۱۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

مابایدازاین فضای مجازی حداکثراستفاده رابکنیم.این ابزارهای جدید فکرهای جدید بوجود میآورد.انگیزه‌های جدید به وجود میآورد.به این باید توجه داشت. سعی کنید به روز باشید

بالاخره امروز دلم رو زدم به دریا و نشستم با فاطمه سر میز مذاکره.و عجب مذاکره سنگین و نفس گیری بود!

میگن فلفل نبین چه ریزه،نقل ایشونه.با تمام فسقلی بودنش برای خودش رئیسه!بچه‌های دیگه هیچ کدوم این مدلی نبودن.

نجم که کلا مطیع به دنیا اومد از اول.و تا الان هم هنوز هیچ اظهار استقلال شاخصی نکرده.حداقل برای من نداشته.اگر هم جایی نظرش متفاوت بوده،اینقدر با خجالت و شرمندگی گفته که خودش جلو جلو پشیمون شده.

زهرا هم قبول داره که باید حرف گوش بده،ولی جایی که مخالف باشه،عصبانی میشه.توقع داره من نظرم رو عوض کنم.نه دلش میاد از خواسته اش کوتاه بیاد،نه اینکه لجبازی کنه.

عماد هم هیچ وقت ادعای لجبازی نداشته.همیشه بعد تمام شیطنت ها و اذیت هاش،کلی آسمون و ریسمون کرده و میکنه که ثابت کنه کارش بد نبوده و مطابق حرف من بوده!

ولی فاطمه خیلی جدی عقیده داره که لزومی نداره به تمام حرفای من گوش بده!از نظرش خودش عقلش میرسه و میدونه چه کاری خوبه و چه کاری بد.در واقع اینکه تو بیشتر موارد کاراش مطابق توصیه های منه،به خاطر حرف گوش دادن نیست.بلکه خودش اینطور تشخیص داده که این درسته.مثل حجاب داشتن و نماز خوندنش!

یعنی باورم نمیشد این فسقلی این حرفا رو از خودش داره میزنه.کسی نشناسدش بی برو برگرد میگه از یکی یاد گرفته.استدلالش هم خیلی شاخه:میگه اولا که دخترها زودتر از پسرا عقلشون میرسه.به همین خاطر هم نماز 9 سالگی بهشون واجب میشه.بعدش هم اگه الان زمان نزدیک زمانای حضرت زهرا (س) بود،دیگه من الان ازدواج کرده بودم.خودم باید تصمیم میگرفتم چی کار کنم.نه که شما بهم بگید!

به خمین سوی موبایل قسم به همین لحن گفت.

خداوکیلی هم قسمت اول استدلالش خیلی دقیقه.و واقعا هم خیلی بیشتر از سنش میفهمه.

حالا خدا رو شکر تو بیشتر موارد اختلاف نظر جدی نداریم با هم!نماز و حجابش درسته.احترام گذاشتن و کمک به مادرش هم به موقع است.نقطه اختلافمون بیشتر درباره رسانه و موبایل هست.که اولا با وجود اینکه خیلی کوتاه اومدم،اما هنوز بی اجازه میره خونه مادرم برای تماشای تلویزیون.که فعلا ترجیح دادم مثلا متوجه نشم تا علنا باهام لجبازی نکرده باشه.

خونه هم خیلی سر خود و بدون هماهنگی میشینه پای کامپیوتر.حالا البته بیشتر میره سراغ فیلمای آموزشی و کاردستی های فیزیکی.ولی بعضی اوقات هم فیلمی چیزی دیده.در حد کلاه قرمزی مثلا.

خب کامپیوتر تو اتاق عماده و نرگس نمیتونه دائم بره پایین بهش سر بزنه.برای همین توقع داریم سرخود نره پایین.اجازه بگیره و اگه نرگس وقت داشت باهم برن پایین.ولی خیلی جدی مخالفه و میگه لازم به اجازه نیست!من خودم بلدم ازش درست استفاده کنم.

امروز که عماد هم خیلی کار داشت و بلند نمیشد از پای کامپیوتر،برگشته خیلی ریلکس و بی تعارف به من میگه خب یه موبایلم برای من بگیرید که راحت بتونم درباره هر چی که میخوام تحقیق کنم!

خلاصه اش که شدیدا نیازمند راهنمایی و کمک هستم.به هیچ وجه دوست ندارم با دعوا مجبورش کنم حرف گوش بده و از طرفی نمیتونم کامل بهش اعتماد کنم.هنوز خیلی زوده که بخواد برای خودش تصمیم بگیره.

