۲۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

رژیم صهیونیستی25 سال آینده را نخواهد دید

الان طرفای شما شاید شب از نیمه گذشته باشه،اما خونه ما حکم سر ظهر رو داره،بس که همه بیدار و سر حال و مشغول امورات و زندگی ان.فاطمه و عماد در حال مسابقه شمارش هستن.(فاطمه عشق شمردنه و برای اینکه هدر نشه شمردنش،باهاش مسابقه میدیم که مثلا از 200 برعکس 7تا 7تا بشماره)و زهرا و نرگس هم مشغول تشویق!خدیجه هم مبهوت این همه شلوغی!منم اول یه کم تلاش کردم برای اثبات اینکه الان شبه و وقت خواب،ولی دست تنها جواب نداد.اینه که گفتم تا سر بقیه گرم،نوشتنی هام رو بنویسم.

بعد از ظهر که اومدم دنبال عماد تا ببرمش برای حجامت،یه سر اینجا زدم و پیام امیر عزیزم رو دیدمو چه خوب نکته ای رو یادآوری کرده بود.منم از دکتر پرسیدم.البته من چند سالی هست که ایشون رو میشناسم دیدم که چقدر نسبت به شرعیاتشون مقیدن.همینطور خانمی که دیروز ازشون کامپوچا گرفتم هم خیلی خانم محجبه و مقیدی بودن و کلی دعا خوندن به قارچ.

آقای دکتر هم توضیح دادن که بله در جریان تخمیر،اول یه مقدار الکل تولید میشه.اما بعد از چند روز این الکل به 5 نوع اسید مختلف که تمامش از ضروریات بدن هست و اصلا خاصیت مست کنندگی ندارن،تبدیل میشن.در واقع اگر تا قبل از 5 روز بخوایم ازش استفاده کنیم،الکلی هست و حرام.اما از 5 تا 14 روز حلال و پاک هست و بعد از 14 روز دوباره احتمالش هست الکل درش ت لید بشه.درست مثل روند تهیه سرکه که اول تولید الکل میکنه که تو رساله هم توضیح داده شده،و بعد از اون سرکه میشه و حتی بالای ظرف هم که از قبل روش یه اثراتی مونده،پاک و حلال میشه.

ضمن اینکه فرمول قند عسل با قند شکر متفاوته و قند عسل الکل متفاوتی تولید میکنه که اصلا مست کننده نیست.

در هرصورت بازم از نکته سنجی ات خیلی ممنون امیر جان.

و اما بحث چندش ناک حجامت!حالم بد شد واقعا.نه به خاطر دردش؛که ظاهرا زیاد درد نداره.از انجامش و تیغ زدن و باقی ماجراش...تازه چی،هم حجامت عام براش انجام داد و هم زانوش رو حجامت کرد.آخر سر هم برای پانسمان اول یه کم عسل روی زخم گذاشت و بعد هم یه گاز تنها و چسب!بدون هیچ اقدام دیگه!و جالب اینکه با همین یه کم عسل خونش قطع شد.

عماد که در همون حین هم عین خیالش نبود،تا برسیم خونه کلا یادش رفت.ولی من از همین الان مصیبت هفته های بعد رو گرفتم که حداقل هفته ای یک بار حجامت زانو داره.کاش روم میشد از بابا خواهش میکردم ببردش.

راستی امشب مادرم گفتن که انگار قرار است فردا به صورت هماهنگ نماز استغاثه برای ظهور آقا برگزار بشه.هم ایران و هم کشورهای دیگه.یاد یه روایتی افتادم به این مضمون که بنی اسرائیل با دعا و استغاثه به درگاه خداوند،170 سال ظهور حضرت موسی رو جلو انداختن.یعنی میشه که ما هم ....؟

یه بحثی هم درباره هفت سین و سبزه و مخلفات عید و کلا آداب و رسوم با زهرا کردم.نه اینکه اعتقدای داشته باشه،فقط محض قشنگی اش میگفت که ما هم پهن کنیم.منم نه اینکه بخوام کلا مخالف همه چی باشم،فقط یه سؤال پرسیدم که چی؟برای چی؟

ببینید ما هر کار میکنیم باید یه دلیل منطقی براش داشته باشیم.یه دلیلی که جواب این که چی باشه.احکام دینی،مستحبات،امور جاری زندگی،دید و بازدید،جشن و عزا،خلاصه هر کاری که میکنیم.اگه واسه کاری نشد که چی پیدا کنیم،یا جوابش فقط شد چون همه میکنن،یا از قدیم میکردن،باید به کارمون شک کنیم.این همون جوابیه که مشرکا واسه بت پرستی شون میدادن از قدیم:چون باباهامون هم این کار رو میکردن!

شب یلدا بلندترین شب سال.قبول.بیایم جشن بگیریمش.که چی؟خب چون دید و بازدید خوبه.خب چرا شب یلدا؟چرا فردا شبش نه؟چرا قبلش نه؟چرا هندوانه؟چرا فال حافظ؟چرا..چرا..

شب چهار شنبه آخر سال بریم از روی آتیش بپریم.چرا؟خوبه!کجاش خوبه؟قدیمیا میکردن.چرا؟برکت داشته واسشون.کی گفته؟رو چه سندی؟چه برکتی؟اگه نمیپریدن چی میشد؟

روز سیزدهم نحسه،باید از خونه بریم بیرون،تا نحسی از خونه بره بیرون.چرا 13 نحسه؟کی گفته؟اصلا نحسی منشأش از چیه؟مگه خداوند نمیفرماید که بدیها همه از خودتون و افکارتون و اعمالتونه؟پس بیرون رفتن از خونه چه فایده ای داره،تا وقتی از عقیده و رفتار و اخلاق غلط بیرون نریم؟حالا چرا فقط 13 فروردین؟بقیه ماه ها چرا نه؟

باید برای سال تحویل،سفره هفت سین پهن کرد.چرا؟از قدیم پهن میکردن.رسمه.برکت داره.سبزه به نشانه سرسبزی،سکه به نشانه روزی.....خب چرا 8 نه؟چرا جیم نه؟چرا ....چرا...

جالبه درباره همین سبزه،یه جا خوندم که کشاورزها برای اینکه بفهمن آب و هوای سال جدید برای کشت چه محصولی مناسبه،اوخر اسفند از هر محصولی،یه کم سبز میکردن.بعد از روی مقدار رشدشون تصمیم میگرفتن که برای سال جدید چی بکارن تا محصول بهتری داشته باشن.بعد حالا ما کدوممون کشاورزیم؟

یه آماری هم دیدم که همین سبزه سبز کردن ایرانیا،سالیانه 6 میلیارد متر مکعب آب هدر میده!6 میلیارد!بماند که خود دانه های سبز شده،وقتی روز 13 دور انداخته میشن چقدر اسرافه.خب همین اسراف خودش باعث کم شدن برکت میشه،خودش نحسیه،بعد ما میخوایم با 13 به در،نحسی رو بیرون کنیم!

از طرف دیگه من خودم میگم ما که حقیقتا عقلمون نمیرسه به خوب و بد کاری.واقعیت اعمال رو درک نمیکنیم.به همین خاطر هم خدا رهامون نکرده و برامون هادی و راهنما فرستاده.پس باید از رو دستشون نگاه کنیم،هر کاری کردن،انجام بدیم.الان هم مراجع راهنمای ما هستن.اگه واقعا اثر خیر و برکت داشت این 7 سین،این بزرگواران باید انجام بدن.وقتی دیدیم و میبینیم که امام و رهبر عزیزمون به این رسوم معتقد نبودن و عمل نمیکردن،پس نریم دنبال این کارها.

همین دنبال این جور رسم و رسوم رفتن،تجملات و چشم و همچشمی میاره.

فقط شما حساب کنید تو این مدت چند بار با این اصطلاح 7 سین برخورد میکنید:از رادیو و تلویزیون و روزنامه معلم و مدرسه و همسایه.اگه به همین تعداد از کلمات نماز و حجاب بخواد در رسانه استفاده بشه،خواهید دید که چقدر اعتراض خواهد شد که چقدر متحجرید و مردم رو از دین زده کردید و...

بگذریم از این بحث که سر دراز دارد.

دوستی هم پیام خصوصی گذاشته بودن درباره موسیقی.

اول که درباره یاد دادن و یاد گرفتنن و خرید و فروش و ساخت آلات موسیقی،اکثر مراجع حکم به حرمت دادن.با این وصف اگه به این احکام عمل بشه،حقیقتا موسیقی منقرض میشه.

از طرفی موسیقی اثر اثبات شده ولی ناشناخته ای بر روی روح و روان داره.حکم داروخانه ای رو داره که میدونید قرص و شربت و آمپول هاش بر بدنتون اثر داره.ولی کدومش دقیقا چه اثری داره و الان برای بدن شما کدوم مفیده و چقدر باید مصرف کنید و کدوم مضره،نمیدونید.حالا شما سر خود و بی حساب میرید از داروخانه یه مشت قرص بردارید و بخورید؟مسلما نه.

این که میگم اثر داره،از قول یکی از اساتید موسیقی میگم که خودشون کتابی نوشته بودن درباره اثرات هر کدوم از دستگاههای موسیقی بر روح.که مثلا فلان دستگاه برای درمان افسردگی مناسبه و...بعد خودشون اواخر عمرشون،کتابشون رو جمع آوری میکنن و از بین میبرن.به این دلیل که اگه خدای نکرده این مباحث به دست نا اهلش بیفته،خیلی راحت میتونه سوءاستفاده کنه برای بیمار کردن روح و روان مردم.که چه بسا افتاده دست نااهلش،صهیونسیت ها،و دارن بیمار میکنن مردم رو.

خب،انگار که بالاخره خانواده ما هم تصمیمشون رو گرفتن که برن بخوابن!منم برم تا پشیمون نشدن.

إلى متى أحار فیک یا مولای!

و إلی متى و أىِّ خطابٍ أصف فیک و أىَّ نجوى.

عزیز علىّ أن أُجاب دونک و أُناغى

عزیز علىِّ أن أبکیک و یخذلک الورى

عزیز علىَّ أن یجرى علیک دونهم ما جرى

ای عزیز دل!ای آقای من!محبوب من!

تا کی در جستجوی تو حیران بمانم؟

با کدامین زبان تو را بخوانم؟

با وسعت کدامین دل به تو عشق بورزم؟

با دستهای کدامین نجوا بر شاخسار عنایت تو بیاویزم؟

چه سخت است بر من که صداهای دیگران در دهلیزهای گوشم بپیچد،اما از آوای دل انگیز تو محروم بمانم.

چه طاقت سوز است که خلایق دست از یاری ات بدارند و من،تنها گریستن را بتوانم.

چه مشکل است که ببینم،آنچه دیگران را سزاست،بر تو  میگذرد...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۸ اسفند ۹۴

حرف رفتن که شودلوح وقلم میشکند/گرنباشی توعلمدار،علم میشکند/توامیددل ماخسته دلانی آقا/حرف رفتن مزن ای یاردلم میشکند

بچه هایی که امسال رو غریبانه تحویل میکنن:

خدا رو شکر امروز که روز اول محرومیت غذایی عماد بود،خوب طاقت آورد.صبح رو فقط میتونه پنیر محلی با عسل طبیعی و گردو و نون جو سبوس دار بخوره،بدون چایی و قهوه.

برای ناهار یه نوع سوپ با آرد جو سبوس دار و سبزجات به همراه یک قاشق غذاخوری زنجبیل!یک قاشق میدونید یعنی چی؟یعنی تند در حد آتشفشان فوجی!

غروب هم به جای شام فقط بادمجون یا سیب زمینی یا کدوی تنوری بدون نون.برای این غذا از نونوایی سنگکی یه مقدار شن گرفتم،ریختیم تو قابلمه و سیب زمینی رو روی شن ها رو حرارت گذاشتیم.خوب شد،خوشمزه بود.

عصری هم رفتم از اون خانمی که آدرس داده بودن،کامپوچا رو گرفتم.اسمش قارچه،ولی بیشتر شبیه یه قاچ پنیره.که نبایستی بهش نور بخوره.دستور تهیه اش اینه:یه پارچ بزرگ چایی دم کرده رو با عسل شیرین میکنیم و بعد میریزیم تو یه تنگ شیشه ای با قارچ.روش یه پارچه سیاه میکشیم و میذاریمش تو کابینت،تو دمای آشپزخونه.بعد دو هفته،چایی اش،یه نوع نوشابه میشه که خانم میگفتن خنکش خیلی گواراست.و دوباره با همین قارچ و قارچی که تولید میشه،به همین شکل نوشابه درست میکنیم.

