۱۴ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

علاج کار کشور عبارت است از بیداری مردم،حفظ انگیزه‌های ایمانی مردم،به‌کار گرفتن جوانان پرانگیزه و مؤمن و تقویت درونی کشور؛این تنها راه است.ملت ایران باید از درون قوی بشود

میگن یه نفر وسط خیابون پاش پیچ خورد،افتاد زمین؛برای اینکه کم نیاره تا خونه رو سینه خیز رفت!این متأسفانه لطیفه نیست.حقیقت اینه که عموما کسی حاضر به اعتراف اشتباهش نیست.شجاعت زیادی میخواد که کسی اعتراف کنه فلان کار و تصمیمش اشتباه بوده.

الان هم مسلما خیلی از کسایی که به حسن خان رأی دادن،گول تبلیغات دروغ و خوش آب و رنگش رو خوردن.دلشون رو به وعده های صد من یه غازش خوش کردن.که مذاکرات یعنی عزت و رفاه و رفع تحریم ها و...ولی الان بعد سه سال معلوم شده که ایشون اگه نگیم سر دسته دزدان بیت الماله،دیگه یقینا شریک دزد و رفیق قافله است.

ولی به نظرتون چند درصد حاضرن سال آینده اشتباه قبلی رو تکرار نکنن؟به نظرم خیلی خیلی کم...

با عماد کار داشتم،تلفن کردم به موبایلش.اینجوری جواب میده:

بابا بابا،عماد..ففف.....بابا بابا عماد...ففففف....به گوشم!امرتون؟

من در موقعیتم...فففف....بله فرمانده....فففف... به محض قطع تماس.....فففف....الان فرد مورد نظر در دسترس نیست...فففف.......

کلا تو عوالم خودشه هنوز.کی میخواد زندگی رو جدی بگیره؟منم نمیدونم.

یه پیامی هم داشتم از خانمی که راهنمایی خواسته بودن.

خب البته که من مشاور نیستم و بلد هم نیستم.فقط از روی تجارب شخصی خودم،چیزی رو که به نظرم درسته میگم.ان شاءالله بتونم کمک کنم.

اینکه فرمودین دستپخت شما خوبه و ایراد خاصی نداره،ولی همسرتون بهانه گیری میکنن؛اما دستپخت مادرشون رو با اشتها میخورن،دو علت میتونه داشته باشه.اولی اش عادته.ایشون به اون دستپخت عادت کردن.به خصوص که از شخص مادرشون محبت خالصانه دریافت کردن.

ولی درباره شما،دارن اون نیاز برتری طلبی شون رو به این شکل نشون میدن.احتمالا شما نسبت به ایرادات ایشون حساسید و براتون مهمه غذایی که میپزید،باب طبع ایشون باشه.

و ایشون از این مطلب سوءاستفاده میکنن.ایراد میگیرن تا ریاست خودشون رو اثبات کنن.

خب شما حساس نباشید.اصلا!غذا رو طبق اون دستوری که بلدید طبخ کنید و تا اون حدی که فکر میکنید کافیه،تزئین کنید و بیارید،خواستن میخورن،نخواستن نمیخورن.

نه ناراحت بشید،نه بهتون بربخوره و نه حتی خم به ابرو بیارید.

غذا تموم شد،جمع کنید.ولی دفعه بعد همون رو دوباره بیارید.تا تموم نشده غذای جدید درست نکنید.

احتمالا دفعات اول بره از بیرون غذا بخره،اشکال نداره.نترسید.بالاخره مجبور میشه کوتاه بیاد.

دفعات بعد هم کمتر درست کنید.که اگر ایشون باز هم غذا نخورد،خیلی زیاد نیاد.

به مرور که ببینه شما از ایراد گرفتن و بهانه هاش ناراحت نمیشید،خود به خود از این کار دست برمیداره.

ولی در عین حال لازمه اظهار محبت شما به ایشون ذره ای کم نشه.قهر و دلخوری به هیچ وجه از این موضوع پیش نیاد.و از طرفی به طور صحیح و درست این نیازشون به برتری رو برطرف کنید.

بهشون نشون بدید که ایشون رئیس خانواده هستن و نظرات مدیریتی شون براتون حجته.موفق باشید.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۹ تیر ۹۵

ازدواج اگر چنان‌چه با محبت بود،بی‌ مهریه هم متزلزل نمیشود.ولی اگر چنان‌چه بر مبنای زرنگی و فریب بود،مرد بدجنس زورگو،کاری خواهد کرد که بتواند از زیر بار این مهریه هم فرار کند

یه مطلبی رو بارها شاید به بهانه های مختلف نوشته باشم،ولی باز بابت آماری که از کنکور سراسری دیدم،دوست دارم تکرار کنم.

اولا باید بفمهمیم و باور کنیم ملاک بالا و پایین حقیقی با اون ملاکهایی که ما گذاشتیم فرق داره.ما تصور میکنیم اونی که پولدارتره،باسوادتره،مشهورتره،خوشگل تره یا بین مردم عزیزتره،برنده است.ولی واقعش اینطور نیست.باید باور کنیم ملاک واقعی اونه که پیش خدا عزیزتر باشیم و خدا به تقوای ما نگاه میکنه.حالا نه اینکه لزوما آدمای پولدار معروف تحصیلکرده خوشتیپ،پیش خدا عزیز نباشن،ولی ولی ملاک برنده شدن،همون تقواست.

دوما،فرض هم که این ملاک ها موقتا تو این دنیا واقعی باشن.فرض که برای زندگی راحت تر اینا استاندارد باشن،ولی بازم اصل مسابقه باید بین خانواده ها باشه نه افراد.اینکه کدوم خانواده بالاتره،نه اینکه کدوم فرد.

وقتی مسابقه رو بین افراد گذاشتیم و ملاک اینا،اون موقع معلومه که خانم خونه دار و مادر بودن میره اون ته مله های جدول.دیگه کسی حاضر نیست انتخابش کنه.همه میرن مسابقه میدن برای کسب رتبه های بالا:اول برای به دست آوردن مدرک تحصیلی بالا میجنگن.بعد شغل و درآمد بهتر،بعد زیبایی،بعد شهرت و الی آخر.

نتیجه اش این میشه که کسی حاصر نمیشه برای موفقیت خانواده اش از خودگذشتگی بکنه.نمیگه موفقیت بچه‌هام،موفقیت خودمه.اصلا تا بتونه سعی میکنه مزاحمی برای خودش درست نکنه.بچه‌ها،تبدیل میشن به نصف الی یه بچه!

حالا باز اگه امکان تحصیل خوب و رایگان و شغل مناسبش و درآمد مکفی برای همه افراد فراهم بود،این مسابقه ضرر کمتری داشت.ولی اصولا این امکان برای همه فراهم نیست.خب ترجیح چیه؟این امکان رو در اختیار چه افرادی بذاریم؟

یه نظر میگه صرفا استعداد و تلاش فردی تعیین کننده است.اما من سر این نظر حرف دارم.اولا هر فرد تو زمینه های زیادی استعداد داره.استعداد منحصر به یه علم و هنر خاص نیست.آیا ما برای همه استعدادهامون به طور یکسان وقت میذاریم؟دقیقتر بگم،خانم ها به شدت مستعد پرورش فرزند هستن.چرا برای این استعدادشون ارزش قائل نمیشن و روش کار نمیکنن؟

بعد هم درباره تلاش فردی؛آیا میشه کمک و پشتیبانی خانواده رو در رسیدن به موفقیت های علمی و اجتماعی ندیده گرفت؟یعنی کسی هست که ادعا کنه تنهای تنها و بدون کوچکترین کمکی از جانب خانواده به این موفقیت رسیده؟

اما نظر دیگه ای هست که میگه امکان ادامه تحصیل و شغل خوب بین خانواده ها با رعایت اولویت استعداد و تلاش تقسیم بشه.و اون فردی از خانواده که عهده دار مخارج خانواده هست،شغل مناسب در اختیارش قرار بگیره.

در این صورت دیگه آمار کنکور دوبرابر بودن داوطلب های دختر رو نشون نمیده.یا بازار کار در قبضه خانم ها قرار نمیگیره.

البته که منکر این نیستم که همه موظفیم همیشه به دنبال یادگیری باشیم،ولی واقعش تو دانشگاه بیشتر از هر چیزی مدرک تقسیم میکنن.نشون به اون نشون که چقدر استاد دانشگاه بی سواد داریم!

از طرفی هم یه سری از امور رو فقط خانم ها از پسش برمیان،و در مقابل هم یه سری از خانواده ها ناچارا از اینکه خانم سرپرست خانواده باشه.با مدیریت درست میشه اینا رو به هم مرتبط کرد.

ولی اصل حرف من اینه،بچه ها رو از همون اول با ملاک های واقعی و درست بار بیاریم و بی جهت وارد این مسابقه دروغین نکنیمشون.به دختر و پسرمون بگیم نقش اصلی و اولی آینده شون چیه و برای اون نقش تربیتشون کنیم.

دختری که مادری نقش اولش باشه،قطعا برای مادر بهتر شدن تلاش میکنه و حتی بابتش مطالعه میکنه.و اتفاقا وقتش رو به مسائل بی ارزشی مثل آرایش و زیبایی کاذب و مد و ... هدر نمیده.

اما وقتی بچه‌ها رو وارد مسابقه فردی کردیم،نتیجه اش این میشه که الان هست!بلبشو و حرج و مرجی که هرجاش رو بخوای اصلاح کنی،یه جای دیگه اش بیرون میزنه.بزرگترین علامتش هم این مسابقه ای که بین مردم تو هر زمینه ای وجود داره:

فلان خواننده فوت میکنه،همه ملت میرن تشیع جنازه.

آمار جراحی زیبایی کشورمون رتبه اول دنیاست.

عجیب و غریب ترین مدها،مال ماست.

داشتن حیوون خونگی مد میشه،شده برن دایناسور پرورش بدن،میدن که عقب نمونن.

هر چالشی که فلان گوشه دنیا راه بیفته،شده چالش فرو کردن انگشت سبابه تو لجن باشه،اینجا فورا و با شدت هر چه تمامتر پیگیری میشه.کسی کاری به عقلانی بودن یا نبودنش نداره.

اصلا به هر چیزی که نگاه میکنی میبینی انگار دیگه کسب از خودش سلیقه و نظر نداره.همه تو همه چیز عین هم هستن!لز نوع خوراک و پوشاک گرفته تا حتی مدل تفریح و استراحتشون.

هیچ کس جرأت شنا در خلاف جهت نداره.

خب چرا؟مگه میشه؟بعد چطوره که سر مسائل مهم پشت هم رو نداریم؟چون اونجا کلاس نداره.کلاس این نیست که چالش حمایت عملی از ولایت فقیه راه بندازیم و سرش از هم مسابقه بدیم.

چالش این نیست که برای استحکام خانواده،دشمنای خانواده رو از خونه بیرون کنیم،حتی وقتی خودشون اعتراف میکنن که ما اومدیم تا خانواده هاتون رو نابود کنیم.منظورم شبکه های ماهواره ای هست که مجری هاشون خیلی واضح اعلام کردن و میکنن هدفمون بی غیرت کردن جوونای ایران و حتی تغییر دینشون هست و باز حاضر نیستیم از زندگی مون بیرونش کنیم.

دائما تو این شبکه های اجتماعی از مضرات فلان مواد غذایی و آرایشی و بهداشتی میگیم،ولی باز ایران رتبه اول مصرف این مواد رو داره،چون سر مصرفش هم مسابقه است!

نتیجه اینکه به نظرم همه باید یه بار دیگه به زندگی مون و اهدافمون فکر کنیم....

و اما سلام ویژه خدمت دوستی که بعد مدتها پیام گذاشتن.جدا خوشحال شدم از دیدن اسمتون.

خواهش میکنم،مسأله دوست داشتن و نداشتن نیست،اینجا سخته پیام خصوصی رو جوری جواب بدم که با باقی جوابها قاطی نشه.به خصوص اگه چند تا پیام خصوصی هم زمان داشته باشم.

چرا میفرمایید به درد جمع نمیخوره؟از کجا مطمئنید؟اتفاقا نظرات قبلی تون رو یادمه خیلی خوب بود.درباره مسائل دینی بود انگار.

پس قهر بودین؟!عجب!من احتمال میدادم سرتون شلوغه که فرصت نمیکنید تشریف بیارید.

