۲۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

دنیا بداند که هر گرفتاری که ملت ایران و ملل مسلمین دارند، از اجانب است . از امریکاست . ملل اسلام از اجانب عموما و از امریکا خصوصا متنفر است

بالاخره باز هم دوران پدر شبانه فرا رسید.این اصطلاح عماده.که یعنی زمستون من صبح آفتاب نزده میرم بیرون و شب تو تاریکی برمیگردم.البته که تابستون هم گاهی شب میرسم،ولی خیلی کم پیش میاد آفتاب نزده و تو تاریکی برم بیرون.

امشب رسیده نرسیده،موشک انداز سیارش رو آورد رو به روم گذاشت.قشنگ مخم رو هدف گیری کرد و به صورت رگباری شخم زد روح و روانم رو!سر چی؟که فردا نره مدرسه:معلومه فردا هیچکس نمیاد و اصلا شاید خود معلما هم نیان و احتمالا فقط عماد باشه و سرایدار!!و خلاصه یه خروار بهونه که از اول قصد داشته رو اعصاب نرگس خانم خالی کنه،ولی نرگس گفته از بابا بپرس.

یعنی هنوز شروع نشده ها!خدا خودش به من و این ته مونده اعصابم رحم کنه تا آخر سال.بعد جالبه انگار کلا ویروسی بوده این قضیه،اکثر دانش آموزا رو درگیر کرده.یه ساعت پیش آقا مالک تلفن کرده بودن،وسط احوالپرسی علی گوشی رو گرفته به عمه اش میگه:عمه! میشه یه کم با بابام صحبت کنید؟مگه چی میشه حالا بذاره من یه فردا نرم مدرسه؟مگه معلممون چی میخواد این روز اولی یادمون بده؟!!

بعد شام که دیدم دوباره شروع کرد،منم گفتم باشه بیا درباره اش حرف بزنیم.منتها برعکس همیشه.این بار من راه میرم تو بشین.عادتشه موقع حرف زدن دور اتاق بچرخه.توقع هم داره تمام مدت نگاهم به چشماش باشه تا مطمئن بشه که دارم به حرفاش گوش میدم!بیشتر اوقات حالت تهوع و سرگیجه میگیرم بعد حرفاش.

اول که شروع کردم به راه رفتن،بلد نبودم،یادم میرفت حرفام رو.ولی یه کم گذشت،عادت کردم.اتفاقا دیدم چقدر هم مزه میده دور یه اتاق 30 متری راه رفتن و حرف زدن.کلی سوراخ سنبه جدید از اتاق کشف کردم وسط حرفام.بعد قشنگ میتونستم صغری کبری بچینم و دلیل جدید به ذهنم میرسید.عماد هم اول هی دنبال یه جای خالی وسط حرفام بود تا دوباره ریپلی کنه غرهاش رو،ولی بعد که دید تموم نمیشه حرفام،کم کم به حالت دراز کش درومد و بعد هم خوابش برد!به همین سادگی،به همین خوشمزگی!

حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را،هیچ سپری نمیشکند.

و لطف و محبت و هدایایش را،هیچ مانعی باز نمیدارد.

و هیچ صانعی،مانند او نمی آفریند.

و او،بخشنده ای عالم گستر است که انواع آفرینش های بدیع و بی سابقه را پدید آورده و ساخته های خویش را با حکمتش،تحکیم بخشیده است...

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۳۱ شهریور ۹۴

تاریخ های آمریکا و اروپا شرمسار از برده داری، خجل از دوره استعماری و آزرده از سرکوب ملت های رنگین پوست و غیر مسیحی است

راستی راستی که ما،من و نرگس خانم،چقدر پدر و مادر ایده آل و باحالی هستیم واسه بچه‌هامون!یعنی دیگه از این بیشتر نمیتونستم از خودم تعریف کنم،و الا میکردم.اینقدر که فورا جوگیر میشم و دچار توهم خود بی عیب و نقص بینی مفرطم.

باز امشب یه حرکت نسبتا شیرین زدم،خودم رو تا عرش اعلا بردم بالا.اول که بالاخره بعد دو سال،یعنی نزدیک دو سال دوندگی،امروز شناسنامه فاطمه رو به اسم فاطمه گرفتم!واسه عوض کردن اسمش هفت خوان که چه عرض کنم،هفتصد خوان دیو سیپد رو رد کردیم.حالا اگه میخواستیم به یکی از این اسمای مسخره تغییر بدیم،حکما شونصد باره تا حالا عوضش کرده بودن.

بعد موقع برگشت،سر راه رفتم انقلاب،یک سری کامل از کتابای سید مهدی شجاعی رو،به استثنای چند تا از رمان هاش که قبلا خوندم و زیاد جالب نبودن،برای زهرا خریدم.البته داشتیم بیشترش رو،ولی خب اساسا از اتاق من بیرون نمیرن.بس که دوستم دارن!با یه جعبه کیک و یه لامپ ال ای دی هم قبلا یه جا کتابیِ چراغ دارِ بالا سَری(یه کامیون بیارید اسم اختراع من رو بار بزنید لطفا!) درست کرده بودم،که اونم دادم بهش تا شب راحت بتونه کتاب بخونه.

دیگه چقدر ذوق کرد و ادا درآورد و...بماند.همون موقع هم نرگس خانم برای خالی نبودن عریضه از تقویمی که برای فاطمه درست کرده،رونمایی کرد.حالا به قول خودش میخواست بذاره همون روز جشن تکلیفش بهش بده،ولی دیگه دید من زیادی باد کردم و سوزن لازمم،نشونمون داد.

برداشته یه تقویم طراحی کرده که دقیقا از 10 محرم امسال شروع میشه.هر صفحه یک ماه.هر روز هم پنج نوبت برای نماز جا داره.تا 10 سال.که هر نمازی رو میخونه رنگ کنه،اگر هم قضا شد،ضربدر بزنه تا یادش باشه چند تا نماز قضا داره!واقعا قشنگه.ولی چون تمام صفحاتش عکسای مختلف فاطمه رو گذاشته،نمیشه اینجا بذارم.ان شاءالله فردا میبرم پیرینت میگیرم و سیمی میکنم تا آماده باشه برای روز جشنش.

بعد که زهرا حسابی ازمون تعریف و تشکر و تقدیر و...کرد،خیلی ناغافل بهش گفتم:خب،پس دیگه کم کم آماده شو که ببرمت خونه آقاجان!یعنی اینقدر دقیق بود تیر خلاصم که خودم کیف کردم.بگو یه کلمه چون و چرا!اصلا.خیلی خیلی با وقار و خانمانه پا شد رفت آماده شد و بردمش.

دیروز مادر پدرش آمدن تهران و تا جمعه هم بیشتر نمیمونن.از زمستون که آوردیمش تهران تا الان دیگه اصغر آقا نیومده بود تهران.البته با زور و اجبار چند باری تلفنی باهاش حرف زده،ولی مطمئن بودم دوست نداره به هیچ وجه باهاش رو به رو بشه و اگه بخوام درباره اش باهاش بحث کنم،عین این هفته رو به بحث میگذرونه تا برگردن.

کلی هم تو ماشین با هم حرف زدیم و خواهش و تمنا که خوش اخلاق و مهربون و با حوصله بمونه تا آخر هفته.هی بهونه و چون و چرا:روم نمیشه،خودشون دیگه نمیخوانم،آخه اصغرآقا که خودشون دیگه بچه دارن،اصلا تو این مدت یه بارم تلفن نکردن و هزار تا آخ و اوخ دیگه.نه وقتش بود و نه توانش که بخوام دونه دونه رو جواب بدم،فقط گفتم:محبوب که واقعا مادرت هست؟حق داره به گردنت یا نه؟به خاطر مادرت میری و با روی باز برخورد میکنی و کل کل ناراحتی هات رو با خدا معامله میکنی!باشه؟

آخر سر بهونه مدرسه رو آورده که پس فردا بیاید دنبالم تا چهارشنبه برم مدرسه!یعنیا!

رسیدم نمیخواستم برم تو،ساعت 8:30 بود و تصور میکردم آقا جان خواب باشن.ولی بیدار بودن و منم رفتم تو.یعنی جواب سلامم رو هم حتی نداد!اینقدر که این بشر طلبکاره.با یه من اخم و تقریبا پشت به من نشسته.حالا خوبه هرچی نباشه،خونه پدربزگ منه!آقا جان هم کاملا متوجه رفتارش بودن.نیم ساعتی باهاشون صحبت کردم و بلند شدم که بیام.که آقا جان گفتن:زهرا رو نمیبری؟گفتم:نه،با اجازه تون آوردم این چند روز پیش مادرش باشه.

اول هیچی نگفتن و بعد چند تا جمله نامفهوم و هی سرشون رو تکون دادن.به نظرم منتظر بودن تعارف کنم که اجازه هست محبوب رو ببرم،تا اجازه بدن!ولی خب نمیشد.اصغرآقا که عمرا نمیامد،اگر هم تعارف میکردم.از طرفی،حالا درسته به ما محل نمیذاره؛ولی اینجور که محبوب میگه،با هم مشکل ندارن خداروشکر.با خودم گفتم تعارف کنم و بیان،این هیچی ازش بعید نیست.یهو میزنه یه دعوای الکی سر همین ماجرا راه میندازه.حالا ان شاءالله که این چند روز هم به خیر و خوشی تموم میشه.

*حکایت ما و آبجی خانم هم حکایت کوری عصاکش کور دگر شوده.این چند ماهی که رفتن بندعباس،چند باری اومدن تهران،ولی هر سری بیشتر از یه شب تهران نموندن.حالا درسته آقا مجید به خاطر کارش نمیتونه زیاد بمونه،ولی خواهرم هم زیادی سخت میگیره.حالا دو روز بدون مجید میموند و بعد خودمون میرسوندیمش.

از این طرف پدر و مادرم هم صبح شنبه رفتن بندر عباس و دیروز عصر هم تهران بودن.البته که در حالت عادی هم مطمئن بیشتر از دو سه شب دووم نمیاوردن.کلا حوصله اینکه جایی زیاد بمونن ندارن.ولی خب احتمالا این زود برگشتنشون یه نموره اعتراض هم قاطی اش بوده.

حالا فاطمه خانم ازم خواهش کرد واسطه بشم و برم با مادرم صحبت کنم و دلخوری اش رو برطرف کنم!یکی نیست بگه این آقا اگه بیل زن بود،باغچه خودش رو بیل میزد.

پروردگارا!

چنان کن که هیبت مقام پدر و مادر در چشم من،همچون هیبت پادشاهان ستمکار جلوه کند و معهذا چنان محبوب و عزیزشان به من بنمایان که مانند مادری مهربان بدان ها عطوفت و رأفت روا دارم.

