرگ و وسیعه!

و چرا با این حال اینجا مینویسم و دلم نمیاد از خیرش بگذرم؟خب شاید به خاطر همون تعریفی که قبلا درباره اینترنت نوشتم.طبق اون تعریف خواننده های اینجا موجودات بی خطری هستن!میشه راهشون بدم تو دایره.

از طرفی یه جورایی عادت کردم بهشون.به خصوص اون دوستانی که بی سر و صدا میان و میرن.بی هیچ حرف و کلامی.گاهی با خودم میگم لااقل یه فحش بدین؛بفهمم آدمین و ربات نیستین!

اینجا مینویسم چون انگار یه قرار داد نامرئی دارم برای نوشتن...بعضی اوقات که فرصت نمیکنم،خودم رو موظف میدونم به توضیح علت غیبت...انگار مجانی بودنش به نوعی تعهد آوره....

خلاصه اش که معتادش شدم و نمیتونم ازش دست بکشم.ولی نمیتونم وب دومی هم داشته باشم.وقتش رو ندارم.

احتمالا فردا بدم آدرس رو به مادرم.فقط میبایست یه جمله خوب و مناسب پیدا کنم به این مضمون که درباره اش هیچ نظری ندن بهم.چه خوب،چه بد.

حالا...امروز یه مشغله فکری دیگه هم داشتم.اونم زهرا.به ازای همون یه روزی که قهر کردم باهاش،این دو سه شب،خیلی بد خوابید....این دخترا چرا این جوری ان؟نمیشه بهشون بگی بالا چشمتون ابروئه!....

دلم میخواست یه بازی فکری جدید درست کنم تا کلا از فکرش بیاد بیرون.یه سری هم به برنامه های اندروید زدم،چیز خوب و جدیدی پیدا نکردم.اولین قانون بازی خوب به نظر من،جمعی بودنشه.بازی تنهایی،بهترین و کوتاهترین راه واسه دیوانه شدنه.

تا اینکه پیداش کردم.ساعت دیواری اتاق نشیمن رو با نیم ساعت کار،جهت گردش عقربه هاش رو عوض کردم!دقیقا برعکس میچرخه.حالا بازی جدیدمون اینه که بی هوا ازشون میپرسم ساعت چند دقیقه به چنده؟و باید سریع و بی مکث جواب بدن!فعلا خیلی سخته براشون.به خصوص که شماره ها سر جاشه.

خب یقینا تا دو سه روز دیگه بهش عادت میکنن،ولی برای زهرا همین مدت فکرش مشغول یه چیز دیگه بشه کافیه.بعد از اون هم البته ساعت همین شکل باقی میمونه واسه سر کار گذاشتن اقوام!

یه غیبتی هم از پدر بزگورام بکنم و زحمت رو کم کنم:

امشب عماد،بدون پدرم رفته بود مسجد.پیش میاد گاهی.ولی اینجور مواقع برگشتنه،صبر میکنه با ایشون میاد.ولی امشب بابا جلسه داشتن و عماد هم بی خبر و بدون خداحافظی حتی،اومده خونه.منم از کلش بی خبر.

بابا ساعت حدود 8/5 تلفن کردن بهم و سراغ عماد رو گرفتن.گفتم خوبه و داره با خدیجه بازی میکنه.خواستم گوشی رو بدم به عماد،ولی گفتن:

نه،فقط میخواستم ببینم کجاست.الان یک ساعته دارم دنبالش میگردم.تمام سوراخ سنبه های مسجد و بسیج و فروشگاه رو زیر و رو کردم.واقعا که!من نمیدونم تو چی یاد این بچه هات میدی اینقدر ادعات میشه؟یه خداحافظی کردن بلد نیستن..........

قشنگ 10 دقیقه کامل!بعد که خداحافظی کردیم،جریان رو از عماد پرسیدم.تازه یادش افتاد که بی خبر اومده،اینقدر که گیجه بچه ام!منم یه خاور نصیحت و پند و اندرز بارش کردم بابت زشت و بچگانه بودن کارش و اینکه حداقل وظیفه اش اینه که بره عذرخواهی کنه.با هزار تا بهونه که الان دیر وقته و شاید خواب! باشن و....بالاخره رضایت داد تلفنی معذرت خواهی کنه.

حالا توقع نداشتم بابا،عماد رو هم اندازه من دعوا کنن،ولی دیگه نازکشیدن و قربون صدقه رفتن و کل ماجرا رو ندید گرفتن هم نه!ولی دقیقا عین 10 دقیقه پدرم داشتن از دل عماد درمیاوردن و عماد مونده بود چی بگه!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۹ دی ۹۴

خودتان رادربرابرامریکااینقدرذلیل نکنید.اگردین ندارید،لااقل آزاده باشید.بحمداللّه ازبرکت انقلاب دریچه نوروامیدبه روی همه مسلمانان بازشده ورعد وبرق آن،رگبارمرگ ونابودی رابرسر همه مستکبران فرومیریزد

از صبح که خبر تعطیل شدن مدارس ابتدایی رو شنیدم،کلی مطلب تو ذهنم آماده کردم برای نوشتن،ولی در نهایت فقط یه چیز میگم:این شیوه اداره دولت شدیدا شبیه داستان فیلم "شهر در دست بچه‌ها"ست!

فقط تو اون فیلم،هیچ بزرگتر و عاقلی تو شهر نبود که بخواد حرص بخوره از خرابکاریای بقیه.ولی اینجا آقایون مربوطه،توهم زدن که هیچ عاقل و بزرگتری نیست که بفهمه دارن چه گندی بالا میارن!

بگذریم از این حرفا.اصل مطلب اینه که من امشب یه جاسوس از نوع خطرناک خونگی رو کشف نکردم!

امشب آبجی کوچیکه خونه مادرم بودن و ما هم طبق قانون سرجهازی! همچنین.که یهو و خیلی بی ربط،مادرم گفتن:شهاب!آدرس وبلاگت رو بده ببینم چی مینویسی!

شرح وضعیت پزشکی ام شبیه مواقعی بود که دبیر شیمی آلی اسم من رو میخوند که برم درس جواب بدم!اصلا تا چند ثانیه مغزم کار نمیکرد که بفهمم منظور مادرم چیه!

خب غیر از مرحوم عمو که خودشون اتفاقی اینجا رو پیدا کردن،و مرحوم آقای ضیایی معلم عماد،که به پیشنهاد ایشون وبلاگ نویسی رو شروع کردم،هیچ کس خارج از اعضای خونه مون از این ماجرا خبر نداشت.البته به زعم من!

آهان راستی محبوب هم در جریان بود و هست،ولی براش اصلا مهم نبوده تا الان.

خانواده هم فاطمه فقط میدونه که من یه جایی خاطراتی مینویسم.به اسم وبلاگ و این چیزا اصلا.عماد و زهرا هم که قول دادن بی اجازه نیان و به کسی هم چیزی نگن و بعید میدونم حرفی زده باشن.و نرگس خانم که محاله.نجم هم....راستش یکی از مظنونینه.البته بقیه مظنونینی هم وجود نداره با این وصف.

بعد جالب بود که دقیقا وسط همون آب گل آلود که من واقعا نمیدونستم چی بگم،آبجی خانم برگشته میگه:بله!پس چی؟چطور غریبه ها بخونن نوشته هات رو،ما نخونیم؟

خب راستش من واقعا دلم نمیخواد مادرم بخونن اینجا رو.پدرم هم همینطور،منتها ایشون علاقه شون منحصرا به اخبار سیاسی و مقالات مربوطه است.

یعنی خب راستش روم نمیشه.

من واقعی با اینی که اینجا مینویسمش هم تفاوت داره و هم نداره.

من اینجا از واقعیتای زندگی ام مینویسم،تخیلی نیست.ولی خب افکارم و اون ته مله های مغزم رو هم میریزم بیرون.همون چیزایی که بیرون از اینجا به کسی نشونشون نمیدم.

حتی بچه ها رو هم به همین خاطر خیلی سخت اجازه میدم بیان اینجا و فقط یه موارد خاصی رو اجازه میدم بخونن.

شاید هم یه جورایی باج محسوب بشه تا مثلا به کسی لو ندن.

نجم رو هم راستش زورم بهش نرسید بیرونش کنم.الانم که کلا نیست.

حالا اینکه کی گفته اصلا اولویت نداره برام.

من واقعا نمیدونم چی کار کنم.خیلی برام سخته آدرس دادن و سخت ترش حرف گوش ندادنه!

"پا رو بیل موندن" شرح دقیق وضعیت الان منه.

از یه طرف هم که باز ابن شیطان لعین و رجیم یه روند داره تو گوشم میخونه که بیخیال کلش بشم و کلش رو تعطیل کنم.احتمال داره که این بار به حرفش گوش بدم...

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۸ دی ۹۴

زهرا خانم

خب!

که اینطور!

خوندم همه اش رو.و حالا جواب:

اول که سلام.خوبی الان؟دیگه قلبت درد نمیکنه؟!

دوم،یه نکته فوق مهم:هیچ وقت،هیچ وقت حتی تو توهماتت هم فکر نکن،اگه از یه موضوعی ناراحت بشم،تلافی اش رو سر تو در میارم!یا سر کس دیگه!

ممکنه از چند مسأله ناراحت بشم،ولی قاطی شون نمیکنم.دیدی بارها خودت!

پس اینکه از کار مادرت ناراحت شدم،ربطی به بی گناه بودن شما نداشت.شما هم به اندازه خودت،بلکم چند برابر بیشتر از کوپنت!مقصر بودی!

سوم:اصل اختلاف نظر ما سر خطرناک بودن یا نبودن کارت هست دیگه؟توضیح میدم از نظر من کجاش خطرناک بود:

شما بر خلاف گفته آقا جان و آدرسی که دادن،بعد اینکه راه افتادین،گفتی که میخوای اول بری یه پاساژی که سر راه محسوب نمیشده.

تو مسیر،با اینکه ترافیک هم بوده،هیچ تلفنی به شما نمیشه.

جلوی پاساژ پیاده میشی.میری تو پاساژ خرید میکنی که مسلما با وضعیت حجابت خیلی هم تابلو بوده رفت و آمدت تو پاساژ و بعد دوباره برگشتی سوار تاکسی شدی.اونم شب و تاریکی.

راننده اگر یه درصد فکر ناجور داشت،خیلی راحت میتونست بعد از اینکه دوباره سوارت کرد؛ببردت!بدون اینکه ردی بمونه.ادعا میکرد وسط راه مسیر رو تغییر دادی و رفتی پاساژ!