البته قراردادی نداشتیم که هرکسی گذرش از اینجا رد شد و حرفی زد،تا ابد میبایست پابند این خونه باشه و هرشب حاضری بزنه،ولی خب منم انسانم دیگه.ربات نیستم برام فرقی نکنه.یه احتمال بدین اگه بدون خداحافظی قطع رابطه کنید،نگرانتون بشم.

درسته اینجا حرف زدن راحته،ولی جوری حرف زدن که منظور دقیق و بدون سوءبرداشت منتقل بشه خیلی سخته.

غرور؟جدا؟به نظرم اینجا رو یه کم غیر منصفانه برخورد کردین.اتفاقا شاید تو دنیای واقعی خیلی راحت تر با اطرافیانم برخورد کنم.ولی اینجا تمام سعی ام اینه جواب پیام ها رو در نهایت دقت و احترام بنویسم.چون حقیقتا که کسی رو نمیشناسم.از کجا بدونم طرف مقابلم یه عالم فرهیخته نیست و بعد ها از جوابی که دادم شرمنده نمیشم؟

از طرفی منم مثه باقی وبلاگ نویسا دوست دارم خواننده هام حرف بزنن،نظر بدن.پس یه جوری برخورد نمیکنم دفعه اول که جواب دادم بپرن!

درباره اون مورد به خصوص هم که میفرمایید دوباره رفتم با دقت تمام مطالب اون چند شب و پیامها رو خوندم.

اولا جواب پیامهای عمومی رو چه با سلام،چه بی سلام،با سلام شروع میکنم.اما پیام های خصوصی رو شاید چون نمیتونستم اسم بیارم،احساس میکردم نیازی به سلام نیست.این اشتباه از منه،ولی با همه همینجور برخورد میکردم.

و مورد دیگه اینکه اون چند شب به خصوص،من چند تا پیام مشابه خصوصی از شما و شخص دیگه ای داشتم،پیام ایشون رو دیدم و جواب دادم؛متأسفانه متوجه پیام شما نشدم.این شد که دیرتر جواب دادم.توضیح هم دادم همونجا.

میدونید مدیریت اینجا به این صورته،پیام خصوصی رو فقط یه بار به عنوان نظر جدید اعلام میکنه.

اما جوابی که دادم خدا شاهده نه از روی تمسخر بوده و نه بی حوصلگی و کنایه.در مورد نحوه اعزام ها سؤال کرده بودین و اینکه آیا آقا در جریان هستن؟که منم گفتم بله،ایشون در جریانن.اتفاقا منم از یه منبع موثق اطلاع دارم ایشون به طور مداوم با سردار سلیمانی جلسه و مراوده دارن و سردار تمام تحرکاتشون زیر نظر ایشون هست.

خب جا داره من اینجا بگم شما من رو قضاوت کردین.بارها اعلام کردم من با کنایه جواب نمیدم.اگر نخوام با کسی در ارتباط باشم،رک و پوست کنده بهش میگم.کما اینکه دو سال پیش خیلی صریح عذر همه رو خواستم.یا مدتی پیش شخصی مزاحم میشد و قصه های افسانه ای برام سر هم میکرد و توقع داشت برای تخیلاتش وقت بذارم که مستقیم بهش گفتم و رفت.

ولی در مورد شما و نظراتتون هیچ وقت اینطور نبوده.هنوزم از دیدن پیام هاتون خوشحال میشم.شما یکی از معدود خوانندگان واقعا فعال اینجا بودین و ان شاءالله با تجدید نظر تو تصمیمتون خواهید بود!

یه چیزی هم بگم رو دلم نمونه:چرا بابت جواب خودم رو به زحمت نندازم؟اتفاقا با وجود مشغله زیاد این روزها،سعی کردم خیلی دقیق و جمله به جمله جواب بدم این بار.منتی به شما نیست،به خاطر خودم.به منم حق بدین از خودم دفاع کنم!

این پاراگراف آخر رو بذارید به حساب شوخی لطفا!...

دوستی هم که چند شبه در مورد مشکلتون با هم صحبت میکنیم:

اینکه ازتون خواستم مثال بیارید،خدای نکرده قصد فضولی نداشتم.قصدم اینه با موشکافی موارد قبلی،ببینیم نقطه عطف ماجرا چیه؟برای موارد مشابه بعدی راه درست رو پیدا کنیم.

به این خاطر ازتون خواهش میکنم چند تا مثال عینی و نزدیک رو با تمام جزئیاتش بنویسید.اینکه کجای بحث و گفتگو کار به دعوا میکشه و چه عکس العملی از شما میتونه نقطه پایان این بحث باشه.

اما چیزی که تا حدودی از مطالبتون فهمیدم،اینه که خیلی احساس تنهایی و بی پناهی میکنید.پشتیبان و حامی نیاز دارید و متأسفانه اطرفیانتون به اندازه کافی پاسخگوی این نیازتون نیستن.

خب بله،این مشکل بزرگیه و خیلی ناراحت کننده است.اما به نظرم پیش مشاور هم که برید،به شما میگه برای حل مشکل اصلا نخواید که اطرافیانتون تغییر کنن.ما تقریبا میشه گفت عاجزیم از تغییر محیطمون.خیلی افراد معدودی تونستن اثرگذار باشن در طول تاریخ.حتی گاهی پیامبران الهی هم موفق به تغییر دیدگاه و منش غلط اطرافیانشون نشدن.

به نظرم شما بایستی برای این نیاز جدی و واقعی تون به تکیه گاه و پشتیبان،رابطه تون رو با خدا محکم کنید.اصلا این تنهایی و بی کسی چه بسا تدبیر خداونده تا شما رو به سمت خودش جذب کنه.این رو به حساب دلگرمی صرف نذارید.

شما برنامه جدی بذارید برای مناجات با خدا.نیازی هم نیست دعاهای وارده رو به لفظ عربی بخونید.هرچند که اگر ترجمه خوبی بشن میبینیم چقدر دقیق و کامل و جامع هستن.گویا که ائمه معصومین فقط محض رفع حوائج کوچیک و بزرگ ما این ادعیه رو میخوندن.

با خدا از مشکلات ریز و درشتتون بگید و نیازهایی که دارید.از خودش بخواید که هم و غم زندگی تون رو برطرف کنه.

البته این حرفم به معنای انفعال و بی تحرکی نیست،که منتظر بشینید تا از غیب فرشته نجات الهی برسه.نه.این قدم اول و اساسیه.

وقتی شما خودتون رو در حصار امن الهی قرار دادید،اون موقع دیگه از برخوردای سرد دیگران و بی توجهی اطرافیانتون تا این حد ناراحت و دلشکسته نمیشید که بعد از مدتها هنوز یادآوری اش هم براتون سخت باشه.

بعد از اون شما باید رو نحوه برخودتون کار کنید تا اذیت نشید.این یه اصل کلیه.بله اگر دو طرف اذعان داشته باشن به اشتباه بودن کارشون و هر دو تصمیم به تغییر بگیرن،خب این خیلی عالیه.ولی اصولا یه نفر کلا منکر وجود مشکله.پس شما بایستی مهارت اظهار وجود و استقلال از ایشون رو پیدا کنید.

استقلال بدون کدورت و دلخوری البته،همونطوری که اشاره کردین.

به عنوان مثال این که ایشون ادعا میکنن شما نمیتونید جلوی نظر دادن ایشون رو بگیرید.

خب شما واکنش نشون ندین.یعنی وانمود کنید از اظهار نظرش ناراحت نمیشید.تمرین کنید موقع به قول خودتون سخنرانی ایشون،هیچ واکنش منفی از خودتون نشون ندین.بلکه حتی همراهی کنید.

من اصلا منظورم این نیست که ایشون قصد اذیت شما رو دارن،ولی ناراحتی شما از حرفای ایشون به نوعی ایشون رو شرطی کرده:که من هنوزم با حرفام میتونم رئیس باشم و بقیه رو مجاب کنم!

خب شما این پاداش رو بهش ندین.ناراحت نشید و حتی همراهی کنید.

چه اتفاقی میفته؟بعد مدتی این حربه که با دخالت کردنش میتونه شما رو ناراحت کن ازش گرفته میشه.

همراهی کنید،ولی بگردید نقاط منفی نظرش رو پیدا کنید و به نحوی به خودش القا کنید.جوری که انگار خودش اون موارد رو پیدا کرده و گفته.

مثلا فرداش بفرمایید که اون موردی که دیروز درباره اش صحبت کردیم و قرار شد فلان کار رو انجام بدیم،ولی گفتی که فلان مشکل رو داره،حالا چه کار کنیم؟یعنی میگی یه قرار دیگه بذاریم؟

یعنی ایشون رو وادار کنید حرف و نظر شما رو بگن.

البته لازمه این کار اینه که مطلقا اجازه ندید ایشون بفهمن چی تو سرتونه.و بعد هم برای حرفی که میخواید بزنید،از قبل تمرین کنید.بهترین جمله رو انتخاب کنید و حتی حفظش کنید.

در مورد خرید لوازمی که احتیاج دارید،از اونجایی که میفرمایید اهل اسراف و ولخرجی نیستید،با برنامه ریزی سعی کنید مادرتون رو تو عمل انجام شده قرار بدین.

مثلا تشریف بردید جایی و میدونید جنس مورد نیازتون رو اون حوالی داره.مسیر رو به نحوی به فروشگاه مورد نظر بکشونید و همونجا با دیدن اجناسی که معمولا بیرون مغازه میذارن،انگار که تازه یادتون افتاده فلان چیز رو لازم دارید،از مادرتون خواهش کنید اون وسیله رو براتون تهیه کنن.

این مورد هم باز نیاز به برنامه قبلی داره.و اینکه توقع نداشته باشید همون دفعات اول جواب بده این روش.بلکه باید صبر کنید.اگر گفتن حالا پول همراهم نیست،یا الان عجله دارم یا...اصرار نکنید.بذارید برای دفعه بعد.

از طرفی برای اجرای این کار لازمه علیرغم واکنش مادرتون،رابطه تون رو هرچه بیشتر با ایشون گرم کنید.لزومی نداره براش رازهای نگوتون رو بگید.کافیه از مسائل مورد علاقه ایشون حرف بزنید.تا ایشون ناخودآگاه با شما هم کلام بشن.

حتی با فرد مورد نظر هم همینطور.شروع کنید به صحبت.این حرف نزدنتون،بیشتر از همه به شما آسیب زده،گویا که شما خودتون،خودتون رو طرد کردین.ولو اینکه فقط محض پرهیز از دعوا این تصمیم رو گرفته باشید.

در مورد پدرتون هم باز همون سیاست قبلی رو به کار بگیرید.واضح تر میگم:

شما لازم دارید پدرتون حامی و مشاور شما باشن،ولی متأسفانه نبودن تا الان و چه بسا که بلد هم نباشن این نقش رو درست ایفا کنن.

خب شما با برنامه قبلی و تمرین،جوری صحبت رو پیش ببرید که گویا در موردی از ایشون راهنمایی خواستین و ایشون دارن شما رو راهنمایی میکنن.در واقع از قبل بشینید سناریو بنویسید.بله،دفعات اول حقیقتا ایشون راهنمایی خاصی نمیکنن.حرفی رو میزنن که شما بهشون القا کردین.اما کم کم نقش رو میفهمن و خودشون هم عکس العمل نشون میدن.

و نکته پایانی:به هیچ وجه ناامید از بهبود اوضاع و شرایطتون نباشید.توکل کنید به خدا،ان شاءالله زندگی تون بهتر میشه.

خواهش میکنم،زحمتی نیست.جدا دوست دارم اگه میتونم کمک کنم.....

راستی مراسممون هم به دو هفته بعد منتقل شد که مصادف با تولد حضرت معصومه علیها سلام هست...یه کم فشار کارمون کمتر شد!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۹ تیر ۹۵

آن کسانى که نگاه کردند که جوان‌های پاک و خالص این ملت میروند در جبهه‌ها و پَرپَر می‌شوند و حاضر نشدند یک قدم در این راه بردارند، این‌ها تا ابد سرشکسته‌اند

اول از همه از همراهی و لطفتون متشکرم.و اینکه وقت میذارید و اینجا رو میخونید،دعا میکنم واقعا مفید بوده باشه و ان شاءالله وقتتون هدر نشده باشه.

منم باز به پیامی که دوستمون فرستاده بود فکر کردم و به یه نتایجی رسیدم.