اطاعت پدر و مادر را در دیده من از بستر خواب دلپذیرتر بنمایان و رنجی را که به خاطرشان میبرم،در کام من از شربت گوارا به کام تشنگان،گواراتر گردان؛تا بر آنچه خواهند،خواهشی برنگزینم و همواره هوس خود را در راه رضایشان فدا کنم.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۳۰ شهریور ۹۴

دولتهای امریکا و انگلیس آنقدر به ملت ما فشار آورده اند و اشخاص جنایتکار را تأیید کرده اند که کم‏ کم موجب تنفر ملت ما شده است

مسجد از اون دسته نعمتهایی که واقعا دست کم گرفته میشه.خیلی دلم میسوزه که جایی به این خوبی و بابرکتی،یا کلا بهش توجه نمیشه و یا حداکثر غیر از نماز جماعت،میشه سالن ختم.حقیقتا انصاف نیست.

محل قبلی مون،با اینکه به نحوی بالا شهر محسوب میشد و مردم عموما وضع مالی اشون خوب بود؛ولی مسجد محل،یه مسجد کوچیک و قدیمی بود که اصولا صف نماز جماعتش به سه تا نمیرسید.هیچ کس هم اعتراضی نداشت.جز وقتی دنبال مسجد برای ختم بودن!که تازه یادشون میفتاد چقدر مسجد کوچیکه.

به هیچ مناسبتی هم برنامه نداشت مسجد،مگه چند شب قدر و دهه اول محرم.که اونم خود نمازگزارها بیشتر اجرا میکردن.پیش نمازمون خیلی که وقت میگذاشت،یه دو تا احکام بین نماز میگفت.

ولی اینجا با اینکه جمعیتش خیلی کمه،هنوز آپارتمانی نشده محل،ولی یه مسجد بزرگ فعال داره.هم خود مسجد خیلی فعاله،هم بسیجش.زیرزمین مسجد رو هم اجاره دادن به اهالی،برای سوپر و قنادی و سبزی فروشی و چند تا کاسبی دیگه در حد رفع نیاز اهالی.به همین خاطر از لحاظ مالی هم وضع مسجد خوبه.

حالا مسجد برای عید غدیر مسابقه گذاشته با جایزه در حد دوچرخه و لپ تاب و چرخ خیاطی ژانومه و...!جوایز رو هم خریده گذاشته که ایناست.بعد هم حاج آقا گفتن که من خودم هرشب یه چند تا سوال از مسابقه رو درباره اش توضیح میدم.دو سه شب اول فقط اهالی بودن.ولی از شب چهارم به بعد دیگه مسجد جای سوزن انداختن نداره!همه هم نوجوون و هم سن و سال نجم و عماد.چون قرار هست که مسابقه همون روز عید تو مسجد به صورت کتبی برگزار بشه و منبع سوالات هم که صحبتای حاج آقاست.

دیگه با چه شور و شوقی بچه‌ها میان مسجد و بعد نماز عین کلاس درس،همه دفتر و خودکار به دست میرن جلو میشینن،در وصف نگنجد.ولی نکته اش اینه که امشب بچه‌ها متوجه شدن طراح سوال پدرم هستن و سوالات قبلا طرح شده!

نجم:اومده از من درباره نوع سوالای بابا که بیشتر سوال کلی میدن یا خیلی ریز و جزئی و تستی راست کارشونه یا تشریحی و...پرس و جو کرده.

زهرا:بابا!شما که میبینید من بیشتر وقتا دستم بنده،نمیتونم بیام مسجد.بی زحمت خودتون برام از بابایی متنی رو که ازش سوال طرح کردن بگیرید!

عماد:از امشب تصمیم گرفته مقیم منزل پدرم بشه،بلکه بتونه یه چرک نویس از سوالا رو گیر بیاره!

فاطمه ولی از همه بی ریاتر،خیلی با ناز و ادا رفت تو بغل بابام نشست و با یه خروار ناز و ادا ولوس بازی گفت:بابایی جونم!شما که منو از همه نوه هاتون بیشتر! دوست دارین،میشه جواب سوالا رو به من بدین تا روز عید ببرم با خودم مسجد!!

خداوندا!

سلام و صلواتت را بر محمد بن علی نثار کن.

کسی که بنده توست و نماینده و جانشین تو در زمینت.

کسی که باقر است و شکافنده دانش پیامبرانت.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۹ شهریور ۹۴

کارى که انگلیسیهابامردم ایران کردندوبلایى که برسراین ملت آوردندهیچ‏وقت ازیادهانخواهدرفت

امروز حدود 10 بود که یه خانمی از مدرسه فاطمه تلفن کرد بهم،که سریع باید بیاید مدرسه!پرسیدم چرا؟گفتن که نمیدونم،فقط به من گفتن به شما خبر بدم.گفتم الان من نزدیک فرودگاهم،تا برسم یقینا مدرسه تعطیل شده.نمیشه فردا؟بازم تأکید کردن که نه!

منم دیگه تلفن کردم خونه و از نرگس خواهش کردم بره.از بخت ما امروز صبح مادر و پدرم رفتن بندرعباس،خونه خواهرم.نرگس هم ناچاری خدیجه رو سپرد دست بچه‌ها و رفت مدرسه ببینه کی کی رو کشته و کی میخواد کی رو بکشه!والله،با این احضاریه هاشون!

حالا دقیقا چیکار داشتن؟هیچی میخواستن مطمئن بشن که حقیقتا ما امسال برای فاطمه درخواست سرویس کردیم و آدرسی که تو فرم سرویس نوشتیم،واقعا آدرس خودمونه!یعنی واقعا جاش بود نرگس خانم بگه:پ،ن،پ...ولی خب از اونجایی که تو قوانین منزل ما،گفتن این کلمه جرمه!از گفتنش صرف نظر کرده.

یعنی تو این عصر تکنلرژی و غروب ارتباطات و شب دیجیتال!هیچ راه دیگه ای جز رفتن به مدرسه وجود نداشت برای فهمیدن این مسئله؟

***و اما...خب زهرا خانم!شما خودت بگو چیکارت کنم خوبه؟هوم؟حقته کلا بیخیال پیامت بشم و به روی خودم نیارم تا فردا ظهر،دل از حلقت بیاد بیرون،بعد تازه تلفن کنم بگم برو ببین جوابت رو!

خب آخه دختر جان،من که مردم از نگرانی!هی میگم خدایا این باز چشه.از نرگس میپرسم،میگه از صبح همینطوره.از بچه ها پرسیدم،نمیدونستن...

یعنی به نظرت من اینجا رو آنلاین تو کله ام دارم که اومدی اینجا نوشتی؟خب لااقل یه پیام میدادی که بیام بخونم!خدایی بد دق دادی منو ها!

اول اینکه،خجالت چرا؟مگه کاری کردی؟خوابه،هیچ نسبتی با واقعیت نداره!نه قبلا اتفاق افتاده و نه بعدا قراره اتفاق بیفته.حالا ورژنش تغییر کرده،شاید برای اینکه زیادی با نجم سر شست و شو بحث و کل کل میکنی.

گفته بودم که،خواب بد دیدی،نه برای کسی تعریف کن،نه هی بهش فکر کن.بنویس روی کاغذ چرک نویس.بعد هم بنداز دور و تموم.

حالا درسته چند روزه دیرتر رسیدم خونه و هوا زود تاریک شده،نشده بریم پایین بازی و ورزش.ولی شما خودت هم میتونستی ورزش کنی.همین پله ها،خودش کلی خسته ات میکنه.

یه فکر دیگه هم دارم برات:شب قبل خواب اینقدر کتاب بخون تا خوابت ببره،البته کتابای رمان و داستان نه.اینا خودشون سوژه میدن دست مغزت برات فیلم سینمایی سه بعدی بسازه.به نظرم با کتابای شهید مطهری شروع کنی،خوب باشه.از گفتارهاشون که در واقع سخنرانی هستن.

ختم کلام هم اینکه:عزیزم،مطمئنم که نخوندی چیزی رو.ولی احیانا هم اگر چشمت به مطلبی افتاده و دیدی درباره تو نوشتم،جدی نگیرش.میدونی که این وقت شب،مغزم نمیکشه.هذیون میگم بیشتر.

پروردگارا!

در میان آیات بیّنات تو،رعد و برق هم دو آیت بیّنه باشند که به فرمان تو پدید آیند و به فرمان تو محو شوند.

پروردگار من!

بدان سان که مشیّت علیای تو تعلق گیرد،رعد و برق تو،گاهی آیت رحمت و گاهی تازیانه عذاب باشند و من اکنون دست دعا به سوی تو برداشته ام،همواره چشم امید به رحمت تو دارم و همواره از بیم عذاب تو،به پناه گریزم.

پروردگارا!

چنان کن که این دو آیت تو،برای ما آیات رحمت باشند و بر سر ما باران برکت ببارند.از آن باران که بلاخیز و آتش انگیز باشد،ما را به دور دار و حوادث خطرناک را از جان ما بگردان.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۸ شهریور ۹۴

ما شعار «مرگ بر امریکا» را در عمل جوانان پرشور و قهرمان و مسلمان در تسخیر لانۀ فساد و جاسوسی امریکا تماشا کرده‏ایم، ما همۀ شعارهایمان را با عمل محک زده‏ایم

بعدازظهری که بارون گرفت،به بهونه سر زدن به پنل خورشیدی رفتم بالا پشت بوم.داشتم برا خودم شعر میخوندم که یهو صدای جیغ فاطمه اومد.از بالا نگاه کردم،دیدم داره دور باغچه بدو بدو میکنه و جیغ میکشه!

رسیدم پایین،دیدم یه لیوان یخ تو دستشه و زبونش بهش چسبیده!حالا مگه صبر میکنه؟همینطور جیغ میزد و میدوید.همون موقع پدرم هم اومد ببینه چی شده،صداش تا سر کوچه میرسید.تا بالاخره یخ از دستش جدا شد و بعد هم افتاد.البته هم دستش و هم زبونش یه کم زخم شد.

حالا چرا؟درست که نمیتونست حرف بزنه.وسط گریه ها و شکایتاش،فهمیدیم عماد عزیز پیشنهاد یه مسابقه جدید داده:هر کی بیشتر بتونه زبونش رو رو یخ نگه داره!خودش هم که معلوم نبود کدوم سوراخ موشی رو دربست کرایه کرده بود.

بعد کلی صدا کردن و گشتن،بالاخره سر و کله اش پیدا شد.با دست خونی!قشنگ عین ده دقیقه یخ تو دستش بوده!البته نه از عمدها،نتونسته بوده جداش کنه.یادش هم نبوده بگیره زیر آب!!!این فراموشی هم خوب چیزیه ها!دقیق و به موقع نازل میشه!

پدرم خودشون عماد رو بردن درمانگاه،میخواستن باهاش حرف بزنن.دیگه چقدر مراسم ناز و نواز داشتیم بماند.اندازه یه پیت حلبی! هم روغن حیوانی مالیدیم به دستش تا حتما حتما خوب بشه.حالا مگه دلش میاد دست از چون و چرا برداره تو این وضعیت؟!هی میگه:مطمئنین فایده داره؟اگه خوب نشه به من ربطی نداره ها!