احتمالا مزه اش بایستی ترش باشه،چون تو همین چند ساعت آشپزخونه بوی سرکه و ترشی گرفته.

ما بقی داروهاش رو هم استفاده کرده.شاید باور نکنید،ولی نرگس خانم براش یه برنامه نوشته زده به دیوار که یادش نره کی چی بخوره،واسه هر نیم ساعت یه کاری داره!

آهان راستی،یه شربت زعفرون و عسل و شیر بود که پارسال هم برای زهرا تجویز کرده بودن آقای دکتر،همون رو برای عماد هم گفتن که شب به شب بخوره.اینقدر با لذت خورد که ناگهان همگی با هم احساس نیاز پیدا کردیم و نفری یه استکان خوردیم.جاتون خالی خیلی چسبید!ولی خب دیگه قرار شد شبهای بعد یواشکی بخوره،کسی هوس نکنه.آخه ضرر داره،به لحاظ مالی البته!

امشبم آبجی کوچیکه اومده بودن منزل مادرم و خلاصه جمع همه جمع بود که امیر حسین با یه مداحی جدید،به قول خودش شگفت انگیزمون! کرد.فوق العاده بود!یه شعر بلند تقریبا 50 بیتی رو یه نفس کامل از حفظ خوند!بعد من نمیدونم این معلم فلانش،چطور روش شده بگه امیر ما گیج و حواس پرته!

خب بنده خدا،حواسش به چی شما جمع بشه؟شما که احتمالا با جرثقیل باید از جا بلندت کنن،به خاطر کهولت سن،و هیچ ابتکاری برای جلب توجه بچه‌ها نداری،پرسیدم که میگم،با اجازه کی به بچه مردم انگ میزنی؟

یه مقداری هم مراسم گیس و گیس کشی داشتیم بین خدیجه و رقبا،که الحمدلله با دخالت شورای امنیت ختم به خیر شد.

دیگه دیره،همگی شب خوش.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۷ اسفند ۹۴

رهبر انقلاب:اینکه میبینید من مسئله‌استکبار و آمریکا را تکرار میکنم از روی عادت نیست؛احساس خطر میکنم.اگر نظام اسلامی در قبال این نظم منحط،هویت خودش را از دست داد،شکست خواهد خورد

نمیدونم الان اوضاع و احوال منطقه شما چطوره،ولی اینجا به نظر میاد جنگ مغلوبه شده و پرچمهای سفید بالا اومده.

عجیبه که من هر سال اراده میکنم همین یک شب رو زود بیام خونه و تو خونه بمونم و باز هر سال به مناسبتی راهی کوچه و خیابون و علی الخصوص دکتر و درمونگاهم!

امروز عصر عماد نوبت داشت بیمارستان برای پاش.آقای دکتر متخصصی که به قولی پدر! زانوی ایران هستن و قرار بود نظر نهایی رو از ایشون بگیریم.که باز مطابق دو دفعه قبلی که نوبت داشتیم و نیامدن،این بار هم نیامدن!و جالب اینجاست که عین این سه بار دقیقا نیم ساعت مونده به پذیرش و وقتی ما کاملا از کار و زندگی مون افتادیم خبر دادن.و جالب تر اینکه هر بار هم یکی از اقوام درجه یکشون فوت کردن!میترسم دو سه هفته دیگه با این وضع پیش بره،کلا یتیم شن.

از قبل هم تصمیم داشتم بعد تمام مشورتها و قبل تصمیم قطعی برای عمل،یه سری هم به دکتر پرما بزنم؛ولی با این غیبتهای غیر موجه آقای دکتر مصمم شدم همین امشب برم سراغشون.ایشون خودشون فوق تخصص خون دارن.اما در حال حاضر به شیوه طب اسلامی طبابت میکنن و معتقدن طب نوین از جمله سیاستهای استعمار هست برای بیمار کردن مردم و بیشتر از اون که درمان باشه،درد محسوب میشه.

ایشون هم بعد دیدن عکس و ام ار ای و... و گرفتن نبض عماد،با اطمینان گفتن که بدون جراحی قابل درمان هست.درمان شامل چند لم هست:اول ممنوعیت غذایی که یه لیست بلند بالا رو شامل میشه و خلاصه اش اینکه از مغازه چیزی نخوره.

دوم یه پلاستیک داروی گیاهی دادن از انواع دم کردنی و جوشاندنی و یه نوع پودر که با عسل مخلوط بشه و به صورت قرص مصرف بشه و دستور به تهیه آب کرفس و آدرس دادن برم از یه خانمی یه نوع قارچ به اسم کامپوچا اگه اشتباه نکنم بگیرم که با یه شیوه مخصوص ازش نوشابه درست کنیم و یه نوع خاصی از سوپ هم به عنوان غذا فقط.

در کنار اینا،قسمت مهمش بادکش کردن و حجامت و زالو انداختن هست!که همین امشب دفعه اول بادکش رو براش انجام دادن.همین اطراف زانو رو دستیارشون بادکش کرد که خدا رو شکر بر خلاف تصورم،خیلی بد نبود.کلا اسمش برام عجیب بود.الان دیدم خیلی هم کار شاقی نیست.اما حجامت نه تا به حال کردم و نه دیدم.و از اون چندش تر،زالو انداختن که فکرش هم حال بهم زنه.

اما به نظرم با همه این اوصاف و البته قیمت بالاش که همین امشب بابت ویزیت و بادکش و داروها،250 ناقابل پرداخت کردم؛باز به جراحی ارجحه.درسته جراحی احتمالا سرعتش بیشتر باشه،ولی قطعا یکی دو ماهی پاش باید تو گچ باشه و همین گچ خودش یه مصیبت عظمی است.دست زهرا پارسال یه ماه تقریبا تو گچ بود،چقدر هم خودش و هم ما عذاب کشیدیم.حالا این که دیگه زانو هست و پا.

راستی،آبجی خانم هم دوباره برگشت تهران!و چون هنوز مجید جان دلنبندمان،میبایست هفته ای سه روز بندرعباس باشن،فعلا منزل بابا ساکن شدن که یعنی دوباره همسایه شدیم.و چقدر ما از این بابت در پوست خودمان نمیگنجیم؟خیلی زیاد!حالا نوبت خدیجه شده که به زینب و رقیه حسودی کنه.یعنی قشنگ تیر به قلبش میخوره اگه ببینه یکی شون تو بغلمه!

و اما یه سری پیام خصوصی هم داشتم که جواب ندادم:

عکس دو سه شب پیش واضح بود،نبود؟شهید موسوی مطابق شناسنامه شون حداکثر بیست ساله شون بوده...

دوستان جدیدی که آدرس وبشون رو دادن،متأسفانه فرصت ندارم الان سر بزنم.فرصت شد،چشم.

دوست عزیزی که چند شبه پیام های بلند خصوصی میفرستید!حقیقتش اول که من فکر کردم کلا اشتباهی فرستادید.خب رو چه حسابی؟من که کلا شما رو نمیشناسم،شما هم به قول خودتون یک هفته است به این خونه رفت و آمد دارید.فرض هم که تمام مطالب رو خونده باشید،بازم متوجه نمیشم رو چه حسابی اعتماد کردید و تا این اندازه جزئیات زندگی تون رو برای من نوشتید.بازم فرض میکنیم که تمامش حقیقت محض باشه.

از طرفی من واقعا خودم رو مشاور مناسبی نمیدونم.شاید برای بچه‌هام یا اطرافیانم تا حدی بتونم کمک کنم،ولی برای شمایی که نمیشناسم و درکی از موقعیتتون ندارم،نه.وقبول بفرمایید کمی هم عجیب و متناقض هست شرایطی که توصیف میکنید.

حالا با این اوصاف چیزی که به ذهنم میرسه و البته بازم تأکید میکنم فرض که تمام حرف شما حقیقت باشه،درسته که پدر،بزرگترین حامی و پناه فرزندان،به خصوص دختر هست؛ولی فقدانش مطلقا به معنی بی پناهی نیست.حتی بودنش هم به معنای پناه و امنیت کامل و بی عیب نیست.

هرچند که از نظر بچه‌ها تا وقتی عقلشون کامل نشده،پدر و مادر،خدا و ربشون محسوب میشن؛ولی برای کسی با سن و سال شما،دیگه بایستی این مطلب روشن شده باشه که رب و مالک واقعی هستی،خداوند قادره که چه پدرتون در قید حیات باشه و چه نه،حواسش به شما و زندگی تون هست و روزی شما رو میرسونه.

و در عین حال شما از نعمت مادر برخوردارید.مادر بودن احتیاج به مدرک معتبر دانشگاهی نداره که شما روی بی سوادی ایشون تأکید میکنید.همین که به قول خودتون برای خوش آیند شما خودش رو به دوستاتون معرفی نمیکنه،که حقیقتا از این برخورد شما دلم شکست،معنی تام و تمام مادریه.مادری مگه جز به این محبتای بی دریغه؟جز به این دوست داشتنای بی منته؟

چرا بی سوادی ایشون رو به بی تجربگی ترجمه میکنید؟باور کنید که سواد خوندن و نوشتن جزء خیلی کوچیکی از فهم و شعوره.زندگی بزرگترین معلمه و قطعا تجربه 55 سال زندگی خیلی از این مدارک الکی معتبرتره.پس حتما به ایشون اعتماد کنید.

در مورد برادرتون هم،با اینکه سخته برام باور همچین شخصیتی،ولی قبل از هر کاری بهتون توصیه به محبت میکنم.محبت واقعی.بدون منت و انتظار جبران.اینکه ایشون چه حقی دارن و چه حقی ندارن،نباید مد نظرتون باشه.فعلا فقط به این نکته توجه کنید که مخارج شما رو دارن پرداخت میکنن و این کم محبتی نیست.جبرانش هم اصلا ساده نیست.پس فعلا فقط روی همین مسأله تمرکز کنید و تمام سعی تون این باشه که ایشون تو خونه راحت باشن.ان شاءالله که به این ترتیب ایشون هم کم حوصلگی و عصبانیتشون کنترل میشه.

تلخی‌های زیادی، بدبختی‌های زیادی، ضعف‌ها و روسیاهی‌های زیادی، این ملت در طول تاریخ تحمل کرده؛ پروردگارا هرگز این ملت را به آن روزهای تلخ برنگردان!

دل‌های پر از شوقی، ذهن‌های پر از انگیزه‌ای، در جهت حرکت به جلو امروز در کشور ما وجود دارد؛ پروردگارا این دلها را این ذهنها را، صاحبان آنها را روز به روز موفق‌تر بفرما!
پروردگارا آرزوهایی، امیدهایی، آرمانهایی، دربرابر چشم فرزندان انقلاب ترسیم شده؛ پروردگارا این امیدها و این آرزوها را به طور کامل برآورده بفرما!
ما را در این قافله جزو عقب‌افتادگان قرار نده!
ما را در این مجموعه جزو کسانی که از کمک تو برخوردارند قرار بده!
پرودگارا زندگی ما را در راه خود قرار بده!
مرگ ما را در راه خود قرار بده!
شهادت را برای آنها که مشتاق شهادت‌اند نصیب بفرما!
پروردگارا نظر لطف این بزرگواران را متوجه این مجموعه بفرما؛ متوجه همه ملت ایران بفرما؛ متوجه همه امت اسلامی بفرما!

پروردگارا برادران ما را در یمن، در عراق، در سوریه، در لبنان، در نیجریه، در پاکستان، در افغانستان، در بحرین و در همه‌ی نقاط عالم به محمد و آل محمد نصرت عنایت بفرما!

دشمنانشان را مخذول و منکوب بفرما!
ما را در مقابله با دشمن بصیرت عزم راسخ فهم درست و قدم ثابت در ادامه حرکت تداوم حرکت مرحمت بفرما!

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۶ اسفند ۹۴

دشمنی نظام مستکبر آمریکایی و هر مستکبری در دنیا با نظام اسلامی ، به خاطر پرچم برافراشته عدالت است

این عکس برای من فقط یه معنی داره:خجالت نمیکشی از زنده بودنت؟از اینکه هنوزم قبولت نکردن و باید برگردی؟....چرا،حقیقتا خجالت میکشم.

دهانم آفت شده از دیروز شدید.با عماد و زهرا رفتیم آمل دنبال نرگس و بچه‌ها.تو راه برگشت زهرا بالاخره طاقتش تموم شد و شروع کرد به سؤال و جواب که این محدثه خانم کی بود اصلا و کی و کجا با نرگس دوست و شدن و چرا اینقدر مهم بود این مراسم روضه اش؟

یه چند باری از معلم کلاس پنجم عماد اینجا نوشتم،امیر مرحوم.خب حقیقتش همون اوایلی که باهاشون آشنا شدم،به مناسبتی نرگس و خانمش هم با هم دوست شدن.خیلی دوست داشتم رفت و آمد خانوادگی داشتیم،ولی به خاطر موقعیت ویژه عماد،ترجیح دادیم به بعد از تعطیل شدن مدارس موکول کنیم.که اون اتفاق افتاد و...