خب بله،من سعی میکنم موارد حاشیه ای نگران و غصه دارم نکنه.نه اینکه دچار مشکلات روزمره نیستم.فقط تمام تلاشم اینه وسط همه ماجراها از یادم نره هدف و اصل زندگی ام برای چیه؟اون مورد مهمی که بایستی برام دغدغه و نگرانی باشه چیه؟

و الا که بر خلاف برداشت ایشون،منم لای پر قو زندگی نمیکنم.اتفاقا تجربه مشکلات مالی که ایشون خیلی روش تأکید داشتن رو داشتم.به حدی که زمانی بود حساب میکردیم از چه مسیری بریم تعداد کمتری باید بلیط پرداخت کنیم یا حتی اگر اتوبوسی بلیط نمیگرفت،اون بلیط اضافه برامون حکم هدیه تولد داشت!

ولی با تمام این مشکلات همیشه سعی کردیم بیشتر از قبل حواسمون رو جمع کنیم که گرفتار جزئیات نشیم.رو این حساب کمتر پیش میاد ناراحت و نگران مشکلات روزمره باشم،نگران جدی منظورمه.

از طرف دیگه،جدای از اینکه نوشتن برام خیلی شیرین و دوست داشتنیه و همیشه عادت به نوشتن داشتم،ولی ترجیح دادم از این فرصت خونده شدن استفاده کنم.هرچند کم و هرچند ناقص،ولی فکر کردم شاید بتونم به نوعی تبلیغ زندگی بهتر رو داشته باشم.نه اینکه ادعا کنم زندگی ام بی عیب و نقصه؛ولی سعی کردم اون قسمتش رو که بی عیب تره بنویسم و یا اگر اشتباهی کردم،بنویسم کجاش اشتباه بوده.در حد وسعم خواستم امر به معروف داشته باشم.

بله از خدیجه و شیرینی هاش هم زیاد نوشتم.اما خدا شاهده قصد پز دادن نداشتم.من اطلاعی از وضع زندگی خواننده هام ندارم.یه تعداد محدودی که لطف میکنن پیام میدن رو تا حدی میشناسم.بیشتر قصدم ترویج مسأله فرزند بیشتر،زندگی بهتر بوده.ان شاءالله خداوند به زودی فرزندان صالح و با ایمان قسمتتون کنه.

این از این،اما در مورد زهرا،جواب آزمایش خوب بود و برای آخر این هفته قرار عقد گذاشته شده ان شاءالله.و چون خوشبختانه منزل ما و پدرم کنار همه،جا داریم و میتونیم مهمانی رو تو خونه خودمون برگزار کنیم.

مهریه رو هم همون هفته پیش پدر آقا محسن 110 تا سکه تعیین کردن و ما حرفی نزدیم.اما بعدا با زهرا صحبت کردم و گفتم حضرت آقا خطبه عقدی که بیشتر از 14 تا سکه مهریه داشته باشه،نمیخونن.

نه اینکه قرار باشه برای عقد بریم خدمت ایشون،فقط گفتم اگر ما ادعای پیروی از ایشون رو داریم،باید پای عمل هم بایستیم.زهرا هم قبول کرد و به آقا محسن اطلاع دادم مهریه رو به 14 تا سکه تقلیل دادیم.

اون شرط و شروطی رو هم که ضمن عقد تو عقدنامه هست،توافق کردن برای قبولش.

برای مراسم هم با اینکه زهرا عاشقه لباسه و همیشه معضل حالا چی بپوشم داشته،ولی این بار عزمش رو جزم کرده لباس عروس نپوشه.حساب کتاب کرد دبد حاضر نیست لباس کرایه ای بپوشه و از طرفی لباس عروس خیلی گرونه و یه بار مصرف،اینه که ترجیح داد لباسش معمولی باشه.جدا معمولی!با قیمت زیر 200 تومن.

در مورد آرایشگاه رفتن هم هنوز تصمیم قطعی نگرفته!نه به دو سال پیش که اصرار داشت ابرو برداره و بعد کلی چک و چونه بالاخره منصرف شد و نه به الان که میگه من همینطوری خیلی هم قشنگم و نیازی به رتگ و لعاب ندارم.

خدایی که حرفش حقه،ولی میدونم که حساب جیب آقا محسن رو داره خیلی!

سر خرید طلا هم باز اصرار کرد حلقه نیاز نداریم،چون مال فرنگی هاست،و به جاش انگشتر عقیق خرید و قرار هست فردا یا پس فردا ان شاءالله بریم شاه عبدالعظیم برای آقا محسن هم انگشتر بگیریم.

خلاصه که جدا داره با نهایت صرفه جویی پیش میره.ولی ما همچنان هر بار جنبه های دیگه رو بهش یادآوری میکنیم که بعدا پشیمون نشه.

محبوب خانم ولی خیلی حرص میخوره از این تصمیمات زهرا.مدام زیر گوشش میخونه که بعدا روی محسن زیاد میشه و بذار همین اول به خاطرت قرض کنه تا خوشی نزنه زیر دلش و...

با اینکه منطق حرفای محبوب رو قبول ندارم،ولی موضع نگرفتم تا اگر قرار هست بعدا تحت تأثیر این حرفا قرار بگیره،بهونه درنیاره که شما بهم نگفتین.بذار شنیده باشه این حرفا رو هم.

....

پیام خصوصی:

چند تا نکته ای که به ذهنم میرسه خدمتتون عرض میکنم.

قبلا هم گفتم،اگر حق با ایشونه،صرف این که ایشون قصد دخالت دارن باهاشون مخالفت نکنید.در واقع ملاک رو برای خودتون اول از همه کار درست قرار بدید.ببینید کار درست چیه،اگر حتی نظر ایشون درست تره،قبول کنید.منتها اعلام کنید بهشون که چون حرفت درسته ازت قبول میکنم؛نه اینکه چون شما فکر میکنی همه باید حرف شما رو قبول کنن.

این مهارت مهمیه که شما جرأت پیدا کنید حرف دلتون رو به آرومی و در کمال احترام بزنید و نذارید ایشون ادامه بدن و بحث رو به دعوا بکشونن.

روش های مختلفی داره.یه روش اینه که شما اگر با مشورت پدر و مادرتون تصمیم گرفتید کاری رو انجام بدید،تا قبل از انجامش مطرحش نکنید.وقتی انجام دادید،خود به خود جلوی دخالت ایشون گرفته شده.

این حرف من صرفا از روی توصیفات شماست که فرمودین ایشون به تأیید همه ریاست طلب هستن.اگر واقعااینجور باشه؛برای خودشون هم خوب نیست.اما در حال حاضر مهمه که شما بتونید مستقل از ایشون تصمیم بگیرید.

به نظرم یکی از دلایلی که موفق نیستید به این کار،همون عذاب وجدانیه که گفتید.ولی باید توجه کنید شما نیاز دارید که رضایت پدر و مادرتون رو جلب کنید.رضایت خواهر و برادر لزومی نداره.در این مورد چیزی که ازمون خواستن فقط احترامه و صله رحم.

پس برای اینکه تحت نفوذ ایشون نباشید،بهتره به پدرتون اولا و مادرتون ثانیا رجوع کنید و ازشون راهنمایی بخواین.

احتمالا یکی از دلایل نفوذ ایشون اینه که پدرتون ناخواسته بهشون فرصت داده.یا به عبارتی پدرتون به ایشون به عنوان کسی که قدرت رهبری داره اعتماد کرده.

مشاوره هم خیلی کمک کننده است ولی حتما حتما تنها نرید و پدر و مادرتون رو راضی کنید همراهتون بیان.چه بسا که همین جلسات مشاوره به بهبود اوضاع خانواده تون هم کمک کنه.

یه نکته دیگه اینکه اگر فرصت خوب و مناسب برای ازدواج دارید،صرف رعایت نوبت از دست ندید.و به هیچ عنوان احساس گناه هم نکنید.ان شاءالله همه جوون ها بتونن به موقع ازدواج کنن،ولی اگر این فرصت برای شما هست،صرفا به خاطر رعایت بزرگتر و کوچکتری از دست ندین.

ما همه بنده خداییم و خدا خودش بهتر میدونه چه نعمتهایی رو در اختیار هر کسی قرار بده.

نمیگم دنبال کسب درآمد باشید،ولی سعی کنید یه فعالیت دائمی برای خودتون داشته باشید.ترجیحا تمام وقت.حالا نه لزوما خارج از خونه.حتی شده کاری مثل ترجمه یا ویرایش.یا صنایع دستی و...

درمورد رابطه پدر و مادرتون،خودتون رو ملزم به جانبداری از یه نفر و محکوم کردن دیگری نکنید.حتی لزومی نداره دنبال مقصر بگردید و مقصر فرضی رو به عنوان جریمه کمتر دوست داشته باشید.

شما رابطه تون رو با هردوشون افزایش بدید.به هر دو اظهار محبت کنید و از هر دو راهنمایی بخواین.

ففط تو مواردی که حرف و نظرشون نقیض هم بود،به اون چیزی که خودتون فکر میکنید درسته عمل کنید.

این حس عذاب وجدانی رو هم که میگید دارید،لازمه روش کار کنید.ببینید آیا واقعا حقی از ایشون ضایع کردین یا صرفا بابت حرفایی که بینتون رد و بدل میشه ناراحتین؟

اگه حقی پایمال شده،جبرانش کنید و از این حس خلاص بشید.و اگر حقی پایمال نشده،بی احترامی نکردین،باج ندین.

به محض اینکه دیدین ایشون میخوان شروع کنن به بحثی که نتیجه اش اینه "یا باید حرفم رو گوش کنی یا مورد عذاب الهی واقع میشی" بدون اینکه جوابی بدین،محل رو ترک کنید و به کار دیگه ای بپردازید.

ببخشید که پراکنده نوشتم،از صبح داشتم روش فکر میکردم،دلی فرصت نکردم دسته بندی شون کنم.بازم اگه شد مثال بزنید،شاید به امید خدا راه حل های مفیدتری پیدا کردیم.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۸ تیر ۹۵

جوانان عزیز! شما اگر در میدان باشید، شما اگر با ایمان و توکل به خدا حرکت کنید، شما اگر باور به خود داشته باشید، آمریکا و بزرگ‌تر از آمریکا هیچ غلطی نمیتوانند بکنند

دیدین بچه‌ها یه وقتا میفتن رو دنده خرابکاری و لجبازی و به غایت لج میکنن؟بعد که خوب رو اعصاب و روان پدر و مادر رژه میرن و خسته میشن،میبینن دیگه نمیتونن با یه ببخشید ساده برگردن؛خودشوندرو به مریضی میزنن بلکه مامان و بابا یادشون بره کارهاشون رو.شده نقل این ترکیه و کودتای 4 ساعته اش.یعنی کسی هم هست که ساده لوحانه فکر کنه کار خودشون نبوده؟!

بگذریم...یه سؤال عمومی:بی تعارف بگید لطفا،خاطراتی که از خودم و بچه‌ها میذارم جنبه پز دادن داره؟یا به عبارت دوستی که پیام دادن "میخوام خوشی ام رو تو چشم خواننده هام فرو کنم"؟

لطفا بی رو دربایستی نظر بدین.اگه واقعا همچین برداشتی میشه از نوشته هام کرد،اصلاح کنم.

درباره زهرا هم بعد از نظراتتون تصمیم میگیرم بنویسم یا نه.

دوستی هم که مثال از مشکلتون عنوان کردین؛پیامتون رو خوندم.اولا برای من امکانش نیست پیام خصوصی رو تو قسمت نظرات جواب بدم.به این خاطر اینجا مینویسم.فرقی هم نمیکنه برام.زحمت اضافه هی نداره.

ضمنا اصلا اهل تعارف نیستم.اگر فرصت نداشته باشم بی رودربایستی میگم.مثل الان که باید درباره اش فکر کنم و نمیتونم فورا نظر بدم.اینجور که از مثالتون متوجه شدم اصل مشکل به حس ریاست طلبی ایشون برمیگرده که بی دلیل موجه روی شما و سایرین تسلط دارن.درسته؟

اگر که اینطوره،لطف کنید چند تا مثال دیگه هم بنویسید و ضمنا توضیح بدید اختلاف سنی تون چقدره و اینکه مخارج خانواده به عهده کیه.و در مورد پدرتون و میزان نفوذشون تو خانواده تون هم اگه ممکنه بیشتر توضیح بدید.

بازم میگم،باید بیشتر در این مورد فکر کنم،ولی تسلط یه فرد بر دیگران،قطعا همراه با پذیرش از طرف مقابل بوده.اگر طرف مقابل از ابتدا پذیرش نداشته باشه یا مهارت عدم پذیرش رو پیدا کنه،مسلما این تسلط از بین میره.و احتمالا لازمه شما این مهارت رو به دست بیارید.