اینم از جدیدترین افاضات دخترم:"اگه دستم خوب نشه،به من ربطی نداره!"پس دقیقا به کی ربط داره؟این که پرسیدن نداره،به من!باباش!

خودمونیم،ما هم استدلالمون همینه:گناه که میکنیم،خیلی ساده عوارضش رو میذاریم پای خدا!به ما چه،میخواستی نگی فلان کار حرومه!

بعد هم که دوباره بارون و رعد و برق گرفت،برای تکمیل مراسم،با چتر رفتیم زیر بارون و تگرگ.که خب ظرف یک دقیقه چترمون آبکش شد،برگشتیم تو و به تماشا کردن از پنجره و دست گرفتن زیر بارون اکتفا کردیم.

عماد هم بعد نماز اومد،آپدیت شده و با یه ورژن جدید خیلی خیلی مظلوم و سر به زیر!تو مایه های این که:بابا!بابایی اگه یه حرفی بزنن،حتما بهش عمل میکنن؟واقعی؟یعنی راستی راستی اگه یه بار دیگه از این کارا کنم،دیگه نمیذارن تو مسجدشون اذون بگم و کارت بسیجمو میندازن دور؟

پاییز آمد،در میان درختان،لانه کرده کبوتر،از تراوش باران میگریزد

خورشید از غم،با تمام غرورش،پشت ابر سیاهی،عاشقانه به گریه مینشیند

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۷ شهریور ۹۴

بعضى میخواستند این فریاد مرگ بر امریکا را که مردم ما از ته دلشان کنده مى‌شود، در گلوها خفه کنند و نگه دارند. حالا مردم وقتى که در مقابل چنین صراحتى قرار گرفتند،راحت فریاد مى‌زنند: مرگ بر امریکا!

کشتی شکستگانم...حال گرفته و بد،خیــــــــــلی بد.

نرگس بهتره خداروشکر.روابط حسنه.فاطمه هم آشتیه.یادش رفته.نجم و عماد هم عین قبل.زهرا هم عادی.

ولی...پدر و مادرم قهرن باهام...خب تو این دو روزه کل داستان ما رو فهمیدن...زندگی خیلی وحشتناکه.نه؟

عجیبه؟

چی؟

اینکه برام اینقدر مهمه؟

نه،عجیب نیست!برام مهمه،چون واقعا مهمه.پدر و مادرم برام خدان،خدا!

ناراحتی اشون خفه ام میکنه.بی جهت هم باشه،سوء تفاهم هم شده باشه،تا توضیح ندم و برطرف نشه،یه آب خوش از گلوم پایین نمیره.الان که دیگه حق هم دارن.

بابا یادم انداختن اون دفعه ای رو که پسر عموشون رو پرت کردم تو آب انبار خونه پدربزرگشون!بماند که همون اول هم نیومدم بگم و بعد چند ساعت که همه جا دنبالش گشتن،تازه گفتم...حدودا هفت هشت سالم بود.جزئیات قبلش یادم نیست،ولی صحنه ای رو که همه با چوب و دمپایی و شلنگ دنبالم بودن یادمه.از عموهای بابا و پدربزرگ خودم و حتی شوهر عمه بابام!حالا فقط جای شکرش باقی بود پسر عمو زیاد طوری اش نشده بود.دستش شکست و لبش پاره شد.این وسط بابا زودتر از بقیه دستشون بهم رسید و گرفتن من رو.ولی نزدن و نذاشتن کسی بزنه.یادمه واسه آروم شدن بقیه هی میگفتن خودم حقش رو میذارم کف دستش.

برگشتیم خونه،هنوز طبقه بالای منزل پدربزرگم مینشستیم،بابا من رو بردن بالا.بعد گفتن من سرت داد میزنم،تو هم هی بگو نزن و الکی آخ آخ کن که بابابزرگ فکر کنه دارم میزنمت!قشنگ یه نیم ساعتی فیلم بازی کردیم تا خود پدربزگم از پایین صدا کردن که بسه دیگه.

حالا اصلا باورشون نمیشه من عماد رو...خودم هم برام سخته یادآوری اش.

اصلا برای بقیه بچه‌ها که نمیتونم حتی تصور کنم.حالا درسته نجم کلا بچه حرف گوش کنی بوده،ولی بازم یه وقتا یه کارایی کرده.زهرا هم که تو این یه ساله حداقل ماهی یک بار سر یه موضوع کوچیک قهر و دعوا راه انداخته.ولی به هیچ عنوان به کتک حتی فکر هم نکردم.فاطمه هم که گاهی اوقات شده بدون جانم و عزیزم صداش کردم!

عماد هم از توصیه اون روانشناس بی سواد شروع شد.ولی خدایی اسمش بود،و الا که حقیقتا نازش میکردم.نه دلم میومد،نه لازم بود.همینقدر که از اسمش میترسید،کافی بود.کلا شاید 2-3 مرتبه تا الان جدی زده باشمش.دیه اش رو هم دادم.

خودم هم میدونم که اینا،تمامش توجیهه.حق پدری،مالکیت نمیاره.مالم نبوده عماد که هرطور خواستم،باهاش رفتار کنم.نه عصبانیت،نه خستگی،نه بی حوصلگی و نه هیچ کوفت دیگه ای دلیل و علت نمیشه.هر چند واقعا،هیچ وقت تو عصبانیت باهاش دعوا نکردم،با هیچ کدومشون.

نرگس ولی میگه زیادسخت میگیری.یه چند روز بگذره و ببینن عماد سرحاله،دلخوری اشون برطرف میشه.میگه ببین من عین خیالم نیست!

عین خیالش که هست،فقط به روی خودش نمیاره.ضمن اینکه پدر و مادرش واقعا بی دلیل و ناحق باهاش قهرن.توقع دارن دست از اعتقاداتش برداره و همرنگ جماعت شه.نرگس کوچکترین بی احترامی و ناحقی و کم محبتی بهشون نکرده.

تازه،چند روز؟؟؟چند روز برام یه عمره!

ای کاش میشد مثه عماد برم التماسشون کنم.تلفنی جواب نمیدن.منم رو در رو،روم نمیشه.

کاش جریمه تعیین میکردن،هر چی که باشه.ولی بعدش تموم بشه این ناراحتی.

الان دقیقا حال عماد رو درک میکنم،وقتی ادای قهر درمیارم.وقتی احساس میکنه دیگه دوستش ندارم.حالا میفهمم گریه و التماسش سر چیه.کاش روم میشد عین عماد میرفتم گریه و التماس.

خوب که فکر میکنم،میبینم تو دنیا بی هیچی میشه زندگی کرد،واقعا هیچی.فقط پدر و مادر راضی باشن.هیچ چیزی تو دنیا جای رضایت پدر و مادر رو نمیگیره.رضایتشون،فقط رضایت!بیخود نیست که خدا خودش بعد از توحید،دستور داده به احسان به والدین.

پروردگارا!

مرا طاقت غضب تو نباشد و کسی که از من پشتیبانی کند،جز تو نیست.

جز ذات اقدس و اعلای تو،کسی را نشناسم که آرام بخش خاطر من باشد.

تو مرا میترسانی؛آن کیست که ایمنم سازد.

تو تنهایم کرده ای؛کو دوستی که در تنهایی من به فریادم رسد.

تو ضعیفم کرده ای؛کو آن دست توانا که تقویتم کند.

تو پروردگار دانا و توانای منی و من بنده نادان و ناتوان تو باشم.تو غالب و چیره ای و من مغلوب و  محکوم.

پروردگارا !

به روان محمد و آل محمد رحمت فرست و آن خدمت و ارادت را که شایسته مقام پدر و مادر باشد،به قلب من بیاموز.

به من الهام کن تا بدانم که در حق پدر و مادرم چه باید کرد و آن گاه توفیقی عنایت فرمای تا آن چه شایسته و بایسته آنان دانم،در حقشان به جای آورم.

توفیقم ده که تکلیف های خود  را نسبت به ایشان انجام دهم؛آنچنان که در ادا و انجام تکلیف فرزندی خود دقیقه ای فروگذار نکنم و سستی و اهمال روا ندارم.

*پی نوشت:بعد از نماز،عزمم رو جزم کردم و رفتم منزلشون،تنها....خداروشکر،حل شد...

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۶ شهریور ۹۴

واللَّه که امریکا از هیچ‌چیز ملت ایران، به قدر مسلمان بودن و پایبند بودن به اسلام ناب محمّدى، ناراحت نیست. او مى‌خواهد شما از این پایبندیتان دست بردارید

یکی بود تو گالیور،هر چی میشد میگفت:من میدونستم!ما موفق نمیشیم!الان دقیقا اون چیزیه که دلم میخواد بگم به همه،ولی دلم نمیاد.

خب من که میدونستم بچه‌ها دل و جرأت دیدن این صحنه ها رو ندارن،من که میدونستم پدرم پشیمون میشن از حرف و نظرشون،من که میدونستم نرگس خانم میره تو سایلنت،من که میدونستم فاطمه بعدش در حد داعش و طالبان ازم میترسه،من که میدونستم زهرا دوباره خواب بد میبینه و راه میفته تو خواب...

کار عماد بد،قبول.نمیشد با یه معذرت میخوام و ببخشید تمومش کرد،قبول.باید جریمه میشد،بازم قبول.ولی نه این مدلی.

دیشب نرگس و بچه‌ها فکر میکردن طبق معمول پدرم طرف عماد رو گرفتن و ازم خواستن دعواش نکنم.نجم الدین که تا چشمش به عماد افتاد،گفت:متوجه شدی چقدر کارت بد بوده؟قول دادی دیگه تکرار نکنی؟آره؟آفرین پسر خوب،حالا بدو برو بازی کن!

نرگس هم اصلا جواب سلامش رو نداد،حتی نگاهش هم نکرد و تا از عماد خواستم بره از مادرش معذرت خواهی کنه،خیلی جدی به من گفت:بابا سفارشات لازم رو  کردن بهت دیگه؟که زیاد سخت نگیری بهش؟!

زهرا هم وسط دعوا نرخ تعیین کرد که:بابا!شما با اینکه میدونید و دیدید رانندگی بلدم،بهم اجازه نمیدین،بعد حالا عماد اشکال نداره!لابد چون پسره!

منم دیدم خیلی ادعاشون میشه،به عماد گفتم خودش بگه چی شد و پدرم چی گفتن.ولی باز هم باورشون نمیشد من قبول کرده باشم.به قول فاطمه اصلا قیافه ام جوش جوش عصبانی دعوا کردنی نبود!نبود،چون تمام مدت راه تا خونه داشتم تو دلم به عماد بد و بیراه میگفتم.تموم شده بود عصبانیتم.