بله،آژانس با راننده مرد،مطمئنه.به شرط اینکه همون مسیری رو بری که قرار بوده و وسط راه از این بازی ها در نیاری.

چهارم:از اینکه نه با راننده و نه با فروشنده حرف زیادی نزدی و بحث نکردی،مطمئن بودم.

پنجم:میفهمم که دوست داشتی یه کار مخفیانه و هیجان انگیز انجام بدی،ولی اگه عاقلانه و درست روش فکر میکردی،میتونستی راه درستش رو پیدا کنی.

به قول خودت چند وقت قبل دیده بودی و پسندیده بودی.

چرا با اینکه میدونی مادرم زیاد میرن اون فروشگاه،تو این مدت به ایشون نگفتی بخرن؟شاید یادت نبوده.

ولی دیروز و پریروز که با مادرت بودی و دولت آباد هم که الی ماشاءالله مغازه و بوتیک داره،چرا با ایشون نرفتی خرید؟نگو که نیومد و حوصله نداشت که پرسیدم ازش!و اتفاقا گفت بهت پیشنهاد داده برید بیرون یه دوری بزنید،خودت قبول نکردی!

اینجا فقط یه دلیل به ذهنم میرسه،اگه اشتباهه و دلیل دیگه ای داشتی بگو.

اینکه شما تعصب خاصی روی اسم پاساژهای معروف و مارک و برند داری!و به نظرت کسر شأنه خرید لباس معمولی.

ششم:قهر کردم،جدی هم بودم.و البته هم نرگس خانم گفت و هم خودم دیدم که فوق العاده ناراحت بودی.اینجا هم که نامه چی چی برام نوشتی.

ولی باور کن که لازم بود.جریمه دیگه مثلا چی؟از چه جریمه ای تا این حد ناراحت میشدی؟

من اتفاقا میخواستم مزه ناراحتی خیلی زیاد رو بچشی.بفهمی بعضی کارها واقعا نتایج خیلی بد و سختی داره.

الان چقدر ناراحت شدی؟قلبت درد گرفت به قول خودت.فقط یه لحظه فکر کن اگه اتفاقی برات افتاده بود چقدر ناراحت میشدی؟دیگه با ببخشید گفتن جبران شدنی بود؟تموم میشد به این سادگی؟

ببین هیچ منتی سرت ندارم،وظیفه ام بوده و هست؛ولی اینکه اینقدر راحتی و احساس امنیت میکنی به خاطر اینه که حواسم بهت هست.مواظبتم.و الا دنیای واقعی خیلی ناامنه.

دوست ندارم ترسو به معنی بزدل باشی.چون اونم خودش یه نوع خطره.ولی دلم میخواد عاقلانه شجاع باشی.

هفتم:

چرا اینقدر غلط دیکته داری؟!!!!خیر سرم ادبیات عماد رو سپردم دست تو،گفتم بلدی!اینجوری یادش دادی؟با این املا؟پاک ناامیدم کردی دختر!

.....

حالا قسمت منت کشی!

عزیز دلم!

همون دیشب،دقیقا تو همون اوج عصبانیتم که گفتم برو بیرون،نمیخوام ببینمت،دقیقا همون موقع.....خیلی،خـــیلی زیاد دوستت داشتم.

نمیخواستم ببینمت،چون دوست نداشتم خاطره ای در حال عصبانیت،ازت تو ذهنم بمونه.

نمیخواستم نگاه خیلی عصبانی من رو تحمل کنی.

و باور کن امشب به من خیلی سخت تر گذشت....

که نگاهت نکنم،که بی محلی کنم،که به روی خودم نیارم چقدر دلم برات میسوزه،که.....

از خدا میخوام این آخرین بار باشه و دیگه تا ابد هیچ وقت،هیچ وقت کدورتی بینمون پیش نیاد.

راستی سلیقه ات خیلی خوبه.فردا میپوشمش!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۷ دی ۹۴

ما با دخالت هر نوع خارجى به هر شکل در سرنوشت ملتهاى دیگر مخالفیم و با این دخالتها مبارزه خواهیم کرد

زیاد گریه میکنم.گاهی با بهونه،گاهی بی‌بهونه.هر چند که معتقدم برای گریه همیشه بهونه هست در این روزگاری که هستیم.گاهی که بهونه کم دارم کافیه فقط به عکس بچه ای کنار پدر شهیدش نگاه کنم تا چشمام تر بشن.به همین راحتی!این عکس ها هم همیشه بهونه‌های خوب من بودن:
چند روزه که مدام منتظرم یه اتفاقی بیفته،یه ناراحتی پیش بیاد.انگار که وقتش باشه.البته خیلی هم سعی کردم پیشگیری کنم.سر قضیه عماد و مدرسه اش مثلا،که زود آشتی کردم باهاش.یا امروز که برای امتحان ادبیات شفاهی فرداش داشت مثلا بلند بلند درس میخوند و مثال برای کلمات مرکب مشتق میگفت:پ.. سوخته!؛اول کامل نشنیده گرفتم و بعد که خوب عقده هاش خالی شد،خصوصی باهاش صحبت کردم و توجیهش کردم حتی به شوخی و بی منظور گفتن این کلمات هم اثر بد میذاره روی ما و کم کم بی ادبمون میکنه.
خلاصه که به حساب خودم نذاشتم کوچکترین ناراحتی پیش بیاد،مخصوصا امروز...
ولی خب دنیا هم قانون خودش رو داره.وقتی بخواد ناراحتت کنه،میکنه.حالا تو هی سوژه از جلوی دست و پاش جمع میکنی؟خودش میگرده سوژه بدترش رو پیدا میکنه:
4شنبه محبوب آمد تهران.منم دیروز همون صبح زود زهرا رو بردم منزل آقا جان و گفتم و سفارش کردم خودم میام دنبالت هر وقت که خواستی.حتی امروز پیامک دادم به خاله که دارم میرم ملاقات مادر تا اگه خواست،برگشتنه برم دنبال زهرا.تلفن نکردم تا تو معذوریت قرار نگیره،حداقل این دو روز زهرا کامل پیشش باشه.حاضر بودم حتی این موقع هم برم دنبالش.
ولی محبوب خانم ساعت 8/5 تماس گرفت که زهرا نرسیده هنوز؟!وقتی هم گفتم نه،با خونسردی کامل برگشته میگه:وا مگه ترافیکش چقدره؟6 راه افتاده!!
یعنی موجودی به این خونسردی نوبره.میگم چرا به خودم نگفتی؟میگه گفتم خسته میشی این همه راه!میگم چرا خودت باهاش نیومدی؟میگه حسش نبود!میگم چرا تاکسی بانوان نگرفتی؟میگه آقا جان به آژانس خودشون تلفن کردن و راننده خودشون رو گفتن بیاد.میگم چرا زودتر تلفن نکردی؟میگه میخواستم رسیده باشه که نگران نشی،میخواستم بهش بگم گوشی اش رو جا گذاشته!
من که بی تعارف اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که دزدیدنش!با ناامیدی تمام تلفن کردم آژانس،بلکه شماره راننده رو پیدا کنم که رسید.یعنی نرسیده بود،قطعا سکته میکردم.
خیالم که راحت شد از سلامتش،پرسیدم چرا اینقدر دیر شد و توقع داشتم بگه که ترافیک بود و مثلا ماشین پنچر شد و بنزین تموم کرد و....
ولی....زهرا به جای همه این حرفا،یه کادو بهم داد!سر راه رفته بوده برام خرید کرده و عجیب اینکه فکر میکرد خوشحال میشم.
خوشحال از چی دقیقا؟
اینکه حساب نگرانی ما و مادرش رو نکرده؟
اینکه کارش واقعا تو این زمونه کار خطرناکی بوده؟
اینکه باز از روی بی خیالی،گوشی اش رو جا گذاشته؟
...
دقیقا از چی؟
بدتر اینکه توجیه هم میکنه:که شما خودتون گفتین آدم باید شجاع باشه!
منظورش اون سری بود که از بیمارستان براش تاکسی گرفتم تا خونه و شووصد تا پیام داد برام.
یعنی واقعا عقلش نمیرسه این قیاس مع الفارقه؟
روز کجا،شب کجا؟راننده خانم و چند تا خیابون کجا؛راننده مرد و راه به این دوری کجا؟تازه بدون گوشی و بعد هم سرخود و بی اجازه جای دیگه رفتن...
واقعا و بی تعارف اگه فاطمه بود،باهاش دعوا میکردم اساسی.ولی فقط بهش گفتم،البته خیلی جدی،که نبینمت و صدا ازت نشنوم.
خیلی ناراحت شد و شروع کرد به معذرت خواهی و ببخشید و جبران میکنم و از این صحبتا.ولی نذاشتم ادامه بده،گوش نکردم یعنی.
قهر خیلی بده،برای منم سخته حتی.ولی چاره ای ندارم.به شدت عصبانیم ازش،میترسم وسط حرف و صحبت،داد بزنم سرش یا...
بدی اش اینه که قهر تو خونه ما،به خصوص وقتی از طرف من باشه،همه جانبه میشه.یعنی دیگه کلا صدا از هیچ کس در نمیاد.حتی خدیجه هم دیگه بازی و خنده اش تموم میشه.مثل الان که نیم ساعته دارم مینویسم و ایشونم همینطور مات داره نگاهم میکنه.حتی پلک هم نمیزنه.
انگار که داره شونصد تا بد و بیراه نثارم میکنه با این جدی نگاه کردنش.شاید هم اگه بلد بود حرف بزنه میگفت منم از شما توقع ندارم اینقدر بی ظرفیت باشید...
  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۶ دی ۹۴

آمریکایی‌ها به این انتخابات چشم طمع دوخته‌اند؛ اینها در ایران دنبال تحوّلند؛ ما هم دنبال تحوّلیم. منتها تحوّل ما به‌سمت اسلامی شدن کامل است‌

پروردگارا!

در آن هنگام که سربازان ما به قلب دشمن حمله می آورند،یاد دنیا را از ضمیرشان به در آور

تا به دلربایی های فریبنده اش فریب نخورند و خود را نبازند.

جمال و زیور و زر را در برابرشان از جلوه برانداز

تا به هوای زیور و زر به دشمن پشت نکنند و از توش و توان در نمانند.