ولی یه نکته ای که به نظرم خوبه بهش توجه کنید اینه که مشکلتون رو از مشکل اطرفیان جدا کنید.یعنی اینکه میفرمایید همه از دست ایشون شاکی هستن،این به حل مشکل شما کمک نمیکنه.

شاید این تصور شماست که بقیه هم ناراضی ان و به این خاطر توقع همکاری دارید که عدم همکاری شون شما رو دلسرد میکنه از حل مشکل.

شاید بقیه با این مسأله کنار اومدن.

شاید بهتر باشه برای خودتون اینجور توضیح بدین که این مشکل،مسأله شخص منه و خودم تنها باید حلش کنم.بدون توقع همکاری از دیگران.

از طرف دیگه درسته نیاز به استقلال رأی و تصمیم خیلی مهمه؛ولی در عمل خیلی کم پیش میاد که نظرمون با نظر اطرافیان و خانواده یکی نباشه.و تو این موارد معدود هم باز یه درصد خیلی کمی رو باید روش پافشاری کنیم.میشه از خیلی از اختلاف نظرهامون بگذریم و برامون مهم نباشه سلیقه من بود یا نه.

ولی وقتی این نیاز به استقلال به شکل افراطی سرکوب میشه،اون موقع است که برای اثباتش حتی گاهی برخلاف میل و نظذ خودمون حاضریم عمل کنیم تا یه وقت به حرف طرف مقابل عمل نکرده باشیم.و تمام اظهار نظرهاش رو میذاریم به حساب دخالت و ریاست.

اینجاست که لازمه دوباره بدون قضاوت قبلی به ماجرا نگاه کنیم.ببینیم علت واقعی ناراحتی مون چیه؟اینکه ایشون داره نظرش رو تحمیل میکنه یا با اینکه هم نظریم،بزرگترانه و ریاست وار عمل کردنش عذاب آوره؟

اگر ما واقعا مهارت داشته باشیم به وقتش رأی و عقیده درستمون رو بیان کنیم و روش بایستیم،اون موقع دیگه حتی ریاست طلبی طرف مقایلمون اینقدر دردناک نیست برامون.

حالا باز شما اگر تونستید مواردی رو که گفتم برام بنویسید،ان شاءالله خدا کمک میکنه و راه حل خوبی براش پیدا میکنیم.

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۷ تیر ۹۵

دست‌اندرکاران مدام نگویند تحریمها برداشته شده!ما پیش‌پرداخت‌هایمان را همین‌طوری انجام دادیم؛غنی‌سازی٢٠٪‏ و اراک را تعطیل کردیم ولی تحریمها رفع نشد

من اصولا خواب نمیبینم،یا اگر هم میبینم چیزی ازشون یادم نمیاد.ولی همون تعداد دفعات محدودی هم که دیدم و یادم مونده،خوابهای فوق العاده عجیبی بودن و با تمام جزئیات یادم مونده.
اینقدر جزئی و دقیق بودن که موقع خواب،اصلا باورم نمیشد دارم خواب میبینم.
همین زمستونی یه خواب درباره خودم و زهرا دیدم که فردا پس فرداش،اتفاق افتاد.دقیقا عین همون صحنه عجیبی که تو خواب دیده بودم.
دیشب هم که خوابیدم،یه خواب خیلی طولانی و عجیب دیدم.خواب دیدم فردی غیر از شهاب هستم.یه آدم دیگه کلا.با یه خانواده و زندگی و شرایط کاملا متفاوت.تمام جزئیاتش رو یادمه،ولی خیلی قابل پخش نیست.
اون مقدارش رو که میتونم بنویسم اینه که خونه مون بوشهر بود.خونه های سازمانی نیروی دریایی ارتش.
نکته:احتمالا نیرو دریایی ارتش،اونجا خونه سازمانی داشته باشه،ولی من تا به حال نرفتم و ندیدمشون.
شب بود و هوا به شدت گرم و شرجی.برق هم رفته بود و ما فانوس گازی روشن کرده بودیم.از اینایی که به پیک نیکی وصل میشه و توری نسوز داره.و همین چراغ هم هوا رو گرم تر کرده بود.
پنجره ها باز بود صدای موج دریا که به صخره ها میخورد،میومد.
مهمون داشتیم.کسایی که توی خوابم کاملا برام آشنا بودن.الان هم یادمه باهام چه نسبتی داشتن.حتی ازشون خاطره داشتم.در حالی که در واقعیت اصلا همچین افرادی رو نمیشناسم.
غذا هنوز کاملا آماده نشده بود.پیاز لازم بود برای غذا و من پسرم رو فرستاده بودم بخره.هرچند بعید میدونستم مغازه ای باز باشه.
پسرم هم هیچ شباهتی به نجم یا عماد نداشت.اسمش علی بود و 10 ساله.خیلی هم چاق و تپل بود.لباسش هم دقیق یادمه:یه تیشرت بی آستین با شلوار کوتاه تا زانو!پشت لباسش هم عکس یه فوتبالیست بود!تیپی که تو هفت جد و آبادمون؛کسی نزده.
قرار بود فردا صبح از اون خونه و کلا بوشهر بیایم تهران.اسبابمون هم بسته بندی و تقریبا آماده بود.
اینقدر خوابم با جزئیات بود که یادمه برای غذا بشقاب کم داشتیم و مجبور شدیم یکی از جعبه ها رو باز کنیم.
مهمونمون به دو علت اومده بودن.اول که خداحافظی و بعد برطرف کردن یه سوءتفاهم که باعث شده بود دو سه سالی قطع رابطه کنیم.
حالا داشتیم آشتی میکردیم و میفهمیدیم مقصر اصلی فرد دیگه ای بوده.و به شدت هر چه تمام تر داشتیم پشت سر اون بنده خدا غیبت میکردیم و عین خیالمون نبود!کلی ماجرای ریز و درشت از گذشته ها رو برای هم تعریف میکردیم که بله،فلان کار رو هم کرد یا فلان حرف رو هم زد و...
آهان جالبه،کارمون چی بود؟خانوادگی کارمون صنایع دستی بود و یه مقدار از کارهامون رو داشتیم میدادیم به فامیلمون تا برامون بفروشه و پولش رو بده به فلانی تا برامون بیاره تهران.داشتیم سفارش میکردیم که زودتر این کار رو بکنه چون قرض داریم و ...
شاید کل ماجرایی که خواب دیدم اگر به صورت فیلم بود،نهایتش دو ساعت بود.اما عقبه داشت.من شخصیت فرضی ام رو میشناختم.از گذشته اش خبر داشتم.احساساتش رو درک میکردم.آرزوهاش رو میتونستم بشمرم و...
همین نکته اش برام خیلی عجیبه.بهترین و دقیق ترین فیلم ها و داستان ها هم نمیتونه شخصیت پردازی تا این حد خوب و عالی داشته باشه.ولی من اون زندگی رو کاملا میشناختم و برام ملموس بود.
تا حدی که وقتی بیدار شدم،تا چند دقیقه منگ بودم که من کی هستم؟بعد چند دقیقه که بیدار شدم،
خیلی ترسیدم.نه از ماجرای خوابم،از اینکه چرا یه همچین شخصیتی برام آشناست؟نکنه اون ته مله های دلم میخواد همچین آدمی باشم؟
بعد سعی کردم از فکرم بیرونش کنم.به همین خاطر همون صبح اول صبح اومدم اینجا و یه مطلب نوشتم بلکه از ذهنم بره.ولی نرفت.همینطور تمام گوشه کنارهای خوابم تا الان جلوی چشمم رژه رفتن.دست آخر گفتم بنویسمش بلکه ازش خلاص شم...
عماد این دو روزه دوباره صداش خاموش شده.تا نجم هست یه روند داره سر به سرش میذاره ها،ولی به محض اینکه از هم جدا بشن،عین این بچه یتیما میشه.
حالا باز جای شکرش باقیه بسیج مسجد هر پنجشنبه جمعه ها براشون اردو داره.بلکه حالش جا بیاد.
یه سؤال خصوصی هم از علی آقا داشتم.
اول که خدمتتون سلام عرض میکنم.ممنون از احوالپرسی تون.
بعد هم،دعوا کنم؟من؟چرا؟اینقدر ترسناکم؟!...
اما درباره مسأله ای که مطرح کردید:
این خیلی خوبه که نسبت به مشکلی که دارید،نگرانید و دغدغه اصلاح دارید.این خودش خیلی مهمه.تا آدم قبول نکنه یه جای کار ایراد داره،اقدامی برای بهبود نمیکنه.اما همین قبول مشکل خودش راه رو باز میکنه برای دریافت کمک و راه حل.
ولی این مشکلی که مطرح کردید،یه مشکل منحصر به فرد شما نیست.خیلی از خواهر و برادرها،مخصوصا تا قبل از ازدواجشون،با هم مشکل دارن.دعواشون میشه.گاهی هم بد دعوا میکنن.
ولی راه برای اصلاح داره.
اولین قدم همینه که قبول کنیم این درست نیست.و نباید بینمون کدورت و دعوا پیش بیاد.
مرحله بعد پیشگیریه.چطوری؟از این دعوا تا دعوای بعد مدام با خودمون تکرار کنیم این افرادی که خدا از بین 7 میلیارد جمعیت کره زمین به عنوان خانواده برامون انتخاب کرده،بهتریناش هستن.بهترین برای من.چون خدا که بخیل نیست و دستش هم بسته نیست و قصد اذیت و آزارمون رو هم نداره و پارتی بازی هم نمیکنه،پس مطمئنا بهترین افراد رو برای هم خانواده بودن انتخاب میکنه.
این ذکریه که مدام باید برای خودمون تکرار کنیم تا به مرور باورش کنیم.
قدم بعدی اینه که مواقع عادی،به هم محبت کنیم.محبت از نوع کار.به عنوان مثال کاری که وظیفه مون نیست رو،فقط از روی محبت و بدون منت برای خواهر و برادرمون انجام بدیم.
سخته قطعا.مخصوصا اگه دعواهای بینمون زیاد بوده باشه.حتی ممکنه طرفمون سوءبرداشت کنه.ولی نباید اهمیت بدیم.برای خودمون تعیین کنیم که مثلا امروز من پنج تا کار مختلف انجام میدم.
این که میگم شما برای خواهر یا برادرت کاری انجام بدی و قدمی برداری،نتیجه اش اصلا این نیست که طرف مقابلت متنبه میشه و کوتاه میاد.بلکه شما بعد از یه مدت متوجه میشی چقدر خواهر و برادرت برات عزیز بوده و نمیدونستی.
همیشه همینطوره.هر وقت ما برای کسی یا چیزی زحمت میکشیم،این ماییم که بیشتر اون چیز یا کس رو دوست خواهیم داشت.طرف مقابلمون شاید اصلا این محبت ما رو نبینه.این مهم نیست.
قدم بعدی اینه که قبول کنیم تو هر دعوایی،مهم نیست کی اول شروع کرده باشه،اگر دعوا ادامه پیده کرده حتما هردو مقصرند.
خوشبینانه ترین حالت اینه که یه نفر بی جهت عصبانی شده،طرف مقابل به جای برخورد درست،بی محلی کرده و عصبانیتش رو چند برابر کرده.
البته که اگر مثال جزئی میزدید،شاید میشد بهتر و دقیقتر ریشه یابی کرد.ولی اینکه شروع کننده شما نیستین،دلیل بر بی تقصیر بودن شما نیست.
گاهی ما اشتباه کردیم،ولی خیلی کوچیک،اما طرفمون شدت عصبانیتش خیلی زیاده.نباید به این بهونه که حالا که اتفاقی نیفتاده،بی محلی کنیم.بلکه باید به اشتباهمون اعتراف کنیم و معذرت خواهی کنیم.یا اگر قابل جبرانه،جبران کنیم.
گاهی هم لازمه مؤدبانه و در عین حال صریح اعلام کنیم تا وقتی عصبانی هستی باهات صحبت نمیکنم.هر وقت حالت بهتر شد بیا درباره اش حرف بزنیم.
به هر حال تو هر موقعیتی میشه بهترین عکس العمل رو انتخاب کرد تا دعوا ادامه پیدا نکنه.
ولی اینکه گفتید از بچگی این مشکل رو داشتید،خیلی مهمه.چرا؟
به نظر من ریشه اصلی دعواهای خواهر و برادری،حسادته.حسادتی که یا ناشی از رفتار اشتباه ما پدر و مادرهاست.که مثلا یکی اشتباه کرده و ازش ناراحتیم،جلوش اون یکی رو ناز و نوازش میکنیم.در حالی که قلبا هر دو رو دوست داریم و ناراحتی مون به خاطر خود بچه است و تربیتش.ولی این رفتار ما پیامش فرق گذاشتنه و اینکه من دوستت ندارم.
گاهی هم پدر و مادر رفتارشون درسته.به همه به یک اندازه محبت کردن.منتها هر کسی رو متناسب با سن و جنس و موقعیتش.ولی بچه‌ها خودشون اشتباه برداشت کردن و حسودی کردن به هم.درست مثل ماجرای حضرت یعقوب و پسراش.که بی جهت به حضرت یوسف حسادت کردن.
به هرحال حسادت ریشه خیلی از مشکلاته.و البته فهمیدن اینکه ما حسودی میکنیم یا نه هم خیلی سخته.بایستی خیلی از رفتارها و خواسته هامون رو زیر ذره بین بذاریم تا بفهمیم که بله فلان حرفمون یا برخوردمون از روی حسادت بوده.
اما همین حسادت هم درمان داره.فرض که اصلا پدر و مادر حقیقتا بین بچه‌ها فرق بذارن.یکی از بچه‌ها سوگلی باشه براشون.تمام دار و ندارشون رو بریزن به پاش و بقیه هیچ.اصلا لقمه از دهن بقیه بگیرن،بذارن دهن این یکی!از این فرض بدتر که نیست.هست؟
حالا چی؟راه حل دعوا و قهره؟
مسلمه که نه.چطور؟این که دوباره یادمون بیاد پدر و مادر،با همه احترامی که براشون قائلیم،خدا نیستن.روزی من دست اونا نیست.روزی هم شامل مادیات و هم معنویات میشه.
اونی که روزی من رو تعیین میکنه؛خداست.خدا خودش هم راه داده برای زیاد شدن روزی.مثلا گفته صله رحم روزی رو زیاد میکنه و قطع رحم،کم.
پس حالا من اگه محبت میخوام،که یه نوع روزی هست،توجه میخوام و یا هر چیز دیگه،با ارحامم که خواهر و برادر جزء اولین ها هستن،بایستی مهربون باشم.
و خیالم راحت باشه حتی اگه خواهر و برادرم نبودن،باز روزی من از این بیشتر نمیشد.اونا جای من رو تنگ نکردن.و مدام این اذکار رو با خودمون مرور کنیم.
مورد آخری هم که به ذهنم میرسه اینه:گاهی طرف مقابا شروع کننده است و بی جهت هم شروع کرده.ولی ما مهارت کنترل رفتار نداریم.دوست نداریم دعوا کنیم،ولی بلد هم نیستیم دعوا نکنیم.
اینم باز باید ببینیم چی میشه که جوش میاریم؟به قول معروف نقطه جوش خودمون رو پیدا کنیم.
گاهی از ناسزا و حرف زشت عصبانی میشیم.بله حرف زشت خیلی بده،ولی باید قبول کنیم اثری بر شنونده نداره،که اگر داشت باید روی پیامبرا و ائمه اثر میگذاشت.اینم باید تکرار مداوم داشته باشه.حتی میشه نشست لیست تمام الفاظ رکیکی رو که طرف مقابل برای عصبانی کردن ما به کار میبره رو نوشت و دونه دونه شون رو روش تمرکز کرد که ببین!حقیقتی پشتشون نیست.پس از شنیدنشون دردت نیاد!
گاهی اشتباهی در گذشته داشتیم یا خصلتی داریم که طرف مقابل با یادآوری این موارد و تمسخر ما،ما رو عصبانی میکنه.اینا رو هم باز میشه نوشته و روش فکر کرد.که آیا اساسا عیب و ایرادن یا نه؟اگر ایراد هستن،میشه اصلاحشون کرد یا نه؟
اگر قابل اصلاح نیستن،بشینید خصلتهای خوب خودتون رو بنویسید و به خودتون یادآوری کنید شما هم مثل باقی افراد کامل و بی عیب و نقص نیستید.ولی اون مورد خاص هم بیانگر کل وجود و شخصیت شما نیست.این که کسی از اون مورد خاص برای اذیت و آزار شما استفاده میکنه،بیشتر به جهت پوشوندن عیوب خودشه.و به همین ترتیب سعی کنید حرفاش رو برای خودتون بی اثر کنید.
در واقع خودتون رو نسبت به حرفایی که موقع دعوا به شما میزنه تا عصبانی تون کنه،واکسینه کنید.
ممکن هم هست به غیر از حرف،رفتارهای خشونت آمیز داشته باشه.گاهی افراد به وسایل طرف مقابل حمله میکنن و...
این موارد رو هم میتونید پیش بینی کنید.مثلا اگر میشه وسایلتون همیشه تو کمد باشه و درش قفل باشه تا موقع عصبانیت،بهشون دسترسی نداشته باشه.
اما به هیچ وجه به خودتون اجازه مقابله به مثل ندید.نه زبانی و نه عملی.
اگر ناسزا میشنوید،به هیچ وجه تکرار نکنید.
ان شاءالله که به مرور رابطه تون بهتر میشه و همونطور که نوشتید با هم دوست میشید.
  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۴ تیر ۹۵