گفتم:ولی من خودم میخواستم بزنمش.نه برای ادب شدن،برای جریمه.چون اگه این اتفاق نیفتاده بود و رفته بود تو خیابون،سر ایست بازرسی پلیس راه،دستگیرش میکردنش.رانندگی بدون گواهینامه جرمه.زندان داره.برای سن عماد هم میفرستن کانون اصلاح و تربیت.(این قسمتش رو از خودم گفتم،راستش نمیدونم واقعا حکمش چیه.)

نبردمش از اتاق بیرون،ولی اصراری هم نداشتم بقیه بمونن تو اتاق.خودشون نرفتن بیرون.

خب دیگه واضح بود با این وضعیت آمار تلفات بالا باشه.شام که کلا منتفی شد.خدیجه هم دیگه شیر نخورد و همینطور گریه کرد تا ساعت یک.آخر سر رفتم براش شیرخشک گرفتم تا آروم شد.نرگس هم سردرد شدید،که من کی گفتم؟من منظورم این بود زود باهاش آشتی نکنی!

همون 12،1 شب هم پدرم تلفن کردن که حالا زیادم جدی نگیرم حرفشون رو!میخواستن عماد بترسه!

یعنی دیگه صبح که برای نماز بیدارشون کردم،عین لشگر شکست خورده بودن.خدیجه هم از صبح دوباره گریه کرده و همچنان شیر نخورده و...

بدتر از همه صحبتای مادرم بود که ظهر پشت تلفن گفتن.خیلی از دستم گله داشتن و تمام خرابکاری هام رو برام مرور کردن.

عصر زودتر اومدم که خدیجه رو ببریم  دکتر.آقای دکتر متخصص نوازدی هستن که از زمان نجم میرفتیم پیشش،از اون پیرمردهای دل جوون با حافظه 1024 گیگ!فورا شناختمون.و بلافاصله هم تشخیص داد که مادرش ناراحته،شیرش خوشمزه نیست.و یه کوچولو سفارش به نرگس که ورزش کن و غصه نخور و...و در عوض یه کتاب قطور آداب همسرداری حواله من که چرا اذیت میکنی زنت رو؟!!

هیچی دیگه،الان در حال حاضر شهاب سنگ هم از آسمون بیاد،یقینا من مقصرم!باید جواب پس بدم.

*سرکار خانم خاله کتی!اگر احیانا گذرتون از این طرفا افتاد،خدمتتون عارضم که امروز نرگس خانم تشریف آوردن منزلتون،ولی گویا آشپزخونه رو واگذار کردید!درسته؟اگر وبلاگ دیگه ای دارید و تمایل داشتید،آدرس بدید خدمت برسیم.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۵ شهریور ۹۴

جهان باید بداند که ایران راه خود را پیدا کرده است و تا قطع منافع آمریکای جهان خوار، این دشمن کینه توز مستضعفین جهان، با آن مبارزه ای آشتی ناپذیر دارد

قبلا نوشتم که کلا پدرم هیچ وقت اهل کتک زدن نبودن.یعنی برا بدترین شیطنتام،فقط نصیحت میکردن و نهایتش قهر.خب البته تا یادم میاد،خیلی کم خونه بودن.تا جنگ بود که جبهه بودن،بعد از جنگ هم بیشتر مأموریت و شب کاری و...با اتفاق امروز به نظرم اگه بیشتر فرصت داشتن،شاید کار به جاهای باریک هم میکشید.

خب درباره ماشین و رانندگی،خیلی وقته عماد نه حرفی زده و نه سراغی گرفته.این خونه هم،تو حیاط نمیارم.بیرون جلوی در،پیاده رو هم پهنه و هم حفاظ و قفل داره.ولی همچنان سوییچ دم دست نیست و اجازه اش،اونم فقط و فقط مواقع اضطراری،برای نجمه.نرگس خانم که همچنان بر موضع رانندگی نکردنش هست.

حالا امروز،سر ظهر عماد باز زده به سرش و رفته سراغ ماشین.منتها به خیابون نرسیده.تو همین کوچه،پسر یکی از همسایه ها هم زحمت کشیده با دمپایی و زیرشلواری! موتور باباش رو برداشته و درست وسط کوچه با عماد شاخ به شاخ شدن!

من که صحنه رو ندیدم،ولی از توصیفات بقیه اینطور فهمیدم که موتور تو سراشیبی بوده و نتونسته ترمز کنه،عماد هم فقط از ترسش رفته زیر صندلی.موتور خورده به ماشین،پسره پرت شده بالا،هفت هشت متر عقب تر از ماشین،با برف سال دیگه اومده پایین!تازه کلاه هم نداشته!

نه صدهزار،که چند میلیارد بار هم خدا رو شکر کنیم،کمه.هر دو سالمن.پسره فقط چند تا خراش برداشته کف دستاش.پدرش هم اول خواسته با عماد دعوا کنه،ولی خب پدرم هم گفتن که پسر خودت هم بی اجازه رفته سراغ موتور دیگه؟نه؟

خلاصه بعد که اوضاع آروم شده،پدرم عماد رو برده تو خونه و باهاش صحبت کرده که چرا؟اجازه داشته از من یا نه؟از بعد اون سری که بی اجازه ماشین رو کوبوند تو دیوار،پدرم تا مدتها دیگه یادش ندادن رانندگی.بعدها هم که گاهی میخواستن چیزی یادش بدن،خیلی سفارش میکردن بهش که تنهایی و بی اجازه اصلا.

غروب که رسیدم،هنوز عماد پیش پدرم بود.یا در واقع نگه داشته بودنش تا برسم.قبل هر صحبتی،خیلی جدی ازم پرسیدن:کی قراره یه تصمیم جدی درباره اش بگیری تا دست برداره از این کارای خطرناک؟

-جدی؟یعنی چی؟

:تا قبل از این،میگفتی بچه است.عقلش نمیرسه.قبول.الان که دیگه بچه نیست.همه چی رو هم خیلی خوب بلده و حالیشه.هر چی که میخواستم بگم،بیشترش رو تحویلم داد.

-بله،بلده.

:خب وقتی میبینه هر کار کنه،تو نهایتش براش سخنرانی میکنی،همین میشه دیگه!حتما باید یه اتفاقی برای خودش یا بقیه بیفته؟الان اگه پسره طوری اش شده بود،چه میکردی؟

-شما بفرمایید،من چه کنم؟

:بزنش!!

خب از عماد پرسیدن،عماد هم آبروداری کرده و گفته تا حالا کتک نخورده!

احتمال خیلی زیاد،اگه خودمون هم بودیم به همین نتیجه میرسیدیم.ولی جلوی پدرم نمیشد.هم من خنده ام گرفته بود شدید و هم برعکس همیشه،عماد خیلی خیلی مظلوم شده بود.این شد که آوردمش خونه.

نرگس و بچه‌ها هم باهاش قهر بودن.خیلی دلم سوخت براش.اصلا نمیخواستم امشب و جلوی بقیه بزنمش.ولی راهی غیر از این نبود بس که همه کفری بودن ازش.تنها حسن مثبتش این بود که بعدش تونستم نرگس رو راضی کنم باهاش آشتی کنه،بقیه هم به الطبع پیاده شدن از خر شیطون.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۴ شهریور ۹۴

ما یقین داریم اگر دقیقاً به وظیفه مان که مبارزه با آمریکای جنایتکار است ادامه دهیم، فرزندان مان شهد پیروزی را خواهند چشید

این چند روزه باد و خاک،حیاط رو حسابی کثیف و داغون کرده بود.توقع داشتم بچه‌ها خودشون یه فکری بکنن،بی تذکر.ولی انگار نه انگار.امشب که دیگه انگار حیاط خونه اجنه باشه!پر آشغال و برگ خشک.

منم خیلی جدی هر 4 تاشون رو احضار کردم پایین و اخطار دادم کل حیاط و انباری و دستشویی برق بیفته،البته بدون شلنگ و آب بازی.فقط با چند تا سطل آب و کف.میدونن منظورم چیه،قبلا کامل دیدن چه جوری میشه بی شلنگ حیاط شست.

توقع نداشتم بی حرف و شوخی کار کنن،ولی نه اینکه تازه بازی شون بگیره،سر و صدا و بدو بدو.نجم و زهرا هم قاطی شون بشن و دیگه دیگه!رفتم پایین یه تشر بزنم که دیدم عماد کمی خیس و خندون،بدو اومد تو راهرو و در رو بست.فکر کردم داره از زیر کار در میره.دستش رو گرفتم برش گردونم که...

نگو آقا خیسشون کرده و بعد فرار کرده تو،حالا اونا هم سه تایی پشت در منتظر که برگرده و تلافی کنن.در شیشه ای هست،ولی مشجره.تا در رو باز کردم سه تا سطل آب و کف پاشیدن رو سرم!خیلی خوشم میاد!کفرم درومد اساسی!

تا فهمیدن چه کردن،هر سه جیم فنگ زدن تو انباری،در رو هم از تو بستن که نتونم بگیرمشون.ولی خب منم که از اول 190 نبودم.یه اولتیماتوم دو دقیقه ای دادم بهشون.یا با زبون خوش بیایید بیرون و کارتون رو تموم کنین و دست آخرم با شلنگ خیستون کنم،یا...خب قسمت دومش زیاد قابل پخش نیست.ولی اینقدر جدی و کارساز بود که به ثانیه نکشیده،عین سه تا بچه آدم اومدن بیرون.

اول عماد فکر میکرد چون تو خیس کردن من بی تقصیر بوده،تهدید شامل حالش نمیشه.ولی بعد که نگاه جدی ام رو دید،فوری جارو برداشت و رفت پیش بقیه مشغول شد.بالاسرشون ایستادم تا دوباره نرن تو خط بازی.

بعد نیم ساعت کار تموم شد.هر 4 تا شون خیلی مظلوم و سر به زیر،رفتن کنار دیوار تا یکی یه سطل آب و کف بریزم رو سرشون!جدی گرفته بودن حرفم رو.با کلی تلاش خنده ام رو قورت دادم و گفتم:یه امشبو خیستون نمیکنم!باشید تو خماری تا کی و کجا کفرمو بالا بیارید!

باز بیا نقره بکوب طلا بریز پولک بپاش
طره نور و غزل به گل نشسته خنده هاش
پدر خاک به آسمون سپرده دلشو
صدای بال فرشته ها میاد یواش یواش
قنوت بسته آسمون به قامت ستاره
رو بوم کعبه ربنا نفس نفس می باره

اگه که سبزه فدک اگه می چرخه فلک
اگه خدا نسیمشو سپرده به قاصدک
بهونه ی تمومشون مهر علی و زهرا ست
ترانه ها ترانه ها اول عشق همین جاست

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۳ شهریور ۹۴

در ایران، هرکسی که به انقلاب اسلامی و به اسلام و به پایه های اسلامی این انقلاب اعتقاد دارد، لاجرم به مبارزة همیشگی با پرچمداران قدرت استکباری دنیا که امروز در رأس آنها آمریکاست نیز اعتقاد دارد.