اما دوستی محدثه خانم با نرگس همچنان ادامه داشت،حتی بعد از اینکه ایشون برگشتن روستای پدری.تو این دو سال یکی دو دفعه ایشون اومدن تهران و ما هم پارسال سر راه شمال بهشون سرزدیم.این دفعه هم محدثه خانم به نرگس گفتن که برنامه روضه داره برای این 3،4 روز و خب چون فاطمه هم تعطیل بود،فرصت خوبی بود که بره.

همه این صحبتا رو کردیم برای زهرا،من و نرگس.ولی باز قانع نشد.چرا؟به خاطر کنجکاوی های بی مورد قبلش.که فهمیده ما هر ماه به شماره حسابی که داریم ازشون،به مناسبتی از امیر گرفته بودم و میدونستم یارانه اشون به این حساب واریز میشه،مقداری واریز میکنیم.

حالا این کنجکاوی و سرک کشیدنش یه طرف،این که نشسته برای خودش توهم زده و خیالبافی کرده هم یه طرف دیگه،از همه طرف تر! این که به زبون میاره تمام توهماتش رو.اونم تو ماشین و جلوی بقیه.عصبانی شدم از حرفش ناجور.اینقدر که دیگه تا خود خونه یک کلمه حرف نزدم و تا شب دهانم زخم شد و ترک خورد در حد گسل.

فقط جای شکرش باقیه نرگس از این توهمات نمیزنه و اصلا خودش پارسال یه مدت همین پیشنهاد رو داد و بعد هم با وساطت یکی از اساتید حرفش رو پس گرفت و مشکل حل شد.

آخر شب هم بعد این که نرگس باهاش حرف زد،اومد معذرت خواهی کرد و آشتی شدیم مثلا.ولی افاقه ای به حال من نکرد و همچنان نمیتونم نه حرف بزنم و نه چیزی بخورم.فقط آب و کمی هم عسل خوردم.هر چیز دیگه خواستم بخورم انگار کاکتوس گاز زدم.اینقدر درد میگیره و میسوزه.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۵ اسفند ۹۴

کاش همۀ عالم، دین ما را به فاطمه می شناختند


التماس دعا

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۲ اسفند ۹۴

فاطمه زهرا(س)به مردم فرمود:چراباعلی این‌طوررفتارمیکنید؟نترسید،علی ازدنیای شماچیزی برنمیدارد،علی به خودش گرسنگی میدهد،به شماگرسنگی نمیدهد،بلکه سیرابتان خواهدکرد

الا بذکر الله تطمئن القلوب

خورشید امید ما،شده هم رنگ غروب

سلام بابا بی جوابه

روی دستاش جای طنابه
دلا از غم کبابه

عیبی نداره

ما هم خدایی داریم
همه نفسا مونده تو سینه

تو استراحت همه مردم
صدا نمیاد از مدینه

تو مدینه٬ توی خونه
صدای ناله های خسته

کبوتر هایی پر شکسته
تو حیاتی فرشته هایی

که دسته دسته
میان از اوج آسمونها

همگی هم نوای لبهای بچه هایی

که میخونن برای مادر برای زهرا
همه خوابند و ما بیدار و خسته اما
عیبی نداره ما هم خدایی داریم 
تن مجروح مادری که تو عمق خوابه

خوشی بچه ها و مادر عین سرابه
دلا لبریز التهاب و 

زمین و آسمون در اضطرابه

بیاین بیاین تشییع جنازه ثوابه
یک صدای ضعیفی

که بگوش عالم میرسه

صدای قطره های آبه
یک نفر گرم غسل بانوی عالمینه

تنهای تنها
میخونه روضه زهرا  

میخونه روضه زیر لبها
عیبی نداره ما هم خدایی داریم

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۱ اسفند ۹۴

امام خامنه ای:به اعتقادمن گرایش به سمت مدوتجمل گرایی وافراط درآرایش ونمایش مقابل مردان،یکی ازبزرگترین عوامل انحراف جامعه وزنان ماست.درمقابل اینهاخانمهابایستی مقاومت کنند

دوست عزیزی که پیام خصوصی دادین،سلام.ممنون از توضیحتون،بله کافی بود.فقط کاش یه اسم برای خودتون انتخاب میکردین.

چشم،سعی میکنم نکته ای رو که فرمودین رعایت کنم.

نه،برای چی ناراحت بشم؟از قضا خوشحال هم میشم....دیگه همین دیگه!

...

امروز تا نرگس و خدیجه و فاطمه رو ببرم آمل و برگرم،نرسیده به آمل البته،عماد و زهرا از مادرم اجازه گرفتن و اومدن سر وقت پرده ها و پنجره ها.

زهرا پرده ها رو شسته و اتو کشیده،عماد هم پنجره ها رو تمیز کرده.البته به تمیزی نجم نیست،نجم جوری شیشه پاک میکنه که بعدش نمیفهمی پنچره بازه یا بسته،وای به هر حال خوبه.به قول عماد که حالا چه فرقی میکنه،ان شاءالله همین روزا بارون میدا دوباره همه شیشه ها گل میشن.پرده ها هم خیلی تمیز شدن.خوب هم اتو شدن.چین و چروکای گوشه کنارا هم به مرور باز میشن.اصلا تقصیر نجمه که بد عادتمون داده!

منم بلافاصله نقدی باهاشون حساب کردم!نفری 100 تومن دادم بهشون.زهرا که کلا رفت فضا اینقدر که ذوق کرد.چون اصلا توقع نداشت.به خاطر دل خودش شروع کرد به خونه تکونی.

پرانتز باز:یکی از دوستای قدیمی پدرم که از رؤسای رده بالای قسمت ما هستن،قرار هست با خانواده شون تعطیلات بیان منزل پدر ما.خانوده شون اصفهانن و از دوستای قدیمی مادرم.به چه مناسبت؟اینکه پسرشون قرار هست چند روز دیگه از آلمان برگرده ایران.خب!پسرشون دیگه!متوجهید؟

البته که مثلا زهرا از هیچی خبر نداره!و قرار هم نیست فعلا خبر دار بشه تا ما ببینیم شرایط چطوره.اصلا این آقا محمد همون آقا محمد 25 سال پیشن؟10-12 سالش که بود با هم هم بازی بودیم.ندیدمش بعد از اون تا الان.

نمیدونم چه سریه هر چی خواستگار برای زهرا پیدا میشه همسن من یا بزرگترن؟

بگذریم،پرانتز بسته.

عماد ولی قبول نمیکرد پول بگیره.اول که کلا انکار میکرد،بعد شروع کرد به چونه زدن که به جای پول،یه چیز دیگه بهش بدم.در واقع یه اجازه بهش بدم.

اجازه چی؟که با هم نارنجک درست کنیم ببریم بیایونای اطراف بترکانیم!فقط محض هیجان صدای بلندش!همین فردا هم بریم که به 4 شنبه سوری ربطی نداشته باشه و تو بیابون هم که کسی اذیت نمیشه.

درباره قضیه 4 شنبه سوری،از سالها پیش مفصل بحث و صحبت کردیم.قبول داره که کل این رسم و رسوم بیخوده.

درباره ترقه بازی و خطرناکی اش و جنبه مردم آزاری اش هم بحث و گفتمان خیلی از فاصله نزدیک! مفصل و مکرر داشتیم.

ولی این موردی که مطرح کرده،شامل هیچ کدوم نمیشه و ظاهرش قابل قبوله و احتمالا خیلی از پدرها همچین پیشنهادی رو قبول کنن.

اما من قبول نکردم.چرا؟به خاطر اینکه ما خودمون بایستی آستانه هیجانمون رو کنترل کنیم.یعنی اگه ما خودمون رو عادت بدیم به این جور هیجان،دیگه زندگی عادی برامون کسالت آور میشه.لذت نمیبریم از روزمرگی هامون.حوصله مون سر میره از کارهای تکراری و واجب روزانه.

ولی اگه یادبگیریم از تمام خرده ریزه های زندگی مون لذت ببریم،از حرفای شیرین کوچیکترای خونه،از اشتباهات بامزه،از سلامتی،از محبت و خلاصه از هر چیزی که داریم،اون موقع دیگه لازم نیست وقت و هزینه اضافی بذاریم برای شاد شدن.

من همیشه میگم باید استاندارد داشته باشه زندگی.و بهترین استاندارد ما ائمه هستن.مخصوصا زندگی امیر المؤمنین و حضرت فاطمه که درباره اش بیشتر میدونیم.وقتی میخونیم که خانم مسابقه خطاطی گذاشتن بین حسنین و انتخاب برنده رو موکول کردن به گردنبدشون؛پاره کردن و گفتن هرکس دانه های بیشتری پیدا کنه برنده است و دانه آخر به خاطر گل روی حسنین نصف شد،تا هر دو برنده باشن؛و از همین مسابقه ساده چه شور و هیجانی در منزلشون به پا شد،خب چرا ما نباید یادبگیریم؟

یه کم وقت و فکر میخواد تا پیدا کنیم راهش رو.و خداروشکر تا الان همیشه نرگس برامون داشتن از این برنامه ها.همین هفته پیش که بچه ها نبودن،براشون نامه نوشت به زبان فارسی دری!لوله کرد،داد به قاصد(پدرم) تا براشون ببره.اینقدر از این کار مادرشون خوشحال شدن که وصف نشدنی!

الان هم به همین دلیل که بد عادت نشیم قبول نکردم.نارنجک دست ساز تو بیابون منفجر کردن هیچ فایده ای نداره.ولی باشگاه تیراندازی نزدیکمون هست،احتمالا تابستون ببرمشون اونجا.

اگر هم قرار باشه هیجان از بیرون خونه باشه،نباید کاذب باشه.بایستی از یه چیز درست باشه.مثل ورزش یا کار یا درس و...

جای خدیجه خالی که هر شب تا این موقع موفق شده بود خودش رو از حفاظ بالشتی که براش گذاشتیم خلاص کنه و بیاد این طرف!امروز هم تمام مدت داشت با کوه و جاده حرف میزد.فکر میکرد کوه و جاده و جنگل به افتخار ایشون دارن براش رژه میرن!هی تند و تند تشکر میکرد ازشون.

و اما نکته و درخواست پایانی:

عزیزان خواننده از اقصی نقاط ایران و حتی چین!دوستان روشن و خاموش و بیدار و خواب و در صحنه و پشت صحنه و....

عاجزانه ازتون میخوام برای من دعا کنید.دعای واقعی.

خیلی وقته نرفتم مشهد.راهم نمیدن..خودم میدونم ایراد از منه..

دعا کنید ببخشن منو..واقعا طاقتم تموم شده...فقط اندازه یه زیارت....

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۱ اسفند ۹۴

باتوسل به امریکاضعف خودرابرملانسازیدوازگرگها برای حفظ منافع خودکمک نطلبید.ابرقدرتهاشماودوستان خودراقربانی میکنندودوستی ودشمنی ونوکری وصداقت ارزش ومفهومی ندارد

خاطرم هست گریه‌ مادر 
حال و روز مرا به هم میریخت
قطره قطره نمای گنبدتان
از دوچشمان مادرم میریخت
منم آن کودکی که صدها بار 
گم شدم در میان زائرها
کاش پیدا نمیشدم هرگز
مثل قافیه های شاعرها
یادتان هست اولین دفعه
ذوق کردم برای گلدسته؟
من همان کودکم که با لطفت
قد کشیدم به پای گلدسته
پایِ بستِ حرم شدم پابست
دل خود را به پنجره بستم
آنقدر از شرابخانه تو
آب انگو خورده ام مستم
تو و ایل و تبار تو سلطان
بنده‌ بنده زاده‌ات هم من
سرور خانواده من تو
نوکر خانواده ات هم من
هرکجا خورده ام زمین گفتم
"یار بی دستی‌ام امام رضاست"
بارها گفته‌ام فقیرم من
"همه‌ هستی‌ام امام رضاست"
گردنم زیر دِین لطف شماست
من نمک گیر این حرم هستم
جای دیگر ندارم آقاجان 
من که زنجیر این حرم هستم
سروَری که در این حرم دیدم 
با گداها کنار می آید
دل ما را ببند یک گوشه
گاه این دل به کار می آید
تو به ما لطف کرده ای دائم
ولی از ما همیشه لجبازی
این گدا هم گدا نشد آخر
نکند دورمان بیندازی؟!

.....