اینکه فلان مدّعی روشنفکری در مورد سیّدحسن‌نصرالله ابراز شبهه میکند، خوشبینانه‌اش این است که نمیداند سیّدحسن‌نصرالله یعنی چه.گفتم «بصیرت»، بعضی‌ها دردشان آمد

با وجودی که هیچ وقت علوم انسانی نخوندم،ولی جامعه شناسی رو خیلی دوست داشتم.اینکه خودم جامعه و سنتهاش روکشف کنم.ریشه مشکلاتمون رو پیدا کنم  و بتونم یه راه حل بدم.و جدیدا که به نظرم اکثر رفتارها و آداب و رسوممون ایراد دارن و بایستی اصلاح بشن.

ولی هر جایی اش رو که نگاه میکنم،میبینم ایراد از خود اون رفتار نیست؛ایراد از نوع دیدمون نسبت به این دنیاست.

ما،همه مون،دنیا رو درست نشناختیم.قوانین واقعی اش رو کشف نکردیم.نمیدونیم اینجا چه کاره ایم.بلد نیستیم چی از جون این دنیا بخوایم.به همین خاطر کلا داریم بیراهه میریم.

ما از اساس فرق اینجا و بهشت رو درک نکردیم.فکر کردیم اینجا هم مثل بهشت،خوش بودن یعنی اینکه همه چیز کامل باشه،بی عیب و نقص.

اول که نشستیم برای هر چیزی یه استاندارد و حد نهایت تعریف کردیم،بعد گفتیم خوشبختی یعنی تو تمام جنبه ها به اون استاندارد برسی.و شروع کردیم به مسابقه دادن برای خوشبخت تر بودن.

زیبایی رو گفتیم فلان قد و وزن و فرم صورت یعنی زیبا،بعد تمام هم و غممون شد خودمون به اون حد زیبایی برسیم و به اطرافیانمون بر اساس اون ملاک نمره بدیم.و اگر خواستیم کسی رو انتخاب کنیم،تصور کردیم بایستی تو زیبایی نمره اش بالاترین باشه.نتیجه اش این افراط غیر قابل کنترل برای عمل های جراحی زیبایی شد تا جایی که چند وقت پیش یکی رو دیدم تو سفیدی چشمش نگین کار گذاشته بود!

آب و هوا رو حتی براش استاندارد تعریف کردیم که مثلا معتدل خوبه و غیر از اون نه.و بعد زمستون و تابستون،خواستیم آب و هوامون معتدل باشه،نخواستیم کمی گرما یا سرما رو تحمل کنیم،نتیجه اش این شد که اگر خواستیم بریم مسافرت،تنها گزینه داخلی مون میشه شمال،چون تو کتاب جغرافی یاد گرفتیم آب و هوای شمال معتدله.

و خونه و ماشین و محل کار هم سعی مون شد هوا،همیشه معتدل باشه.گویا که خدا اشتباه کرده برامون زمستون و تابستون رو خلق کرده.و ما بایستی این اشتباه رو جبران کنیم.با وسایل گرمایی و سرمایی.اونم در این حد که زمستون دمای بالای 28 درجه داشته باشیم و تابستون زیر 20 درجه.

شغل و موقیعیت اجتماعی رو گفتیم اگه فلان مدرک و درآمد رو داشته باشی و خونه ات تو فلان مناطق باشه،بعنی خوشبختی و پایین ترش نه.و تمام زورمون رو زدیم برای فلان رتبه کنکور و دانشگاه و مدرک و...گویا که باقی کارها رو باید براشون کارگر از مریخ وارد کرد.

حتی برای بدنمون هم استانداردی گذاشتیم که اگه هرچه کمتر خسته بشیم،خوشبخت تریم.در حدی که گفتیم شیوه درست زندگی اینه که بتونیم تمام کارهامون رو تو خونه و نشسته انجام بدیم.حتی نیاز به استفاده از دست هم نداشته باشیم،بلند صداش بزنیم یا بهش فکر کنیم،خودش انجام بشه.

بعد هم که دیدیم اینجوری هم بیمار میشیم و بدنمون نیاز به تحرک داره،دوچرخه ثابت و تردمیل رو اختراع کردیم!

تفریح رو هم گفتیم نهایت خوشبختی.یعنی اگه تونستی به مرحله ای برسی که هیچ غم و نگرانی تو زندگی ات نداشتی و صبح تا شب هیچ مسؤولیتی متوجهت نبود و هیچ اجباری روت نبود و همه امکانات مورد نیازت در دسترست بود،اون موقع دیگه آخر خوشیه و نباید ناراحت بشی.

غافل از اینکه اینجا دنیاست و محدوده و مهمترین محدودیتش همین دلزدگیه.اتفاقا وقتی به این مرحله برسی،دلزده میشی و حوصله ات سر میره.

اصلا کاری به ایمان و خدا ندارم،کافر هم که باشی نمیتونی از قانون دنیا و محدودیت هاش فرار کنی.نمیتونی خودت رو گول بزنی.خوش بودن تو دنیا به معنی کامل و بی عیب و نقص بودن همه چیز نیست.

برعکس،زندگی اینجا وقتی شیرین میشه که مثل یه پک،تمام بالا و پایینش رو یکجا قبول کنی.سختی هاش رو هم با روی باز بپذیری و ازشون فرار نکنی.

نمیگم کلا هیچ تلاشی نکنی و با دهان باز رو به قبله دراز بکشی تا ببینی چی قسمتت میشه.یا نمیگم مسؤولین وظیفه ندارن مشکلات مردم رو مرتفع کنن.

حرفم اینه صرف نظر از این موارد،ببینی زندگی برات چه نوع دغدغه هایی و نگرانی هایی برات در نظر گرفته.دغدغه واقعی،نه توهمی و فرضی.همون رو قبل هرچیز ازش لذت ببر،بعد براش برنامه بریز و تلاش کن.

از سختی های ریز و درشت زندگی فراری نباشیم.

من هرجور حساب میکنم میبینم اگه این دنیا و قوانینش رو خوب بشناسیم،میفهمیم برای زندگی خوب داشتن برنامه ای لازمه ورای برنامه های ما.برنامه ای که با محدودیت های اینجا مطابقت داشته باشه و نخواد اونا رو دور بزنه یا ندید بگیره.

و این برنامه جامع و کامل رو پیدا نمیکنیم مگه از طریق دین.اون موقع است که به حکم عقلمون و برای داشتن یه زندگی خوب بندگی میکنیم.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۳ تیر ۹۵

گیرم زن مسئولیت مهم دیگری هم داشته باشد اما باید مادری و همسری را مسئولیت اول و اصلی خودش بداند

همین فردا صبح اول وقت شروع میشه و تا یادش میفتم یه چیزی از اون ته مله های قلبم میجوشه میاد بالا،درست مثه اون موقع ها.

دیشب محسن و خانواده اش و پدرو مادرم اینجا بودن و قرارهای اولیه رو گذاشتیم و نوشتیم و امضا کردیم.قرار بود آخر هفته بیان،ولی چون نجم دوباره از پس فردا میخواد بره،گفتیم تا نرفته بیان که به عنوان برادر بزرگتر باشه.البته این سری میدونیم همینجا میموننن و فقط دوره آموزشی هست.

تو مراسم دیشب هم یه چند دقیقه ای تریبون دستش بود و خلاصه مفید حرفش همونی بود که قبلا گفته بود:کسی به خواهرش چپ نگاه نکنه.