چقدر تا به حال من پشیمون شده باشم از کارآگاه بازی خوبه؟و چقدر در اثر این پشیمانی حقیقتا دست برداشته باشم از این کار خوب تره؟

دیشب بعد قطع وای فای،میخواستم بیام اینجا بنویسم که دیدم اینترنت همراه اول زورش نمیرسه بازش کنه.و از اونجایی که همیشه محدودیت ها،فکر رو باز میکنن،یادم افتاد میشه از طریق تنظیمات وای فای،موبایل زهرا رو مسدود کنم.

کارم که اینجا تموم شد،ماجرا رو برای نرگس تعریف کردم و ازش خواهش کردم اگه زهرا درباره اینترنت پرسید،بگه بلد نیستم و براش درستش نکنه.

ولی نرگس گفت که از اول کارم اشتباه بوده.نباید بی خبر و یواشکی چکش میکردم.ضمن اینکه از کجا معلوم زهرا نشسته باشه چک کرده باشه تمام اعضای گروه ها رو و مثل من پیام های قبلی رو خونده باشه؟به اعتقاد نرگس که زهرا اصلا زیاد نمیشینه سر موبایلش.

با این حال امروز موبایلش اینترنت نداشت تا برگردم.ولی نه به نرگس حرفی زده بود و نه من.شب،بعد شام،وقتی کارش تو آشپزخونه تموم شد و اومد بیرون،اینترنت رو دررست کردم و منتظر عکس العملش شدم.چند دقیقه بعد که اینترنت گوشی اش وصل شد،براش پیام اومد.

اول که اصلا محل نداد و همچنان سرش به خدیجه گرم بود.بعد یه ربع هم بالاخره رفت سراغش،دو دقیقه هم سرش نموند.همون لحظه نه،ولی نیم ساعت پیش که دوباره رفتم تو تلگرامش،دیدم اول از اون گروه کذایی دیشب اومده بیرون.دیگه واضح بود چقدر مزخرفه و احتیاج به بازرسی نداشت.بعد کسی رو که عضوش کرده بود،بلاک کرده.بعد هم از بقیه گروه ها بیرون اومده.

یعنی دقیقا همون که نرگس پیش بینی کرد دیشب:اینقدر که من تو این چند روزه سرم تو موبایل بوده و شخم زدم این گروه ها رو،زهرا اصلا کاری نداشته باهاشون!خودش عقلش میرسه چی خوبه و چی بد.لازم نیست هر لحظه چکش کنم.فرض محال اگه بتونم از تمام کارها و حرفاش خبردار بشم،افکارش رو چطوری بفهمم؟اصلا تا کی و کجا میتونم چکش کنم؟

واقعیت اینه که من وظیفه دارم خوب و بد رو یادشون بدم،راه و چاه رو نشونشون بدم.دیگه تصمیم با خودشونه.من مسئول مابقی اش نیستم.نهایتش برای عاقبت به خیری شون دعا کنم،عاقبت به خیری همه مون.

حالا درسته کارم اشتباه بود وهمینطور خداروشکر حدسم غلط بود.ولی اگه این مدلی دقیق نشده بودم تو کارش،تا این حد خیالم راحت نمیشد.یه سوءظن دائمی نسبت بهش گوشه ذهنم میموند.

ولی خداییش بد دوره و زمونه ای شد،بد.زمان ما،به چاه افتادن واقعا سخت بود.کلی مصیبت داشت.اینقدر همه چی راحت و دم دست نبود.خدا خودش به همه مون رحم کنه.

خدایا!ما را گرفتار بیماری ایدز فرهنگی دنیای مجازی مکن.

خدایا!ما را از شر و گزند میکروب اطلاعات دنیای مجازی که سیستم ایمنی و قدرت دفاعی را میخورد حفظ کن.

خدایا!ما را در برابر هجوم سیل اطلاعات دنیای مجازی که فرصت تفکر و انتخاب خوب را میگیرد نگهدار.

خدایا!نسل جوان ما را گرفتار تله های تالار گفت و گوی اینترنتی مکن.

خدایا!ما را از خطر فناوری اطلاعات و بازی های رایانه ای که مروج تفکر مادیگرایانه و بی هویتی است،حفظ کن.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۲ شهریور ۹۴

از خدا می‏خواهیم که این قدرت را به ما ارزانی دارد که نه تنها از کعبه مسلمین، که از کلیساهای جهان نیز ناقوس مرگ بر آمریکا را به صدا درآوریم.

سری قبل که زهرا با موبایلش مشکل پیدا و کرد و یه چند روزی موبایلش دستم بود،نمیدونم کارم درست بود یا نه،ولی بیشتر محض راحت بودن خیال خودم،همه برنامه های اجتماعی رو،رو گوشی خودم نصب کردم.با شماره زهرا و پیامهاش رو هم حذف کردم تا هر وقت که عضوشون شد،من در جریان ریز مکالماتش باشم.

یه دختر خانمی هم هستن تو اقوام که به دلایلی مادرم از زهرا خواستن که بیشتر باهاش در ارتباط باشه و با هم دوست بشن.توضیحش خیلی مفصله.

چند روز قبل زهرا اومد ازم اجازه نصب تلگرام گرفت،منم دادم بهش.یعنی اول پرسید که بابا چرا شماره من تو تلگرام مهدیه هم هست؟انگار که من تلگرام دارم؟اعتراف:فکر اینجاش رو نکرده بودم!منم یه مقدار متنابهی آسمون ریسمون به سبک عماد کردم،اینقدر که خودش از خیر سؤالش گذشت و فقط اجازه گرفت که نصب کنه تلگرام رو.

از همون لحظه اول تو یه گروه کاردستی عضوش کردن.و همینطور به صورت تصاعدی گروه های جدید اضافه شده تا الان.البته زهرا کلا دو سه تا پیام بیشتر نذاشته،راستی اسمش رو هم یه مصرع شعر انتخاب کرده با عکس صلوات.

ولی خب هم بعضی گروه ها مختلطن و هم بدمحتوا.توقع داشتم خودش بیاد بیرون،ولی نیومده هنوز.سر شب با کلی مقدمه چینی بحث رو کشوندم به تلگرام و اینکه چه قابلیتایی داره و...میخواستم ببینم بلده گروه یا شخصی رو بلاک کنه،که دیدم بلده.

و بدتر اینکه در ادامه درباره چت خصوصی هم توضیح داد و این که میشه تنظیم کرد که مثلا بعد 1 دقیقه خودش پاک بشه.بدتر به این خاطر که من از gprs استفاده نمیکنم بیرون از خونه که هستم.

تو همین حین صحبتامون هم یه چیزایی رو از روی گوشی نشونم میداد،ولی نه دقیق و اصلا گوشی اش رو دستم نداد.حالا بازم تا همین امشب هنوز قابل تحمل بود.ولی دو ساعت پیش عضو یه گروه پ... کردنش،به شدت مستهجن.

تو آشپزخونه بود که پیامش رسید.اورژانسی ترین کاری که به ذهنم رسید قطع کردن وای فای بود.بعد دوباره با اینترنت گوشی ام چک کردم ببینم کی عضوش کرده.غریبه بود.دنبالش رو که گرفتم به دوستای مدرسه مشهدش رسیدم.

خلاصه که بد اعصابم بهم ریخته از دستش.

خاطرات عمر رفته، در نظرگاهم نشسته

بر سپهر لاجوردی، آتش آهم نشسته

ای خدای بی نصیبان، طاقتم ده، طاقتم ده

قبله گاه ما غریبان، طاقتم ده، طاقتم ده

ساغرم شکست ای ساقی

رفته ام ز دست ای ساقی

در میان طوفان،بر موج غم نشسته منم

در زورق شکسته منم،ای ناخدای عالم

تا نام من رقم زده شد

یک باره مهر غم زده شد

بر سرنوشت آدم

تو تشنه کامم کشتی

در سراب ناکامی ها

ای بلای نافرجامی ها

نبرده لب بر جانی

می‌کشم بدوش از حسرت

بار مستی و بدنامی ها

حکایت از چه کنم؟

شکایت از چه کنم؟

که خود به دست خود آتش

بر دل خون شده نگران زده ام

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۱ شهریور ۹۴

کدام عقلی و کدام وجدانی اجازه میدهد که انسان قدرتی مثل قدرت آمریکا را به‌عنوان دوست، به‌عنوان مورد اعتماد، به‌عنوان فرشته‌ی نجات انتخاب بکند؟

امروز هم شکر خدا فریضه گردش خانوادگی با کمترین تلفات ممکن انجام شد.خب راستش از دو سه سال پیش که این برنامه رو شروع کردیم،اویل هم کل فامیل جمع نبودیم و هم بچه ها تعدادشون یک سوم الان بود.امروز غیر  از خدیجه ما دیگه بقیه بچه‌ها واسه خودشون راه میرفتن.هر کدوم هم یه مسیر راه دستشون بود،جدا از بقیه.

یعنی قشنگ کل پارک قرق ما و بچه‌ها بود.و مجموعا هم شاید همه اش 5-6 دفعه و فقط 3-4 تا از بچه‌ها گم شدن!یعنی این پارک اینقدر سوراخ سمبه داشته قبل از این و ما خبر نداشتیم؟!

حالا این وسط عشقای دایی،زینب و رقیه،دقیقا 4 چشمی مراقب من بودن که سمت خدیجه نرم!دو دفعه قبلی که اومدن تهران،اینقدر حساسیت نشون نمیدادن.حتی براشون مهم نبود مادرم خدیجه رو بعل کنه.ولی امروز عجیبا غریبا اصرار داشتن که بچه مون رو بندازیم دور اصلا!!

خدواندا!

ما را از آن دسته از بندگانت قرار ده که پرنده اشتیاقشان را در آسمان آبی لقاء خودت رخصت پرواز دادی و ماهی رضایتشان را در دریای قضاء خودت پروراندی.

آنانکه زنگار هرچه غیر از آیینه دلشان زدودی تا آنجا که رخسار تو را به تمامه در قلبهای خویش به تماشا نشستند.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۰ شهریور ۹۴

هرچه فریاد دارید، بر سر آمریکا بکشید

انگاری تعطیلات اول سال که یه چند دفعه ای با کل فامیل رفتیم تهرانگردی،خیلی چسبناک بوده،چند روزه از گوشه و کنار زمزمه هایی برای دوباره رفتن شنیده میشه که تا تابستون تموم نشده و بچه‌های خاله برنگشتن مشهد،یه روز جمعه ای قرار بذاریم همگی بریم ببرون.

دایی کوچیکه هم که دست به استفاده اش از تکنلرژی بیست،فورا گروه تشکیل داده که جا پیدا کنید و پیشنهاد بدید و...دست آخر امروز تصمیمات جمع بندی شد برای فردا.