چنان کن که جز بهشت نخواهند و جز ملکوت اعلای تو را نبینند.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۵ دی ۹۴

در دنیا هیچ کس نیست که شک داشته باشد در این که آمریکا در این سی سال، بیش از 30 رتبه از لحاظ اقتدار و وجاهت جهانی سقوط کرده؛ همه این را می‌بینند و میدانند

یک لحظه حتی در خیال من

نمیگنجید

روزی به جای یک کبوتر

شعری برای یک رآکتور گفته باشم

یا جای باران و صدای ناودان‌ها

در کوچه‌های شعرخیز شهر خود-شیراز-

از دودکش‌های اراک و

آه سوزانش بگویم

اما نمیدانم چرا امروز

مثل تمام مادران داغدیده

مثل غرور زخمی ایران

رفته‌ست از لب‌های من لبخند

مردم!

خود را به جای آن رآکتور میگذارم

قلب مرا از جا درآوردند

مردم!

....

امشب اگه 20 سال پیش بود،موقع برگشتن به خونه از ذوق به خیر گذشتن امتحاناتم،یحتمل یه برنامه مخ تعطیلانه میریختم؛محض استراحت فقط.

ولی خب روزها و ماه ها و سالها به خاطر ما صبر نمیکنن و خیلی زود میرن.اینقدر زود که وقتی توی آینه نگاه میکنی،باورت نمیشه این موهای سفید سر و صورت مال خودته.

ولی جدا عجب روزگار ساده ای بود!چه دغدغه های کوچیک و ساده ای!در حد نمره پایان ترم و اجاره خونه و موعد وام.

حالا الان بخوام سر شکن کنم،هر نیم ساعت در شبانه روز یه مسأله دارم.

امروز همین که امتحان تموم شد و رفتم سراغ گوشی،چشمم به شونصد تا پیام از مدرسه عماد روشن شد!

امروز امتحان آخرش بود.تفکر و سبک زندگی داشتن.ولی وسط امتحان،جلسه رو به هم ریخته بود و کلا نه خودش امتحان داده بود و نه گذاشته بود بقیه امتحان بدن!

چرا؟خلاصه مفیدش این که:از ابتدای سال معلم این درسشون درست روزهای دوشنبه که باهاشون کلاس داشته،خودش هم جای دیگه کار داشته و نیامده سر کلاس.فقط یه جلسه فوق العاده براشون گذاشته و گفته که درسش نیاز به توضیح خاصی نداره و خودتون بخونید و سؤال فقط از کادرها میاد.بچه ها هم به حرفش اعتماد کردن و فقط کادرها رو حفظ کردن.ولی امتحان مشترک بین چند تا مدرسه بوده و طراح سؤالاتش کس دیگه ای بوده و از متن هم سؤال داده بودن.

عماد هم که دیده بلد نیست و اگه کاری نکنه،نمره اش کم میشه،تنها راه حلی که به ذهنش رسیده همین اغتشاش بوده تا کلا امتحان باطل بشه!

حالا چرا از روز اول به من نگفته بود معلم ندارن یا اصلا اعتراضی نکرده بودن؟خب چون بهشون خوش میگذشته!

البته عماد شروع کرده بود،ولی 11 نفر دیگه هم باهاش همکاری کرده بودن.8 نفر باقیمانده هم که شلوغ نکرده بودن،برگه هاشون رو پاره کرده بودن.

نتیجه مذاکرات در نهایت یه جریمه سنگین و امتحان دوباره بود.مدرسه داره یه ساختمون جدید برای کتابخونه و سالن همایش کنار حیاط میسازه،تقریبا آماده است.تمیز کردن خاک و خل بنایی و جابه جایی کتابخونه با تمام کتاب هاش،افتاد گردن هر 20 نفرشون.حالا درسته که کلی وسطش شیطنت میکنن،ولی تو این سرما و گل و شل برفای چند شب پیش و تازه بعد از ساعت مدرسه و اینکه مدیرشون بالا سرشون می ایسته،واقعا زیاده براشون.

اما خب اینا مربوط به مدرسه بود.توی خونه فعلا در مرحله کاهش سطح روابط دیپلماتیک هستیم.به قول زهرا یعنی قهرم،ولی در حد ضرورت حرف میزنم.

جالبه تا قبل اینکه بنویسم جریانش رو،خیلی کفری بودم ازش.هر چقدر هم قبل اینکه بره بخوابه التماس کرد،آشتی نکردم.ولی الان هیچ ناراحتی ازش ندارم!شایستی که حتی یه کمی هم دلم براش میسوزه.خب چرا معلمشون اینقدر بیخیال بوده؟اصلا چرا ما امروز سر این جریان معلم نداشتن،جدی به مدیر اعتراض نکردیم؟!پس اینهمه پول میگیرن واسه چی؟!

آهان یادم افتاد،میخواستم بعد اینکه تکلیف بچه‌ها روشن شد بگم.ولی بابا تلفن کردن که اگه میری بیمارستان،با هم بریم،منم به کل یادم رفت و رفتم بیمارستان.

مادر هم همچنان سی سی یو هستن.رفتم پیششون،دیدم دارن یه چیزی میگن.خوب که گوش کردم،دیدم دارن هنوز برای بابا که رفته بودن بیرون ماجرای عروسی رو تعریف میکردن.اول فکر کردم خواب دیدن.ولی بابا گفتن که توهماتشونه.پرستارها رو عروس میبینن.

دکترشون هم در کمال خونسردی یک هفته تشریف بردن مرخصی و بقیه آقایون اطبا هم میگن که ما تو کار همکارمون دخالت نمیکنیم و حالا بازم باشن تو سی سی یو و...خیلی نگران عفونت بیمارستان هستم.به خصوص با وضعیت مادر با این حجم از لوله و شیلنگ.اگه میدونستیم وضعیتشون همینه و بدتر و بهتر نمیشه،چیزی که چند تا از پرستارها میگن،میاوردیمشون خونه.این بلاتکلیفی خیلی بده،اصلا مسخره است.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۴ دی ۹۴

امریکا به این زودی دست از ما برنمی‏دارد؛ انگلیس هم دست از ما برنمی‏دارد. اینها همه درصدد هستند که نقاط ضعف در ما پیدا بشود، از آن نقاط ضعف ما را بکوبند

سر ما را بریده میخواهند

خواب ابن زیاد میبینم

شهر تا شهر،کوچه تا کوچه

شمرها را زیاد میبینم

یک گلوی بریده،حرفش را

به جهان،با نگاه میگوید

به علی،گاهی آدم از غربت 

درد خود را به چاه میگوید

فکر کن ظهر،ظهر عاشوراست

در بزنگاه بدترین تهدید

جدا از ما،کدامیک آنروز

در کنار حسین میجنگیم؟

در کنار حسین جنگیدن

غیرت و زخم تیغ میخواهد

انتخاب چنین سرانجامی

اعتقاد عمیق میخواهد

در کنار حسین میجنگی

در نهایت شهید خواهی شد

خون برای حکومتت باشد

وقت بیعت یزید خواهی شد

....

امشب میخوام قصه یه سیاره جدیدی رو براتون بگم.سیاره ای درست مثل زمین ما،با آدمایی شبیه ما.که اونا هم مثل ما تو شهرای کوچیک و بزرگ سیاره شون زندگی میکنن.شهرای اونا هم درست مثل اینجا،پر کوچه و خیابون و اتوبانه.مردمون اونجا هم مثل ما تو خونه های بزرگ و آپارتمانای نقلی زندگی میکنن.

تنها فرقمون تو جاذبه است.اینکه اونجا به جای زمین،آسمون جاذبه داره.جاذبه ای که همه چیز رو به سمت خودش میکشه.

در واقع اونجا مردم به خونه احتیاج دارن به خاطر سقفش،تا حداقل توی خونه بتونن زنجیرهاشون رو از خودشون باز کنن.سقف ها مانعی هستن برای کشیده شدن مردم به آسمون و گم شدنش تو فضا.مردم توی خونه هاشون روی سقف مینشینن و میخوابن.فرش هاشون روی سقف ها پهن میکنن و به جاش از زمین لوسترهاشون رو آویزون میکنن.

مردم اونجا خیلی از فضا و گم شدن توش میترسن.به همین خاطر بیرون از خونه و تو محیطهای باز،برای اینکه به آسمون نرن،خودشون رو با زنجیر و  گیره های کوهنوردی به در و دیوار قلاب میکنن.بعضی ها هم که وسعشون میرسه،برای خودشون وزنه های سنگی،از جنس معادن سیاره شون میخرن تا جاذبه آسمون براشون خنثی بشه.

خلاصه که هر کسی هر طور میتونه،خودش رو پابند زمینش کرده و هیچ رقمه حاضر به جدایی نیست.البته وضعیت بچه‌ها هم جالبه:اونا که بازیگوش تر و سر به هوا ترن،خودشون رو میسپرن به جاذبه آسمون و شنا کنان برای خودشون روی هوا چرخ میزنن.گاه و بیگاه هم یه چنگی به دستگیره پنجره ای،یا طناب لباسی و یا آنتنی میندازن.

ولی یه عده از اهالی،اونایی که به زعم بقیه از نعمت عقل محرومن و از هفت دولت آزاد،به هیچ وجه زیر بار هیچ سقف و زنجیر و گیره و قفلی نمیرن.به هر نحوی هست،دست و پا میزنن برای خلاصی.هر چند که اطرافیانشون نمیذارن و مدام مراقبشونن.ولی اونا دست از تلاش بر نمیدارن.نگاهشون همیشه به آسمونه و آرزوی همیشگی اشون پرواز.

و بالاخره یه روز،تو یه فرصت طلایی،که هیچکس حواسش نیست،همه قید و بندها رو رها میکنن و میرن.میرن تا بی نهایت...

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را
دنیا رو با همه خوب و بدش
با همه زندونیای ابدش
پشت سر گذاشتن و رها شدن
رفتن و سری توی سرا شدن
واسشون تو بند دنیا جا نبود
دنیا که جای پرنده ها نبود
پشت سر گذشته های بی هدف
پیش رو لشکر آرزو به صف
تو بهشت آرزو گم نشدن
آدم حسرت گندم نشدن
وقتی موندن تو غبار زندگی
پر کشیدن از حصار زندگی
زنده موندن واسشون بهونه بود
زندگی بازی بچه گونه بود
یه صدا میخوندشون سمت خدا
با سکوتشون رسیدن به صدا...