درباره زمین و حرکتش چیزی که مشهوره و از اول همیشه گفتن،اینه که دو تا حرکت وضعی و انتقالی داره.وضعی یعنی حرکت به دور خودش بر محور قطبی که باعث به وجود اومدن شب و روز میشه و انتقالی هم همون حرکت زمین در مدار بیضی مانندش به دور خورشید هست که یک سال شمسی طول میکشه و چون محور حرکت وضعی زمین بر مدار گردش انتقالی عمود نیست،باعث به وجود اومدن فصلها و اختلاف دمای مدارهای مختلف میشه.

حالا اصلا اینا چه ربطی به اینجا داره؟توضیح میدم.

دانشگاه دو واحد داشتیم درباره انواع حرکت های زمین و محاسبه سرعت و رسم مسیرها و...که در واقع اصل مبحث از آیت الله جوادی آملی بود.ایشون با کلی معادله و فرمول،32 حرکت مختلف رو برای زمین اثبات کردن و هر کدوم رو دقیق شرح دادن.

به عنوان مثال حرکت زمین در مجموعه منظومه شمسی که به ترتیب خاصی همچنان ادامه داره و....البته الان که دارم مینویسم شک کردم،شاید مبحث از استاد حسن زاده بود.

به هرحال،امروز زهرا یکی از این حرکات رو که حتی منجمین غربی تا همین اواخر ازش بب اطلاع بودن رو خودش کشف کرد و برام توضیح داد!

حرکتی شبیه به حرکت گهواره با این توضیح:اگر میله ای فرضی از قطب شمال تا جنوب در نظر بگیریم،همون محور گردش وضعی زمین،گفتیم این محور عمود بر مدار گردش انتقالی زمین به دور خورشید نیست و به همین دلیل فصلهای مختلف و آب و هوای متنوع پدید اومده.

اما همین میله هم یه حرکت دورانی به دور یه دایره فرضی داره که باعث شده اذان ظهر شرعی یا به اصطلاح علمی،قرار گرفتن خورشید در نصف النهار مرکزی آسمان،که باید دقیقا وسط بازه زمانی طلوع تا غروب خورشید باشه،در طول سال در حدود 40 دقیقه جابجایی داشته باشه!در واقع بر خلاف اون چیزی که منجمین تو نقشه هاشون مینویسن،ظهر همیشه ساعت 12 نیست و از حدود 20 دقیقه به 12 تا 12 و 20 دقیقه در تناوبه.

البته محاسبه سرعت این حرکت و اندازه دایره مفروض خیلی پیچیده است،ولی اصلا همین فهمیدن و درکش خیلی برام جالب بود.که به قول خودش از اینکه دیده ساعت اذان ظهر تغییر میکنه،اینقدر روش فکر کرده تا به این نتیجه رسیده.جا داره که همین جا اعلام کنم:دختر منه دیگه!غیر از این توقعی نیست ازش!

برای مدرسه فاطمه هم نرگس خانم زحمت کشیدن و رفتن.اتفاقا مسأله اصلا به بحث دیروزش مربوط نبود!حتی هیچ اشاره ای هم به اون موضوع نکرده بودن.در واقع خانمشون نگران گم شدن وسایل فاطمه بوده.گفتم که کلا تمام کتابهاش پرپر شده؟اضافه شود به این بساط پرپر،تمام کار برگها که همه با هم مخلوط شدن و نصفش تو کفیشه و نصفش هم تو میز!

خانمشون تمام وسایل فاطمه رو به اضافه کلر بوکش رو داده به نرگس تا کلش رو مرتب کنیم.برای بعد از تعطیلات که انگار قرار هست بازرس بیاد و این وضع رو قبول نمیکنه.حالا چرا به خود فاطمه نداده؟اطمینان نداشته کامل برسه خونه.حق هم داره بنده خدا.منم شک دارم بتونیم کاملش کنیم و یحتمل کلی ناقصی خواهد داشت پرونده اش.

اینم از نظام جدید آموزشی که اسمش پوشه کاربرگ نمیدونم چی چی هست و این پوشه و کاربرگهاش حکم کارنامه داره برای بچه‌ها.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۹ اسفند ۹۴

باید فرق باشد بین دولتی که میگویددولت اسلامی هستم،بادولت هایی که طاغوتی هستند.که عنایت شمافرماندارهایاخدمتگزاران به خلق،به طبقه ضعیف بیشتر باشد تا طبقه بالا

میدونم دیره،ولی موجهه!وجهش هم اینه که یک ساعت و نیم پیش اومدم بنویسم،ولی خوابم برد.الان بیدار شدم!

حالا سر تیتر اخبار:بالاخره تا آخر وقت دیشب با کمک بچه‌ها آشپزخونه رو سر و سامون دادیم.و این وسط هم هر آنچه قضا بلا طی 20 سال آینده میخواست سرمون فرود بیاد،دفع شد!البته عماد آخر سر یه پیشنهاد یواشکی مبنی بر پرداخت جریمه به صورت قسطی داد،ولی فکر نکنم عمرم به دریافت کاملش کفاف بده.

فاطمه هم آخر شب اومد با یه عالمه دونه ریز ریز تو صورت که جا برای ماچ آبدار نذاشته بودن.

امروز هم باز من از صبح دچار بیماری سه شنبه پنداری شدم و همچنان برام سه شنبه است.دیگه کم کم دارم به خودم و این جریان مشکوک میشم.

از قبل میخواستم سر یه فرصت مناسب با زهرا خصوصی صحبت کنم،درباره اجازه گرفتن و مشورت و این حرفا.زهرا درسته که اهل بی اجازه کاری کردن نیست،ولی گاهی هم پیش میاد که ما رو تو اجازه انجام شده قرار میده.نمونه اش آقای دکتر و ماجرای خواستگاری شون.حالا درسته که به میل خودش رفتار نکرد و کاملا عاقلانه رفتار کرد و مشورت کرد با ما و نهایتا هم سرخود تصمیم نگرفت،ولی همون ابتدای کار نحوه خبر دادنش جا برای مخالفت نذاشت.

این دفعه هم که یهو تصمیم گرفت خونه تکونی کنه و باز دست ما رو گذاشت تو پوست گردو.البته از یه لحاظ خوشم اومد از کار و تصمیمش.این یعنی واقعا داره برای مدیریت خونه آماده میشه و قبول داره اولین وظیفه اش خونه داریه.

حالا امشب بعد شام دیدم وقت هست و زهرا هم فردا مدرسه اردوی شنا دارن که از قبل گفته بود نمیخواد بره و حالا هم بهترین بهونه رو پیدا کرده:آبله مرغونش؛صداش زدم بیاد تو اتاق باهاش صحبت کنم.

در حد گچ دیوار رنگش پرید!به زور اومد بالا.10 تا کار واجب ناگهان براش پیش اومد!بعد هم که اومده،نمیامد تو،همون جلوی در ایستاده!

که چی؟که خب شما حرفای معمولی و یه کم نصیحت رو همینجوری میگید.وقتی ناراحت باشید و بخواید گله کنید دو تایی با مامان باهام حرف میزنید.ولی وقتی تنهایی بخواید حرف بزنید یعنی اوضاع خیلی بی ریخته زهرا خانم!اگه میتونی فرار کن!

شاید بیشتر مواقع اینجوری بوده باشه تا الان،ولی این بار جدا حرفم همین بود.فقط کمی روشنگری بود و یه کم،اپسیلون،اعلام مواضع و خط قرمزها.و چون نمیخواستم عماد از یه ماجرایی خبردار بشه،گفتم تنها.

در کل دلم براش سوخت که ترسوندمش.

در انتها هم باز فاطمه و دسته گل امروزش تو مدرسه:ِ

برام پیام دادن که فردا برم مدرسه(امیر جان یاد بگیر،نصفه توئه!)

:فاطمه خانم!من فردا باید بیام مدرسه تون.میدونی چرا؟ِ

-نه!مگه من پیامبرم که علم غیب داشته باشم؟

:نه،پیامبر نیستی.تعریف کن ببینم امروز چیکار کردین؟خیلی عقب موندی از کلاس؟

-نه زیاد.کاربرگای مشقام رو نوشتم،که این هفته غایب بودما!بعدش عکس با سفره هفت سین انداختیم.بعدش خانممون گفت مثلا اگه به جای سین با حروف دیگه بود،شما چه حرفی انتخاب میکردین و چی میذاشتین.

:خب؟

-همه یه چیزی گفتن.بیشتریا مثلا میگفتن میم که بشه بگن مادر و مسواک و میوه و از این چیزا.آخه اولش خانممون این مثال رو زدش.بعد من گفتم با شین و مثلا شراب! میذاشتم و شکر و....

:شراب؟!!!!واقعا گفتی شراب؟خانمتون شنید گفتی؟چیزی نگفت؟

-معلومه که شنید.مگه کره؟ازم پرسید شراب دیگه چیه؟

:تو چی گفتی؟

-گفتم شراب دیگه!یعنی نمیدونید شراب چیه؟شراب یه چیزیه که پادشاهان قدیم و ندیم! وقتی میخواستن آی کیوشون زایل! شه،میاوردن میذاشتن سر سفره،هی میخوردن.هی میخوردن.

:همین؟خانمتون چی گفت؟

-پرسید آی کیو یعنی چی؟منم گفتم یعنی مخ!

:دیگه چی گفتن؟نپرسیدن زایل یعنی چی؟

-نه.فکر کنم خودش اونو بلد باشه.آخه یکشنبه ها میره دانشگاه!

حالا من فقط تو این فکرم که فردا دقیقا باید به چی قسم بخورم که حتی این کلمه رو تا به حال کار هم نبردیم،چه برسه به استفاده و باقی ماجرا....اصلا به من چه،برید یقه اون پادشاهان قدیم و ندیم رو بگیرید که کاراشون حساب کتاب نداشته،هر چی گیر دستشون میومده میخوردن!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۸ اسفند ۹۴

خستمه!خیــــــــلی،حسش نیست تیتر پیدا کنم.عجالتا:مرگ بر اسرائیل صهیونیست!

خسته،کوفته،لهیده،و.....هستم.چرا؟چون که زیرا!

دیشب باس به جا اینکه اینجا اعتراف میکردم،یه راست میرفتم واس خود رئیس درد دل میکردم،بلکه دلش به رحم میومد،از این فکر پلید! دست میکشید.

زهرا رو میگم که از قبل نقشه اش رو کشیده بود تا ما رو مجبور به خونه تکونی دو فوریتی کنه.

امروز بعد از مدرسه،وقتی نرگس خانم خدیجه رو برده بخوابونه،عماد رو قاچاقی! از خونه مادرم خبر کرده و دو تایی با هم کمپلت اشپزخونه رو،هر چی که تو کابینت ها و یخچال و فریزر بوده،خالی کردن تو اتاق و شروع کردن به حساب خودشون به شیوه مادرم آشپزخونه شستن.منتها به دلایلی چند اونقدرها که توقع داشتن،موفقیت آمیز نبود عملیاتشون.

اولین و مهمترینش این که فوت کوزه گری اش رو بلد نبودن!به همین سادگی!و این شد که حدود ساعت 5،وقتی نرگس رو تو عمل انجام شده قرار دادن و دیدن که کاری از دستشون برنمیاد،تلفن کردن تا هرجا هستم،سریع خودم رو برسونم.به خیالشون سوپر منی،چیزی ام!

یعنی فکر نکنم اگه یه گروهان از داعش به خونه حمله میکرد،توانایی داشت اینجوری به هم بریزه همه جا رو!شتر با بارش وسط اتاق گم میشه.همه وسیله ها و ظرف و ظروف،تمیز و کثیف،شکستنی و برقی،پلاستیک و فلزی،قاشق و چنگال و کارد و چاقو،نمک و فلفل و ادویه،گوشت و سبزی فریزر،سس و ماست و شیر و آبلیمو و میوه،تخم مرغ و کره و پنیر،چای ساز و قوری و خلاصه دار و ندار آشپزخونه کف اتاق درهم!

کابینتها و گاز و یخچال هم یکی در میون،کف مال شده و نشده!یکی نبود که بگه آخه کدوم بشری کابینت ام دی اف رو اسکاج میکشه؟؟؟

حالا هم خسته شده بودن و هم گیج که چه کنیم؟چطوری و از کجا شلنگ بکشیم برای آب کشی؟آب رو چطور مواظبت کنیم تو اتاق نیاد؟

آشپزخونه ما برعکس خونه مادرم،اپن هست و نورگیر هم نداره.

چه ربطی داره؟خب مصیبت اول اینکه وقتی اپن رو کف مالی کردن که نمیشه آب نکشید و قطعا آب رو فرش میاد و فرش هم که نمیشه جمعش کرد،بس که همه چی روش پخشه.