ولی نکته جالبش خصوصیای بعدش بود:که شهاب جان،ببخشیدا،چیزه،اصلا برا ناهار به نرگس خانم بگو چیزی آماده نکنه،ما زیاد درست کردیم.فقط اگه ممکنه،یعنی اگه براشون سخت نیستا...از اون ساندویچ های نون و پنیر مخصوصی که درست میکنن...شرمنده ها،آخه خیلی میچسبه...

کلا همه جهانی شده نون و پنیرهاش !بهش نشون دادم خنده غش کرده.حالا خوبه هیچ فرمول خاص و یژه ای نداره.به اعتقاد من که دستش درسته:نون و پنیر و خیار و گوجه ساده!فقط دو نکته داره.اول اینکه خیار و گوجه هاش رو خیلی منظم و خط کشی شده خرد میکنه.بعد هم چند ساعت جلوتر درست میکنه میذاره تو یخچال،به قول عماد قشنگ جا میفته.

هیچی دیگه ما هم 40-50 تا نون ساندویچی گرفتیم تا درست کنیم که زهرا خانم خیلی شیک و مجلسی اومد و همه رو از آشپزخونه بیرون کرد که بسپریدش خودم.با دایی ناصر(نایسر دایسر رو میگه) سه سوته همه شو درست میکنم و...

ما هم ساده لوح تقدیر،حرفش رو باور کردیم و اومدیم بیرون.میشنیدم هر بار که صدای تق رنده میاد یه آخ یواش میگه ها،فکر میکردم شاید به خاطر اینکه مثلا یه تیکه خیار میفته بیرون.تموم شد کارش دیدیم دستش کبوده!قشنگ انگار کشتی کج گرفته با رنده!

گفتم خب دختر جان مگه مجبور بودی اینقدر محکم بزنی روش؟میگه:خب یواش میزدم اصلا کار نمیکرد.

خودم هم که امتحان کردم دیدم راست میگه،بایستی خیلی محکم روش ضربه زد.دل و جیگرم ریش میشه،یاد دستش میفتم.یعنی واقعا اینقدر پای ادعا موندن ارزش داره که بزنه خودش رو ناقص کنه؟

ای بلوغ مبهم تبدار
ای فراخ جاری انگشتر و سیگار
ای ستیغ پچ پچ پسکوچه های ساکت و نمدار
آنک ای محبوب دلخواهم
بنده این جا،این طرف،پهلوی درگاهم
و تو را من چشم در راهم
***
من در این گرما که آدم میزند گه گه
توی آن له له
هیچ گاه اصلا نمیخواهم که مثل بعضی آدم ها
توی بنز شیک کولردار بنشینم
مرد مردانه
و بیایم کله ظهری در خانه
و گذارم دست را بر بوق ممتدش
تا که هر کس بشنود،زیر لبی گوید:
« لعنت حق بر پدر جدش »
***
بنده از دریا کنار و جنگل و کوه و کمر بیزار میباشد
وقتی آنجا پای آدم مییشود از جزر و مد آب دریا خیس
پس چرا باید رود آنجا،مگر بیمار میباشد؟!
****
من ندارم هیچ اصلا جانب سد و درخت و قایقش میلی
و پکر میباشم از این چیزها خیلی
مثل مجنون در فراق خانمش لیلی!
چون ندارد هیچ لطفی جز خنک بازی
- و نمیباشد به جان عمه ام این حرفها،پشت هم اندازی-
و چنین کاری - به سد رفتن - اصولا از جهاتی
کار عقلانی نمیباشد
و چرا آدم رود جایی که از سوراخهای آن به آدم آب
میپاشد؟!
***
گر تو هم مانند من بیزاری از دریاچه و از جزر و از مدش
و پکر از بنزی و از بوق ممتدش
و نداری هیچ میلی جانب کوه و کنار و چشمه و سدش
پس بزن قدش!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۹ شهریور ۹۴

رئیس همه شیطانهای عالم، ابلیس است، اما ابلیس کارش فقط اغوا و فریب است در حالیکه آمریکا هم اغوا می کند، هم کشتار هم تحریم و هم فریب و ریاکاری.

من امروز تونستم یک کشف بزرگ درباره خودم بکنم،یا بهتره بگم جرأت پیدا کردم که بروز بدم این احساسم رو:من از فضولی خیـــــــــــــــلی بدم میاد و بیشتر از اون،از کسی که تو زندگی ام بخواد فضولی کنه.

همیشه،از وقتی یادم میاد دوست نداشتم کسی ازم بپرسه ناهار چی خوردی؟دیشب کجا رفتی؟نمره ات چند شد؟کی...؟کجا...؟چی...؟از سؤال مستقیم درباره خودم متنفرم.خصوصی و شخصی هم منظورم نیستا.کلا از این مدل سؤال کردن بدم میاد.

دیگه از موارد این مدلی که اتفاقا این روزا خیلی هم مد شده،اینه که کسی درباره ام فکر کنه خنگم و بخواد به جای من و برای من تصمیم بگیره...یعنی دیگه دم دسته باشه،خونش حلاله!

مثلا چه کسایی؟همینایی که تلفن میکنن که مثلا تصفیه آب،بیسکوییت گرجی،کلوچه نادری یا هر کوفت دیگه ای تبلیغ میکنن.یا اینایی که سر راه فروشگاه آبمیوه و عطر و... قالب میکنن.یا دقیقترش کارمندای محترم فروشگاه شهروند که خیلی شیک و مجلسی سر راه شما ایستادن تا به انتخاب مایع مناسب لباسشویی تون کمک کنن!

شغل کاذب چیه؟شاخ و دم نداره که،خب همینا حکما یه سری فرزندان و نور چشمیای عزیزان مدیران بودن که نه با نامه و معرفی و پارتی ها،نه!بلکه خیلی قانونی و رسمی به استخدام شهرداری عریض و طویل تهران درومدن.و خب برای اینکه حقوق سر ماهشون حلال باشه،این کار در واقع براشون طراحی شده!

خب کی چی آخه؟جدا من اگه ندونم چی لازم دارم و چی میخوام بخرم،مگه بیمارم پاشم برم فروشگاه؟

بعد جالبه که دقیقا بیشتر آدمای اطرافم با عرض معذرت فضول تشریف دارن!بی تعارف.درسته من اینجا زیاد مینویسم درباره خودم و اتفاقای ریز و درشت روزمره ام.ولی اینجا اینجاست.واقعیتش اون جمله ای که چند شب پیش درباره عماد گفتم،در مورد خودم بیشتر صدق میکنه.کت بست و گونی و بچه های بالا.یعنی تنها کسی که اصلا و ابدا،حتی یک بار تا به حال فضولی نکرده،نرگسه.

خب دیگه بسه،به اندازه کافی غر زدم!امروز دقیقا تو همین موقعیت فوق الذکر بودم که آقا مالک رو دیدم.یعنی حکم فرشته نجات داشت.خانمش و بچه‌ها هم همراهش بودن.تعارف کردم که بیاید بریم خونه.گفتم اگه نرگس بفهمه من شما رو دیدم و نبردم خونه،کلی پکر میشه.

ولی قبول نمیکردن و الا و بلا که شما برو دنبال بچه‌ها بیارشون خونه ما.که ما خیلی اومدیم و نوبتی هم باشه نوبت شماست و اصلا رومون نمیشه.منم گفتم این که مشکلی نیست.روبنده بزن!

خلاصه هر چی اصرار کردم افاقه نکرد و ما رفتیم منزلشون.وسط اصرارها،علی برگشته میگه:آقا شهاب!اگه شما بیاید خونه ما،یه گاز خیس آبدار دردناک مجانی هم به شما میدما!

گاز؟مجانی؟خیس دردناک آبدار؟هییی روزگار.آدم خوار نبودیم که شدیم.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۸ شهریور ۹۴

در واقع «مرگ بر امریکا»یى که مردم ما مى گویند، مثل همان «اعوذ بالله من الشّیطان الرجیم»

از غروب که رسیدم خونه تا همین یه ساعت پیش عماد در کمین بود که یه دقیقه من رو خالی از فاطمه! گیر بیاره تا بتونه پوستری رو که طراحی کرده بهم نشون بده.انصافا هم قشنگه.

من هم کلی با اینجا ور رفتم تا بالاخره فهمیدم چطور باید عکس آپلود کنم،که چقدر هم ساده و جلوی چشم بود،و آپلود هم کردم که تازه دیدم....

خب پوسترش اسم و آدرس مسجد رو داره!هیچی دیگه شما فرض کنید من اینجا یکی دیگه از طرحای قشنگ عماد رو گذاشتم!

دیروز لباس مدرسه اش رو گرفتم آوردم.امشب نرگس خانم برام تعریف کرد که از صبح برداشته 3 تا شیشه عطر روی پیرهنش خالی کرده و کلی روش سشوار گرفته و اتو کشیده تا عطر به خوردش بره!

*فاطمه داشت نقاشی ها و کاردستی های امروزش رو بهم نشون میداد،منم هم خدیجه بغلم بود و هم حواسم به صحبتای نرگس خانم بود،فقط با سر و لبخند کارهاش رو تأیید میکردم.که یهو بهش برخورد:که چرا حواستون بهم نیست و با دقت نگاه نمیکنید؟

گفتم اتفاقا با دقت دارم نگاه میکنم،خب همشون قشنگن.چی بگم؟برگشته میگه:اگه راست میگید یه "اَ"ی تشنه زا لااقل بگید!"اَ"ی تشنه زا!جدیدترین نوع "اَ" 

*بعد شام رفته بودیم خونه پدرم،حدود 10،تلوزیون روشن بود و کانال 4.یه سریال تاریخی نشون میداد،به نظرم از داستان زندگی یه دانشمندی.ماجرایی بود از بچگی هاش.یعنی بعد 5 دقیقه همه با هم ناخودآگاه گفتیم این که عماد ماست!بس که عماد بود واقعا.

------

سلام خدمت آقا احسان عزیز

چه عجب از اینطرفا.الکی مثلا من نمیدونم خط به خط اینجا رو حفظ میکنی!

ممنون،ان شاءالله روزی شما

ما هم اگه خدا قبول کنه دعا میکنیم برای شما و بقیه دوستای اینترتی.

موفق باشی 

راستی اوامرتون هم انجام شد

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۷ شهریور ۹۴

«مرگ بر آمریکا» همان حرف آخر است.

فاطمه کلا خیلی انحصار طلبه.به خصوص درباره ما.یعنی کافیه ما بخوایم با عماد یا نجم یا زهرا تنها صحبت کنیم،محاله یه سوژه بحث پیدا نکنه و نخواد که با ما حرف بزنه.

ولی یه چند روزی هست که به طور محسوسی از راه که میرسم خونه،دربست اجاره ام میکنه!و البته از صبح تا شب هم نرگس خانم رو!اول فکر میکردیم به خاطر خدیجه است شاید،ولی امشب فهمیدیم که نه،فاجعه عمیق تر از این حرفاست.