***پی نوشت:امروز عصر،نجم بی خبر دو سه ساعتی اومده خونه.تا برسم رفته بود.فقط بوی خوشش جا مونده تو راه پله..

دوره شون تقریبا شبانه روزیه و شدیدا فشرده.موبایل و اینترنت هم که ندارن،کفاف دلتنگیام رو نمیکنه یه چند دقیقه صحبت تلفنی شبانه که تازه مشترک بین همه است.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۳ دی ۹۴

کشور اسلامی ایران و مسئولین این کشور دائماً این مطلب را گوشزد می‌کنند که ما با این دولتهای اسلامی می‌خواهیم دوست باشیم، دست اخوت به هم بدهیم.لکن حکومتها تزکیه نشده‌اند.وارد به ضیافه الله نشده‌اند

یه آل سعود و دو تا گونی کود و
یه شیخ بزرگ و یه مشت توله گرگ و
یه ارزن سواد و کالیبر زیاد و
به جز کاسه لیس هات، دقیقا چی داشتی؟!
باید گل بمالی، هووی سومالی!
تو اصلا چی بودی؟ تو دیگه کی بودی؟
خود صهیونیستی!! تو رو نقشه نیستی!!
کجا رو بگردم؟ سر کار گذاشتی؟!
جیبوتی کجایی؟ دقیقا کجایی؟
کجایی تو اصلا؟ تو اصلا کجایی؟
جیبوتی کجایی؟ دقیقا کجایی؟
کجایی تو اصلا؟ تو اصلا کجایی؟

....

من مردم شناس نیستم و نمیدونم باقی مردم دنیا دقیقا چه اخلاقایی دارن.ولی بعید میدونم کشور و ملتی با همبستگی مردم ما جایی پیدا بشه.همبستگی واقعی.

آره،درسته،تو انتخابات دعوا میکنیم.سر فوتبال و دربی کل کل میکنیم.جوکای قومیتی میگیم.تو تاکسی به تمام مسئولین بد و بیراه میگیم.همیشه از گرونی نالانیم...

ولی دست آخر شب قبل خواب یه سر به تلگرام میزنیم و کلی به لطیفه های ملی مون میخندیم!اینکه واسه تمام مشکلات ریز و درشت اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و بین المللی و حتی بلایای طبیعی جوک میسازیم و همه با هم بهشون میخندیم،یه خاصیت منحصر به فرد ماست فقط!

البته من شخصا تلگرام ندارم و چون یه کم از اخبار عقبم،اصولا لطیفه هام بیات شدن.

...

چند وقت پیش نوشتم که چند قسمت اول شهرزاد رو از سایتشون خریدم که اگه خوب بود با بچه ها ببینم؟و اتفاقا به نظرم اصلا خوب نبود؟حالا امشب برام ایمیل دادن که تا قسمت نمیدونم چندش رو سایت هست برای دانلود و از هر قسمت هم یه تیزر رایگان 7-8 دقیقه ای برام فرستادن تا بیشتر ترغیب بشم به خرید!

ندیدم همه اش رو،فقط دو تای آخری رو دیدم.کل داستان رو که میشد فهمید،بماند.ولی چیزی که من دیدم این بود:شخصیتای متظاهر به دین و مثلا پایبند به حجاب و غیرت،از قضا یه کمی هم اگه لازم باشه،قاتل و جانی هم هستن و در مقابل مشروب خورا و سیگاریا،خیلی هم مهربون و روشنفکرن و کلا خوبن!

خب این خیلی بده که یه همچین دروغ واضحی رو،جوری بگیم که هیچ کس حتی شک هم نکنه.مهربونی،رابطه مستقیمی با عقل داره.سر سوزنی عقل نباشه یا کار نکنه،خودخواهی جای مهربونی رو میگیره.

نمیگم هوش،میگم عقل.احتمال خیلی زیادی هست که افراد کند ذهن،عقلشون بیشتر از ما باشه و خیلی مهربون تر باشن.

از طرفی،جدای از نص صریح قرآن،طبق همین علم روز،الکل عقل رو از بین میبره.بعد چطور امکان داره یه مست شرابخوار اینقدر مهربون باشه؟

....

یه سؤالی هم پرسیده بودن درباره کتاب اضافه برای علوم تجربی،شاخه زیست شناسی.راستش من خودم اینقدر از درس زیست متنفر بودم و هستم که هیچ وقت نه دنبال مطالعه اضافه بودم و نه کتاب بیشتری در این باره سراغ دارم!

خودم که این درس رو ناپلئونی به تمام معنا پاس کردم.سر کلاس مطلقا گوش نمیکردم،حالم بد میشد واقعا.برای امتحان هم فقط حفظ میکردم.

ولی بچه ها،اتفاقا خیلی هم مشتاقن به این درس و خصوص این بحث مذکور!مخصوصا عماد و فاطمه.حالا عماد که دو سال پیش خانمشون به عنوان یادگاری کلی از جزئیات این بحث رو براشون گفته بود.و یه تابستون هم من رو مجبور کرد به هر مناسبتی یه سؤالی رو بهش جواب بدم.

ولی فاطمه از طریقای خیلی خفنی دنبال جواب سؤالش میره.بیشتر از راه مشاهده.مثلا اینکه یه درخت سرو جلوی خونه هست،مجتمع مسکونی کلاغ هاست.بعد فاطمه همه اش دنبال اینه که با تلسکوپ بشینه یه دل سیر،تمام لونه های درخت رو نگاه کنه!مخصوصا که الان برگی هم نداره.

یا اینکه یه بار سر شام خیلی بی مقدمه و ناگهانی پرسید که مامان ها دقیقا چطور بچه شون رو به دنیا میارن؟از آب شدن و محو شدن ها که بگذریم،معلوم شد صبحش تو حیاط مدرسه،سر زنگ ورزش،دیدن از گوشه حیاط که یه سری تیر و تخته ریخته صدای جیغ گربه میاد و بعد هم متوجه شدن که بله،مامان گربه داره بچه به دنیا میاره و ....!بماند که این همه مدت خانمشون کجا بوده و...

خب روش من این نیست که بسپرمشون به کسی غیر از خودمون برای یاد گرفتن این مسائل.نه کتاب و نه معلم و نه اینترنت.روشم اینه که بهشون اجازه میدم از خودمون سؤال کنن.فقط تا اونجایی که بتونیم کنترل میکنیم که سؤال خصوصی بپرسن.خیلی از اوقات هم فاطمه اول از من میپرسید،کم کم یادش دادم از نرگس بپرسه.با این استدلال که این چیزا دخترونه است و من زیاد بلد نیستم.

...

خب،دیگه چی بنویسم؟........نه،امشب نمینویسم........هیچی.....

*پی نوشت:با تشکر از دقت نظر شما دوست گرامی.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۸ دی ۹۴

دشمن اصلی اسلام و قرآن کریم و پیامبر عظیم‌الشأن(ص) ابرقدرتها، خصوصا آمریکا و ولیده فاسدش اسرائیل است.

بگذار و بگذر این همه گفت و شنود را
کی میکنیم ریشه آل‌ سعود را

یارب به حق ناقه صالح عذاب کن 
نسل به جای مانده قوم ثمود را

افتاده دست ابرهه‌ها خانه خدا 
سجیل کو که سر شکند این جنود را

چیزی به غیر وهن ندارد نمازشان 
باید شکست بر سر آن‌ها عمود را

ای واجب‌الوجود ز لوث وجودشان
کی پاک میکنی همه ملک وجود را

انکار میکنند هرآن‌چه که بوده را
اصرار میکنند هرآن‌چه نبود را

جده، یمن، مدینه،‌ غدیر از قدیم‌ها
این قوم میخرند تمام شهود را

کو وارث کسی که در قلعه کنده است 
تا بشکند دوباره غرور یهود را

اسپند روز آمدنش کور میکند 
یک صبح جمعه چشم بخیل و حسود را...

....

خیلی اوقات بابت اسم عماد و نجم از این و اون طعنه و کنایه شنیدم،اما با این حال دوست دارم اسمشون رو و اتفاقا اگه خدا یه پسر دیگه بهم بده،اسمش رو میذارم:ابن شهر آشوب!بس که توانمندم در به پا کردن یه بلوا و آشوب خانوادگی!

بعد از ظهری،بعد ملاقات،باز بابابزرگ ساز رفتن به خونه کوک کرده بودن و نمیخواستن با ما بیان.دیروز هم که با عمه رفته بودن،شب نمونده بودن.منم میخواستم امشب قضیه نجم رو علنی کنم،این شد که تو بیمارستان گفتم به بابابزرگ که حداقل بیاید نجم رو ببینید....

خدایی اش قصدمون نبود کل شهر خبر بشن.فقط میخواستیم به پدر و مادرم بگیم و بعد اگه قرار شد واقعا اعزام بشه،کم کم به بقبه بگیم.اونم اگه سراغش رو گرفتن.ولی خب بابا اونقدر عصبانی شدن ازم که فورا شکایتم رو به خواهرام کردن و اونا هم به دایی ها و خاله خبر دادن و خواهر کوچیکه هم سریع خودش رو رسوند و فاطمه خانم هم از راه دور آتیش تهیه برام تدارک دید و.....

قشنگ یه جنگ واقعی!من البته این جور وقتا کلا میرم تو سایلنت،ولی این بار سکوت عمدی اختیار کردم تا مانعی برای پشیمون شدن نجم نباشه حرفام.

دیگه خلاصه یه چند تایی که تونستن خودشون رو رسوندن و از نزدیک بد و بیراه نثارم کردن و اونایی هم که دور بودن تلفنی احوال تمام ارواح درگذشته رو پرسیدن ازم.

این وسط حتی یه نفر هم پیش خودش نگفت برم از خود نجم هم سؤال کنم،شاید حرفی داشته باشه!

بعد تمام حرفا و دعواها،سر شام،که مذبوحانه تلاش میکردم در حد یکی دو لقمه هم شده بخورم،نجم خودش شروع کرد و تعریف کرد کل ماجرا رو و گفت که چقدر این چند شبه اصرار کرده بهم تا ازم رضایت گرفته.اما اثری نداشت حرفاش مجموعا.همچنان همه و به خصوص پدر و مادرم قهرن باهام.

پارسال هم روزای آخر همه چیز رو از چشم من میدیدن و به همین شیوه باهام دعوا مبکردن.

واقعا نمیدونم چی باید بگم بهشون.چطور براشون توضیح بدم که اجازه و رضایت من برای خدا اصلا مهم نیست؟که خدا منتظر من نمیشینه؟که من اگه رضایت ندم،فقط خودم ضایع میشم؟

جالبه که همه توقع دارن ازم خودم میرفتم جای عماد!هر چی هم میگم نذاشتن و نمیبردن،قبول نمیکنن.اصلا نمیخوان این قسمت حرفام رو بشنون...

وضعیت سختیه برای من.ولی کاری ازم برنمیاد.این از اون موقعیتایی که باید کلاف سردرگم زندگی رو داد دست خدا.فقط خدا بلده اوضاع و احوال رو میزون و دلخوری ها رو برطرف کنه...

پرودگار من!