بعد هم مادرم از قبل برنامه ریزی میکنه و جوری کار رو پیش میبره که موقع آب کشی،هوا روشن باشه،بشه برق رو قطع کرد.

منم که 7 بود رسیدم.از همون جلوی در،زهرا شروع کرده به توجیه و بهونه که زیاد هم کار نمونده،فقط یه شلنگ مونده و کار تمومه!

صحنه رو که دیدم،بعد چند لحظه سکوت،رو کردم به نرگس گفتم:به نظرت کجا فرار کنیم خوبه؟میخوای بریم خودمون تسلیم داعش کنیم راحت شیم؟...

بالاخره بعد قشنگ 3 ساعت تلاش 4 نفره که با تشویق خدیجه خانم از داخل روروک همراه بود،در تاریکی مطلق و با نور موبایل و تبلت و چراغ قوه،به شیوه گربه شورانه!شستیم و خشک کردیم کابینت ها و در و دیوار و یخچال و گاز رو.بعد هم به سرعت وسایل داخل یخچال و فریزر رو برگردوندیم سر جاشون تا خراب نشدن.

یه چیز جالب این وسط بگم:نه که بیشتر شبها که من دارم اینجا مینویسم،چراغ خاموشه و فقط نور موبایل روشنه و خدیجه هم بیداره،به تاریکی عادت کرده و فکر میکنه وقت شیطنت و خنده است!قشنگ تمام مدت کار ما،خنده های از ته دل میکرد.فکر میکرد داریم باهاش بازی میکنیم!ما هم البته تمام مدت داشتیم باهاش حرف میزدیم و حواسمون بهش بود.

راستی مادرم کی فهمید عماد نیست؟موقع شام!که تلفن کرد و ما هم براشون گفتیم چه کردن بچه‌ها.بنده خدا کلی حرص و جوش خورد که حالا شما هم مریض میشین.هرچند که به نظرم عماد هم جوش تازه نداره و تمامش خشک شدن.

خیلی التماس نرگس کردم و همچنان دارم میکنم که به باقی اش دست نزنه تا بیام،ولی بعید میدونم طاقت بیاره.

احتمالا عماد رو صبح بگم بمونه و کمک کنه.

برای باقی خونه هم یه خط و نشون اساسی کشیدم برای جفتشون.که آب کشی نداریم.خواستید تمیز کنید،فقط با دستمال نمدار و چند منظوره.

مرتب کردن کمدها هم که سهم هر کس مشخصه:هرکسی کمدهای اتاق خودش.

به نظرم تمیز کردن باقی دیوارها زیاد سخت نباشه.سرامیک و کاغذ هست.کاغذش هم قابل تمیز کردنه.کلا هم زیاد کثیف نشدن.پنجره های دو جداره و آبگرمکن خورشیدی،خیلی کمتر کثیفی داره.

پرده ها و پنجره ها میمونن که صاحبشون نیست.....نجم حرفه ای این کاره.کار هیچ کسی رو هم قبول نداره.

چنان با دقت پرده اتو میکشه و نصب میکنه!

اوه،ساعت 2 شد!...کرکره پایین،تعطیل.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۶ اسفند ۹۴

این ملت،دشمنان لجوج،عنود،خبیث،رذل،فریبگر،دروغگو و خطرناکی دارد که باید با آنها مبارزه کرد.اصلی ترین دشمن ما در دنیا،صهیونیست و استکبار است

امشب بعد غروب،بالاخره زهرا حکم ترخیصش رو از مادرم گرفت و آمد خونه!چقدر بچه مثبته این دختر!تا دوشنبه مرخصی پزشکی داشتن هر سه،ولی به خاطر امتحان نمیدونم چی جامع که فردا دارن،میخواد بره مدرسه.البته که شکر خدا خوب هم شده و فقط چند تا جای جوش ریز مونده که اونم دلمه بسته است و واگیر نداره.

هنوز از راه نرسیده هم سراغ خونه تکونی رو گرفته که پس چرا هیچ کاری نکردیم و دیر شد و کی شروع میکنیم و....

خب همینجا من بایستی یه اعتراف بکنم:با اینکه من خیلی به مادرم احترام میذارم و حرفش اکثر اوقات برام حجته،ولی در نهایت خیلی از مواقع میبینم عقایدم و شیوه زندگی ام،درست 180 درجه برعکس ایشون هست!

مثال به روز،همین مسأله خونه تکونی.که از نظر مادرم از اوجب واجباته و تحت هیچ شرایطی تعطیل بردار نیست و حتمی میبایست قبل از شروع سال جدید کل خونه از سقف تا کف به طور کامل شسته و آب کشیده بشه!

شسته،یعنی شستن با کف و شلنگ آب ها!کل خونه هم شامل تمام وسایل داخل انباری و کمدها و کابینتها و فرش و موکت و....میشه.دیوارها هم بیشتر مواقع آخر سر با شلنگ آب کشی میشن!

و اینکه قبل سال تحویل بایستی این کار انجام بشه هیچ ربطی به اینکه آخرین بار کی شسته شده و دوباره کی قرار هست شسته بشه نداره.مثلا دو سال پیش بنایی داشتن یه مدت و پاییز و زمستون یه آپارتمان اجاره کرده بودن.موقع اسباب کشی که خب طبیعتا! هم کل خونه و هم تمام وسیله ها رو شستن.اما برای سال تحویل هم دوباره این مراسم با دقت تمام انجام شد،بدون کوچکترین توجهی به تاریخ اسباب کشی که اواخر فروردین بود!

نه بیماری،نه مسافرت،نه عزا،نه عروسی و نه هیچ عذر و بهونه ای پذیرفته نیست.

حالا من شخصا دوست ندارم خونه کثیف و نامرتب باشه و مرتب بودن ظاهری هم برام کافی نیست.سالی دو مرتبه رو حداقل دوست دارم خونه کامل تمیز بشه،ولی این که رأس سال تحویل باشه،برام اهمیت نداره.اصلا خیلی از اوقات با نرگس هماهنگ میکردیم،تو تعطیلات سال نو که من هم تعطیل بودم،خونه رو تمیز میکردیم.در عین حال دید و بازدید معمول رو هم داشتیم.اتفاقا خیلی هم بهتر بود برامون.هم استرس کمبود وقت نداشتیم،هم از کش اومدن تعطیلات حوصله مون سر نمیرفت و هم چون دو تایی انجام میدادیم،خسته نمیشدیم.

اما قانون من اصلا با شلنگ و شیر آب همینطور باز،جور نیست.تو ظرف شستن معمولی هم خیلی اصرار دارم که اول ظرفها کامل کف زده بشه،بعد شیر آب باز شه برای آب کشیدن،نه اینکه از اول تا آخر همینطور یک سره شیر آب باز باشه.

برای تمیز کردن خونه هم،آب کشیدن دیوار و کف اتاق،منظور زیر فرش،نداریم.آشپزخونه هم در نهایت صرفه جویی.حیاط شستن هم کلا غدغنه.فقط جارو با کمی آب پاشی قبلش که خاک هوا نشه.بعضی مواقع هم سفید کننده میریزم شب،تا صبح برق میفته موزاییک ها.

از طرفی نرگس هم تو همین مسأله با مادرش اختلاف نظر داره،اساسی.از نظر مادر ایشون کلا خونه تکونی هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی معنی نداره!به حدی که اگر،اگر قرار باشه کاری رو به عنوان خونه تکونی انجام بدن،نهایتش جارو زدن کل فرشهاست!

اسباب کشی شون هم خیلی جالبه.یه بار که هنوز آشنا نبودم با رسمشون،گفتن فلان روز اثاث کشیه.منم رفتم کمک.توقع داشتم الان که قراره کامیون بیاد،وسایل کارتن شده باشه و فرش ها جمع باشه.ولی دریغ از یه دونه بشقاب حتی!چند تا جعبه کنار اتاق بود که هنوز خالی بود و داشتن تصمیم میگرفتن چی توش بذارن!بعد هم که کامیون اومد،در نهایت خونسردی،همونطوری از جلوی در،هر چی بود فرستادن پایین تو کامیون!تا آخر سر که میگشتن گوشه کنار،دفتری خودکاری کلیدی پیدا میکردن و برمیداشتن.

رسیدیم مقصد هم باز همینطور.بدون اینکه اصلا یه دستمال بکشن کف،خاکش بره لااقل،از همون جلوی کامیون هرچی که بود،که طبیعتا اول فرشها بود،فرستادن بالا و همونطور که میاوردیم بالا،مادر راهنمایی میکردن چی رو کجا بذاریم.و گذاشتیم و نهایتا تا شب،کلا خونه چیده شد!یعنی قشنگ یاد پلنگ صورتی افتادم که میرفت پیک نیک،چمدونش رو که باز میکرد سفره اش آماده با گلدون وسط پهن میشد!

این جا هم همینطور،هر چی که بود برمیداشتن،میذاشتن داخل کامیون،میاوردن و میچیدن.حالا این وسط چقدر لباسها کثیف شد،رختخواب خاکی شد،خونه جدید کثیف بود،کمد ها پر خاک بود،کابینت ها چرب و چسبونک بود،...اصلا براشون اهمیت نداشت و هنوزم نداره.هنوزم چیزی به عنوان تمیز کردن خونه و آشپزخونه تو مرام نامه شون نیست.

به قول خودشون،اون سری که لوله های سیستم گرم کن خونه ترکید و کل خونه سیل اومد،تنها دفعه ای بود که مجبور شدن فرش بشورن!و کابینت خشک کنن،تازه فقط خشک کردن!فقط جای شکرش باقیه که حداکثر دو سال یه بار جا به جا میشن و اکثرا هم خونه نوساز میگیرن.

ولی نرگس از همون روز اول ازدواجمون به شدت وسواس داشت که جایی لک و کثیفی و خاک نباشه.حتی اوایل هر روز جارو میزد خونه رو!هر شب بلا استثنا یک ساعت تمام کابینتها و گاز و یخچال رو میسابید!علاقه اش به وایتکس هم که وصف ناشدنیه.کلا خونه مون همیشه بوی آزمایشگاه شیمی میداد بس که ایشون هر چیزی رو با وایتکس تمیز میکرد.اینقدر که آخر سر یه مدت انگشتش اگزما شد و مجبور شد دست بکشه از رفیقش.البته که بعدها به خاطر بچه ها،کلا کم کرد استفاده اش رو.

اما نهایتا خیلی زود هر دو با هم  به تفاهم رسیدیم.سر تمام جزئیات که چطور هم تمیز نگه داریم و هم کی کلی تمیز کنیم.

اوههه!عجب اعتراف نامه ای!حوصله تون کشید بخونید همه اش رو؟....اصلا چی میخواستم بگم؟اینکه زهرا هم شده برعکس ما!براش انجام این فریضه از نصفه شب یواشکی رفتن سر وقت پسته و بادوم و فندق! هم واجب تره!و احتمالا مجبورمون کنه دست به کار شیم تا قبل سال جدید....

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۵ اسفند ۹۴

سلام پسرم!

مچ گیری یعنی این!تا کلید انداختم اومدم تو،دیدم نامه ات رو نوشتی و رفتی!

خدا رو شکر که بالاخره گفتی،منم بودم یه کمی از این دیر گفتن ناراحت میشدم.اما همین که از اول تا آخر داستان رو تعریف کردی براشون و حالا خودشون در جریان هستن که چه اتفاقی افتاده،خیلی خوبه.خیالت راحت،جدای از ناراحتی شون،حرفت رو باور کردن و کسی نمیتونه برخلافش بگه.

ممنون از احوال پرسی ات.بچه ها هم بهترن.امروز هم به حد نهایت خونه مادرم آب بازی کردن.مادرم خونه تکونی داشتن و شستنی هاشون رو سپرده بودن به بچه ها تو حیاط!احتمالا یه هفته هم به خاطر سرماخوردگی نرن مدرسه!البته هنوز حالشون خوب بود،فردا معلوم میشه.

راستی گفتی کلاس چندمی؟چه رشته ای؟اول دبیرستان بودی،آره؟هرچند،الان که دیگه الان بهش میگن نهم.یا نه،دهم...ولش کن،باز من اینا رو قاطی کردم.

