۲۳ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

درتبلیغات توجه شودکه دربرابرآنچه به دست آمده،هزینه های سنگین پرداخت شده.نوشته‌هایی که سعی میکنند این حقیقت رانادیده گرفته وخودراممنون طرف غربی وانمودکنندباافکارعمومی ملت،صادقانه رفتارنمیکنند

قبل هر بحثی یه مطلب فوق مهم:

عزیزان کمپین طرفداران زهرا!من دیشب درست نوشتم و منظورم دقیقا "احتمال غریب به یقین" بود!

گفتم با خودم که یه همچین اشتباهی ازم بعید بودا،ولی اصلا یادم نبود کی نوشتم.الان که نگاه کردم میبینم درست بوده که!

آدرس رو هم صبح برای مادرم فرستادم.به طرز غیر قابل توصیفی مورد تمجیدشون واقع شدم!البته چون ازشون خواهش کرده بودم هیچ اظهار نظری درباره اش نکنن،ایشونم خیلی غیر مستقیم! از طریق بیسفون،اونم گروه خانوادگی! اعلام عمومی کردن که من اساسا میبایست از ابتدا ادبیات میخوندم.الانم بهتره که کتابش کنم اینجا رو!و خب واضح بود که بقیه اعضا پرس و جو کنن از اصل ماجرا و در نهایت اینکه الان احتمالا خواجه حافظ شیراز فقط از این خونه بی خبر باشه!

و در نهایت هم این سونامی به به و چه چه،به یه واکنش فوق دلگرم کننده از طرف پدرم ختم شد.بر خلاف انتظارم،ایشون هم یه مقداری از اینجا،به خصوص اوایلش رو خوندن.بعد هم خیلی جدی گفتن:که چی حالا؟با اینهمه کاری که داری و به قول خودت وقتی که نداری،که چی وقتت رو پای این اراجیف تلف میکنی؟...

دقیقا همون برخوردی که با منِ در حال خوندن کتاب داستان،در نوجوونی داشتن!ایشون البته خیلی اهل قصه تعریف کردن برای بچه ها هستن،منتها فقط داستان های واقعی از زندگی ائمه و پیامبران.جا داره که همینجا یه اعترافی بکنم:احتمالا این ماجرا نتیجه آه مدیر وب ما سه نفره.که خیلی جدی ازش خواستم به پدرش بگه و اجازه بگیره واسه اینجا اومدن.الان کاملا درکش میکنم که چرا نمیخواست پدرش بفهمه!

همینجا هم میخواستم یه خواهش ویژه از مسئولین محترم مربوطه! داشته باشم که لطفا دیگه به هیچ عنوان و بهانه ای مدارس رو تعطیل نکنین.مخصوصا سوم دبستانی ها رو!نمیدونم چرا فاطمه مدتیه داره شدیدا درس خون از نوع خطرناکش! میشه.دو سال گذشته که تقریبا بی خیال درس و مشق بود.امسال هم اوایل اینطور نبود،ولی هی داره بدتر میشه.

با اینکه معلمشون خبر این دو روز تعطیلی رو بهشون داده بود،ولی دیروز واقعا با مکافات راضی شد که خودم نبرمش مدرسه حالا که سرویس نمیاد!این دو روزه هم نشست کل درس هاش رو حفظ کرد.خط به خط!امشبم مجبورم کرد از هر کتابش،یه دو سه فصل جلوتر یادش بدم تا تو امتحان شنبه مبتکران از بقیه کم! نیاره.بهش میگم خب بقیه هم مثل تو تعطیل بودن،میگه امتحانش که فقط برای تهران نیست!کشوریه.بقیه شهرا تعطیل نبودن،درسشون رفته جلو!حالا خوبه از همون اول یه برنامه تفصیلی امتحانی دادن که دقیقا تو هر امتحان از کدوم فصل ها پرسیده میشه.

راستی امشب بالاخره نوبتم شد که یه دل سیر تلفنی با نجم حرف بزنم.جمعه این دوره اشون تموم میشه.خیلی التماس دعا داشت برای تست آخر دوره که دعا کنیم قبول بشه.و الا برای دوره بعد نمیبرنش.

وقتی میگم از اساس کارشون اشتباهه،یعنی همین.خب اگه از اول من رو انتخاب میکردن،دیگه لازم نبود این همه هزینه کنن برای این دوره های آموزشی.بعد تازه تست بگیرن ببینن از پسش بر میان یا نه.

***

چند روزه میخوام یه چند خط درباره مظلومیت و تنهایی آقامون بنویسم.از اینکه چقدر ما خوشبختیم به خاطر داشتن ایشون و چقدر ناشکریم از بابت این نعمت بزرگ.ولی نمیدونم چرا کلمات،از دلم به دهانم سرازیر نمیشن.انگار دنبال یه راهی ان برای رسیدن به چشمام،شاید اونا هم میدونن بعضی حرفا رو نمیشه گفت،بلکه فقط میشه باهاشون روضه خوند...

هنوز،عهد و مرامی که داشتم دارم

وجان نیمه تمامی که داشتم دارم

به همرهان که جفا میکنند میگویم

اگر چه گفته ام،اکنون بلند میگویم

که تا به باغ شهادت هنوز روزنه ایست

تمام بود و نبودم امام خامنه ایست

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۳۰ دی ۹۴

نکته مهمی که همه مابایدبه آن توجه کنیم،این است که دشمنان ماتاکی وکجاماراتحمل میکنندوتاچه مرزی استقلال وآزادی ماراقبول دارند.به یقین آنان مرزی جزعدول ازهمه هویتهاوارزشهای معنوی والهیمان نمیشناسند

ای حسرت جان و تنم

تنها دلیل بودنم 
آه ای شهادت العجل 
چشم من و امر ولی

جان من و سید علی 

ای مقتدایم چشمان تو 
مومن شدم بر ایمان تو 
در دست مهدی دستان تو 
جانم فدای سید علی

از دیشب تا الان خیلی به این مسأله وبلاگم فکر کردم.به اینکه چرا کلا من دوست ندارم نوشته هام رو کسی بخونه.در واقع آشنا منظورمه.از چی میترسم؟یا شاید خجالت میکشم؟و البته هیچ نتیجه ای هم نگرفتم.موضوع ترس و خجالت نیست.موضوع بیشتر دایره حریم شخصیمه که احتمالا خیلی بزرگ و وسیعه!