امشب دیدم شصت هفتاد نقاشی از داستان عید غدیر و عید قربان کشیده و آورد تا نظر بدم کدومش بیشتر به درد پوستر میخوره.حالا پوستر چی،نگفت.داشتم از بینشون انتخاب میکردم که چند تا از برگه ها به نظرم آشنا اومد.پشتش رو که دیدم...

صاف رفته بود سراغ کاغذای پروژه ای که دیشب آورده بودم و گذاشته بودم تو کشوی میزم!یعنیا!اینهمه کاغذ و دفتر داریم ما تو این خونه آخه.

حالا میشه دوباره پرینت بگیرم،ولی خب برای بار صدم روشنش کردم سر وسایل من نره.چیزی خواست به خودم بگه تا بهش بدم.میگه آخه a4 یه رو سفید یه کم نازک یه کم نرم لازم داشتم،که مداد رنگی روش خوب رنگ کنه،فقط اینا بودش!

بعد که یه کم باد و خاک آروم شد،ازش پرسیدم جریان پوستر چیه؟گفت میخوام برا مسجد بابایی درست کنم.اینو که گفت عماد عین چی از جاش پرید که مگه تو هم قراره پوستر درست کنی؟مگه بابایی به تو هم گفته؟اصلا مگه تو فتوشاپ بلدی؟...

خلاصه که معلوم شد چند روز پیش پدرم به طور خصوصی از عماد خواسته برای مسابقات مسجدی که میرن و از اعضای هیأت امناش هستن،پوستر طراحی کنه،از قضا فاطمه هم از پنجره صداشون رو شنیده!هیچی دیگه بهش برخورده اساسی که چرا پدرم کاری ازش نخواستن.

حالا من هم خیلی رسمی از فاطمه خواستم برای جشن تکلیفش که ان شاءالله حوالی عید قربان تا غدیر میخوایم برگزار کنیم،خودش کارت دعوت طراحی کنه تا چاپ کنیم.یعنی حقیقتا رسمی ها،تازه با کامپیوتر!

*از دست این برنامه باد صبا!بودنش یه جور مکافات،نبودنش 100 جور.اینقدر که به اذانها و هشداراش عادت کردم،موبایلم دم دستم نباشه نمیفهمم الان کیه.باشه هم،اینقدر که واسه خودش عقب و جلو میره تاریخش کلافه ام میکنه.به عنوان مثال من امشب فهمیدم که امروز 23 ذی القعده بوده،چون به تاریخ ایشون دیروز بود!

اعصابم به هم ریخت وقتی فهمیدم.خب آخه چرا این برنامه سازا متوجه نیستن یه سریا هستن به یه ساعت و تقویم عادت کنن،دیگه از رو هیچ ساعت و تقویم دیگه ای نمیتونن وقت و روز رو تشخیص بدن؟چرا حواسشون رو جمع نمیکنن یه برنامه درست بسازن؟!!

اصلا حالا که اینطور شد،حذفش میکنم میرم سراغ همون اوقات شرعی به افق نرگس خانم!هم واسم میگه دقیقا چه روزیه امروز،هم که کی اذونه.گیجم نمیشم.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۶ شهریور ۹۴

نفس وجود نظام جمهوری اسلامی فحش به آمریکاست، ولو شما یک کلمه هم «مرگ بر آمریکا» نگویید

یه چند روزه دارم به یه مدل جدید پز دادن فکر میکنم.البته جدید شاید برای من.اینکه خانم ها و آقایونی که احتمال قریب به یقین زن و شوهر هستن و نه دوست،در ملأ عام به هم ابراز علاقه میکنن.که یعنی خیلی همدیگر رو دوست دارن و احتمالا دلتون بسوزه!که شما اینجور نیستین.

خب به نظر من این کارها اصلا نشونه ابراز علاقه نیست.بلکه بیشتر دلیل بر خودخواهیه.که یعنی من اینو میخوام.دوست داشتنی که محبت و عاطفه داشته باشه،بایستی براش زحمت کشید.

به نظر من اتفاقا چون این روابط خالی از محبته،از این اداها چاشنی اش میکنن.و الا که دست گرفتن و بوس حواله کردن که خرج نداره.حتی خرید و کادو و رستوران هم جای محبت واقعی رو نمیگیره.

اینجور خرج کردن ها هم نمایشیه و بیشتر همون پز دادن محسوب میشه.شاید تشبیه خوبی نباشه،ولی درست مثه این عشق ماشینا،که کلی خرج ماشینشون میکنن و مدام میبرن به این و اون پزش رو میدن.

از طرف دیگه من کلا مخالف علنی بودن یه سری رفتارها و کارهام.به نظرم مثلا رستوران رفتن برای صرف غذا خوردن که یکی از تفریحات تقریبا رایجه اصلا قشنگ نیست.حالا یه وقت ناچاریه،نه.ولی در حالت عادی چه معنی داره در ملأ عام غذا خوردن و یه جورایی فخرفروشی کردن که کی چی میخوره و کدوم غذا گرونتره و ما فلان رستوران رفتیم و...

به نظر من یه سری از کارها کاملا شخصیه،واقعا عمومی کردنش درست نیست.حتی اگه باهم محرم هم باشن و زن و شوهر،باز هم نباید هر جور دوست داشتن رفتار کنن.نه حتی تو پارک و خیابون،که تو خونه و جلوی بچه‌ها و بقیه اطرافیان هم باید مراعات کرد.

دلیل هم دارم که میگم این کارها نشونه محبت نیست.دیدم کسایی رو که با عکسهای عاشقانه اشون،کاغذ دیواری کردن.ولی بچه‌ها جلوی پدر،خیلی گستاخانه با مادرشون صحبت میکنن و برعکس.اگه ذره ای حقیقت داشت این دوست داشتن،قبل هر چیزی اجازه نمیداد اون آقا که کسی با همسرش اینجوری برخورد کنه.یا خانم همینطور.

*امشب تلفن زنگ خورد و از شانس خوب زهرا،کسی نبود جواب بده،خودش جواب داد.بعد یه دو تا بله بفرمایید،خیلی تند و سریع گفت اشتباه گرفتید و قطع کرد.همون موقع نرگس خانم یه چشمک زد که حتما همونی بود که قرار بود شب تلفن کنه.

یکی برای خواستگاری تماس گرفته صبح و نرگس هم جواب داده شب دوباره تماس بگیرد که پدرش هم باشه.چند دقیقه بعد دوباره تلفن کرد و این بار خودم جواب دادم.یه خانمی بود و بعد کلی اسم و آدرس پرسیدن که این شماره درسته یا نه،گفتن که کی هستیم تا بیان برای امر خیر.

گفتم:قبلش شما یه کم از آقا پسرتون بگید ببینیم اصلا تناسبی داریم با هم.حرف از دهن من بیرون نیومده،تو هوا قاپید که آره،چه بهتر!ما هم بیخودی اینهمه راه از 196 غربی تهرانپارس راه نمیفتیم بیایم اونجا!آخه ما 196 غربی تهرانپارس میشینیم!میدونید که 196 غربی تهرانپارس کجاست که؟خیلی خیابون معروفیه!...

بالاخره بعد یه ربع که از خیر صحبت کردن درباره خیابون 196 غربی تهرانپارس گذشت،پرسید قد دخترتون چنده؟زیر 150 نباشه که اصلا به پسر ما نمیاد.پسر ما ماشاءالله قدش خیلی بلنده:165!

عینک چی؟عینک که نمیزنه؟چون چشمای آقا پسر ما خیلی ماشاءالله تیزه.عین عقاب میمونه!

صورتش جوش که نداره؟هان؟دماغش چه مدلیه؟آقا پسرم باریک و سربالا دوست داره،ولی عمل کرده نباشه ها!طبیعی.دندوناش هم...

دیگه نذاشتم ادامه بده.تا همینجاش هم فقط و فقط چون خانم بود،متانت به خرج دادم و سکوت کردم.ولی وقتی دیدم دکمه خاموش نداره،فقط یه جمله گفتم:خانم!معذرت میخوام.فکر کنم اشتباه شده.اینجا خونه است.عروسک فروشی نیست.

و قطع کردم!بی خداحافظی!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۵ شهریور ۹۴

هرچه فریاد دارید،بر سر آمریکا بکشید که همین فریاد همگانى‏ «مرگ بر آمریکا» براى او مرگ میآورد

امروز حوالی ظهر تلفن کردم خونه تا از نرگس خانم حال عماد رو بپرسم و ببینم بالاخره تونست ازش حرف بکشه یا نه.عماد با همه شلوغ کاری ها و پرحرفی هاش،اگه حرفی رو نخواد بزنه،دیگه بایستی تو گونی تحویل بچه های بالا بدیمش تا ازش حرف بکشنا!

اما خودش جواب داد.خیلی هم سر حال و معمولی.ولی تا صدام رو شنید و فهمید منم،ساکت شد و به جای جواب دادن گفت الان مامان دارن خدیجه رو میشورن،میگم بهشون شما تلفن کردین.

گفتم:اتفاقا با خودت کار داشتم،میخواستم حالت رو بپرسم.چطوری؟بهتر شدی؟

-من خوبم.

:پس چرا قهری؟

-نه.

:خب پس مشکل چیه؟چرا حرف نمیزنی؟

-....

:چی شده؟

-هیچی.

:به من نگو هیچی.مگه به خاطر هیچی تو ساکت میشی؟اصلا بگو ببینم تازه چه خبر؟امروز رفتی اخبار ببینی؟

-نه.

:خب دیگه.پس بگو.

-من نمیدونم.شما بگید.

:من چی بگم؟

-که چرا ازم عصبانی هستید؟

:من؟!کی؟کجا؟

-همون شبی که دایی اینا بودن،سر شام.

:سر شام چی؟

-چرا عصبانی نگاهم کردین؟من که کاری نکردم؟

یعنی قشنگ یه ربع فکر کردم تا یادم اومد چی رو میگه.عصبانی که نه،ولی به خاطر رفتارهای آنچنانی مهمونای محترممون خب اعصابم خرد بود.یه لحظه با عماد چشم تو چشم شدم.ولی اصلا و ابدا نه از عماد و نه از بقیه ناراحت نبودم.همون یه لحظه نگاه من رو فکر کرده ناراحتم!

من نمیدونم بقیه بچه‌ها هم همینقدر حساسن واقعا؟سر سوزنی خستگی؛بی حوصلگی؛تعجب؛بی محلی و خلاصه همه حالتهای ما رو از نگاهمون میفهمن.خیلی وقتا شده نرگس هنوز سردردش شروع نشده،نجم الدین جلو جلو براش مسکن آورده که از صورتتون پیداست داره سردردتون شروع میشه!و درست هم گفته.

بعد هم خوب فکردم یادم افتاد اون حس گنگ نامفهومی که تو راه نفسم گیر کرده بود،همین بود.که همون لحظه فهمیدم عماد ترسید،ولی نشد با حداقل یه تک لبخند،جبران کنم.بعد هم که کلا یادم رفت.