خب پسرم،بازم ممنون از پیام ترشت!(من کلا مزه شیرین دوست ندارم.عاشق ترش و تند و تلخم)

شبت به خیر.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۴ اسفند ۹۴

آمریکابعدازمذاکرات یک نقشه برای منطقه داردویک نقشه برای ایران.برای داخل،دشمن ازنفوذی‌هااستفاده میکند.نفوذی حتمااین نیست که ازدشمن پول گرفته باشد.گاهی حرف دشمن باچندواسطه ازدهان آدم موجه شنیده میشود

سبک بالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین نکردند
ترحم بر من مسکین نکردند
سواران از سر نئشم گذشتند
فغان ها کردم، اما برنگشتند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان، این چه سودا بود با من؟
رفیقان، رسم هم دردی کجا رفت؟
جوان مردان، جوان مردی کجا رفت؟
مرا این پشت، مگذارید بی پاک
گناهم چیست، پایم بود در خاک
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض و بست روح بودم
در باغ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زان سو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند این نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟
مرا پایی به دست نردبان بود
مرا دستی به بام آسمان بود
تو بالا رفته ای من در زمینم
برادر، روسیاهم، شرمگینم
مرا اسب سپیدی بود روزی
شهادت را امیدی بود روزی
در این اطراف، دوش ای دل تو بودی!
نگهبان دیشب، ای غافل تو بودی!
بگو اسب سپیدم را که دزدید
امیدم را، امیدم راکه دزدید
مرا اسب چموشی بود روزی
شهادت می فروشی بود روزی
شبی چون باد بر یالش خزیدم
به سوی خانه ساقی دویدم
چهل شب راه را بی وقفه راندم
چهل تسبیح ساقی نامه خواندم
ببین ای دل، چقدر این قصر زیباست
گمانم خانه ساقی همین جاست...

*خانم نرگس،سلام.راستش شما رو به خاطر نمیارم.اما ممنون از محبتتون.

بله،هفته پیش سالگردشون بود.دخترشون هم بی خبر نیستیم ازش،خوبه.خانمشون هم خوبن ان شاءالله.

**الان که ساعت به وقت من 2:10 هستش،بالاخره بعد دو شبانه روز فکرکردن فهمیدم چمه و چرا اینقدر کلافه ام.

عذاب وجدان دارم که چرا خودم از بچه‌هام مراقبت نمیکنم.برام سخته که دیگران رو مسئول رسیدگی به وظایف خودم کنم.

هرچند که هم واقعا برای هر سه ما این ویروس خطرناکه و هم اینکه بچه‌ها فقط جوش دارن و هیچ ناراحتی دیگه ای ندارن،نه تب و نه درد.و سوم هم اینکه مادرم خودشون رأسا اقدام کردن و جدا نمیذارن تا هفته دیگه برگردن.

پس ای وجدان شب کار و همیشه بیدارم!آسوده بخواب که فعلا شهر در امن و امان است.من تو این فقره بی تقصیرم.اگه احیانا مورد دیگه ای بود،بیدارم کن!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۳ اسفند ۹۴

به مسئولان کشوریادآورمیشوم سپاسگزاری رادرخدمت محقق سازند؛ساده‌زیستی،پاکدستی،ترجیح منافع ملی برمنافع شخصی،ایستادگی دربرابربیگانه ومنش جهادی رابرنامه خویش دردوران این مسئولیت بدانندوازآن تخطی نکنند

کلافه ام!به معنی دقزق کلمه!

دقیق رو هم اشتباه نوشتم،میدونم،حوصله ندارم درستش کنم!

جای خالی بچه‌ها تو خونه خیلی بزرگه،خیلی.اصلا بخوام توصیفش کنم شبیه سیاه چاله است!با همون جاذبه!انگار فقط به خاطر وجود اونا بوده که تا الان داشتیم زندگی میکردیم و حالا که نیستن،حداقل باید 80% زندگی مون رو تعطیل کنیم.اون 20% هم صدقه سر خدیجه که هنوز پیشمونه.

امشبم میخواستیم بریم خونه مادرم،ولی نذاشتن.گفتن هوای خونه آلوده است و برای خدیجه اصلا خوب نیست.

الان نشستم یه دل سیر تحقیق کردم.ماشاءلله چقدر این آقایون اطبا با هم،هم عقیده ان!یه نظریه میگن اگه کسی در کودکی مبتلا بشه،دیگه تا آخر عمر مصونه.

نظریه بعدی میگه اتفاقا همینایی که بچگی میگیرن،ویروس تو نخاعشون میمونه و بعدها به صورت تهاجمی دوباره فعال میشه.

نظریه سوم کلا میگه بیماری سن خاصی نداره و فقط عوارضش برای بزرگترها خطرناکتره.

خطر و عوارضش هم یه لیست کامل از تب و لرز و بدن درد و... تا مننژیت و عفونت مغزی و مرگ رو شامل میشه!چقدر دقیق!

حتی نحوه انتقالش هم شامل چند نظریه متناقض هست:یکی میگه ترشحات مجاری تنفسی شامل ویروسه،یکی دیگه میگه جوشها اگه کنده بشه،ویروس پخش میشه.

خلاصه اش که هر چی گشتم نتونستم دلیل و مدرک قانع کننده ای برای پس گرفتن بچه ها پیدا کنم.

طفلک نرگس که دیگه خیلی بیشتر از من تنهاست.به خصوص که خدیجه هم تنهایی حوصله اش سر میره،میخوابه.فردا صبح ان شاءالله میبرمش خونه خواهرم،بچه‌هاش چند سال پیش گرفتن و خیالمون راحته.

شاید که یه سری هم به آقای دکتر خودمون زدم.حرفش برام حجته.اگه نظرش بر قرنطینه بود،ادامه میدم.اگه نه،میارمشون خونه.اصلا چه معنی داره بچه‌های آدم شب خونه نباشن؟!

اعتراف:تازه الان درک میکنم چرا مادرم بیشتر شبا یه بهونه ای جور میکنه تا بریم خونه شون.و اون وقتایی که قبول نمیکنم چقدر....

و اینکه چرا آقا جان از همون سحر که بیدار میشن تا آخر شب که خوابشون سنگین بشه،رادیوشون یک سره روشنه.راستی فردا هم تولدشونه،یادم نره تلفن کنم.خیلی براشون مهمه این که ما یادمون هست...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۲ اسفند ۹۴

سیاستمدار آمریکایی اعتراض میکند که چرا مردم «مرگ برآمریکا» میگویند؟این‌طور عمل میکنید؛این گذشته‌ شماست؛این سابقه‌ شما است؛میخواهید مردم چه بگویند؟!

یه بحثی داشتم با پدرم سر یه موضوعی،مثال از فوتبال زدم براشون:درسته اگه دروازه بان خطا کنه و گل بخوره،اخراجش نمیکنن؛ولی اگه زیادی سر به هوا باشه و اشتباهاتش از یه حدی بگذره،مربی قطعا به فکر تعویض میفته.اگر هم که توپ کاشته رو به جای پاس عمق،گل به خودی کنه،دیگه یقین با تیم حریف همدسته و تعویضش و حتی اخراجش از تیم،بدیهیه.

درد اونجاست که دروازه بان از پشت با تیم حریف بسته باشه و نوک حمله،هاف بک تیم مقابل باشه و مربی،جایگزین برای هیچ کدوم نداشته باشه.اینجاست که مربی به بازی باخته و گلای خورده راضی میشه تا از هم پاشیدن تیمش...

خونه در نهایت سوت و کوریه.بچه ها،هر سه وانه شون،آبله مرغون گرفتن دیروز و از همون دیروز عصر بعد از دکتر،یکراست رفتن پیش مادرم.بیشتر به خاطر خدیجه،ولی من و نرگس هم نگرفتیم تا به حال و میگن برای سن ما خطرناکه.هرچند که از دو سه روز قبل از شروع علائم واگیر داشته و احتمال اینکه ما هم گرفته باشیم هست.

امروز بعد از مشاوره،اول رفتیم اونجا یه سری بهشون بزنیم که هر سه تا عین جن زده ها فرار کردن رفتن تو اتاق!حالا خوبه که خودشون مریضن!دیگه کلی التماسشون کردیم بیان با فاصله ازمون بشینن تا فقط باهاشون حرف بزنیم.تمامش هم زیر سر عماده،مطمئنم.یحتمل نشسته از اینترنت زیر و زبرش رو کشیده بیرون و تمام عوارض های احتمالی رو 100% فرض کرده و کلی ترسوندتشون که مبادا به ما نزدیک بشن.

دیگه صحبت از دلتنگی نمیکنم که اشکم درنیاد.

عماد الحمدلله بهتر شده.شاید به خاطر همین سوژه جدید بیماری شون باشه و شاید هم اثر یه روز دوری،امشب کلی از همون راه دور برام خبرای دست اول! انتخاباتی داشت.چقدرم که برام مهمه!اینی که من فهمیدم،انگار شمارش رو سپردن دست این فیلمسازای روشن فکر! دچار پایان باز شده نتیجه.خوبی اش اینه که همه ادعای برنده بودن میکنن!

از خانم دکتر هم بگم:اولا که خیلی برام جالب بود،با اینکه فقط دو واحد با ایشون داشتم،اونم 15-16 سال پیش،ولی دقیق یادشون بود کی هستم.تا این حد که گفتن با وجودی که خیلی عقاید مردسالارانه ای داشتی،عجیبه که تا این حد خوب بلد بودی گوش بدی به خانمت و اصولا کم پیش میاد مردای خودمحور! اینجوری به خانمشون محبت کنن.

که نرگس هم توضیح داد:نه!اتفاقا من اصلا محبت از روی ترس و ضعف نمیخواستم و نمیخوام.محبتی واقعیه که از موضع قدرت باشه.از طرف یه آدم مستقل باشه،از روی اختیار و تصمیم خودش باشه.

که باز خانم دکتر گفتن:دقیقا!این همون نکته ای که خانما اصولا درک نمیکنن.که برعکس هیاهوی فمینیستها،زن سالاری تو خونه اصلا جوابگو نیست.زن نیاز به برتری فیزیکی و برد مدیریتی نداره،بلکه کافیه دوست داشته بشه،از طرف شوهرش و بچه‌هاش.دوست داشتنی که بدون عوارض باشه،بی قید و شرط باشه،باج نده بابتش...

نتیجه هم اینکه هم یه سری راهکار دادن برای نرگس تا به تمام غم و غصه های پنهان دلش رسیدگی کنه و کهنه ها و به درد نخورهاش رو بریزه دور،کامل،و حتمی دوباره یه کار جنبی،محض دلخوشی خودش،شروع کنه.کاری که اولویتی برای خانواده نداشته باشه،مثل نقاشی.که نقاشی رو همون جا وتو کرد نرگس،به خاطر جا نداشتن و خدیجه و...

با اون عزیزی هم که اون جمله رو به نرگس گفته بودن،به توصیه خانم دکتر صحبت کردم.ایشون هم خیلی تأکید کردن که اصلا نمیخواستن سر سوزنی نرگس رو ناراحت کنن و فقط به خاطر اینکه بقیه فکر بد درباره اش نکنن و پشت سرش حرف نزنن،اینجور گفتن که جلوی غریبه ها رعایت کنن.

غریبه ها که خب تا حدی میدونم کی منظورشون هست.و کمی هم با اخلاقشون آشنا هستم از قدیم.نام نبرده،از قدیم الایام عادت به خصوصی داشتن تا مهر و برچسبی به اطرفیان بزنن محض لاپوشانی ایرادات شخصیتی خودشون!

مثال از پر حرفی شون که حقیقتا اگه خدای نکرده باهاشون رو در رو بشم،محاله فرصت جواب سلام دادن بهشون رو پیدا کنم،بس که با سرعت نور سلام و احوالپرسی میکنن و خودشون جواب میدن و....بعد اولین برچسبی که به همه تعارف میکنن پرحرفیه!

با همه این صحبتا قانعشون کردم،بقیه اگر بخوان پشت سر نرگس بدگویی کنن،میکنن و منتظر اجازه و بهانه نیستن.وقتی حقیقتا عیبی نداره این رفتار نرگس و جزء شخصیتش هست،چرا باید مجبورش کنیم تغییر کنه؟

.....

با اینکه ما الان دقیقا یه طبقه بالاتر از اتاقی هستیم که بچه‌ها داخلشن و با اینکه هیچ دیوار مشترکی بینمون نیست،ولی واقعا صدای حرف و صحبت عماد و زهرا میاد!دارن درباره خاطراتشون از وقتی هنوز زهرا پیشمون بود تعریف میکنن.زهرا داره تعریف میکنه از کارای عماد و عماد هم غش خنده است!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۱ اسفند ۹۴

در حوزه‌های علمیه هستند افرادی که علیه انقلاب و اسلام ناب محمدی فعالیت دارند.آن قدر که اسلام از این مقدسین روحانی نما ضربه خورده است، از هیچ قشر دیگر نخورده است

راستی،هیچ فکر کردین جواب اینا رو چی قراره بدیم؟وقتی ازمون میپرسن:اون وقتی که باباهای ما میرفتن،شما کجا بودین؟چه میکردین؟....راستی که سؤال سختیه...