و چرا با این حال اینجا مینویسم و دلم نمیاد از خیرش بگذرم؟خب شاید به خاطر همون تعریفی که قبلا درباره اینترنت نوشتم.طبق اون تعریف خواننده های اینجا موجودات بی خطری هستن!میشه راهشون بدم تو دایره.

از طرفی یه جورایی عادت کردم بهشون.به خصوص اون دوستانی که بی سر و صدا میان و میرن.بی هیچ حرف و کلامی.گاهی با خودم میگم لااقل یه فحش بدین؛بفهمم آدمین و ربات نیستین!

اینجا مینویسم چون انگار یه قرار داد نامرئی دارم برای نوشتن...بعضی اوقات که فرصت نمیکنم،خودم رو موظف میدونم به توضیح علت غیبت...انگار مجانی بودنش به نوعی تعهد آوره....

خلاصه اش که معتادش شدم و نمیتونم ازش دست بکشم.ولی نمیتونم وب دومی هم داشته باشم.وقتش رو ندارم.

احتمالا فردا بدم آدرس رو به مادرم.فقط میبایست یه جمله خوب و مناسب پیدا کنم به این مضمون که درباره اش هیچ نظری ندن بهم.چه خوب،چه بد.

حالا...امروز یه مشغله فکری دیگه هم داشتم.اونم زهرا.به ازای همون یه روزی که قهر کردم باهاش،این دو سه شب،خیلی بد خوابید....این دخترا چرا این جوری ان؟نمیشه بهشون بگی بالا چشمتون ابروئه!....

دلم میخواست یه بازی فکری جدید درست کنم تا کلا از فکرش بیاد بیرون.یه سری هم به برنامه های اندروید زدم،چیز خوب و جدیدی پیدا نکردم.اولین قانون بازی خوب به نظر من،جمعی بودنشه.بازی تنهایی،بهترین و کوتاهترین راه واسه دیوانه شدنه.

تا اینکه پیداش کردم.ساعت دیواری اتاق نشیمن رو با نیم ساعت کار،جهت گردش عقربه هاش رو عوض کردم!دقیقا برعکس میچرخه.حالا بازی جدیدمون اینه که بی هوا ازشون میپرسم ساعت چند دقیقه به چنده؟و باید سریع و بی مکث جواب بدن!فعلا خیلی سخته براشون.به خصوص که شماره ها سر جاشه.

خب یقینا تا دو سه روز دیگه بهش عادت میکنن،ولی برای زهرا همین مدت فکرش مشغول یه چیز دیگه بشه کافیه.بعد از اون هم البته ساعت همین شکل باقی میمونه واسه سر کار گذاشتن اقوام!

یه غیبتی هم از پدر بزگورام بکنم و زحمت رو کم کنم:

امشب عماد،بدون پدرم رفته بود مسجد.پیش میاد گاهی.ولی اینجور مواقع برگشتنه،صبر میکنه با ایشون میاد.ولی امشب بابا جلسه داشتن و عماد هم بی خبر و بدون خداحافظی حتی،اومده خونه.منم از کلش بی خبر.

بابا ساعت حدود 8/5 تلفن کردن بهم و سراغ عماد رو گرفتن.گفتم خوبه و داره با خدیجه بازی میکنه.خواستم گوشی رو بدم به عماد،ولی گفتن:

نه،فقط میخواستم ببینم کجاست.الان یک ساعته دارم دنبالش میگردم.تمام سوراخ سنبه های مسجد و بسیج و فروشگاه رو زیر و رو کردم.واقعا که!من نمیدونم تو چی یاد این بچه هات میدی اینقدر ادعات میشه؟یه خداحافظی کردن بلد نیستن..........

قشنگ 10 دقیقه کامل!بعد که خداحافظی کردیم،جریان رو از عماد پرسیدم.تازه یادش افتاد که بی خبر اومده،اینقدر که گیجه بچه ام!منم یه خاور نصیحت و پند و اندرز بارش کردم بابت زشت و بچگانه بودن کارش و اینکه حداقل وظیفه اش اینه که بره عذرخواهی کنه.با هزار تا بهونه که الان دیر وقته و شاید خواب! باشن و....بالاخره رضایت داد تلفنی معذرت خواهی کنه.

حالا توقع نداشتم بابا،عماد رو هم اندازه من دعوا کنن،ولی دیگه نازکشیدن و قربون صدقه رفتن و کل ماجرا رو ندید گرفتن هم نه!ولی دقیقا عین 10 دقیقه پدرم داشتن از دل عماد درمیاوردن و عماد مونده بود چی بگه!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۹ دی ۹۴

خودتان رادربرابرامریکااینقدرذلیل نکنید.اگردین ندارید،لااقل آزاده باشید.بحمداللّه ازبرکت انقلاب دریچه نوروامیدبه روی همه مسلمانان بازشده ورعد وبرق آن،رگبارمرگ ونابودی رابرسر همه مستکبران فرومیریزد

از صبح که خبر تعطیل شدن مدارس ابتدایی رو شنیدم،کلی مطلب تو ذهنم آماده کردم برای نوشتن،ولی در نهایت فقط یه چیز میگم:این شیوه اداره دولت شدیدا شبیه داستان فیلم "شهر در دست بچه‌ها"ست!

فقط تو اون فیلم،هیچ بزرگتر و عاقلی تو شهر نبود که بخواد حرص بخوره از خرابکاریای بقیه.ولی اینجا آقایون مربوطه،توهم زدن که هیچ عاقل و بزرگتری نیست که بفهمه دارن چه گندی بالا میارن!

بگذریم از این حرفا.اصل مطلب اینه که من امشب یه جاسوس از نوع خطرناک خونگی رو کشف نکردم!

امشب آبجی کوچیکه خونه مادرم بودن و ما هم طبق قانون سرجهازی! همچنین.که یهو و خیلی بی ربط،مادرم گفتن:شهاب!آدرس وبلاگت رو بده ببینم چی مینویسی!

شرح وضعیت پزشکی ام شبیه مواقعی بود که دبیر شیمی آلی اسم من رو میخوند که برم درس جواب بدم!اصلا تا چند ثانیه مغزم کار نمیکرد که بفهمم منظور مادرم چیه!

خب غیر از مرحوم عمو که خودشون اتفاقی اینجا رو پیدا کردن،و مرحوم آقای ضیایی معلم عماد،که به پیشنهاد ایشون وبلاگ نویسی رو شروع کردم،هیچ کس خارج از اعضای خونه مون از این ماجرا خبر نداشت.البته به زعم من!