به روان مقدس محمد و آل محمد رحمت فرست 

و مرزبانان ما را در ایفای وظایفی که به عهده دارند،حمایت کن

به روان مقدس محمد و آل محمد رحمت فرست

و بر شمار سپاهیان ما که از مرزهای ما پاس میدارند،بیفزای

و حربه آنان را بر ضد دشمن کارگر کن

و سنگرشان را از آسیب شکست در امان گیر....

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۷ دی ۹۴

آمریکایی هامیگویندمامیخواهیم دمکراسی راتوسعه دهیم.راه گسترش دمکراسی،بمب اتم است؟!جنگ افروزی درآمریکای لاتین وآفریقاست؟!امروزهم درخاورمیانه این همه ظلم وجنایت!بااین وسایل میخواهنددموکراسی راگسترش دهند؟

خمپاره پاره‌های دلم را نشان گرفت

آتش به خانه دل پیر و جوان گرفت

خمپاره سمت صحن حرم رفت و ناگهان

خورشید شعله ور شد و در آسمان گرفت

زینب چه قدر کرب و بلا پیش چشم داشت

تا در دمشق قافیه عشق جان گرفت

باید زبان گشود، بخوان خطبه‌ای شگرف

روشنگر آن چنان که تمام جهان گرفت

آن خطبه‌ای که شام سرافکنده می‌شنید

آن خطبه‌ای که رونق گردن‌کشان گرفت

خمپاره را کدام یزیدی به عشق زد؟

این فتنه از کدام ابوسوفیان گرفت؟

ای آبروی هرچه کلام و زن و ادب

پیشت قلم خجل شد و لکنت - زبان گرفت

قلبم فشرده تر شد و روحم شکسته‌تر

شاید خدا نخواست بمیرم، اذان گرفت

باران غم، دعای سحر، تا نماز صبح

تنها برای از تو سرودن زمان گرفت

عباس‌ها حریم تو را حفظ می‌کنند

خمپاره گرچه صحن حرم را نشان گرفت

....

امروز رفتم دیدن مادر.هنوز سی سی یو هستن.ولی خیلی آروم چند کلمه ای در حد سلام و احوالپرسی از بچه‌ها حرف زدن باهام.حال نرگس و تک تک بچه‌ها رو پرسیدن.حتی احوال محبوب رو هم پرسیدن و اینکه تهرانه یا نه.خیلی هم برای همه مون دعا کردن.مثل همیشه.وقتی اومدم بیرون،از عمه سراغ گرفته بودن که کی اومده ملاقات.خب راستش فقط من و بابا و بابابزرگ و عمه رفته بودیم.ما واسه یه ملاقات رفتن،حساب طرح زوج و فرد و ترافیک و جای پارک و شلوغی پشت در سی سی یو و اینکه ساعت ملاقات فقط یک ساعته و... میکنیم.ولی مادرا موقع بخشیدن و ایثارشون هیچ حساب و کتابی نمیکنن.هیچ وقت هیچ حساب و کتابی نمیکنن....فقط شرمندگی اش برام موند....

نجم رو هم دیدم هیچ رقمه راه نداره رضایت ندم.خدا چنان با جذبه داشت نگام میکرد که جرأت نکردم حداقل یه معامله کوچیک سرش بکنم.هرچند که خدا خودش میدونه،اون ته مله های دلم گفتم بی چک و چونه رضایت بدم،بلکه خدا هم سریع برام جور کنه منم برم.

و اما عماد!فردا امتحان مطالعات دارن.یه درس کلا حفظ کردنی و عماد فراری از حفظیات.تو این دو سه ماهه هم هروقت سراغ این درس رو ازش گرفتم،به یه نحوی پیچوند.مدرسه که رفتم دیدم کلا روش معلمشون همین بوده:سپرده به خودشون که بخونن و نهایت دو سه باری هم درس پرسیده باشه از چند نفر.نمره میان ترم هم نداده هنوز!

نرگس قبل اینکه برسم راپورتش رو داد که اصلا یه خط هم نخونده.منم تا شام حرفی بهش نزدم.بعد شام که دیدم خیلی سرخوشانه داره میره بخوابه،بهش گفتم بره کتابش رو بیاره ازش درس بپرسم.برق سه فاز از کله اش پرید!که بابا!من دیگه بزرگ شدم،درس پرسیدن چیه؟من خودم میدونم و بلدم و...

ولی منم به هیچ وجه کوتاه نیومدم.آخرش که دید چاره ای نداره رفت آورد.ولی هر سؤالی که پرسبدم،هزار تا توجیه و بهانه آورد که از اینا نمیاد و حالا یک کلمه اش رو نگفتم و منظور منم همین بود و ...

خونده بود یه دور،ولی داستانی.نه برای امتحان.احتمال زیاد هم بالای 16 میشد.اصرارم به بیست نیست،ولی با از زیر کار در رفتن هم به شدت مخالفم.وقتی میدونم در توانش هست کامل و دقیق یاد بگیره،ازش توقع دارم کامل و دقیق یاد بگیره.نشوندمش پیش خودم و مجبورش کردم دوباره بخونه.به هزار و یک بهونه میخواست پا شه بره،که خوابم میاد و اگه بخونم هم غلط مینویسم و اصلا دیگه امسال پست شاگرد اولی رو گذاشتم مزایده و....ولی نگهش داشتم و تا کلمه آخرش رو حفظ نکرد،نذاشتم بره.یعنی دقیقا تا همین الان!1:35

اما قبل اینکه بره دقیق و روشن براش توضیح دادم چه توقعی ازش دارم و چرا اصرار کردم به این کار.ناراحتی قبلش که واضح بود فیلمه فقط برای فرار از دست من،بعد حرفام هم خندید که پس بابا!شما هم دکتر شدید با این واکسن ضد تنبلی که کشف کردید!من امروز اولش از روی تنبلی درس نخوندم،بعدش واسه اینکه کم نیارم تریپ بی خیالی برداشتم براتون.ولی خودم میخواستم وقتی شما خوابیدین،بشینم تا صبح بخونم.یه فلاسک هم قهوه برای خودم درست کرده بودم!

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۶ دی ۹۴

بدون تردید خون به ناحق ریخته‌ی این شهید مظلوم به سرعت اثر خواهد کرد و دست انتقام الهی گریبان سیاستمداران سعودی را خواهد گرفت.

هی من میگم خدا از پاورقی ها سؤال طرح میکنه،باور نمیکنن.بیا!این از نجم که از اول یه درصدم احتمال نمیدادم اسمش دربیاد و اتفاقا درومد و کور سوی امیدم به مدیر و قوانین مدرسه شون بود،که ایشونم برخلاف مدیر عماد بسی بامرام،خیلی هم تشویق کردن و بعد هم گفتن هم میشه آخر سال امتحان بدی کلش رو هم اگه میتونی فردا و پس فردا فشرده امتحان بده!نجمم از همون بعد امتحان که اومده خونه،رفته شنای عمق تو کتاباش و هنوزم غرقه.

از این طرف بعد کلی طراحی سناریو و نقشه کشی برای آقا حسام،ایشونم امروز اومده برای خداحافظی!کجا؟سامرای عراق!یعنیا!خیلی جا خوردم.حرفی نزده بود از قبل.پرسیدم چطور اینقدر بیخبر؟که توضیح داد دو هفته پیش رفته داوطلب شده و به خاطر سپاهی بودن پدرش و بسیجی و مجرد بودن خودش،سریع نوبتش شده.ایشونم فردا میرن اهواز برای آموزشی و اعزام به عراق.

من اصلا متوجه این منطقشون که اولویت با مجردهاست،نمیشم.بخوای حساب کتاب این دنیایی کنی،اتفاقا اولویت با پیرمردهایی مثه منه!نخوای هم حساب کتاب کنی که اولویت با اونایی که توانش رو دارن و یه حداقل آموزشی دیدن،که باز شامل امثال منه.هر چی باشه خیر سرم یه سال دوره دافوس دیدم.کلی واسه خودم حرفه ایم!

شیطان رجیم هم که یه روند داره میگه اجازه نده و خلاص!میشه ها،فقط یه ایراد کوچولو داره.اونم اینکه اجازه ندادنم تهدید محسوب نمیشه واسه خدا.کار خودش رو میکنه.فقط حسرت و پشمونی اش به دلم میمونه.

یعنی بذارم بره؟به همین سادگی؟مردم چی میگن؟جواب بابا رو چی بدم؟

مسخره نیست؟من بمونم،پسرم بره؟

خودش هم یه راه حل داره.میگه:بابا مگه شما نمیگید شهادت الکی نیست و حساب کتاب داره؟مگه نه اینکه شما ازم راضی نباشی،نصیبم نمیشه؟منم که کم تا الان اذیتتون نکردم.یه دور برای خودتون مرورشون کنید تا حسابی ازم کفری شید.بعد خیالتون تخت،مرجوعی میخورم،برمیگردم!

ولی اصلا بحث من سر برگشتنش نیست.من مشکلم با همین اولشه.چرا باید اینجوری باشه؟جنگ که بود،بچه بودیم،میگفتیم بزرگ میشیم میریم.تا اومدیم بزرگ بشیم تموم شد.حالا هم که خیر سرمون بزرگیم،بچه ها رو میبرن!نسل سوخته ایم واقعا!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۵ دی ۹۴

ان شاء الله ما اندوه دلمان را در وقت مناسب با انتقام از امریکا و آل سعود برطرف خواهیم ساخت و داغ و حسرت حلاوت این جنایت بزرگ را بر دلشان خواهیم نهاد.

حدود دو ساعته دارم فکر میکنم دقیقا چی بنویسم و از کجا شروع کنم. عین این دو ساعت هم فقط یک جمله تو سرم دور میزنه:آقا نجم الدین!خیلی...

این جای خالی شامل تمام لغات مترادف با کنجکاو میشه،منتها از اون دسته لغاتی که مقدار متنابهی بار سنگین متمایل به بد و بیراه دارن.

از اوایل تابستون که فهمیدم نیروهای آزاد داوطلب هم میتونن برن سوریه،پیگیر بودم که برم.با اینکه تصمیمم کاملا مخفیانه و سری بود و جز نرگس خانم کسی خبر نداشت،ولی همین آقا نجم الدین فهمید.اتفاقی و گذری هم نه،با نقشه قبلی!بعد چه کرد؟پیله و اصرار که اجازه بدم اونم بیاد!حالا نه من داشتم میرفتم!