.....

بحث انتخاباتی نداشتم و نمیخوام هم انجام بدم.فقط یه نکته کوچولو:الان که داشتم به آمارهای اعلام شده یه نگاهی مینداختم،دیدم اولا هنوز نتایج تهران غیر قطعی ان،که زیاد غیر طبیعی نیست؛در ثانی دوستان حسن کچل پیشتازن فعلا.

آره،شمارش آرا زمانبره و طول میکشه نتیجه قطعی،ولی نه اینکه تا سه روز دیگه طول بکشه!حوزه ای که از قدیم میرفتم و امسالم همونجا رفتم،که یکی از شلوغ ترین حوزه هاست،غروب کارمون تموم شد و اومدیم.جمع بندی مگه چقدر کار داره که تا پس فردا طول بکشه؟

از طرفی آراء حوزه ما اصلا تا این حد افراطی نبود.از هر دو طرف بودن،تقریبا 50 50،ضمن اینکه یکی از حوزه های بالا شهری هم هست و به قول فاطمه که سفارش میکرد:بابا!شما خودتون اونجا رأی ندینا،اونا تاریک! الصلاتن،یه جا روشن!الصلاة رأی بدین لطفا!؛خیلی هم حزب اللهی نبودن مردم.حالا چطور میشه که کل تهران تا این حد یه طرفه بشه لیست؟

من فکر میکنم دارن اعلام نتایج قطعی رو به آخرین لحظه موکول میکنن تا مردم باور کنن نتایج همینه،این به نظرم نتیجه بعضی صندوقای خاص مثل جمارانه!

حالا چه فایده داره واسشون؟میگن کافر همه را به کیش خود پندارد،توهم زدن مردم هم مثل خودشون دیکتاتورن که اگه حدس زدن تقلبی شده،بریزن تو خیابون و شورش و فتنه به پا کنن!نمیدونن این مردم خیلی آقاتر از این حرفان که حتی به بی قانونی و هرج و مرج فکر کنن!

ما صبر میکنیم تا اعلام نتایج قانونی،بعد اگه اعتراضی به نتیجه داشتیم،کاندیداها داشتن،با متانت کامل،از راه قانونی اش اقدام میکنیم،میکنن.

حمله انتحاری به سطلای آشغال،تکنیک منحصر به فرد جلبکای سبز و لجنای بنفشه!

....

دیروز که نبودم،نرگس و بچه‌ها با پدر و مادرم رفتن اول رأی دادن و بعد هم دیدن آقا جان و مادر.منتها با یه تفاوت ویژه:تمام مسیر رفت و برگشت زهرا رانندگی کرده و از نظر همه،به خصوص بابا،حرف نداشته!حتی حتی خودش تنهایی ماشین رو تا جلوی خونه بابابزرگ برده که ته چند تا فرعی باریک و پیچ در پیچه.خلاصه که نرگس قرار هست در آینده کمی خجالت بکشه از این موضوع،قرار که نیست بهش پیشنهاد کردم!

....

همه اقوام بعد از ظهر خونه آقا جان جمع بودن که نجم هم تلفن کرده اونجا!چرا؟بهشون گفتن با یه شماره ثابت غیر از خونه خودتون میتونید تماس بگیرید و نجم هم با خودش حساب کتاب کرده،اگر هم اونجا نباشیم،نسبت به هر جای دیگه ارجحیت داره.نفری بیشتر از یه سلام خوبم،نرسیده.ولی خب همونش هم حسادت برانگیزه.اما فاطمه میگه:بابا!اینکه ناراحتی نداره!دوست داشتین بوسش کنین؟خب الان بوستون رو بذارید کف دستتون،فوتش کنین تا به داداش برسه!

...

دیروز تو چند بخش خبری،حوزه ما رو نشون داده و بچه‌ها هم دیدن.امشب فاطمه میگه بابا!من هم زنده تون و هم مرده تون رو تو تلویزیون دیدم!منظورش پخش زنده و تکرارش هست!

....

واضحه چقدر دلم براشون تنگ شده؟چرا از عماد ننوشتم؟آخه خیلی هنوز نیست اینجا!سکوت و فکر و کتاب و کامپیوتر و سؤال نه و اظهار نظر نه و....پذیرای هر نوع پیشنهاد بچه از لاک بیرون بیار هستم!

خدیجه هم کلی فیلم بازی میکنه برامون!جدیدترین آپشنش،قهر ساختگی پلاس+ ولو شدن رو زمینه!که یعنی اینقدر عرصه بهم تنگ شده که حاضرم بخوابم!حالا سر چی قهر میکنه؟که مثلا فاطمه داره سیب گاز میزنه و میخوره،به خانم تعارف نمیکنه!

....

زیاده عرضی نیست،شب به خیر.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۹ اسفند ۹۴

خدای متعال می‌داند که من نسبت به آخوندهای فاسد آنقدر شدید هستم که نسبت به سایر مردم نیستم. ساواکی پیش من محترمتر است از آخوند فاسد!

گوشم در حد کر شدن،گرفته و در حال سوت کشیدنه برای خودش.بعد از ظهری از مترو که اومدم بالا،یهو خیلی ناگهان باد افتاد تو گوشم و تا الان هم خوب نشده.فقط اینقدر بگم که به نظرم همه یواشکی و درگوشی صحبت میکنن و منم تا حرف میزنم همه میگن چرا داد میزنی!البته از همون موقع سرگیجه هم گرفتم.همه اش حس میکنم زمین زیر پام میلرزه.

تحلیل عماد جالبه.میگه یحتمل مایع درون گوشتون در اثر هوای خیلی گرم مترو،غلظتش کم شده و به همین خاطر هم گوشتون سوت میکشه و هم سرگیجه دارید!

امروز از هر ریزه فرصتی استفاده کردم و برای بچه‌ها،تک تک،روشن و واضح توضیح دادم و تأکید کردم،کلمه ای از صحبتای دیشب مادرشون رو برای کسی تعریف نکنن.حتی مادرم...

میدونید،یکی از سنتای حتمی خداوند،امتحان و ابتلاست و این امتحان و ابتلا عموما از دو چیز در نیا گرفته میشه:مال و بنون،مال و فرزند.

این بحث البته خیلی تخصصیه،ولی در حد قابل فهم خودم،اینطور برای خودم تعریفش کردم که راه برای امتحان خدا از مالم رو نبندم.سعی نکنم و نخوام که به هیچ وجه از نظر مالی در مضیقه نباشم.گاهی اگه مشکلی تو این زمینه برام پیش اومده،ازش فرار نکردم.

چرا؟من اینجور فهمیدم که به هر حال امتحان خدا از مال باشه،خیلی راحت تره تا از فرزند،حالا چه جانش و چه آبروش و چه حتی هدایتش.

قوم و خویشی داریم نه چندان نزدیک که شم اقتصادی شون همیشه زبانزد خاص و عام بوده.تقریبا هم سنیم،ولی ایشون الان یکی از سرشناس ترین سهام دارای بورس هستن و مولتی میلیاردر هستن.با مدرک تحصیلی دیپلم.به اضافه املاک و مستقلاتی که به عنوان سرمایه نگه داشتن.

خلاصه که وضعیت مالی شون رو به قول بچه‌ها گفتنی،توپ تکون نمیده.خیلی هم دیر،حدود6-7سال پیش اقدام به ازدواج کردن و حدود1ساله که بچه دار شدن.

اینم بگم که ایشون هیچ پارتی نداشتن و رانتی درکار نبوده و خمس و مالیات هم میگن که پرداخت میکنن.

چیزی که در مورد ایشون همیشه واضح بوده،اینه که ایشون خیلی از فقر و نداری میترسن و همیشه نهایت تلاششون رو کردن تا آینده بی دغدغه ای از لحاظ مالی داشته باشن،هم خودشون و هم بچه شون.

و من همیشه ته دلم نگران همین مورد بودم.حقیقتا هر بار هم که چیزی ازشون میشنیدم،برلشون صدقه کنار میگذاشتم تا اگر هم بلایی هست برطرف بشه.

حالا امروز مادرم میگفتن پسرش یه بیماری نادر داره به شکلی که هر نوع غذا و خوراکی براشون حساسیت داره و کشنده است.به حدی که فقط و فقط توانایی خوردن یه شیر خشک مخصوص رو داره که وارداتیه و بسیار هم گرون در میاد.هر قوطی اش انگار 400،500 هزار تومنه و تازه قیمت بالای این شیر خشک،کوچکترین مشکل موجود این خانواده است.

حقیقتا خیلی براشون ناراحت شدم وقتی شنیدم.از خدا میخوام همه بچه‌های مریض رو هرچه سریعتر شفا بده.و بیشتر از اون بیشتر به پدر و مادرایی که فرزند بیمار دارن،بیمارای سخت و صعب العلاج،صبر و طاقت بده،صاقت زیاد.

اما از طرفی شاید گاهی خود ما ابتلائات سخت رو جذب خودمون میکنیم.شاید...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۷ اسفند ۹۴

امام خمینی ره: بهوش باشید که موریانه‌های موذی، این ایادی استکبار جهانی درصدد رخنه کردن در صفوف شما هستند.

خداحافظ ای زخم بر دل نشسته
خداحافظ ای یار پهلو شکسته
خداحافظ ای رونق آشیانم
خداحافظ ای قوت زانوانم
خداحافظ ای جسم بی جان زهرا
خداحافظ ای مانده در کوچه تنها
خداحافظ ای گریه های شبانه
خداحافظ ای بانوی بی نشانه
خداحافظ ای کوچه های مدینه
خداحافظ ای زخم بازو و سینه
خداحافظ ای داغ در دل نهفته
خداحافظ ای موی آتش گرفته
خداحافظ ای خاطرات غم یار
خداحافظ ای خون مانده به دیوار
خداحافظ ای یار در خون تپیده
خداحافظ ای یاور قد خمیده
خداحافظ ای یاور مهربانم
خداحافظ ای مادر کودکانم

.....

داشت خاطره تعریف میکرد،خیلی آروم،خیلی خونسرد.از بچگی هاش،دوران دبستان.که یه روز،وسط ساعت درسی،رفتن دنبالش.اونم خوشحال و بیخبر از همه جا،وسایلش رو جمع کرده و رفته.رفتن همانا و دیگه برنگشتن همانا.که یهو بغضش ترکید و زد زیر گریه.حالا مگه بند میومد اشکاش؟انگار تازه رسیده باشه به سرچشمه.هی دونه دونه غصه های قدیمی و دلشکستگی های کهنه براش تازه میشدن.

که چقدر لحظه لحظه زندگی احتیاج داشته به دوست داشته شدن و دیده شدن،و به جاش.....

چیزایی تعریف کرد که تا به حال نگفته بود و منم خبر نداشتم.

تازه فهمیدم چرا اینقدر به فاطمه وابسته بود از اول.خواسته بوده جبران دوست دوران دبستانش رو بکنه.همونی که بدون خداحافظی،ازش جدا شده و دیگه نتونسته ببیندش.با اینکه هر دو سه هفته برمیگشتن اصفهان،ولی نمیبردنش دیدنش.بعد هم فقط و فقط به همین خاطر که فاطمه رو از دست نده،دانشگاه رو که با رتبه 63 قبول شده،نرفته و به جاش رفته حوزه.و حتی بعدترش،جواب مثبتش به من!

و چرا از خرید رفتن،به خصوص لباس،بدش میاد:که از وقتی روز خواستگاری مجبور ...........

شاید هر کی بشنوه،بگه:گذشته ها گذشته.ولی بعضی گذشته ها،موقع گذشتن روح رو خراش میدن،جای پنجه هاشون روی سر و صورت خاطرات میمونه.

واقعا نمیخوام قضاوت کنم.به هرحال بقیه بچه‌ها هم وضعشون بهتر نبوده.حتما اونا هم بی توجهی و بی محبتی و...دیدن.ولی خب اونا پسر بودن.از پس خودشون برمیومدن.

از یه طرف هم دیدم و هم شنیدم رابطه مادرش و عموی شهیدش چقدر عاشقانه بوده.شاید هم شهادت ایشون و ازدواج بلافاصله مادرش باعث این همه سردی شده باشه.یحتمل اگر قرار بر درددل و گریه باشه،ایشونم کم درد و غصه نداشته باشن.

اما اینا راه حل نیست.نه باید تلافی اش رو سر بچه‌ها درآورد و به اونا بی محبتی کرد و نه باید غم و غصه ها رو پشت خاطرات دیگه پنهان کرد.