آهان راستی محبوب هم در جریان بود و هست،ولی براش اصلا مهم نبوده تا الان.

خانواده هم فاطمه فقط میدونه که من یه جایی خاطراتی مینویسم.به اسم وبلاگ و این چیزا اصلا.عماد و زهرا هم که قول دادن بی اجازه نیان و به کسی هم چیزی نگن و بعید میدونم حرفی زده باشن.و نرگس خانم که محاله.نجم هم....راستش یکی از مظنونینه.البته بقیه مظنونینی هم وجود نداره با این وصف.

بعد جالب بود که دقیقا وسط همون آب گل آلود که من واقعا نمیدونستم چی بگم،آبجی خانم برگشته میگه:بله!پس چی؟چطور غریبه ها بخونن نوشته هات رو،ما نخونیم؟

خب راستش من واقعا دلم نمیخواد مادرم بخونن اینجا رو.پدرم هم همینطور،منتها ایشون علاقه شون منحصرا به اخبار سیاسی و مقالات مربوطه است.

یعنی خب راستش روم نمیشه.

من واقعی با اینی که اینجا مینویسمش هم تفاوت داره و هم نداره.

من اینجا از واقعیتای زندگی ام مینویسم،تخیلی نیست.ولی خب افکارم و اون ته مله های مغزم رو هم میریزم بیرون.همون چیزایی که بیرون از اینجا به کسی نشونشون نمیدم.

حتی بچه ها رو هم به همین خاطر خیلی سخت اجازه میدم بیان اینجا و فقط یه موارد خاصی رو اجازه میدم بخونن.

شاید هم یه جورایی باج محسوب بشه تا مثلا به کسی لو ندن.

نجم رو هم راستش زورم بهش نرسید بیرونش کنم.الانم که کلا نیست.

حالا اینکه کی گفته اصلا اولویت نداره برام.

من واقعا نمیدونم چی کار کنم.خیلی برام سخته آدرس دادن و سخت ترش حرف گوش ندادنه!

"پا رو بیل موندن" شرح دقیق وضعیت الان منه.

از یه طرف هم که باز ابن شیطان لعین و رجیم یه روند داره تو گوشم میخونه که بیخیال کلش بشم و کلش رو تعطیل کنم.احتمال داره که این بار به حرفش گوش بدم...

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۸ دی ۹۴

زهرا خانم

خب!

که اینطور!

خوندم همه اش رو.و حالا جواب:

اول که سلام.خوبی الان؟دیگه قلبت درد نمیکنه؟!

دوم،یه نکته فوق مهم:هیچ وقت،هیچ وقت حتی تو توهماتت هم فکر نکن،اگه از یه موضوعی ناراحت بشم،تلافی اش رو سر تو در میارم!یا سر کس دیگه!

ممکنه از چند مسأله ناراحت بشم،ولی قاطی شون نمیکنم.دیدی بارها خودت!

پس اینکه از کار مادرت ناراحت شدم،ربطی به بی گناه بودن شما نداشت.شما هم به اندازه خودت،بلکم چند برابر بیشتر از کوپنت!مقصر بودی!

سوم:اصل اختلاف نظر ما سر خطرناک بودن یا نبودن کارت هست دیگه؟توضیح میدم از نظر من کجاش خطرناک بود:

شما بر خلاف گفته آقا جان و آدرسی که دادن،بعد اینکه راه افتادین،گفتی که میخوای اول بری یه پاساژی که سر راه محسوب نمیشده.

تو مسیر،با اینکه ترافیک هم بوده،هیچ تلفنی به شما نمیشه.

جلوی پاساژ پیاده میشی.میری تو پاساژ خرید میکنی که مسلما با وضعیت حجابت خیلی هم تابلو بوده رفت و آمدت تو پاساژ و بعد دوباره برگشتی سوار تاکسی شدی.اونم شب و تاریکی.

راننده اگر یه درصد فکر ناجور داشت،خیلی راحت میتونست بعد از اینکه دوباره سوارت کرد؛ببردت!بدون اینکه ردی بمونه.ادعا میکرد وسط راه مسیر رو تغییر دادی و رفتی پاساژ!

بله،آژانس با راننده مرد،مطمئنه.به شرط اینکه همون مسیری رو بری که قرار بوده و وسط راه از این بازی ها در نیاری.

چهارم:از اینکه نه با راننده و نه با فروشنده حرف زیادی نزدی و بحث نکردی،مطمئن بودم.

پنجم:میفهمم که دوست داشتی یه کار مخفیانه و هیجان انگیز انجام بدی،ولی اگه عاقلانه و درست روش فکر میکردی،میتونستی راه درستش رو پیدا کنی.

به قول خودت چند وقت قبل دیده بودی و پسندیده بودی.

چرا با اینکه میدونی مادرم زیاد میرن اون فروشگاه،تو این مدت به ایشون نگفتی بخرن؟شاید یادت نبوده.

ولی دیروز و پریروز که با مادرت بودی و دولت آباد هم که الی ماشاءالله مغازه و بوتیک داره،چرا با ایشون نرفتی خرید؟نگو که نیومد و حوصله نداشت که پرسیدم ازش!و اتفاقا گفت بهت پیشنهاد داده برید بیرون یه دوری بزنید،خودت قبول نکردی!

اینجا فقط یه دلیل به ذهنم میرسه،اگه اشتباهه و دلیل دیگه ای داشتی بگو.

اینکه شما تعصب خاصی روی اسم پاساژهای معروف و مارک و برند داری!و به نظرت کسر شأنه خرید لباس معمولی.

ششم:قهر کردم،جدی هم بودم.و البته هم نرگس خانم گفت و هم خودم دیدم که فوق العاده ناراحت بودی.اینجا هم که نامه چی چی برام نوشتی.

ولی باور کن که لازم بود.جریمه دیگه مثلا چی؟از چه جریمه ای تا این حد ناراحت میشدی؟

من اتفاقا میخواستم مزه ناراحتی خیلی زیاد رو بچشی.بفهمی بعضی کارها واقعا نتایج خیلی بد و سختی داره.