برای اینکه مطمئن شه قضیه به این سادگیا نیست،بردمش پیش همون سرهنگی که خودم هر دو سه روز یه سری بهشون میزدم.ایشونم باز یه دور دیگه مفصل و کامل شرایط رو برای نجم توضیح دادن که اول از همه اولویت با داوطلبین سپاهه،بعد نیروهای بسیج فعال.نیروهای آزاد هم اولویت با مجردینه،بعد متأهلین بدون بچه و بعد هم اونایی که نهایت یه بچه دارن.و اینکه الان داوطلب تو نوبت زیاده و اگه نوبتتون شد،خبر میدیم.کلی هم از موقعیت منطقه گفتن که جنگ کوچه به کوچه و تن به تن هست و خیلی با جنگای تو فیلما فرق داره و خطرناکه و خیلی ها رفتن و پشیمون شدن و بچه بازی نیست و...بلکه نجم کوتاه بیاد،ولی نجم همچنان سر موضعش موند و نهایتا اسمش رفت تو لیست انتظار.

خب خیلی طبیعی بود و هست که به خاطر رعایت حق بزرگتر بودنم و اینکه زودتر از نجم اسم نوشتم و اینکه سربازی رفتم و دوره دافوس رو گذروندم،اسم من زودتر اعلام شه.اما دنیا کلا غیر طبیعیه همه چیزش.

دیشب 11 بود فکر کنم که تلفن کردن و گفتن که اگه نجم هنوزم میخواد بره،امروز بیاد برای تست ورزش و آمادگی جسمانی.صبح که بهش گفتم،فکر میکردم به خاطر درسا و امتحاناتش منصرف شده باشه،ولی فورا پرسید چه ساعتی و کجا.با هم رفتیم،اول مدرسه و بعد هم پادگان.هنوزم امیداوار بودم تو تست ورزش رد بشه.باورم نمیشد از پسشون بربیاد.ولی قبول شد!

حالا الان تنها مانع رضایت نامه من و وضعیت مدرسه اشه.حتی اگه مدیرش هم قبول نکنه خرداد همه رو یک جا امتحان بده و مجبور شه سال دیگه دوباره این کلاس رو بگذرونه،بازم مشکلی برای کنکورش پیش نمیاد.چون این دوره از سربازی اش کم میکنه و براش امتیاز هم داره.و این یعنی فقط مونده من اجازه بدم.....

نرگس هم که تا خواستم ازش مایه بذارم و توپ رو شوت کنم تو زمینش،بی تعارف گفت:دلم براش تنگ میشه،ولی راضی ام!

حالا دقیقا منم و من...که چقدر ادعاها کردم و میکنم و الان وقت عمله....

خدا هم خوب بلده سؤال سخت طرح کنه ها!دقیقا از همون قسمتایی که توقع نداریم میپرسه،همونایی که میگیم فقط برای مطالعه است!

یعنی الان خیلی خودخواهانه است که دعا کنم همین امشب کلا جنگ تموم شه و تمام داعشی ها و تکفیری ها نابود شن؟خدایی اش همیشه برای نابودی شون دعا میکردم،ولی نه به شدت این دو شب!

نمیخواستم تا قطعی نشده به کسی بگیم،ولی خودش سر شام گفت به همه.عماد که فورا شروع کرد به اصرار برای خودش،که عجالتا با شرط سنی بالای 15 سالی که نجم گفت،کوتاه اومد.زهرا و فاطمه هم که دیگه انگار نجم شهید شده،الان روحش اینجاست!هر چی میگم اگه قرار بشه بره،5شنبه،تازه میره دوره آموزشی که خودش دو هفته است.بعد هم باید آماده باش بمونه تا نوبتش بشه،اصلا نمیشنون.فقط گریه میکنن براش!

بعد از تست ورزش با نجم بیمارستان هم رفتیم.ساعت ملاقات نبود،راه نمیدادن.ولی همینطور که پشت در نشسته بودیم،مادر رو آوردن تا ببرن برای آنژیوگرافی از عروق گردن.این شد که تونستیم یه چند دقیقه ای ببینیمشون.هنوزم هیچ عکس العملی نداشتن و فقط نگاه کردن.کارشون یه دو ساعتی طول کشید،انگار گرفتگی هم داشته که براشون بالن زدن.دقیق که بلد نیستم،آقایون اطبا هم کسر شأنشون میشه توضیح بدن.بعد از عمل تا وقت ملاقات بهوش نیامدن و مجبور شدیم برگردیم.

پدرم بابابزرگ رو راضی کرده بودن که امروز نیان این همه راه.ولی بیشتر از 600 بار تلفن کردن و حال مادر رو پرسیدن!با این حال دلشون راضی نشده بود و بعد از ما رفته بودن بیمارستان،که خدا رو شکر مادر رو هم دیده بودن.نگرانی برای مادر یه طرف،برای بابابزرگ هم یه طرف.تا قبلش هم خیلی لاغر بودن،ولی تو همین چند روز شدن پوست و استخوان!

خدا صبر و توانش رو به همه مون بده....

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۴ دی ۹۴

حکومت آل سعود، این وهابیهای پست بیخبر از خدا بسان خنجرند که همیشه از پشت در قلب مسلمانان فرو رفته‌اند

آل خلیفه،آل سعود،آل اختناق

نفرین به بی ارادگی و مرگ بر نفاق
آنان‎که روز و شب دم از اسلام می‌زنند

با کفر در توافق‌ و با دین در افتراق
پشت نقاب های دروغین، نمازها

سمت کدام قبله و زیر کدام طاق؟ 
یکبار دیگر آتش و فرصت فراهم است

دنیای‌ ما پر است از این‌ دست اتفاق
بر پرده دار مست اگر چه بعید نیست

بر کشتن برادر اگر دارد اشتیاق
شیعه در انتظار قیام تو میطپد

عجل علی ظهورک،فریاد از این فراق

.....

میدونید،من خیلی سعی میکنم هر کاری رو از روی اصول و قاعده و قانونش انجام بدم.اگر هم بلد نباشم حتی الامکان سعی میکنم یاد بگیرم.مخصوصا در حوزه تربیت فرزند و رفتار با نوجوونا که شاید شونصد تا کتاب در این باره داشته باشم.ولی خب یه وقتایی هیچ کدوم از اون تئوریای خوشگلشون جواب نمیده.اون موقع است که میبایست جور دیگه ای از کتاب استفاده کنم.استفاده ابزاری....

امروز عماد بعد نماز صبح،خیلی خونسرد و بی خیال رفت گرفت خوابید.انگار نه انگار که صبحه و باید بره مدرسه و امتحان داره.چرا؟تا تلافی حرکت هفته پیش مدیرشون رو سرش دربیاره!خیلی تلاش کردم از همون شیوه های متمدنانه گفتمانی استفاده کنم و با حرف بهش حالی کنم نرفتنش به مدرسه هیچ اثری به حال مدیرشون نداره و فقط برای خودش و من دردسر تولید میکنه،ولی کلا تو فاز گوش کردن و فکر کردن نبود.

قصد کرده بود که نره و به قول خودش تمام عواقبش رو هم میخواست خودش تنهایی گردن بگیره.

اعتراف:با این مدل و شیوه جدید نظام آموزشی اصلا نمیدونم اگه نمیرفت دقیقا چی میشد.

میشد که بی خیالش بشم و بذارم نره و احتمالا نمره 0 براش بذارن تو کارنامه.ولی نمیخواستم این شیوه اش بشه برای انتقام و تلافی.کلا که با تلافی زیاد موافق نیستم.اگر هم جایی موافق باشم،نه تلافی معکوس که خودش ضرر مضاعف داشته باشه.

این شد که گفتمانمون به انتهای بن بست .... رسید و عماد پا شد رفت مدرسه!

عمو!چقدر الان جات ابنجا خالیه....جای پیامات....

خب البته ظهر نشده،به پادرمیونی نرگس خانم،تلفنی آشتی کردیم.عماد هم اعتراف کرد که اولش از رو بی فکری تصمیم گرفته بوده و بعد که دیده من مخالفم،محض اعلام استقلال رو حرفش ایستاده.و الا که میدونسته حق با منه.

خب آقایون و خانومای محترم روانشناس!میشه دقیقا بفرمایید تو یه همچین موقعیتای اورژانسی که اصلا فرصت بحث و گفتمان نیست،از کدوم سمت کتاب و در چه جهتی،نتیجه مطلوب تره؟اساسا لوله شده اش بهتر جواب نمیده؟

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۳ دی ۹۴

دل انسان غمگین میشودبه‌خاطراین‌که چراکسانی که نان انقلاب راخوردندنان اسلام راخوردندنان امام زمان راخوردنددم ازامام زمان زدنددم ازائمّه معصومین زدند،حالاطوری مشی کنندکه اسرائیل وامریکابرایشان کف بزنند!

همیشه فکر میکردم دیدن اقوام دور،که چند سال یه بار هم رو میبینیم،حالم رو بهتر میکنه.حتی برای شهادت عمو هم دیدنشون تسلی خاطر بود.اما امروز پشت در سی سی یو،دیدنشون و احوالپرسی شون و حتی دلداری و دعاشون،حالم رو بهتر نکرد.

دوست نداشتم مادرم رو تو اون حال ببینن.دلم میخواست میشد کاری کنم تا حرمت مادر حفظ بشه.مادرم خیلی به حجاب مقید بودن.خیلی.حالا تو اون وضعیت اتاق سی سی یو،با اون همه سیم و لوله و لباس بیمارستان و روسری نصفه و نیمه....مطمئنم که خودشون هم ناراحت بودن از این وضعیت.

میدونید،احترام بزرگترهامون باید نگه داشته بشه؛نه به خاطر خودشون.به خاطر خودمون.این نیاز ماست.ما لازم داریم که به بزرگترهامون احترام بذاریم و دیگران هم احترام بذارن.ذره ای بی حرمتی به اونا،ما رو داغون میکنه.

بدتر از اون وقتی که داشتیم میامدیم بود.خیلی بی پناه و غریب شده بود مادر.میگفتن پرستارها که مراقبشونیم و حواسمون بهشون هست،ولی باورش سخته برام.مادری که دیگه حتی نای حرف زدن هم نداره،اگه تشنه بشه؟اگه سردش بشه؟اگه بخواد بدونه ساعت چنده؟اگه....

چند شبی که هنوز اورژانس بودن و بستری نشده بودن،یا من یا عمه پیشششون بودیم.با اینکه حرف نمیزدن،ولی تا اونجایی که بلد بودیم،تمام کارهاشون رو انجام میدادیم.وقت نماز رو بهشون میگفتیم و در حد توانشون آماده شون میکردیم برای نماز.حالا یعنی برای پرستارها اصلا مهمه این چیزا؟

دیشب رو هم که تو بخش بودن و عمه پیششون موند.ولی امروز بعد یه اسکن پیشرفته نمیدونم چی چی،متوجه شدن که لخته های در حد میکرون خون تمام نقاط حساس مغز رو درگیر کرده و احتمالا مشکل از این مسأله است.میگن سکته نیست،ولی همون عوارض رو داشته برای مادر.حالا هم بردنشون سی سی یو و براشون رقیق کننده تزریق کردن تا شاید لخته ها برطرف بشن....