فاذن لی یا مولای فی الدخول افضل ما اذنت لاحد من اولیاءک

مولای من!

به من اجازه بده وارد شوم،همانطور که به یکی از دوستان نزدیکت اجازه میدهی و بلکه بهتر از آن!

باشـد که سلامم به امامم برسانی

یک قطره از آن جام هـم به ما بچشانی

در زاویه تابش طوفان زیارت

 دریای مرا هـم به تلاطـم بکشانی

منبع تیتر:صحیفه امام، ج 10، ص 373

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۱۵ شهریور ۹۴

حتی اگر در تمام امریکا مسجد بسازند و بالای گلدسته‌ها شعار الله اکبر قرار بدهند هیچ وقت شعار مرگ بر امریکا را فراموش نکنید چون آمریکا شیطان بزرگ است

دو روزه یه حس مبهمی تو مسیر گوش و حلق و بینی ام گیر کرده.عین یه سؤال نپرسیده یا نگاه نیمه کاره،شاید هم توضیح داده نشده.و درست مثه دندون که خیلی زود دردش تبدیل میشه به یه جور سرگرمی یواشکی،به این حس گنگ عادت کردم.

اصلا نمیفهمیدم چیه؟ناراحتیه؟ذوق مرگیه؟تعجبه؟...و دقیقا تو همین دو روزه خیلی خیلی کم تونستم عماد رو ببینم!پریشب که فرستادمشون خونه مادرم،صبح هم قبل اینکه بیان،رفتم بیرون تا شب.و شب که اومدم،غیر از سلام خشک و خالی جلوی در و شام در سکوتش،دیگه خبری ازش نبود.

از صبح هم به شدت کم پیدا و بلکه نامرئی بود.اول فکر کردم شاید سرش گرم آزمایشی چیزیه.ولی وقتی سر ناهار هم لام تا کام حرف نزد،مطمئن شدم خبریه و من بی خبرم.دیگه با تمام روشهای کارآگاهی که بلد بودم دنبال منبعش گشتم،ولی هیچی دستگیرم نشد.

عماد،سکوت،معنی اولی و بدیهی اش خرابکاریه و ترس از لو رفتن.گاهی هم البته یعنی بیماری،ولی در حد تب بالای 40 درجه مثلا.به ندرت هم معنی ناراحتی و دلشکستگی میده.خیلی به ندرت.اصولا عماد چیزی تو خودش نگه نمیداره،از چیزی ناراحت بشه میگه.

ولی الان سکوتش نه از مریضیه و نه ناراحتی.هیچ دلیلی برای ناراحتی اش نبوده تو این دو روزه و حتی قبلش.از همه پرسیدم.

اما ترس هم دلیلی نداره.خدایی از هفته پیش تا الان کار خاصی نکرده.یه وقتا شاید یه هفته ده روز هم بشه که عصبانی ام نکنه،ولی بالاخره روزانه یکی دو بار رو محتاج پند و اندرز پدرانه میشه.اما این هفته فقط یه بار سر اینکه خیلی سر و صدای پلیس بازی راه انداخته بود تو خونه،بهش گفتم بسه دیگه.فقط همین و اصلا هم ناراحت نشد و تموم شد.

الان واضحا ازم میترسه.و نمیدونم چرا.عصری گفتم بریم بازی.همه اومدن،حتی نرگس خانم هم خدیجه رو آورد تو حیاط.ولی عماد نیومد.خودم رفتم دنبالش.تا صداش کردم،مثه فشنگ از جاش پرید!اینقدر ناگهانی که یادم رفت چی میخواستم بگم.

حالا اینجا،من گنگ خواب دیده و عماد....چی کار کرده؟از چی میترسه؟بپرسم ازش؟جواب میده؟

**منبع تیتر:

صحیفه امام خمینی/جلد 21/ سالگرد کشتار خونین مکه و قبول قطعنامه 598

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۴ شهریور ۹۴

مرگ بر قتل خنده های روشن علیرضا،مرگ بر گلوله ای که خط کشید روی خاطرات آرمیتا

یه وقتایی هست شدیدا احتیاج به بحثا و نظریات علمی فاطمه دارم،وقتی با کلی آب و تاب دلیل پدیده های علمی رو به زعم خودش برای عماد توضیح میده.که مثلا اگه گفتی چرا باد برعکس موج دریا حرکت میکنه؟!چون میخوره به کوه برمیگرده دیگه!مگه یادت نیست چقدر کوه نزدیک دریاست؟!اینقدر که روحمو شاد میکنه این کشفیاتش!

الان هم دقیقا از اون وقتاست.ظهر بود که یکی از برادرای نرگس خانم منت سر ما گذاشتن و تماس گرفتن که خونه اید؟ما داریم از اصفهان راه میفتیم بریم شمال،سر راه میخوایم بیایم دیدنتون!

ما هم گفتیم قدمتون سر چشم تشریف بیارید.حدود 7 رسیدن،آقا سلمان و خانمش و پسرش و خواهر خانمش و یه آقا پسری که نمیشناختیمشون.

خب به روال خودمون،چون اون آقا پسر همراهشون بود،ما پایین موندیم و خانما رفتن بالا.ولی آقا رامبد خیلی پکر شد.اول من به روی خودم نیاوردم.به هرحال این قاعده خونه من بوده و خبر داشتن ازش.

اما برای شام،چون نرگس خانم نمیدونست همراه دارن،تدارک یه سفره دیده بود.ما هم رفتیم بالا.خواهر خانم برادر نرگس جان واضحا خیلی خوشحال شد!حدودا 14-15 ساله هستن ایشون.این خوشحالی و ذوق زدگی اش،هم برام عجیب بود و هم...

یه دقیقه بعد ولی دلیلش رو فهمیدم،به خاطر آقا رامبد!رفت نشست کنارش و کلی اداهای آنچنانی!!طبیعی ترین و منطقی ترین وضعیت از نظر من و نرگس این بود که خب لابد همسرشه و نرگس هم فورا به خانم برادرش و خواهرش تبریک گفت.

و ای کاش نه میامدیم بالا و نه تبریک میگفتیم.آقا سلمان خیلی رک و صریح گفتن:شوهر کجا بود آخه؟دلت خوشه ها!دوستشه!همینجوری که نمیتونستن با هم باشن.رامبد رو با خودمون آوردیم،بلکه دست آخر دختره رو قالبش کنیم!

یعنی دقیقا با همین جمله بندی و کلمات......

دیگه چطور تونستم شام بخورم،که نتونستم،بماند.شام تموم نشده،بچه ها رو فرستادم خونه مادرم.یعنی فقط اشاره کردم،خودشون با کله رفتن.بعد هم با اینکه نمیخواستن،ولی آقا سلمان و آقا رامبد رو آوردم پایین.تقریبا به زور.

و الان هم دارم حساب کتاب میکنم دقیقا چیکار کنم؟تعارف کنم شب بمونن یا اصلا به روی خودم نیارم تا برن؟من مسئول بهشت و جهنم کسی نیستم،ولی عمرا دلم نمیخواد تو خونه من کسی...

نمیشه هم که شب تا صبح کشیک بدم،سه طبقه است اینجا.

خلاصه که بد وضعیتی اینجا.

شب بعد نوشت:

اول اینکه:داشتیم آقای بیان؟!داشتیم واقعا؟آخه این رسمشه؟ما کلی پز شما رو به در و همسایه دادیم و با کلی افتخار پا شدیم اومدیم محل شما،بعد اینجوری مهمون نوازی میکنید؟

بذارید حداقل چند وقتی مهمونتون باشیم،نون و نمکتون رو بخوریم،بعد واسمون بازی دربیار!

خب ماجرا اینه که اینجا خیلی هم مجانی نیست.البته امکانات اولیه اش،در حد نیاز و ضرورت رایگانه،ولی بیشتر بخوای،بایستی بخری.

ارسال مطلبش هم در روز تا 10 مطلب رایگانه،ولی بیشتر از اون خریدنیه.حالا من الان،دقیقا ساعت 12:30 اومدم،یا در واقع دراز کشیدم که شروع کنم به نوشتن.بعد نمیشه!پیغام میده که شما امروز 10 مطلبت رو نوشتی!د آخه نیم ساعته چطور اصلا امکان داره من 10 مطلب بنویسم؟

یعنیا!این شیطون لعین و رجیم هم که یه بند زیر گوشم میخونه:برگرد اسکای!برگرد اسکای!لعنت بر شیطون..

خب دوم هم اینکه ماجرای دیشب رو میخواستم بنویسم چی شد.حقیقتش بعد که چراغ اینجا رو خاموش کردم و درش رو بستم،بی معطلی تلفن کردم به پدر نرگس خانم و شماره پدر خانم سلمان رو ازش گرفتم.البته ایشون خیلی تعجب کردن که چرا،ولی توضیحی ندادم.

پدر خانم آقا سلمان رو بعد از ازدواجشون هم چند باری دیده بودم و یه مختصر آشنایی باهاشون داشتم.ولی قبل اینکه بهشون تلفن کنم،به نرگس خانم گفتم بریم اول با خود خواهر خانم سلمان صحبت کنیم.

البته جلوی خواهرش باهاش صحبت کردم.که دقیقا عین دختر خودم،به همون اندازه برات ناراحتم.و دقیقا به همون اندازه که توقع دارم اگه کسی دید بچه من داره میفته تو چاه،جلوشو بگیره یا به من خبر بده،به نظرم وظیفه امه به پدرت خبر بدم.

به همین آرومی.ولی خواهرشون و آقا سلمان جوش آوردن به شدت!که به شما چه ربطی داره؟و ما احتیاج به وکیل وصی نداریم و...با اینحال من کار خودم رو کردم و همون 2/5 به پدرش تلفن کردم و گفتم که دخترش خونه ماست و ...

ایشون البته در جریان مسافرت بود،ولی نمیدونستن که همراه هم دارن.خلاصه که حدودا یک ساعت بعد،دایی دختر خانم که اتفاقا از اساتید دانشگاه امام حسین(ع) هستن و ساکن تهران،اومدن دنبال خواهرزادشون و بردنش و آقا سلمان و خانواده شون هم با قهر و کلی دعوا رفتن.

احتمال قریب به یقین،دیگه آشتی نکن با ما.به خصوص که از صبح هم کلی مادر و پدر نرگس خانم تماس گرفتن و با من دعوا کردن،که چرا تو کاری که به من مربوط نبوده دخالت کردم و...

یه بحثای سیاسی هم بوده بینشون و الان هم که انتخابات و پدر نرگس خانم هم که قصد کاندیدا شدن داشتن و احتمالا پدر خانم آقا سلمان شکایت کنه از سلمان و...

خلاصه اینکه اگه خدای نکرده فتنه جدیدی راه افتاد،دیگه یقینا من مقصر اصلی ام!!

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۲ شهریور ۹۴
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