الان چقدر ناراحت شدی؟قلبت درد گرفت به قول خودت.فقط یه لحظه فکر کن اگه اتفاقی برات افتاده بود چقدر ناراحت میشدی؟دیگه با ببخشید گفتن جبران شدنی بود؟تموم میشد به این سادگی؟

ببین هیچ منتی سرت ندارم،وظیفه ام بوده و هست؛ولی اینکه اینقدر راحتی و احساس امنیت میکنی به خاطر اینه که حواسم بهت هست.مواظبتم.و الا دنیای واقعی خیلی ناامنه.

دوست ندارم ترسو به معنی بزدل باشی.چون اونم خودش یه نوع خطره.ولی دلم میخواد عاقلانه شجاع باشی.

هفتم:

چرا اینقدر غلط دیکته داری؟!!!!خیر سرم ادبیات عماد رو سپردم دست تو،گفتم بلدی!اینجوری یادش دادی؟با این املا؟پاک ناامیدم کردی دختر!

.....

حالا قسمت منت کشی!

عزیز دلم!

همون دیشب،دقیقا تو همون اوج عصبانیتم که گفتم برو بیرون،نمیخوام ببینمت،دقیقا همون موقع.....خیلی،خـــیلی زیاد دوستت داشتم.

نمیخواستم ببینمت،چون دوست نداشتم خاطره ای در حال عصبانیت،ازت تو ذهنم بمونه.

نمیخواستم نگاه خیلی عصبانی من رو تحمل کنی.

و باور کن امشب به من خیلی سخت تر گذشت....

که نگاهت نکنم،که بی محلی کنم،که به روی خودم نیارم چقدر دلم برات میسوزه،که.....

از خدا میخوام این آخرین بار باشه و دیگه تا ابد هیچ وقت،هیچ وقت کدورتی بینمون پیش نیاد.

راستی سلیقه ات خیلی خوبه.فردا میپوشمش!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۷ دی ۹۴

ما با دخالت هر نوع خارجى به هر شکل در سرنوشت ملتهاى دیگر مخالفیم و با این دخالتها مبارزه خواهیم کرد

زیاد گریه میکنم.گاهی با بهونه،گاهی بی‌بهونه.هر چند که معتقدم برای گریه همیشه بهونه هست در این روزگاری که هستیم.گاهی که بهونه کم دارم کافیه فقط به عکس بچه ای کنار پدر شهیدش نگاه کنم تا چشمام تر بشن.به همین راحتی!این عکس ها هم همیشه بهونه‌های خوب من بودن:
چند روزه که مدام منتظرم یه اتفاقی بیفته،یه ناراحتی پیش بیاد.انگار که وقتش باشه.البته خیلی هم سعی کردم پیشگیری کنم.سر قضیه عماد و مدرسه اش مثلا،که زود آشتی کردم باهاش.یا امروز که برای امتحان ادبیات شفاهی فرداش داشت مثلا بلند بلند درس میخوند و مثال برای کلمات مرکب مشتق میگفت:پ.. سوخته!؛اول کامل نشنیده گرفتم و بعد که خوب عقده هاش خالی شد،خصوصی باهاش صحبت کردم و توجیهش کردم حتی به شوخی و بی منظور گفتن این کلمات هم اثر بد میذاره روی ما و کم کم بی ادبمون میکنه.
خلاصه که به حساب خودم نذاشتم کوچکترین ناراحتی پیش بیاد،مخصوصا امروز...
ولی خب دنیا هم قانون خودش رو داره.وقتی بخواد ناراحتت کنه،میکنه.حالا تو هی سوژه از جلوی دست و پاش جمع میکنی؟خودش میگرده سوژه بدترش رو پیدا میکنه:
4شنبه محبوب آمد تهران.منم دیروز همون صبح زود زهرا رو بردم منزل آقا جان و گفتم و سفارش کردم خودم میام دنبالت هر وقت که خواستی.حتی امروز پیامک دادم به خاله که دارم میرم ملاقات مادر تا اگه خواست،برگشتنه برم دنبال زهرا.تلفن نکردم تا تو معذوریت قرار نگیره،حداقل این دو روز زهرا کامل پیشش باشه.حاضر بودم حتی این موقع هم برم دنبالش.
ولی محبوب خانم ساعت 8/5 تماس گرفت که زهرا نرسیده هنوز؟!وقتی هم گفتم نه،با خونسردی کامل برگشته میگه:وا مگه ترافیکش چقدره؟6 راه افتاده!!
یعنی موجودی به این خونسردی نوبره.میگم چرا به خودم نگفتی؟میگه گفتم خسته میشی این همه راه!میگم چرا خودت باهاش نیومدی؟میگه حسش نبود!میگم چرا تاکسی بانوان نگرفتی؟میگه آقا جان به آژانس خودشون تلفن کردن و راننده خودشون رو گفتن بیاد.میگم چرا زودتر تلفن نکردی؟میگه میخواستم رسیده باشه که نگران نشی،میخواستم بهش بگم گوشی اش رو جا گذاشته!
من که بی تعارف اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که دزدیدنش!با ناامیدی تمام تلفن کردم آژانس،بلکه شماره راننده رو پیدا کنم که رسید.یعنی نرسیده بود،قطعا سکته میکردم.
خیالم که راحت شد از سلامتش،پرسیدم چرا اینقدر دیر شد و توقع داشتم بگه که ترافیک بود و مثلا ماشین پنچر شد و بنزین تموم کرد و....
ولی....زهرا به جای همه این حرفا،یه کادو بهم داد!سر راه رفته بوده برام خرید کرده و عجیب اینکه فکر میکرد خوشحال میشم.
خوشحال از چی دقیقا؟
اینکه حساب نگرانی ما و مادرش رو نکرده؟
اینکه کارش واقعا تو این زمونه کار خطرناکی بوده؟
اینکه باز از روی بی خیالی،گوشی اش رو جا گذاشته؟
...
دقیقا از چی؟
بدتر اینکه توجیه هم میکنه:که شما خودتون گفتین آدم باید شجاع باشه!
منظورش اون سری بود که از بیمارستان براش تاکسی گرفتم تا خونه و شووصد تا پیام داد برام.
یعنی واقعا عقلش نمیرسه این قیاس مع الفارقه؟
روز کجا،شب کجا؟راننده خانم و چند تا خیابون کجا؛راننده مرد و راه به این دوری کجا؟تازه بدون گوشی و بعد هم سرخود و بی اجازه جای دیگه رفتن...
واقعا و بی تعارف اگه فاطمه بود،باهاش دعوا میکردم اساسی.ولی فقط بهش گفتم،البته خیلی جدی،که نبینمت و صدا ازت نشنوم.
خیلی ناراحت شد و شروع کرد به معذرت خواهی و ببخشید و جبران میکنم و از این صحبتا.ولی نذاشتم ادامه بده،گوش نکردم یعنی.
قهر خیلی بده،برای منم سخته حتی.ولی چاره ای ندارم.به شدت عصبانیم ازش،میترسم وسط حرف و صحبت،داد بزنم سرش یا...
بدی اش اینه که قهر تو خونه ما،به خصوص وقتی از طرف من باشه،همه جانبه میشه.یعنی دیگه کلا صدا از هیچ کس در نمیاد.حتی خدیجه هم دیگه بازی و خنده اش تموم میشه.مثل الان که نیم ساعته دارم مینویسم و ایشونم همینطور مات داره نگاهم میکنه.حتی پلک هم نمیزنه.
انگار که داره شونصد تا بد و بیراه نثارم میکنه با این جدی نگاه کردنش.شاید هم اگه بلد بود حرف بزنه میگفت منم از شما توقع ندارم اینقدر بی ظرفیت باشید...
  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۶ دی ۹۴