بابابزرگ هم حال و روزشون اصلا تعریفی نیست.شاید تا به حال هیچ نامه و حرف عاشقانه ای به مادر گفته باشن،ولی عشقشون به مادر از هر روزی روشن تره.اینقدر که دیشب در نهایت اکراه از بیمارستان دل کندن و امروز با هزار بهانه نمیخواستن که با ما بیان.تا به حال هیچ کجا بدون مادر نرفتن،به جز جبهه.تنها شدنشون بدجوری دل رو تنگ میکنه.

بهانه اصلی شون گلدونای مادر بود.بردمشون خونه تا گلدونا رو آب بدیم و برگردیم.ولی گلدونا هیچ حالشون خوب نبود.از دست من آب نمیخوردن و به من غریبی میکردن انگار.دل میوه های یخچال هم برای مادر لک زده بود حتی.کنج اتاق چادر نماز مادر رو تو بغلش گرفته بود و همونطور خوابش برده بود.....

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۲ دی ۹۴

روزهای سال به طورطبیعی مثل همند،این اراده‌‌‌‌‌ها ومجاهدتهاست که یک روزی راازمیان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد.روز نهم دى هم از همین قبیل است.

این که میگن هیچ کس از یه لحظه بعد هم خبر نداره،واقعیتیه.مادربزرگم،با وجود سن بالاشون،ولی به خاطر فعالیت بدنی و پرهیز دائمی شون از جوونی،خدا رو شکر تا الان سلامت بودن و مشکل خاصی نداشتن.هیچ وقت حتی حدس هم نمیزدم یه روزی ایشون رو روی تخت بیمارستان ببینم.ولی متأسفانه الان چند شبه که بیمارستانن.

به نظرم نصفه شب یکشبنه بود که بابابزرگم با پدرم تماس گرفتن و گفتن حال مادر خوب نیست.از همون نصفه شب که ایشون رو بردیم بیمارستان تا امشب تو اورژانس بودن و بستری نمیکردنشون.یعنی هر دکتری تو بیمارستان بود،با هر تخصصی مادر رو معاینه کرد.از سیتی اسکن و ام آر آی و سونوگرافی داپلر از تمام عروق و هزار یک رقم آزمایش و....خلاصه هر کار که بلد بودن انجام دادن.ولی هنوز هیچ جوابی به ما ندادن که مادر ما چرا یه شبه این طور شده.

مادر همین دو هفته پیش رفتن مشهد و طبق معمول با قطار.نه مشکلی در راه رفتن داشتن و نه قند و فشار و نه حافظه و نه هوش و حواس.خیلی عادی و معمولی بودن وقتی برگشتن و رفتیم دیدنشون.

ولی حالا اصلا انگار اینجا نیستن.بی هیچ حرف و حرکتی،فقط نگاه میکنن.یه نگاه بی....خیلی سخته دیدن این حالشون.مادرم که اینقدر مقید بودن به حجابشون،حالا اصلا متوجه اوضاعشون و اینکه کجا هستن و لباسشون چیه و ....نیستن.این دو سه روز که اورژانس بودن،تمام مدت بودیم پیششون،ولی حتی یک کلمه هم حرفی ازشون نشنیدیم.

 بعد از تمام معایناتی که انجام دادن،با وجودی که تو مرام دکترا نیست حرفی بزنن،با کلی خواهش از یکی شون خواستم بگه چی دستگیرشون شده.ایشون که فوق تخصص مغز و اعصاب هم هستن گفتن حقیقتش هیچ علامتی از هیچ بیماری خاصی ندارن مادر.فقط انگار مغزشون داره دستور توقف میده و بدن هنوز مقاومه.....

دقیقا همون چیزی که بابابزرگ شب هفت عمو بهم گفتن.ایشون یواشکی و خصوصی بهم گفتن مادر بعد عمو رضا دووم نمیاره.گفتم نه،خدا نکنه.ولی ایشون گفتن که نه،میدونم طاقت نمیاره.و اصلا برای اینکه مادر حالشون بهتر بشه تو همین مدت دوبار بردنشون مشهد.

کاش جدی گرفته بودم حرفشون رو.ولی از کجا باید میفهمیدیم؟مادر ظاهرشون همچنان مثه قبل بود.محکم.

حتی الان هم به همون استواری قبلشون هستن.فقط...

خدا!

واقعا دنیای سختیه.میدونیم کوتاهه،میدونیم قرارمون جای دیگه بوده از اول،ولی خب دل میبندیم.

به اینجا نه،به هم.به مادر و پدرمون،به بچه هامون،به دوستامون.

بعد دچارمون میکنی به فراق....

حالا الان هم که یه دو راهی گذاشتی،یکی از یکی سخت تر.اینکه میدونیم و معلومه مادر دلش اینجا نیست و روحش برای دیدن پسراش میره و اینکه طاقت جای خالی اش رو هم به هیچ وجه نداریم.

چه دعایی کنم که دلم نسوزه؟چه دعایی کنم که...

میدونی چیه؟اصلش من سوادم نمیکشه.نمیدونم،بلد نیستم.خودت میدونی و حال و روز بنده هات.

همونجوری که بلدی و میدونی درسته،درستش کن لطفا!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۱ دی ۹۴

مادرصددخشکانیدن ریشه های فاسدصهیونیزم،سرمایه داری وکمونیزم درجهان هستیم.ماتصمیم گرفته ایم،نظامهایی راکه براین سه پایه استوارگردیده اندنابودکنیم،ونظام اسلام رسول اللّه رادرجهان استکبارترویج نماییم

امشب قرارمه درس بخونم خیلی.فقط یه معذرت خواهی میبایست از خدیجه بکنم تا بعدها بدونه ناچار بودم،ناچار!

رفته بودم داروخانه تا براش پوشک و شیر خشک و قطره بینی و ویتامین آ+د بگیرم.خیلی شلوغ بود و طول کشید تا نوبتم بشه.ال سی دی هم درست رو به روی صندلی ام بود.ناخودآگاه نگاهم افتاد به برنامه ای که داشت پخش میشد:تبلیغ پوشک مرسی بود.همونی که برای خدیجه میگیرم.

دخترم!

من واقعا شرمنده ام.من نمیدونستم یه همچین تبیلغاتی پشت این مارکه.مطمئن باش من حتی ته مله های ذهنم هم با این طرز تفکر برات خرید نمیکنم.

دوستت دارم عزیزم.

خوابای خوب ببینی همیشه.

من هم کودکی دارم

کودک من خرد و ظریف است
ترد و نازک
همچو غنچه
شاد و بی غم
دنیای او آغوش من
ایمن تر از هر جان پناه
دنیای من لبخند او
زیباتر از هر ماجرا
ناگهان اخبار
ناگهان انفجار
سپس طوفانِ خاک
ناگهان تخریب
ویرانی و مرگ
مرگ کودکان در زیر آوار
ترکش خمپاره ها
زخم برتن خورده ها
تکه تکه بر زمین و آسمان
وای بر من
کودکم ترسان دوید
آغوش من را باز کرد
خود را فشرد بر سینه ام
دنیای امن کودکم ناامن شد
دنیای زیبای مرا باران گرفت
سینه من خیس شد
...................
تصویر خبر
من را نشان می داد
به روی جاده ای افتاده بودم
کودکم در دنیایی ناامن
در آغوشی که دیگر جان پناهی نبود
غرق خون بود.
................
وای بر من
کودکم را سخت درآغوش فشردم
چشمهایش بسته بود
تا این جنایت را نبیند
بوسه ها برپلک چشمانش زدم
اما
چه کسی پلک چشمان خاموش
آن کودک را خواهد بوسید
و
چه کسی خواهد پرسید
چرا؟

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۶ دی ۹۴

امروزشیطان بزرگ که خود مجسمه قساوت برضدبشراست,پرچم طرفداری ازحقوق بشررابلندکرده وملتهارابه دموکراسی دعوت میکند

جهان، قرآن مصور است 
و آیه ها در آن 
به جای آن که بنشینند، ایستاده اند 
درخت یک مفهوم است 
دریا یک مفهوم است 
جنگل و خاک و ابر 
خورشید و ماه و گیاه 
با چشم های عاشق بیا 
تا جهان را تلاوت کنیم 

سجاده ام کجاست؟ 
میخواهم از همیشه این اضطراب برخیزم 
این دل گرفتگی مداوم شاید، 
تأثیر سایه من است. 
که این سان گستاخ و سنگوار 
بین خدا و دلم ایستاده ام
سجاده ام کجاست؟...

این ضرب المثل "هرچه بگندد..."،هست؟نقل جناب مدیر مدرسه عماده.هفته پیش که چند روز به خاطر آلودگی تعطیل شد،امتحانای پایان ترم زهرا که قرار بود از امروز باشه،یه هفته عقب افتاد.اما عماد گفت که مال اونا سرجاشه و تغییری نکرده.

امتحاناشون از امروز بود و ساعتش 8 تا 10 بود.صبحی عماد قبل رفتن،کلی باهام سر ساعت برگشتش چونه معکوس زده که نهایتش 9 خونه است!حرف من این بود که حالا شاید امتحانت طول کشید،شاید تاکسی نبود،دیگه 10:30 هم خونه باشی خوبه.هرچند عماد بیشتر از 20 دقیقه طاقت سر جلسه نشستن نداره.

ساعت 11 نرگس خانم خبر داد که عماد هنوز نیامده و تلفن مدرسه هم به کل جواب نمیدن.منم محل کارم نزدیک فرودگاه،اون سر شهر به معنای دقیق کلمه است.اول تلفن کردم به پدرم تا ازشون خواهش کنم بره دنبال عماد.ولی وقتی کامل براشون گفتم چی شده،فقط گفتن که نگران نباش و چیزی نیست و ان شاءالله میاد!

این شد که مرخصی رد کردم و اومدم دنبال عمادحدود 12 رسیدم مدرسه و در کمال تعجب دیدم درس و کلاس برقراره و تعطیل تشدن بچه ها!یک راست رفتم دفتر آقای مدیر.ایشونم در کمال خونسردی فرمودن که چون هفته پیش تعطیلی داشتن،به صلاح دید معلما،امتحانات رو یک هفته عقب انداختن!