فردا در اولین گام،بایستی بریم محضر نامه معرفی بگیریم برای آزمایشگاه.خدا بخواد همون محضر آقای خلیلی میرم.چند روز پیش تلفن کردم،خودشون دیگه کار نمیکنن.ولی پسرش هست و همونجا،تو همون خونه قدیمی و باصفاست.پرسیدم،هنوز بازسازی نکردن.

ولی زهرا،حالا که پای عمل رسیده،بین دو راهی شعارهای قشنگ ساده زیستی و ژیگول گرایی! گیر کرده.از یه طرف واقعا حرفاش فقط شعار نیست و دوست داره خلاف جریان مد و تجمل عمل کنه.از طرفی هم نمیتونه از تجملات رنگارنگ و جذاب دل بکنه.از تزئینات و لباس و آرایش گرفته،تا لوازمات لوکس و...به قول خودش باید بیشتر با خودش حرف بزنه.

عماد هم بسیج و مسجد تمام وقتش رو پر کرده.به خصوص اون مست حساس و استراتژیکش:

لازمه بگم این سرویس بیان قصد کرده تمام عکسای من رو با چرخش 90 درجه نمایش بده؟

فقط یه سؤال:به نظرتون طبیعیه که با این قد و هیکلش،هنوزم تو مسابقات فرضی خودش برای اینکه ازم جلو بزنه،تو مسیری که داریم با هم میریم،از روم رد بشه؟یعنی قشنگ با کفش از روی کفشم رد میشه تا به اون جایی که تو ذهنشه زودتر برسه!

و اما فاطمه خانم و آرزوی استخرش.از نظر فاطمه آدم ها دو دسته ان:یا استخر رفتن و یا در آرزوی رفتن به استخر هستن!و امروز بعد از سالها دوری از آب! بالاخره دسته اول ملحق شد.

چرا سالها؟به این دلیل که نرگس خانم معتقدن استخر قابلیت این رو داره که به یکی از عذابهای سخت خداوند در جهنم تبدیل بشه!و به هیچ عنوان حاصر نبودن حتی فاطمه رو تا جلوی در ورودی استخر همراهی کنن.تا اینکه امروز آبجی خانم زحمت کشید و فاطمه رو برد استخر.

اینکه چقدر از قبل تمام اصول و رموز شنا رو از عماد پرسیده بود،به نحوی که طی دو ساعت امروز شنای دوچرخه و قورباغه رو یادگرفته بماند.نکته مهم حرفا و خاطراتش درباره این دو ساعته که هنوز تموم نشده و احتمالا چند هفته ای طول بکشه تا تمامش رو برامون بگه.با این توضیح که همون اول نرگس خانم توجیهش کرده چه چیزایی اش قابل پخشه!

از خدیجه هم بنویسم که دیگه نذرم ادا شه:بازی جدیدش قایم موشک بازیه.ما چشم میذاریم و خدیجه قایم میشه.کجا؟سرش رو میکنه زیر چادری چیزی.و کافیه ظرف یکی دو ثانیه اول پیداش نکنیم،اینقدر بهش برمیخوره که انگار سر راه گذاشتیمش خدای نکرده!

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۱ تیر ۹۵

اختلاط دو جنس از نظر اسلام مطلوب نیست.در جلسات رسمی اشکالی ندارد،اما در محیطهایی که اختلاط حدومرزی ندارد،این ضرر میزند، دلها را خراب میکند

درباره مطلب دیشب یه چند تا سؤال خصوصی هست و یه نقد.

نه،هنوز مراسمی انجام نشده و تاریخی معین نشده برای ازدواج.فقط رفتیم محض اینکه مدل ها رو ببینیم و اینکه کار چقدر طول میکشه و میشه از تهران برای مشهد سفارش داد یا اونجا شعبه دارن و...

مشکل زهرا هم اینه که دوست نداره تخت دونفره اش در معرض دید عموم باشه.که خب با خونه های نقلی امروزی لاجرم دیده خواهد شد.اینه که میگه اصلا نخریم.

منظورم از اینکه به آقا محسن گفتم تو کار خونه همراهی کنه،این نیست که قائل باشم تمام مسؤولیت زندگی با ایشونه.هم کار بیرون و هم خونه.

منظورم اینه که درک کنه اهمیت کار خونه رو و اینکه چقدر برای خانم مهمه انجامش.نه اینکه اگر توان کمک نداره،بی خیالش بشه و بگه تو هم انجام نده.

کلا این مورد برای اکثر خانم ها مهمه.حتی اگر هر دو شاغل باشن،اونی که شب با وجود خستگی کار بیرون،هرطور شده به زندگی اش هم میرسه،خانمه.

حالا که برای زهرا که اولویت اوله.مهمون بخواد برتمون بیاد،اگه حتی یه حبه قند تو خونه نداشته باشیم،قبل هر کاری،میگه اول خونه مرتب بشه!

آلزایمر از طرف ما نبود.پدر خانم کل ماجرا رو ندید گرفتن.چرا؟شاید برای پوشش ازدواج مجدد خودشون.چنان گرم و صمیمی برخورد کردن که ساعت 2 نصفه شب با خواهش و تمنا و التماس،اجازه مرخصی از حضورشون رو دادن!کم مونده بود فاطمه از شدت خواب گریه کنه.

و اما نقدی که دوستی داشتن،این بود که چرا من کلا با همه چی مخالفم؟!مسافرت و تفریح چه ایرادی داره و چرا به نظذم زیادیه.

ببینید،من مخالف تفریح نیستم.ولی حقیقتا صحنه ای که این دو روز من تو مسیر دیدم چیزی جز حمله دست جمعی به بوستان ها و پارک ها و تصرف کوچکترین فضاهای سبز و چمن نبود!

جاده تهران شمال هم که یحتمل در جریان ترافیکش هستین.اینکه مردم مجبور شن شب وسط جاده بخوابن،دیگه غیر از تظاهرات چه اسمی میتونه داشته باشه؟

من میگم یکی از دلایلش اینه که مردم واقعا مشغله مهمی ندارن.کاراشون عقب نمیمونه.همون 24 ساعت شبانه روز برای رسیدگی به امورشون کافیه،خب دیگه تعطیلات براشون کسالت آور میشه.

حالا ما که هیچی،کم کم عقب موندگی مون از زمان داره به ماه میرسه،با دو روز و یه هفته تعطیلی جبران نمیشه.ولی اطرافمون هم همینه.خانواده ها اکثرا زود ازدواج کردن و بچه هم به یکی و دو تا قانع نشدن.درس و تحصیلات رو هم عموما ادامه دادن و میدن.

با این وضعیت نهایت سالی یکی دو بار فرصت میکنیم گردش بریم.که اون رو هم دیدین،هماهنگ میکنیم همه با هم میریم.

از طرف دیگه اساسا چرا باید زندگی روزانه برامون کسالت آور بشه؟اینم به نظرم نقصه.اینکه از گرفتاری ها و مشکلات ریز و درشت زندگی مون لذت نبریم و منتظر فرصت باشیم تا با گردش و تفریح،زندگی مون رو جذاب کنیم.

بله،فرصتش پیش اومد،سفر بریم،زیارت بریم.ولی اگر نبود،از همین زندگی سختمون لذت ببریم.چرا نه؟فقط کافیه از بالا به دنیا و مافیهاش نگاه کنیم.از زاویه بندگی و ارباب داشتن.که بی صاحب و رها نیستیم.که تمام درد و رنج هامون پیش قدرت خدا هیچه و حواسش به ما هست.

اون موقع است که دیگه دقیقا از خود سختی و رنجمون لذت میبریم حتی.یه مثالی رو همیشه به بچه‌ها میگم.میگم فرض کنید برای نمایشی قرار باشه بازیگری کنید.دوست دارید نقش یه آدم بی مشکلی که از صبح تا شب هیچ دغدغه ای نداره رو بازی کنید یا کسی که پشت سرهم براش گرفتاری پیش میاد و باید تلاش کنه و قهرمان بشه؟

دنیا هم همینه واقعا،اگه باور کنیم و دائم به خودمون یادآوری کنیم.

بازم میگم مخالف سفر نیستم،مخالف اینم که از زندگی عادی و پر از مشکلاتمون فرار کنیم و دنبال آسودگی به معنای رکون باشیم.

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم،موجیم که آسودگی ما عدم ماست...

یه مطلبی هم بگم.عماد یه بروشور آورده که عکسش رو ادامه مطلب میذارم.به نظرم کار قشنگیه.دوست داشتید و فرصت کردین شرکت کنید.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۹ تیر ۹۵

برداشت‌های غیرمنصفانه از بیت‌المال،نامشروع، گناه وخیانت به آرمان‌های انقلاب اسلامی است.ما برای فقر مردم جلسه میگذاریم اما مستی حاصل از اشرافی‌گری را کأنه نمیشناسیم

الان رسیدیم و من فقط محض اینکه حرفام یادم نره،کلیدواژه هام رو مینویسم.ان شاءالله بعدا مفصل توضیح میدم اگه لازم شد:

دید و بازدید دیروز عید

نزدیک شدن سریع به عروسی و ماتم رفتن زهرا

خرید جهیزیه با سرویس چوب به خاطر خوش قولی

پاش رو طبقه سرویس خواب نذاشت

وقتی نامحرم باهاش چون و چرا میکنه زبونش قفل میشه

تو ماشین گفت روش نمیشه تختی داشته باشه که بقیه ببینن

رخت خواب خوبیش اینه که جمعه و اتاق اضافه میکنه برای مهمون مرد

عجب فکر باکلاسی!

با محسن صحبت کردم

زندگی مجردی خوابگاهی هرچقدر هم درست و اصولی ازادی داره که منافات با خانواده داره و بعدا نمیتونی به رویه قبلت باشی

باید اولویتت خانواده باشه بعد فعالیت اجتماعی

کارخونه و کار بیرون هردو سختن و وقت گیر و خسته کننده

اگر هم واقعا کمک نتونی بکنی همراهی کردن و قبول وجوب کار خونه خودش مهمه 

نه اینکه بگی خب اگه نمیتونی انجام نده،توقعی ازت ندارم

باید تا میتونی کمک کنی و مدیریت کنی که انجام بشه کار و کارروزمین نمونه اعصاب خانم خونه باید راحت باشه

همراهی نشه دل طرفت میشکنه

ولی کار بیرون فقط خستگی داره دل شکستن نداره

آقا شهاب نشستین تمام موارد زندگی تون رو پیدا کردین،سر فصلهاش رو برام میگید؟

اگه آقا شهاب بودم یه همچین حرفی میتونستی بزنی.ولی من بابا هستم و آدم با باباش اینجوری حرف نمیزنه!

چه خوب شد موردای قبلی نشدها،و الا من یحتمل به دامادم میگفتم بابا!

مهمانی امشب خونه پدرخانم بیخیال کل ماجراهای چند ماه پیش با آلزایمر کامل!

چرا مردم سر هر تعطیلاتی تظاهرات میکنن برای بیرون رفتن؟قبلا چرا با اینکه پارکها خیلی به نسبت جمعیت کمتر بود،ولی اینقدر هم شلوغ نمیشد؟من فکر میکنم چون مردم بیکار شدن.زندگی نمیکنن،فقط زنده ان.و مهمترین دلیلش دیر ازدواج کردن و بچه نداشتن و کم بچه داشتنه.

انتهای رویای زهرا چیه؟مفصله ولی باید بنویسم.

پی نوشت:

الان 12:15:35که دوباره اومدم،هم بابت پیام جالبی که داشتم و هم نگاه دوباره ای که کردم،متوجه شدم گویا خیلی هم کلید واژه نبوده اینا!

رو این حساب جایی اش اگه گنگ بود،بفرمایید توضیح بدم!

راستی اون اصطلاح ویژه فاطمه که یادم رفته بود،اینه:"خر مغناطیس" بر وزن اسب بخار!

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۸ تیر ۹۵

کسانی که معتقدندبرای پیشرفت کشوربایدبه غرب پناه برد،عقل خودراباخته‌اند.عقل میگویدبایدازتجربه‌هادرس گرفت.دربرجام ثابت شدآمریکایی‌هاهمچنان سرگرم دشمنی باملت ایران هستند

ای پروردگار من!

ما مردمی هستیم که ماه مبارک تو را ادراک کرده ایم.ما را به شرف این ماه تشریف فرموده ای و به نعمای خویش در این ماه توفیق داده ای.