آمریکایی‌ها به این انتخابات چشم طمع دوخته‌اند؛ اینها در ایران دنبال تحوّلند؛ ما هم دنبال تحوّلیم. منتها تحوّل ما به‌سمت اسلامی شدن کامل است‌

پروردگارا!

در آن هنگام که سربازان ما به قلب دشمن حمله می آورند،یاد دنیا را از ضمیرشان به در آور

تا به دلربایی های فریبنده اش فریب نخورند و خود را نبازند.

جمال و زیور و زر را در برابرشان از جلوه برانداز

تا به هوای زیور و زر به دشمن پشت نکنند و از توش و توان در نمانند.

چنان کن که جز بهشت نخواهند و جز ملکوت اعلای تو را نبینند.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۵ دی ۹۴

در دنیا هیچ کس نیست که شک داشته باشد در این که آمریکا در این سی سال، بیش از 30 رتبه از لحاظ اقتدار و وجاهت جهانی سقوط کرده؛ همه این را می‌بینند و میدانند

یک لحظه حتی در خیال من

نمیگنجید

روزی به جای یک کبوتر

شعری برای یک رآکتور گفته باشم

یا جای باران و صدای ناودان‌ها

در کوچه‌های شعرخیز شهر خود-شیراز-

از دودکش‌های اراک و

آه سوزانش بگویم

اما نمیدانم چرا امروز

مثل تمام مادران داغدیده

مثل غرور زخمی ایران

رفته‌ست از لب‌های من لبخند

مردم!

خود را به جای آن رآکتور میگذارم

قلب مرا از جا درآوردند

مردم!

....

امشب اگه 20 سال پیش بود،موقع برگشتن به خونه از ذوق به خیر گذشتن امتحاناتم،یحتمل یه برنامه مخ تعطیلانه میریختم؛محض استراحت فقط.

ولی خب روزها و ماه ها و سالها به خاطر ما صبر نمیکنن و خیلی زود میرن.اینقدر زود که وقتی توی آینه نگاه میکنی،باورت نمیشه این موهای سفید سر و صورت مال خودته.

ولی جدا عجب روزگار ساده ای بود!چه دغدغه های کوچیک و ساده ای!در حد نمره پایان ترم و اجاره خونه و موعد وام.

حالا الان بخوام سر شکن کنم،هر نیم ساعت در شبانه روز یه مسأله دارم.

امروز همین که امتحان تموم شد و رفتم سراغ گوشی،چشمم به شونصد تا پیام از مدرسه عماد روشن شد!

امروز امتحان آخرش بود.تفکر و سبک زندگی داشتن.ولی وسط امتحان،جلسه رو به هم ریخته بود و کلا نه خودش امتحان داده بود و نه گذاشته بود بقیه امتحان بدن!

چرا؟خلاصه مفیدش این که:از ابتدای سال معلم این درسشون درست روزهای دوشنبه که باهاشون کلاس داشته،خودش هم جای دیگه کار داشته و نیامده سر کلاس.فقط یه جلسه فوق العاده براشون گذاشته و گفته که درسش نیاز به توضیح خاصی نداره و خودتون بخونید و سؤال فقط از کادرها میاد.بچه ها هم به حرفش اعتماد کردن و فقط کادرها رو حفظ کردن.ولی امتحان مشترک بین چند تا مدرسه بوده و طراح سؤالاتش کس دیگه ای بوده و از متن هم سؤال داده بودن.

عماد هم که دیده بلد نیست و اگه کاری نکنه،نمره اش کم میشه،تنها راه حلی که به ذهنش رسیده همین اغتشاش بوده تا کلا امتحان باطل بشه!

حالا چرا از روز اول به من نگفته بود معلم ندارن یا اصلا اعتراضی نکرده بودن؟خب چون بهشون خوش میگذشته!

البته عماد شروع کرده بود،ولی 11 نفر دیگه هم باهاش همکاری کرده بودن.8 نفر باقیمانده هم که شلوغ نکرده بودن،برگه هاشون رو پاره کرده بودن.

نتیجه مذاکرات در نهایت یه جریمه سنگین و امتحان دوباره بود.مدرسه داره یه ساختمون جدید برای کتابخونه و سالن همایش کنار حیاط میسازه،تقریبا آماده است.تمیز کردن خاک و خل بنایی و جابه جایی کتابخونه با تمام کتاب هاش،افتاد گردن هر 20 نفرشون.حالا درسته که کلی وسطش شیطنت میکنن،ولی تو این سرما و گل و شل برفای چند شب پیش و تازه بعد از ساعت مدرسه و اینکه مدیرشون بالا سرشون می ایسته،واقعا زیاده براشون.

اما خب اینا مربوط به مدرسه بود.توی خونه فعلا در مرحله کاهش سطح روابط دیپلماتیک هستیم.به قول زهرا یعنی قهرم،ولی در حد ضرورت حرف میزنم.

جالبه تا قبل اینکه بنویسم جریانش رو،خیلی کفری بودم ازش.هر چقدر هم قبل اینکه بره بخوابه التماس کرد،آشتی نکردم.ولی الان هیچ ناراحتی ازش ندارم!شایستی که حتی یه کمی هم دلم براش میسوزه.خب چرا معلمشون اینقدر بیخیال بوده؟اصلا چرا ما امروز سر این جریان معلم نداشتن،جدی به مدیر اعتراض نکردیم؟!پس اینهمه پول میگیرن واسه چی؟!