باید به احساساتمون اجازه بدیم که رو راست باشه.که اگه ناراحته بگه،گریه اش میاد گریه کنه.اگه ظلمی در حقش شده،حلاجی اش کنه.اگه قابل بخشیدنه،از ته دل ببخشه و اگه نه اعلام کنه،با صدای بلند که این ظلم بود در حق من.نه اینکه فقط تو صندوقچه دل قایمش کنه که کسی خبر دار نشه.

اما با همه این حرفا خیلی خوب شد.گریه ای بود که سالها توی دلش تلنبار شده بود و حالا بعد این یه هفته حرف و صحبت،از یادآوری یه خاطره کوچیک،سر باز کرد.لازم بود بگه این حرفا رو یه بار،حداقل برای خودش.تا ببینه چقدرش هنوزم براش غصه ان.حتی از همین صحبتا فهمید رفتن فاطمه،خواهرم،از تهران اونقدر ها هم ترسناک نبوده.

هر چند که بچه‌ها خیلی ناراحت شدن و غصه خوردن و پا به پاش اشک ریختن.ولی چاره ای نبود،نمیخواستم حرفش رو قطع کنم.احتمالا هم این حرفا تا همیشه یادشون بمونه.اینم باز یه حسنی داره که میتونن مقایسه کنن.بین وضعیت خودشون و مادرشون.که چقدر مادرشون سنگ تمام گذاشته براشون و نذاشته کوچکترین کمبودی داشته باشن،در حالی که وضعیت خودش اونطور بوده.

آخرش عزمم رو جزم کردم و گفتم که وقت مشاوره گرفتم.مخالفت نکرد،ولی خوشش هم نیومد.خدیجه رو بهونه کرد که چیکارش کنیم؟ما هم نه که وسط بیابون گیر افتادیم،گفتم برای چند ساعت میذاریمش شیرخوارگاه!والله!

رای میدهم به آدمی که غش نمیکند به سمت انگلیس و امریکا
آدمی که کار را نداده دست کدخدا

رای میدهم به بچه های زینبیه و حلب
رای میدهم به اشک های نیمه شب

آدمی که بی خیال نان مردم است

آدمی که هسته نبوغ را
توی چاله خاک میکند

بعد در خفا و آشکار
حال میکند
با برادر انگلیس

سایه های با مدال و بی نشان افتخارشان

نه چون نشان افتخار همت است و باکری
خنده ژکوند میزنند با "کری"

رای من به آدمی که فکر میکند که آخر جهان فرانسه است،نیست
قهوه فرانسوی
بدتر از هلاهل است و قهوه قجر

قهوه فرانسوی
باعث زوال عقل و هوش میشود

جای هسته ای به نفت و پسته فکر میکنند
عاشقان چای ترکمان و ترکمان قهوه

آدمان لفت و لیس
در سفارت فخیمه ی برادر انگلیس

هیچ گاه
رای من جماعت بنفش و زرد نیست
رای من به غیر رنگ درد نیست
رای میدهم به بچه های رنج
بچه های کربلای چار و پنج

رای میدهم به بچه های دردمند کوچه های زخمی دمشق
رای میدهم به عشق!

رای میدهم به آدمی که هیچ وقت
تیتر اول رسانه های صهیونیست نیست

رای من به هست، هست
رای من به نیست، نیست!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۶ اسفند ۹۴

اگر چنانچه امریکا از ما تعریف کند و روزنامه‎های امریکا از ما تعریف کنند، آن وقت است که باید مردم بگویند این چه قضیه ای است؟


هر شب جمعه صدای مادر آید از حرم

من تمام عمر دنبال صدای مادرم

میزندنالہ بُنَیَّ ڪو لباس ڪهنه ات؟

ڪو سرت ڪو حنجرت ڪو یاورت ڪو دخترم؟

بشڪند دست ڪسی که دست بر مویت زدہ

گیسویت خاڪی شد و من خاڪ میریزم سرم

هرچه میگردم چرا ترڪیب جسمت جور نیست

سالها دنبال آن انگشت بی انگشترم

مثل من پیشانیت با تیزی سنگی شڪست

درد میگیرد ڪنار تو دوبارہ پیڪرم
پیش چشمانم تو را با حوصله سر میبرند
پیڪر تو زیر و رو شد پیش چشمان تر

....

با این هفته دقیقا 5 هفته است که من به طرز مشکوکی از دوشنبه صبح فکر میکنم سه شنبه است تا 4شنبه شب!و به همین دلیل هفته هام به نظرم کوتاهتر شدن و مسیرم به انتهای هفته نزدیک تر.یه شعر بود میخوندیم:امشب شب سه شنبه است،فردا شبم سه شنبه است...؟دقیقا مصداق همین شعر شدم کل هفته ام انگار فقط سه شنبه است.

راستی تصمیم دارید به کی رأی بدید؟یا درواقع به کیا؟به هر شخص و گروهی که در نظر دارید،لطفا حواستون باشه به خاطر کی و چی دارید بهش رأی میدین.مطمئن بشید قبلش که رأیتون،شما رو به خواسته تون میرسونه.یه وقت خدای نکرده از اینجا رونده،از اونجا مونده نشید.

خیلی ها با وجودی که سابقه همین حسن کچل خودمون براشون روشن بود،به خاطر وعده های رنگارنگی که داد،بهش رأی دادن و دشمن شاد کنی رأی شون براشون اهمیتی نداشت.حالا بعد نزدیک 3 سال کاملا معلوم شده تمام وعده هاش،حباب و بادکنکی بیش نبوده و هم دشمن رو راضی کردیم و هم دستمون به جایی بند نیست.

شما رو به خدا این بار دیگه گول حرفای 100 تا یه غاز بعضی رو نخورید...

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۴ اسفند ۹۴

اسلام اشرافیت،اسلام ملاهای کثیف درباری،اسلام مقدس نماهای بیشعورحوزه های علمی ودانشگاهی،اسلام ذلت ونکبت،اسلام فریب وسازش و اسارت،اسلام حاکمیت سرمایه داران برپابرهنه هاودریک کلمه اسلام آمریکایی

الا که صاحب عزای تمام غم هایی
دوباره فاطمیه آمده،نمیایی؟

...

اول از زهرا بنویسم که خدا رو شکر همونی بود که حدس میزدم.اصلا متوجه معنای لفظ مورد نظر نمیشده و نمیشه و توضیحی هم ندادم بهش.فقط چون میدیده بچه‌ها هر بار که دبیرشون این لفظ رو به کار میبره،میخندن،خواسته طرحش کامل باشه.

و اینکه اصلا چرا یه همچین برنامه ای رو طراحی کرده هم تقریبا همونی بود که تصور میکردم.خودش میگفت برای هیجانش،ولی با یه کم بحث قانع شد که این هیجانات،هیجان کاذبن و اتفاقا پشیمونی و عذاب وجدان بعدش،کل خوشی اش رو از بین میبره.

قبلا هم درباره موضوع هیجان بحث و صحبت خانوادگی داشتیم که هر چقدر آستانه هیجانمون رو پایین نگه داریم،بیشتر از اتفاقات روزمره زندگی لذت میبریم و کمتر دنبال یه فرصت استثنایی برای خوشی میگردیم.اما هر بار که هزینه بیشتری برای لذت بردن از زندگی پرداخت کنیم،توقع روحمون بالاتر میره و زودتر دلزده میشه و حوصله اش سر میره از روزمرگی ها.

این آستانه یه مسأله عمومی هم هست.مثلا آستانه تحمل درد که میبینی یکی تحمل درد یه آمپول معمولی رو نداره و یکی مثل شهید چمران به رگش که گلوله خورده و پاره شده،دستور میده فعلا نذار خونم هدر بره تا بعد که این جنگ تموم شد،برم بیمارستان!و مثالهای دیگه از این دست.

دیشب هم و یا در واقع بامداد امروز،باز هم در این مورد صحبت کردیم.تهش اعتراف کرد به خاطر هیجانش نبوده و حوصله اش سر نرفته بوده.بلکه میخواسته به بعضی از همکلاسی هاش یه چیزی رو که خودش هم نمیدونست چیه،ثابت کنه.و من گفتم ثابت نه،جبران!جبران اون قسمت از زندگی شون رو که اونا حلال میدونن و پزش رو میدن و تو حرام میدونی و انجامش نمیدی.و در عین حال میخوای بگی از اونا شادتری.

خیلی تعجب کرد از حرفم.باورش نمیشد تا این حد دقیق بدونم چی تو فکرشه.به قول خودش،خودش هم هنوز نمیدونست.

حالا البته این حس ناخودآگاه کمبود،اصلا خوب نیست و باید برطرف بشه.ولی عجالتا خیالم رو از خیلی جهات راحت کرد.و با همین فرمون مدرسه رو فانع کردم.نرفتم باز،تلفنی صحبت کردم.و در انتها نمره انضباط فقط قرار شد کم بشه،جدی جدی میخواستن اخراج کنن!،و این هم باز با قوانین داخلی مدرسه قابل جبرانه.مثلا شرکت در مسابقه هفتگی آقای قرائتی،هر هفته اش 0.25 نمره داره.یا نماز و حجاب چادر و...

و اما نرگس.امروز بی وقفه با هم گفتگوی دیجیتالی داشتیم.هنوزم اصرار داره به طبیعی بودن رفتارش.ولی یه نکته تو حرفاش بود،در حد یه جمله،که به نظرم سرنخه.

میگه چه توقعی داری ازم؟دیگه سن و سالی از ما گذشته.این بچه بازیا دیگه از ما گذشته....

یه کم توضیح بدم:خب گفتم نرگس خیلی شاد بود؟شاید توصیف خوبی نباشه،ولی کاملا وصف حالت میکنه:نرگس بمب شادی و خنده بوده همیشه،بسته طنز خانواده،تنها بازیگر تمام نمایش های کمدی خانوادگی،....

مثلا مجلس گرم کن...

البته این کلمات رو من بهش نسبت نمیدادم هیچ وقت.میخوام بگم تا این حد همیشه هم شاد بود و هم دیگران رو شاد میکرد و هیچ خجالت و رودربایستی هم نداشت.

آهان یه مثال مهم این که همیشه به جای بچه‌های کوچیک و به لهجه یه بچه دو سه ساله صحبت میکرد.خیلی هم شیرین و در حد درک همون بچه.انگار که واقعا همون حرف رو میخواسته بگه.

یا اینکه همیشه برای بدترین شرایط موجود یه تحلیل طنز و نگاهی از دیگر سو! به قول عماد داشت.

شنیدین حتما که خانما دوست ندارن سنشون زیاد بشه،عموما.نرگس حقیقتا سنش زیاد نمیشد با این روحیه پر نشاطش.

خب من که از همون اول نرگس برام بهترین بود و طبیعتا هیچ ایرادی هم از نظرم نداشت این رفتارش.ولی اطرفیان پیش میومد که ازش ایراد میگرفتن.که مثلا چقدر شلوغی.

چه ایرادی داره وقتی مزاحمتی برای بقیه نداره؟وقتی دل کسی رو نمیشکنه؟وقتی غیبت و تهمت تو کارش نیست؟طعنه و کنایه نمیزنه؟زخم زبون نمیزنه؟شماتت نمیکنه؟

حالا سنگین و رنگین باشه،ولی عین یه انسان متشخص،همه رو ریز ببینه و خودش رو دانای کل فرض کنه و برای همه نسخه بپیچه و دل بقیه رو بشکنه،خوبه؟

یا جلوی طرف عزت و احترام بذاره و پشت سرش بشینه کلی حرف بزنه و آخرش توجیه کنه که همه خبر دارن،درسته؟

اصلا این خصوصیت شخصیتی که یکی پر سر و صداست و یکی ساکت و سر به زیر.و به نظر من هیچ کدوم ارجحیتی ندارن.و هیچ قانونی هم مبنی بر ساکت و دلمرده شدن در میانسالی و پیری وجود نداره.

با این حال نرگس به هیچ کدوم از این حرفا اهمیت نمیداد.اما چند وقت پیش،یکی از بستگانی که خاطرشون برامون خیلی عزیزه،یه همچین تذکری به نرگس دادن.بعید میدونم خواسته باشن نرگس رو ناراحت کنن.ولی حدسم اینه که اون حرف تأثیر زیادی داشته روش.شاید جرقه ای شده برای انباشت های قبل به قول خانم دکتر.ایشون میگن غصه ها و دردها و ناراحتی های هر کس در طول زندگی،اگه واقعا برطرف نشه و فقط ندید گرفته بشه،تو پس زمینه ذهنمون تلنبار میشن و منتظر فرصت و جرقه میمونن برای انفجار.

خب نرگس هم تو همین یکی دو ساله،چند تا ماجرای بزرگ داشته.که خدیجه و رفتن خواهرم،صمیمی ترین دوستش،از پیشمون،دو تای آخری هستن.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۴ اسفند ۹۴
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