و کی این تصمیم رو گرفتن؟

4شنبه بعد از تعطیل شدن مدرسه!

و چرا خبر ندادن؟

خب نیازی نبوده،فوقش بچه ها یه کم اضافه تر درس خوندن!

و اینکه والدین منتظر و نگران شدن؟

این دیگه از اون حرفاستا!مگه حالا پسر شما هر روز سر ساعت خونه است که امروز دیر کرده؟!

هیچی دیگه،رسما یه چیزی هم بدهکار شدیم.داشتم از مدرسه میامدم بیرون که عماد منو دید.بدو اومد جلو و کلی توضیح و ببخشید که باور کنم نمیدونسته امتحان ندارن و هرچقدر هم خواهش کرده،بهش اجازه ندادن تلفن کنه و خبر بده.منم فقط خندیدم و گفتم میدونم،ناراحت نباش.

یه ندای درونی چند بار وسوسه ام کرد برم درباره علت این رفتارشون سؤال کنم،ولی خدا رو شکر به وسوسه های شیطانی درونم غلبه کردم و نرفتم!

خونسردی هم واقعا نعمت بزرگیه که بعضیا دارن و من کلا ندارم.من نصف نصف خونسردی پدرم رو داشتم و یا حتی یک دهم مال این آقای مدیر رو،کلا از هیچی ناراحت و نگران نمیشدم!

برگشتنی هم یه ایستگاه زودتر از مترو پیاده شدم،درست رو به روی یه درمانگاهی بود.به فال نیک گرفتم و رفتم تو.از قضا پزشک عمومی نداشتن و متخصص داخلی داشتن.گفتم دو هفته است سردردم خوب نشده و فقط از حالتی به حالت دیگه تغییر کرده.به اضافه حالت تهوع و سرگیجه و سوزش چشم و اشک مدام.ایشونم بعد یه معاینه مختصر،باز با خونسردی گفتن که چیزی نیست.از مسمومیته.به خاطر آلودگی هوا!و راه حل؟از تهران برید!راه دیگه ای نداره!

این عکسی که از دکمه دوختن عماد گذاشتم،منو یاد یه خاطره از زهرا انداخت.برای روز مادر بچه ها یه تابلو گل دوزی کردن برای مادرشون که به نظرم عکسش رو گذاشتم.کار مشترک هر 4تاشون هست.اما بیشترش رو زهرا انجام میداد.یه شب داشت یه قسمتی از کناره هاش رو میدوخت که نمیشد تو کارگاه بذاره.پارچه رو روی پاش پهن کرده بود و دولا افتاده بود و با دقت داشت میدوخت.تمام مدت حواسم بهش بود و میفهمیدم داره با شلوارش یه جا میدوزه.اما وقتی کارش تموم شد و خواست بلند شه،معلوم شد شلوارش که هیچ،پاش رو هم دوخته!

موقعیت هم اصلا موقعیت خنده نبود.چند ساعت قبلش کلی سر یه ماجرایی با هم بحث کرده بودیم و مثلا کمی تا قسمتی قهر بودیم.دیگه با چه مصیبتی خنده ام رو نگه داشتم تا بالاخره تونستم از اتاق برم بیرون،بماند...

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۶ دی ۹۴

هیچ ملتى تا به حال مثل ملت ما، رژیم مستکبر و زورگوى امریکا را تحقیر نکرد.

قبل هر حرفی یه التماس دعای ویژه دارم از همه عزیزانی که زحمت میکشن و تشریف میارن اینجا بابت امتحان پایان ترم.که با عرض شرمندگی خیلی حجم درس بالاست و منم واحد پیش نیاز رو پیچوندم و عجب اشتباهی کردم و الان دو هفته مونده به امتحان و....خلاصه انگار برای درس و مشق خودتون دعا میکنید دیگه!این ترم به خیر بگذره از ترم بعد از همون اول میخونم.قول!

دیشب که منحصر شد به زهرا و نجم،امشب از بقیه مینویسم تا عدالت رعایت بشه.خب، این عزیز دل باباست:

کافیه زیر سرش اندازه 5 سانت بالا باشه،راحت میشینه.دستش رو هم که میگیریم،پا میشه فشنگ.روش صدا کردنش هم با کله است.هر کسی رو بخواد با کله میره سمتش.هنوز نمیتونه روی شکم برگرده،ولی وقتی دمر میذاریمش عین ماهی شنا کنان،میره واسه خودش.

فاطمه خانم هم امروز از همون صبح با یه تریلی سؤال اومد پیشم.درباره دونه دونه درسا و کتابایی که تا الان خوندم و دارم میخونم و رشته و گرایش و واحدای درسی ام و اینکه آخرش قراره چی اختراع! کنم و چرا درسم رو عوض کردم(منظورش اینه که چرا از ریاضی اومدم مهندسی) و...یعنی قشنگ اندازه دو تا مصاحبه ای که تا الان داشتم،ازم سؤال و جواب کرد!

آخر سر هم که دید درسای من ربطی به اختراعش! ندارن،خیلی ناامیدانه برگشت به نجم الدین گفت:پس داداش تو لااقل یه رشته ای برو که درباره ماشین و کار و انرژی و اینا باشه تا بتونی اختراعم رو درست کنی.من که فکر نکنم وقت کنم.

:چرا وقت نکنی؟مگه چیکار داری؟

-خب دیگه،ازدواج و بچه داری و از این کارای خانومی!ما دخترا که مثه شما پسرا بیکار! نیستیم.

یعنی به همین رو راستی!به این برکت قسم!قشنگ تا 5 دقیقه کل خونه سکوت مطلق بود.به قول نرگس،میگه من اندازه فاطمه بودم،یکی تو فامیل عروس میشد،دیگه روم نمیشد باهاش حرف بزنم.

عماد هم بعد کلی درس خوندن،فردا امتحان ترم ریاضی داره،رفت سر وقت لباساش.چند تا پیرهن و شلوار داره که دکمه هاشون افتاده و قرار این بوده که خودش بدوزه.دوختن درز و کوک زدن ساده رو بلده،ولی تا امشب دکمه ندوخته بود.حالا این تجربه اولشه:

بعد هم که دیده ایراد داره،برگشته میگه:مدل جدیده،خط دار دوختم تا راحت باز بشه!

یه چیزی هم درباره جای خالی آدمها دوست دارم بنویسم.ما تو زندگی اصولا یه سری از اقوام و نسبت ها رو هیچ وقت نداشتیم،یا داشتیم ولی از دست دادیم.پدر،مادر،برادر،خواهر و....

کاخ عالی قاپو اصفهان رفتید تا حالا؟یه تالار مخصوص داره که گویا برای جشن و آواز کاربرد داشته.دیوارهای تالار حفره هایی شبیه آلات موسیقی داره،تار،دف و...دقیق نمیدونم چرا،ولی بعضیا میگن این حفره ها باعث میشده صدای موسیقی زنده تر بشه.

حالا من جای خالی اقوام و آدم ها رو تو ذهنم به این حفره ها تشبیه میکنم.برادری که من هیچ وقت نداشتم،یکی از این حفره های دلمه.یا عموهایی که از دست دادم،جاشون تا ابد تو قلبم خالی شده.

شاید برای اون تالار،وجود این حفره ها لازم باشه،ولی قطعا قلب و دل ما طاقت این همه جای خالی رو نداره.طبق قانون فشار هم بخوایم حساب کنیم،این جاهای خالی،مچاله میکنه روح آدم رو وقتی از بیرون فشار بیاد.ناچاریم چیزی جاشون بذاریم و پرشون کنین.

خب اکثرا میگردن و از بین کسایی که هنوز دارن و یا پیدا میکنن،انتخاب میکنن.ولی به نظر من اشتباهه.هیچ کس نمیتونه جای خالی کس دیگه ای رو پر کنه.هر کسی اندازه و حجمش مخصوصه،مثه اثر انگشت و تو جای هیچ کس دیگه قالب نمیشه.

واسه پر کردن این حفره ها به یه وجود سیال و روون نیازه که قشنگ و کامل پرش کنه.یه چیزی که مطمئن باشیم از ماندگاری اش.یه چیزی که چشم و دل سیرمون کنه از باقی دنیا.یه چیزی تو رنگ مایه های محبت خدا...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۵ دی ۹۴

خصوصی

......

......

....

..

اینا رو شما نفس عمیق فرض کنید.

خب حالا خودتون بگید من واقعا چه کنم با شما؟

زهرا خانم!عزیزم،دخترم،

مگه ما با هم قول و قرار نذاشتیم بی اجازه من سر به اینجا نزنی؟

مگه نگفتم خواستی بخونی،خودم بهت میگم کدوماش رو بخونی؟

اینه وفای به عهدت؟

واقعا ازت توقع نداشتم...

بابت تقویما هم توقع نداشتم...

من اینقدر ازت مطمئن بودم،اصلا سمت اتاقت هم نیومدم.حالا میبینم که اتفاقا شما برداشتی و قایم کردی.

یعنی حتما باید یورش نظامی به اتاقت میکردم؟

......

و اما شما آقا نجم الدین!

که داری بال بال میزنی ببینی چی جواب میدم!

اولا که نه،نمیدونستم هر روز میخونی نوشته هام رو.فکر میکردم یا شاید بهتره بگم توقع داشتم لااقل یه سرفه ای میکردی بفهمم اینجایی.

تقویما هم کلا هیچی دیگه....

....

نتیجه مذاکرات:

خب نتیجه صحبتامون این که زهرا راست میگفت،بی اجازه نخونده اینجا رو.بچه ام فقط خواسته بوده بی جنگ و خونریزی ماجرای سررسیدها رو بهم بگه!!

و بدون اینکه نیاز به حمله نظامی بشه،خودشون تحویل دادن بسته مورد نظر رو.

خیلی هم التماس کردن پیامهای اینجا حذف بشه،ولی از دیشب تا الان که ساعت 10 صبحه،98 بازدید داشته اینجا!پس هر کی میخواسته بخونه،خونده.

نجم اما به شیوه خاص خودش راضی ام کرد که بخونه اینجا رو.منظورم شیوه ای که من رو به اون حیوان عزیز 4 پا باربر تبدیل میکنه!که این حرفا براش درس زندگیه و یه مشت هندونه کال نارس دیگه!

حالا خدایی اش دیشب که پیاماشون رو دیدم،به قول خانم روشنا،اینقدر که از پیدا شدن تقویما خوشحال شدم،از دستشون عصبانی نشدم.اما چون نرفتم بیرون باهاشون حرف بزنم،خیلی حالشون گرفته بود تا صبح.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۴ دی ۹۴
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