آهان یادم افتاد،میخواستم بعد اینکه تکلیف بچه‌ها روشن شد بگم.ولی بابا تلفن کردن که اگه میری بیمارستان،با هم بریم،منم به کل یادم رفت و رفتم بیمارستان.

مادر هم همچنان سی سی یو هستن.رفتم پیششون،دیدم دارن یه چیزی میگن.خوب که گوش کردم،دیدم دارن هنوز برای بابا که رفته بودن بیرون ماجرای عروسی رو تعریف میکردن.اول فکر کردم خواب دیدن.ولی بابا گفتن که توهماتشونه.پرستارها رو عروس میبینن.

دکترشون هم در کمال خونسردی یک هفته تشریف بردن مرخصی و بقیه آقایون اطبا هم میگن که ما تو کار همکارمون دخالت نمیکنیم و حالا بازم باشن تو سی سی یو و...خیلی نگران عفونت بیمارستان هستم.به خصوص با وضعیت مادر با این حجم از لوله و شیلنگ.اگه میدونستیم وضعیتشون همینه و بدتر و بهتر نمیشه،چیزی که چند تا از پرستارها میگن،میاوردیمشون خونه.این بلاتکلیفی خیلی بده،اصلا مسخره است.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۴ دی ۹۴

امریکا به این زودی دست از ما برنمی‏دارد؛ انگلیس هم دست از ما برنمی‏دارد. اینها همه درصدد هستند که نقاط ضعف در ما پیدا بشود، از آن نقاط ضعف ما را بکوبند

سر ما را بریده میخواهند

خواب ابن زیاد میبینم

شهر تا شهر،کوچه تا کوچه

شمرها را زیاد میبینم

یک گلوی بریده،حرفش را

به جهان،با نگاه میگوید

به علی،گاهی آدم از غربت 

درد خود را به چاه میگوید

فکر کن ظهر،ظهر عاشوراست

در بزنگاه بدترین تهدید

جدا از ما،کدامیک آنروز

در کنار حسین میجنگیم؟

در کنار حسین جنگیدن

غیرت و زخم تیغ میخواهد

انتخاب چنین سرانجامی

اعتقاد عمیق میخواهد

در کنار حسین میجنگی

در نهایت شهید خواهی شد

خون برای حکومتت باشد

وقت بیعت یزید خواهی شد

....

امشب میخوام قصه یه سیاره جدیدی رو براتون بگم.سیاره ای درست مثل زمین ما،با آدمایی شبیه ما.که اونا هم مثل ما تو شهرای کوچیک و بزرگ سیاره شون زندگی میکنن.شهرای اونا هم درست مثل اینجا،پر کوچه و خیابون و اتوبانه.مردمون اونجا هم مثل ما تو خونه های بزرگ و آپارتمانای نقلی زندگی میکنن.

تنها فرقمون تو جاذبه است.اینکه اونجا به جای زمین،آسمون جاذبه داره.جاذبه ای که همه چیز رو به سمت خودش میکشه.

در واقع اونجا مردم به خونه احتیاج دارن به خاطر سقفش،تا حداقل توی خونه بتونن زنجیرهاشون رو از خودشون باز کنن.سقف ها مانعی هستن برای کشیده شدن مردم به آسمون و گم شدنش تو فضا.مردم توی خونه هاشون روی سقف مینشینن و میخوابن.فرش هاشون روی سقف ها پهن میکنن و به جاش از زمین لوسترهاشون رو آویزون میکنن.

مردم اونجا خیلی از فضا و گم شدن توش میترسن.به همین خاطر بیرون از خونه و تو محیطهای باز،برای اینکه به آسمون نرن،خودشون رو با زنجیر و  گیره های کوهنوردی به در و دیوار قلاب میکنن.بعضی ها هم که وسعشون میرسه،برای خودشون وزنه های سنگی،از جنس معادن سیاره شون میخرن تا جاذبه آسمون براشون خنثی بشه.

خلاصه که هر کسی هر طور میتونه،خودش رو پابند زمینش کرده و هیچ رقمه حاضر به جدایی نیست.البته وضعیت بچه‌ها هم جالبه:اونا که بازیگوش تر و سر به هوا ترن،خودشون رو میسپرن به جاذبه آسمون و شنا کنان برای خودشون روی هوا چرخ میزنن.گاه و بیگاه هم یه چنگی به دستگیره پنجره ای،یا طناب لباسی و یا آنتنی میندازن.

ولی یه عده از اهالی،اونایی که به زعم بقیه از نعمت عقل محرومن و از هفت دولت آزاد،به هیچ وجه زیر بار هیچ سقف و زنجیر و گیره و قفلی نمیرن.به هر نحوی هست،دست و پا میزنن برای خلاصی.هر چند که اطرافیانشون نمیذارن و مدام مراقبشونن.ولی اونا دست از تلاش بر نمیدارن.نگاهشون همیشه به آسمونه و آرزوی همیشگی اشون پرواز.

و بالاخره یه روز،تو یه فرصت طلایی،که هیچکس حواسش نیست،همه قید و بندها رو رها میکنن و میرن.میرن تا بی نهایت...

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را
دنیا رو با همه خوب و بدش
با همه زندونیای ابدش
پشت سر گذاشتن و رها شدن
رفتن و سری توی سرا شدن
واسشون تو بند دنیا جا نبود
دنیا که جای پرنده ها نبود
پشت سر گذشته های بی هدف
پیش رو لشکر آرزو به صف
تو بهشت آرزو گم نشدن
آدم حسرت گندم نشدن
وقتی موندن تو غبار زندگی
پر کشیدن از حصار زندگی
زنده موندن واسشون بهونه بود
زندگی بازی بچه گونه بود
یه صدا میخوندشون سمت خدا
با سکوتشون رسیدن به صدا...