نابخردان قدرش را نشناخته اند و از خیر و برکتش محروم مانده اند.

این تو بودی که ما را به معرفت ماه مبارک خویش برگزیده ای و به سنن مرضیه اش هدایت کرده ای.

ما در این ماه،آنچنان که شایسته بود،به صیام و قیام نپرداخته اایم و اندکی از بسیار ادا نکرده ایم.

پروردگارا!

ستایش بی قیاس،شایسته توست و ما اکنون به تقصیر خویش اعتراف آوریم و از آنچه باز مانده ایم،پشیمانیم.قلب ما را همی بینی که در گره ندامت فشرده میشود و از زبان ما همی شنوی که کلمه اعتذار و پوزش ادا میکند.

از فضل خویش محروممان مدار و مزد ما را به ما چندان باز ده که تقصیر ما را جبران کند و بدان چه مطلوب است،ما را برساند و تشنگی ما را در برابر نعما و آلای تو بنشاند و معذرت ما را در سستی ها و بطالت های ما مقبول دارد.

پروردگارا!

بر عمر ما چندان بیفزای که نوبت دیگر،مقدم مبارک رمضان را بپذیریم و در آن هنگام،به ما یاری ده تا بدان ترتیب که سزاوار ذات اقدس تو است،به قیام و قعود برخیزیم و از اعمال صالحه آن قدر برخوردارمان دار که حق تو را ادا کنیم.

پروردگار من!

در این ماه،هر گناهی که از ما سر زده،خواه دانسته و خواه نادانسته،بر ما مگیر.ما را ببخش که بر نفس خویش ستم روا داشته ایم و حرمت ماه مبارک تو را فرو گذاشته ایم.

پرودگارا!

به روان مقدس محمد و آل محمد رحمت فرست و خطای ما را ای خداوند خطا پوش! بپوشان و قلم عفو بر جریده معاصی ما در کش و ما را در چشم شماتت و ملامت مردم،خوار مدار و زبان زشت گویان را از نام ما کوتاه کن و چنان کن که آلایش معاصی از جان ما شسته گردد.

تو آن رأفت و مرحمت داری که هرگز پایان نپذیرد و آن فضل و کرم که هرگز به نقصان نگراید.

پرودگارا!

به روان مقدس محمد و آل محمد درود فرست و مصیبت ما را در بدرود ماه مبارک رمضان جبران فرمای و روز فطر را بر ما عیدی سعید گردان تا در این روز،عفو تو شامل ماشود.گناهان ما را بشوید و رنگ کدورت از ضمیر ما بزداید....

حیف که این ماهِ ماه هم تموم شد و من باز دست خالی تر از قبل دارم دعای وداع میخونم...حیف.

راستی اگر تهران تشریف دارید،لطفا حتما برای نماز عید،تشریف ببرید مصلی.این کمترین کاریه که میتونیم برای اعلام حضورمون بکنیم.که بگیم آقا تنها نیستین..

خدمت دوستی هم که سراغ اصطلاحات جدید فاطمه رو گرفته بودن،عرض کنم فاطمه داره تمام سعی اش رو میکنه یه مدل از اون دوچرخه ای رو که طراحی کرده بود،بسازه.البته هنوز داره طرح میکشه و توضیح میده تا ما بتونیم کمکش کنیم.بعد این وسط یه اصطلاحی که خودش ساخته و به هیچ وجه ازش کوتاه نمیاد،"قطب های یه نام" هست به جای هم نام!هر چقدر هم که درستش رو میگیم،باز یادش میره و میگه یه نام.یه اصطلاح دیگه هم به کار برد که تا چند دقیقه پیش یادم بود،اما الان یادم رفت.فردا بیدار شد ازش میپرسم ان شاءالله!

در ادامه هم عکس سه کنج عماده که براش طبقه زد و مرتبش کرد و البته بازم هر کاری کردم افقی ارسال شد!

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۶ تیر ۹۵

آمریکا هواپیمای مسافربری را زد،تاچر گفت حق آمریکاست.تُف!این چه حقوق بشری است؟ریاکارهای خبیث!

اول سلام و خیر مقدم عرض میکنم خدمت دوست جدیدمون از پاریس.و اینکه خیلی از نکته سنجی تون خوشم اومد اتفاقا.

بله دقیقا همینطوره،خواستگار قبلی زهرا هم اهل تربت بودن.اما اینکه چیزی نیست.مورد از این بامزه تر هم داشتیم:چند سال قبل،طی چند ماه،5-6 خواستگار به اسم "سام" از یه محله خاص یا درواقع از یه خیابون برای خواهرم اومدن!

اینقدر که کم مونده بود بریم اطلاعیه بدیم اگه سام دیگه ای هم دارید بیاد خواستگاری!بعضی هم معتقد بودن قطعا اسم داماد آیندمون سام خواهد بود.ولی نهایتا الان آقا مجید دامادمون هستن که اصالتا اهل کرج بودن.

یه نکته ای رو هم لازمه که به صورت کلی عرض کنم:ببینید،اینکه شما به هر دلیلی آدم مشهوری هستید و اکثر افراد شما رو میشناسن،دلیل کافی برای این نیست که افراد احترام بیشتری برای شما قائل بشن.حتی شهرت دلیل بر این نمیشه که همه افراد لزوما شما رو بشناسن.رونوشت به آقای ظاهرا بازیگر که امروز باهاشون برخورد داشتم و توقع داشت من بشناسمش و احترام ویژه ای براش قائل بشم و یحتمل امضا ازش بگیرم.

...

درسته که بابت خراب شدن موبایلم و کمی هم امتحانات،یه چند روزی هست که کمتر مینویسم،اما راستش کلا دستم به نوشتن نمیره.حال دلم هیچ خوب نیست و نمیتونم بگم چرا.

نه اینکه جایی مشکلی داشته باشم،نه به هیچ وجه.ظاهرا همه چی خوبه.

ولی میدونید چیه؟آقامون خیلی تنهاست.خیلی.

و انقلابی که افتاده دست نااهلا و داره به تاراج میره.

چه کنیم خدا؟چه کار میتونیم بکنیم؟کار از دعای تنها گذشته.باید ضجه زد،شیون کرد،سر به کوه و بیابون گذاشت.

تنهایی فایده نداره.همه با هم و دست جمع باید بریم التماس.

یه وقتا فکر میکنم میبینم جدی جدی باید دوباره انقلاب کرد برای بیرون کردن این زالوهایی که به اسم استوانه و هرم انقلاب داره عصاره این مردم رو میکشن.

بیرون کردن شاه و دار و دسته اش خیلی راحت تر بود.حداقلش این بود که کفرش عیان بود و منافق نبودن.مردم میفهمیدن باطلن.

ولی الان درد ما اینه که گرفتار یه گله منافق شدیم.منافقایی که یکی از یکی ادعاشون بیشتره.بدبختی اش اینجاست که غلطش رو اینا میکنن و به اسم جمهوری اسلامی نوشته میشه.

و الا که امام کجا و اینا کجا؟آقا کجا و اینا کجا؟

السلام علیک یا اکرم مصحوب من الاوقات

بدرود اى شریفترین و عزیزترین مصاحب،از وقتها و زمانها.

و اى بهترین ماه از لحاظ روزها و ساعتها.

السّلام علیک من شهرٍ قربت فیه آلامال

بدرود اى ماهى که آرزوها در آن به ما نزدیک شد

یعنى ما با تلاش خودمان، تلاش مضاعفان به آمال و آرزوهاى حقیقى و انسانى خودمان نزدیک شدیم، و به همین ترتیب با این جملات و کلمات این ماه مبارک را بدرود میگوید امام سجاد.

و از لیلةالقدر و از دعا و از قرآن و از مغفرت در این ماه به گرمى و مشتاقانه حرف میزند و بعد از خداى متعال درخواست میکند:خدایا آنچه را که در این ماه به ما رسیده این را براى ما نگه دار

و آنچه را که از این ماه ما به‌دست نیاوردیم این محرومیت ما را به عنوان یک نقص، به عنوان یک ضعف، مورد ترحم خودت قرار بده و براى ما جبران کن

و بعد هم آرزو میکند امام سجاد که یکبار دیگر این ماه برگردد.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۴ تیر ۹۵

آن کسانی که ازراه انقلاب برمیگردند،مثل کسانی اندکه1ساعت به غروب طاقتشان تمام میشود؛افطار میکنند.درراه انقلاب اگرثبات قدم وجودنداشته باشد،انسان رابطه‌اش با انقلاب قطع میشود

دقیق یادم نیست چرا،ولی از خیلی سال پیش روز قدس برای من یه معنی و مفهوم ثانویه داشته و اون روزیه که باید برای آزادی حاج احمد یه کاری کرد.و جالبه که امسال روز قدس 3 روز قبل از سی و چهارمین سالگرد ربودنش شد!و چقدر زیبا که امسال همه جا حرف از ایشون بود.کمپین خواستار آزادی و عکس و پوستر و....فیلم ایستاده در غبار هم که روی پرده است.البته هنوز ندیدم این فیلم رو،ولی اینطور که شنیدم میگن خیلی خوب شخصیت حاج احمد رو باز کرده برای نسل جوون.

یه نکته دیگه هم درباره روز قدس بگم،یه سؤالی که شاید برای خیلی ها از جمله بچه‌های خودم همیشه بوده اینه که چرا امام آخرین جمعه ماه رمضون رو روز قدس اعلام کردن؟چه نسبتی با قدس داره این روز؟

به اعتقاد من امام خیلی دقیق و حساب شده مناسبتی رو با روزی پیوند میزدن.منتها چه بسا که آینده رو هم لحاظ میکردن.آینده ای که اون زمان برای ما ندیدنی بود و الان داره کم کم هویدا میشه.فقط ببینید که تو این چند سال گذشته،اسرائیل تو این ماه چه هزینه های سنگینی پرداخت کرده.انگار که این ماه براشون کابوس مرگ شده.

و اتفاقا دو یا سه سال دیگه این روز با نیمه خرداد مقارن میشه:انتظار فرج از نیمه خرداد کشم...

خب میرسیم به بخش نصیحت هفته:

این نصحیت مخصوص دایی هایی هست که شب قدرشون مقارن میشه با شب امتحان پایان ترم و خودشون رو با این نیت که علم آموزی هم عبادته،توجیه میکنن که مسجد نرن و تو خونه به سرعت اذکار و ادعیه وارد شده رو بخونن و ما بقی وقتشون رو به درس خوندن بپردازن.

و بعد شوالیه وارانه،ادعای نگهداری از بچه های خردسال رو میکنن,از جمله بچه خودشون و دو قلوهای خواهرشون.

خب عزیزم!

خوابوندن دخترت به شیوه سانتریفیوژ رو هم ندیده بگیریم،واقعا این چه طرز نگهداری از دو تا بچه 3/5ساله است که موبایل بدی دستشون تا با محافظ صفحه نمایشت که یه برکه و چند تا ماهیه سرگرم بشن؟

بعد درست کنار دست خودت نه حتی چند متر اون طرف تر و دقیقا در بیداری و هوشیاری کامل ازت بپرسن که دایی ماهی اگه تو آب نباشه میمیره؟و بگی آره و دوباره بپرسن تو موبایلت آبه؟و جواب بدی نه،و بعد برن پارچ آب رو بیارن و موبایلت رو جلوی چشمت بندازن تو آب تا ماهی هاش نمیرن و تو اصلا تو باغ نباشی و نفهمی؟!یعنی آدمیزاد اینقدر باید تو کتاب جزوه غرق بشه؟پس خوب شد که شنا بلد بودی،و الا که الان مراسم هفتت هم گذشته بود!

بهتره بیشتر از این بازش نکنم آبروش نره.نصحیت تمام.

تو این هفته هم کلاسهای پایگاه تابستانی بسیج مسجد شروع شد و جدا که مسجد فعال چه نعمت بزرگیه.این رو منی که سالها دور از مسجد خوب زندگی کردم درک میکنم.وقتی با خیال راحت پسرا رو میفرستم مسجد و حسرت میخورم که چرا سالهای پیش این امکان رو نداشتم و تابستون مصیبت عظمی بود برام.

عماد هم علاوه بر اون پست حساس و خطیر تابلوی استراتژیکش،معلم زبان بچه های 6-7 ساله شده و دیگه چقدر احساس بزرگ شدن کرده خدا میدونه.و برای خاطر همین دو ساعت در هفته،تمام هفته از صبح تا شب فاطمه طفلک و امیر حسین خواهرم رو وقتی اینجا باشن مینشونه پای درس که من باید تمرین کنم و شما ها هم باید کمک کنید!