***پی نوشت:امروز عصر،نجم بی خبر دو سه ساعتی اومده خونه.تا برسم رفته بود.فقط بوی خوشش جا مونده تو راه پله..

دوره شون تقریبا شبانه روزیه و شدیدا فشرده.موبایل و اینترنت هم که ندارن،کفاف دلتنگیام رو نمیکنه یه چند دقیقه صحبت تلفنی شبانه که تازه مشترک بین همه است.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۳ دی ۹۴

کشور اسلامی ایران و مسئولین این کشور دائماً این مطلب را گوشزد می‌کنند که ما با این دولتهای اسلامی می‌خواهیم دوست باشیم، دست اخوت به هم بدهیم.لکن حکومتها تزکیه نشده‌اند.وارد به ضیافه الله نشده‌اند

یه آل سعود و دو تا گونی کود و
یه شیخ بزرگ و یه مشت توله گرگ و
یه ارزن سواد و کالیبر زیاد و
به جز کاسه لیس هات، دقیقا چی داشتی؟!
باید گل بمالی، هووی سومالی!
تو اصلا چی بودی؟ تو دیگه کی بودی؟
خود صهیونیستی!! تو رو نقشه نیستی!!
کجا رو بگردم؟ سر کار گذاشتی؟!
جیبوتی کجایی؟ دقیقا کجایی؟
کجایی تو اصلا؟ تو اصلا کجایی؟
جیبوتی کجایی؟ دقیقا کجایی؟
کجایی تو اصلا؟ تو اصلا کجایی؟

....

من مردم شناس نیستم و نمیدونم باقی مردم دنیا دقیقا چه اخلاقایی دارن.ولی بعید میدونم کشور و ملتی با همبستگی مردم ما جایی پیدا بشه.همبستگی واقعی.

آره،درسته،تو انتخابات دعوا میکنیم.سر فوتبال و دربی کل کل میکنیم.جوکای قومیتی میگیم.تو تاکسی به تمام مسئولین بد و بیراه میگیم.همیشه از گرونی نالانیم...

ولی دست آخر شب قبل خواب یه سر به تلگرام میزنیم و کلی به لطیفه های ملی مون میخندیم!اینکه واسه تمام مشکلات ریز و درشت اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و بین المللی و حتی بلایای طبیعی جوک میسازیم و همه با هم بهشون میخندیم،یه خاصیت منحصر به فرد ماست فقط!

البته من شخصا تلگرام ندارم و چون یه کم از اخبار عقبم،اصولا لطیفه هام بیات شدن.

...

چند وقت پیش نوشتم که چند قسمت اول شهرزاد رو از سایتشون خریدم که اگه خوب بود با بچه ها ببینم؟و اتفاقا به نظرم اصلا خوب نبود؟حالا امشب برام ایمیل دادن که تا قسمت نمیدونم چندش رو سایت هست برای دانلود و از هر قسمت هم یه تیزر رایگان 7-8 دقیقه ای برام فرستادن تا بیشتر ترغیب بشم به خرید!

ندیدم همه اش رو،فقط دو تای آخری رو دیدم.کل داستان رو که میشد فهمید،بماند.ولی چیزی که من دیدم این بود:شخصیتای متظاهر به دین و مثلا پایبند به حجاب و غیرت،از قضا یه کمی هم اگه لازم باشه،قاتل و جانی هم هستن و در مقابل مشروب خورا و سیگاریا،خیلی هم مهربون و روشنفکرن و کلا خوبن!

خب این خیلی بده که یه همچین دروغ واضحی رو،جوری بگیم که هیچ کس حتی شک هم نکنه.مهربونی،رابطه مستقیمی با عقل داره.سر سوزنی عقل نباشه یا کار نکنه،خودخواهی جای مهربونی رو میگیره.

نمیگم هوش،میگم عقل.احتمال خیلی زیادی هست که افراد کند ذهن،عقلشون بیشتر از ما باشه و خیلی مهربون تر باشن.

از طرفی،جدای از نص صریح قرآن،طبق همین علم روز،الکل عقل رو از بین میبره.بعد چطور امکان داره یه مست شرابخوار اینقدر مهربون باشه؟

....

یه سؤالی هم پرسیده بودن درباره کتاب اضافه برای علوم تجربی،شاخه زیست شناسی.راستش من خودم اینقدر از درس زیست متنفر بودم و هستم که هیچ وقت نه دنبال مطالعه اضافه بودم و نه کتاب بیشتری در این باره سراغ دارم!

خودم که این درس رو ناپلئونی به تمام معنا پاس کردم.سر کلاس مطلقا گوش نمیکردم،حالم بد میشد واقعا.برای امتحان هم فقط حفظ میکردم.

ولی بچه ها،اتفاقا خیلی هم مشتاقن به این درس و خصوص این بحث مذکور!مخصوصا عماد و فاطمه.حالا عماد که دو سال پیش خانمشون به عنوان یادگاری کلی از جزئیات این بحث رو براشون گفته بود.و یه تابستون هم من رو مجبور کرد به هر مناسبتی یه سؤالی رو بهش جواب بدم.

ولی فاطمه از طریقای خیلی خفنی دنبال جواب سؤالش میره.بیشتر از راه مشاهده.مثلا اینکه یه درخت سرو جلوی خونه هست،مجتمع مسکونی کلاغ هاست.بعد فاطمه همه اش دنبال اینه که با تلسکوپ بشینه یه دل سیر،تمام لونه های درخت رو نگاه کنه!مخصوصا که الان برگی هم نداره.

یا اینکه یه بار سر شام خیلی بی مقدمه و ناگهانی پرسید که مامان ها دقیقا چطور بچه شون رو به دنیا میارن؟از آب شدن و محو شدن ها که بگذریم،معلوم شد صبحش تو حیاط مدرسه،سر زنگ ورزش،دیدن از گوشه حیاط که یه سری تیر و تخته ریخته صدای جیغ گربه میاد و بعد هم متوجه شدن که بله،مامان گربه داره بچه به دنیا میاره و ....!بماند که این همه مدت خانمشون کجا بوده و...

خب روش من این نیست که بسپرمشون به کسی غیر از خودمون برای یاد گرفتن این مسائل.نه کتاب و نه معلم و نه اینترنت.روشم اینه که بهشون اجازه میدم از خودمون سؤال کنن.فقط تا اونجایی که بتونیم کنترل میکنیم که سؤال خصوصی بپرسن.خیلی از اوقات هم فاطمه اول از من میپرسید،کم کم یادش دادم از نرگس بپرسه.با این استدلال که این چیزا دخترونه است و من زیاد بلد نیستم.

...

خب،دیگه چی بنویسم؟........نه،امشب نمینویسم........هیچی.....