نجم هم موفق شد دوباره رضایتم رو بگیره برای بهزیستی.به شرطها و شروطها و تست و درس برای کنکور متأسفانه من شروطها.این از جمله تناقضهای درونی منه که برای خودم هیچ وقت این مدلی درس نخوندم و اساسا هیچ وقت کنکور برام مهم نبوده،ولی نمیتونم برای بچه‌هام از این قانون پیروی کنم و اجبارشون میکنم به درس و کنکور!خدا خودش همه رو و من رو به راه راست هدایت کنه.

یه مقداری هم با زهرا صحبت کردیم.بیشتر درباره نکات ریز همسرداری.هی یادمون اومد خودمون کجاها اشتباه کردیم و کدورت هامون سر چی بود،براش مثال زدیم و راه بهتر پیدا کردیم،باشد که زندگی اش بهترین باشه.این وسط هم یه بار تا اومدیم سر صحبت رو با زهرا باز کنیم،فاطمه با کلی قیافه آنچنانی بلند شد رفت بیرون و همینطور زیر زبونی هم غر زده که اَه،هی شوهر شوهر!نمیگن شاید یکی امکانش رو نداشته باشه و دلش بخواد!

با عمه اش عم چند روز پیش درد و دل کرده و گفته:فکر نکنید من مثل زهرا تا 16 سالگی صبر میکنم و سر هر خواستگار هی ادا درمیارم که این نه و اون نه ها!من ازوناش نیستم!

احتمالا ایشون از اون قسمی هستن که خواستگار اومد،همون جلوی در بایستی دخترمون رو با چمدون بفرستیم باهاش بره!

خدیجه هم در جدیدترین متدش،یه کتاب اندازه خودش رو به زور برمیداره،کشون کشون میبره کنار مبل،میخوابه روی زمین،پاهاش رو میزنه به مبل و کتاب رو سر و ته باز میکنه که یعنی داره مدل مامانش کتاب میخونه!

آخه نرگس براش این مدلی کتاب میخونه در عین حال میذاردش روی پاش تا لیز بخوره بیاد پایین.در واقع شهربازی و قصه ریتمیک و کمی هم رقص همزمان!

خدایا!

تویی آن بخشنده مهربان و تویی که بال فضل بر کائنات گشوده ای و سایه لطف بر بندگان گسترده ای.

تویی که خستگی را بر تن دوندگان به سوی خویش نمیگذاری و مأیوس و خسته بازشان نمیگردانی

و از قله آرزویت به زیرشان نمی افکنی.

خدایا!

کاروانهای امید در کنار بارگاه تو فرود آمده اند و پرندگان آرزو بر گرد بام تو پرواز میکنند.

خدای من!

بال پرنده امید را با تیر یأس مشکن و در کوچه اشتیاق،مرا به بن بست نومیدی مکشان.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۲ تیر ۹۵

موضوع حقوقهای نجومی،در واقع هجوم به ارزش‌ها است.این موضوع نباید شامل مرور زمان شود.بلکه باید حتما به صورت جدی پیگیری،و نتیجه‌ آن به اطلاع مردم رسانده شود

امشب آقا محسن و دختر برادرش رو علیرغم میل باطنی ام و فقط محض اصرارهای نرم و در لفافه زهرا خانم برای افطار دعوت کردیم.

چرا علیرغم میل باطنی ام؟خب چون هیچ کدوم از بزرگترهاشون نبودن.فقط خودش و برادرزاده اش.برام سخت بود.مونده بودم اصلا چطوری بهش بگم که بد نباشه.

آخر سر تلفن کردم به پدرش تا مثلا برای هفته بعد دعوتشون کردم و ایشونم دوری راه و اینکه نمخواستن روزه هاشون خراب بشه رو بهونه کردن و نهایتا تقریبا به پیشنهاد ایشون قرار شد آقا محسن تنها بیاد.

از این طرف برای غذا هم واقعا نمیدونستم چه کنم؟نه میشد سفره جدا پهن کنیم،چون در اصل مهمانی به خاطر معاشرت بیشتر بود،و نه به واقع بلدیم سر یه سفره بشینیم.موارد معدودی که سفره با نامحرم یکی شده،به شدت معذب بودیم همگی.

ولی از اونجایی که آقا محسن تو همین دو سه تا برخوردی که با هم داشتیم،یخش آب که هیچ،بخار هم شده!زیاد سخت نگذشت.مخصوصا که خودش هم اهل مراعاته و با همه پرحرفی ها و شوخ طبعی هاش،گردنش از زاویه 75 درجه بیشتر باز نشد.

ولی همونطوری که حدس میزدم،برادرزاده اش خیلی محجبه نبود.با مانتو و روسری نه چندان پوشیده اومد.اما یه کم که گذشت،به تعارف نرگس خانم،چادر رنگی سر کرد.

ولی نکته جالبی که از آقا محسن دیدم،تیزبینی و نکته سنجی اش بود.که تو همین دو دفعه ای که اومده اینجا،متوجه خیلی از قوانینمون شده و سر صحبت رو درباره اشون باز کرد و تکلیف خودش رو تعیین کرد.که موافقه یا مخالف.

به عنوان مثال از اینکه تلویزیون نداریم،شبهه براش پیش اومد که مقلد مرحوم علامه تهرانی هستیم یا نه.

پرانتز باز:جایگاه علامه تهرانی رو به لحاظ علم و عرفان،بسیار بالا میدونم،ولی معتقدم نبایستی جلوتر از ولی فقیه حرکت کرد.پرانتز بسته.

آقا محسن هم تقریبا تو این زمینه همین عقیده رو داره و ترسش از این بود که اگر زهرا مقلد علامه باشه،مشکلی پیش نیاد.

به خاطر اینکه علامه تقویم شمسی رو معتبر نمیدونن و استفاده از یه سری وسایل زندگی مثل مبل رو درست نمیدونن.

خلاصه که تا اینجای کار تنها ایرادی که میتونم بهش بگیرم پرحرفی اشه که زهرا به گرد پاش هم نمیرسه.

نجم هم با اینکه دفعات قبل خیلی روی خوش نشون نداده بود،کلا با مقوله خواستگار و ازدواج زهرا مشکل داره،این بار یه چند جمله ای صحبت کرد.درباره چی؟اینکه خواهر من خیلی هنرمند و حساسه و کسی نباید نگاه چپ بهش بکنه!حالا نه به این وضوح،ولی ته حرفش این بود!

یه چیزی هم میخواستم درباره این مدهای جدید آرایشی بنویسم که یادم بمونه،بعدا ان شاءالله.

سرور من!سید من!مولای من!

کوه آرزوهایم اگر چه سر به آسمان میکشد،

اما ره توشه رفتارم حقیر و زشت و شرم آور است.

تو نعمت عفوت را با پیمانه آرزوهایم ببخش

نه با ظرف کوچک اعمالم

و مرا به تلافی بدی هایم مجازات مکن

که شأن کرامت تو برتر از مجازات گنهکاران است

و ظرفیت حلم تو افزون تر از کیفر تبهکاران...

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۳ تیر ۹۵

ماامروزبه سرودنیازداریم.سرودنوعی شعربسیارپرتأثیراست؛اگرسرودمناسبی متناسب وضع زمان داشته باشیم که جوان‌هادرجاهای مختلف بخوانند،تکراراینهاگسترش معارفی است که به آنهانیازداریم

با اینکه اینجا مدرسه نیست و احتیاج به موجه کردن غیبتم ندارم،ولی میخوام بگم دیشب جایی افطاری دعوت بودیم.یکی از نهادهای نیمه دولتی.

تمام سعی ام اینه اسم از جایی و کسی نبرم.ولی اگر احتمالا فهمیدین چی میگم،به روی خودتون نیارید!

هرچند که ما هیچ نسبتی با اون ارگان مخصوص نداشتیم،ولی جزء مدعوین بودیم بابت یه اتفاق خیلی بی ربط.

بگذریم،مسأله ای که میخواستم درباره اش صحبت کنم سادگی افطاری بود!چیزی که رئیس بزرگ سازمان مربوطه از همون اول مراسم تا آخر به هر نحوی سعی داشت تو چشم ما فرو کنه.که ببینید ما چقدر خوبیم؟پول بیت المال رو اصلا ریخت و پاش نمیکنیم.مدام در حال جهادیم.ما اصلا خود منویاتیم!اینقدر که منویات منویات میکرد تو حرفاش.

حالا من فقط یه لیست از مواد روی میز میگم تا سادگی افطاری دستتون بیاد:

مایعات شامل:چایی،آبجوش،آب معدنی،نوشابه،دوغ،شیر پاکتی،آبمیوه،شربت های رنگی رنگی و دلستر

خرما،گردو،زولبیا،بامیه،بیسکوییت و شیرینی

میوه شامل:هندوانه،خربزه،سیب،موز،گیلاس،زردآلو و خیار

نون و پنیر و سبزی خوردن

کتلت،کوکو و کوفته

حلیم و آش و سوپ

سالاد کاهو،ماست چکیده،ژله

و دست آخر شام که باقالی پلو با ماهیچه بود و زرشک پلو با مرغ

البته که مسلما تمامش با هم رو میز جا نمیشد.سری به سری میامدن جمع میکردن و بعدی رو میذاشتن.

ما که حقیقتا با همون نون و پنیر و سبزی و چایی و کمی هم حلیم سیر شدیم.

ولی موقع تمیز کردن میز خیلی دلمون سوخت که چرا اضافه هاش رو جمع نکردیم.

چون در کمال سادگی و به دور از هر اسرافی،تمام باقی مانده های غذا رو میریختن دور!

قشنگ دیس سبزی و خرما و شیرینی رو به جا خالی میکردن تو پلاستیک زباله.

ما هم که دیدیم وضعشون اینه،در حد وسع خودمون اون چیزهایی رو که میشد برداشتیم تا حداقل به مستحقش برسونیم.

غذا هم که اصلا میل نداشتیم،ولی باز وقتی دیدیم ظرف یه بار مصرف میدن،تمامش رو برداشتیم که  دور ریخته نشه.

یعنی جدا دلم ریش میشد از این همه تجملات و اسراف و ادعا.این ادعاهای آقای فلانی که دیگه قشنگ رنده اعصاب بود.

یه وقت هم فکر نکنید که کل مراسم و ریخت و پاش یحتمل تبلیغات بود برای انتخابات بعدی ها!اصلا!ایشون و دست اندازی به بیت المال؟ایشون و حاتم طایی شدن از کیسه خلیفه؟

برگشتنی هم رفتیم خیریه ای که با مادرم آشنا هستن،غذاها رو دادیم.

بگذریم از این ماجرا که بیشتر از این نمیشه شکافتش.

آهان یه چیزی هم درباره مجری مراسم بگم.مطابق اکثر مجری ها که محض حرف زدن،مجبورن کلی چرت و پرت هم بگن،ایشونم از این قاعده مستثنا نبود.منتها اون قسمت از حرفاش که قرتی بازی های خودش رو به عرض ارادتش خدمت امام حسن علیه السلام ربط میداد و در عین حال از جمعیت میخواست به اندازه ارادت و محبتشون به اهل بیت علیهم السلام همراهی اش کنن تو این مسخره بازی،خیلی رژه رو مغز و اعصاب بود.

خلاصه اش که کاش نرفته بودیم.تازه خدیجه هم خسته شده بود از شلوغی و سر و صدا،داشت نق میزد و به سر و گوشش ور میرفت،گوشواره میخی اش افتاد و گم شد.حالا اون مهم نیست.این که مجبوریم برای بسته نشدن سوراخ گوشش،گوشواره گوشش کنیم مصیبته.اون سری که 6 ماهش نبود،اون علم شنگه رو راه انداخت.الان که واسه خودش صاحب نظر شده،محاله بذاره دست به گوشش بزنیم.

خدایا!

بدحال تر و پریشان روزگارتر از من کیست؟

اگر هم اکنون و با حالی چنین،راهی قبر شوم

بالین جاودانه خویش را مهیا نکرده ام

برای اقامتگاه دائمی ام فرشی از کارهای خوب نبافته ام

چرا گریه نکنم؟

منی که نمیدانم فرجام کارم چگونه خواهد بود؟

من که ارتعاش بال های مرگ را زمانی بالای سرم احساس میکنم

که در پشت سر جز زیستی غفلت آلود نداشته ام

و زندگی را جز به سهو سپری نکرده ام...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲ تیر ۹۵
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