*پی نوشت:با تشکر از دقت نظر شما دوست گرامی.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۸ دی ۹۴

دشمن اصلی اسلام و قرآن کریم و پیامبر عظیم‌الشأن(ص) ابرقدرتها، خصوصا آمریکا و ولیده فاسدش اسرائیل است.

بگذار و بگذر این همه گفت و شنود را
کی میکنیم ریشه آل‌ سعود را

یارب به حق ناقه صالح عذاب کن 
نسل به جای مانده قوم ثمود را

افتاده دست ابرهه‌ها خانه خدا 
سجیل کو که سر شکند این جنود را

چیزی به غیر وهن ندارد نمازشان 
باید شکست بر سر آن‌ها عمود را

ای واجب‌الوجود ز لوث وجودشان
کی پاک میکنی همه ملک وجود را

انکار میکنند هرآن‌چه که بوده را
اصرار میکنند هرآن‌چه نبود را

جده، یمن، مدینه،‌ غدیر از قدیم‌ها
این قوم میخرند تمام شهود را

کو وارث کسی که در قلعه کنده است 
تا بشکند دوباره غرور یهود را

اسپند روز آمدنش کور میکند 
یک صبح جمعه چشم بخیل و حسود را...

....

خیلی اوقات بابت اسم عماد و نجم از این و اون طعنه و کنایه شنیدم،اما با این حال دوست دارم اسمشون رو و اتفاقا اگه خدا یه پسر دیگه بهم بده،اسمش رو میذارم:ابن شهر آشوب!بس که توانمندم در به پا کردن یه بلوا و آشوب خانوادگی!

بعد از ظهری،بعد ملاقات،باز بابابزرگ ساز رفتن به خونه کوک کرده بودن و نمیخواستن با ما بیان.دیروز هم که با عمه رفته بودن،شب نمونده بودن.منم میخواستم امشب قضیه نجم رو علنی کنم،این شد که تو بیمارستان گفتم به بابابزرگ که حداقل بیاید نجم رو ببینید....

خدایی اش قصدمون نبود کل شهر خبر بشن.فقط میخواستیم به پدر و مادرم بگیم و بعد اگه قرار شد واقعا اعزام بشه،کم کم به بقبه بگیم.اونم اگه سراغش رو گرفتن.ولی خب بابا اونقدر عصبانی شدن ازم که فورا شکایتم رو به خواهرام کردن و اونا هم به دایی ها و خاله خبر دادن و خواهر کوچیکه هم سریع خودش رو رسوند و فاطمه خانم هم از راه دور آتیش تهیه برام تدارک دید و.....

قشنگ یه جنگ واقعی!من البته این جور وقتا کلا میرم تو سایلنت،ولی این بار سکوت عمدی اختیار کردم تا مانعی برای پشیمون شدن نجم نباشه حرفام.

دیگه خلاصه یه چند تایی که تونستن خودشون رو رسوندن و از نزدیک بد و بیراه نثارم کردن و اونایی هم که دور بودن تلفنی احوال تمام ارواح درگذشته رو پرسیدن ازم.

این وسط حتی یه نفر هم پیش خودش نگفت برم از خود نجم هم سؤال کنم،شاید حرفی داشته باشه!

بعد تمام حرفا و دعواها،سر شام،که مذبوحانه تلاش میکردم در حد یکی دو لقمه هم شده بخورم،نجم خودش شروع کرد و تعریف کرد کل ماجرا رو و گفت که چقدر این چند شبه اصرار کرده بهم تا ازم رضایت گرفته.اما اثری نداشت حرفاش مجموعا.همچنان همه و به خصوص پدر و مادرم قهرن باهام.

پارسال هم روزای آخر همه چیز رو از چشم من میدیدن و به همین شیوه باهام دعوا مبکردن.

واقعا نمیدونم چی باید بگم بهشون.چطور براشون توضیح بدم که اجازه و رضایت من برای خدا اصلا مهم نیست؟که خدا منتظر من نمیشینه؟که من اگه رضایت ندم،فقط خودم ضایع میشم؟

جالبه که همه توقع دارن ازم خودم میرفتم جای عماد!هر چی هم میگم نذاشتن و نمیبردن،قبول نمیکنن.اصلا نمیخوان این قسمت حرفام رو بشنون...

وضعیت سختیه برای من.ولی کاری ازم برنمیاد.این از اون موقعیتایی که باید کلاف سردرگم زندگی رو داد دست خدا.فقط خدا بلده اوضاع و احوال رو میزون و دلخوری ها رو برطرف کنه...

پرودگار من!

به روان مقدس محمد و آل محمد رحمت فرست 

و مرزبانان ما را در ایفای وظایفی که به عهده دارند،حمایت کن

به روان مقدس محمد و آل محمد رحمت فرست

و بر شمار سپاهیان ما که از مرزهای ما پاس میدارند،بیفزای

و حربه آنان را بر ضد دشمن کارگر کن

و سنگرشان را از آسیب شکست در امان گیر....

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۷ دی ۹۴

آمریکایی هامیگویندمامیخواهیم دمکراسی راتوسعه دهیم.راه گسترش دمکراسی،بمب اتم است؟!جنگ افروزی درآمریکای لاتین وآفریقاست؟!امروزهم درخاورمیانه این همه ظلم وجنایت!بااین وسایل میخواهنددموکراسی راگسترش دهند؟

خمپاره پاره‌های دلم را نشان گرفت

آتش به خانه دل پیر و جوان گرفت

خمپاره سمت صحن حرم رفت و ناگهان

خورشید شعله ور شد و در آسمان گرفت

زینب چه قدر کرب و بلا پیش چشم داشت

تا در دمشق قافیه عشق جان گرفت

باید زبان گشود، بخوان خطبه‌ای شگرف

روشنگر آن چنان که تمام جهان گرفت

آن خطبه‌ای که شام سرافکنده می‌شنید

آن خطبه‌ای که رونق گردن‌کشان گرفت

خمپاره را کدام یزیدی به عشق زد؟

این فتنه از کدام ابوسوفیان گرفت؟

ای آبروی هرچه کلام و زن و ادب

پیشت قلم خجل شد و لکنت - زبان گرفت

قلبم فشرده تر شد و روحم شکسته‌تر

شاید خدا نخواست بمیرم، اذان گرفت

باران غم، دعای سحر، تا نماز صبح

تنها برای از تو سرودن زمان گرفت

عباس‌ها حریم تو را حفظ می‌کنند

خمپاره گرچه صحن حرم را نشان گرفت

....