یه مطلبی هم درباره منجوق دوزی میخواستم بنویسم،که باشه ان شاءالله شب های بعد...

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۳۰ مرداد ۹۵

ماهمه مشکلات رابه گردن امریکانمیاندازیم.منتهادشمن میخواهدازمشکلات حداکثربهره راببردوپدرملت رادربیاورد؛میخواهیم بگوییم گرگی کمین گرفته وپشت خم کرده تاحمله کند؛ازاین غافل نباشید

این داستان سبد تخم مرغ ها رو شنیدین که نتیجه میگیرن همه تخم مرغ هاتون رو تو  نباید یه سبد چیند؟درباره خیلی از مسائل صدق میکنه این روش.از جمله محبت بین همسران.

به زهرا میگفتم امروز که تمام دوست داشتنت رو همین اول کار اظهار نکن.اجازه بده مقداری اش برای خودت بمونه.یعنی اگه 100 واحد به محسن علاقه داری،50 واحدش رو بیان کن و 50 واحدش رو مخفی کن.این اصلا به معنی کم گذاشتن تو محبت نیست.فقط محض اینه که برای مواقع ضروری پس انداز داشته باشی.مواقعی که ازش دلگیری.اون موقع این پس انداز کمکت میکنه یادت بیاد چقدر برات ارزشمنده و دلخوری هات یادت بره.

از طرفی اگه تمام علاقه ات رو همین اول نشون بدی و خرج کنی،بعد از این بایستی تاوان عاشقی ات رو هم پس بدی و تاوان عاشقی باج دادنه و ناز کشیدنه.بذار محسن هم یاد بگیره اظهار علاقه رو.

تو این 10-12 روزی که رفته مشهد؛درسته کار زیاد داره و وقتش کمه،ولی نه اینقدر که به جای ساعت 10،ساعت ده و نیم تلفن کنه و توقع داشته باشه تمام این نیم ساعت،زهرا چشمش به گوشی خشک شده باشه.به زهرا گفتم دفعه بعد دیر کرد،برو با خیال راحت بخواب.فرداش اگه 9 تلفن نکرد،اسمم رو عوض میکنم.

امشب عماد از مسجد رضایت نامه برای اردوی آخر هفته بعد آورده که برن رامسر.داشتم شرایطش رو میخوندم که دیدم فاطمه خیلی جدی منتظره خوندنم تموم بشه،بدم ایشونم بخونه.منم رک و پوست کنده به عماد گفتم:این چه ربطی به من داره؟ببر بده پدرت بخونه،اگه صلاح دید امضا کنه!

بعد هم برگه رو دادم فاطمه.ایشونم کم نیاورد که!اول خیلی جدی چند بار کامل خوند و جزئیاتش رو تکرار کرد و در نهایت برگه رو پسم داد و گفت:میخواید امضا کنید براش،بکنید.ولی باید قول بده تمام مدت پیش سرگروهشون باشه و سر خود جایی نره،تلفنش هم خاموش نباشه!

بعد از ظهری هم مادرم ازم خواستن برم برای مهمونای فرداشون ماهی بخرم که زینب و رقیه آویزونم شدن دنبالم بیان.اینقدر هم ذوق و شوق نشون دادن که دلم نیومد نبرمشون.تمام مسیر ذوق میکردن که آخجون،داریم میریم بازار ماهی.

رسیدیم هم اولا که اصلا از بوی ماهی،که شخصا حالم بهم میخوره،بدشون نیومد.کلی هم حظر میدادن که کدومش خوشگل تره.آخر سر هم اصرار که خب پس تورا کجاست و چرا دریا نمیریم؟تازه فهمیدم از اول ذوق و شوقشون بابت چی بود.فکر کردن اینجا بندره و بازار لب دریاست.هنوز بعد چند ماه یادشون بود بازار ماهی فروش ها تور ماهیگیری هم هست.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۹ مرداد ۹۵

بعضیهامیگویندعقدمان رادرفلان سالن گرفتیم.که کاربسیاربدی است.برای تفاخرمراسم رادرهتلهاوسالنهامی‌گیرند!نه،مراسم عقدرادراتاق خانه وحیاط منزلتان بگیریدومردم رادعوت کنید

امشب یه داستانک خوندم به اسم برجاگ.پیشنهاد میکنم پیداش کنید و بخونید.ضرر نداره.

راستی کسی فرمول طی الارض رو بلد نیست؟برای زهرا میخوام.فقط اینقدر که یه وقتا،یه سر بره مشهد و برگرده!

امروز دختر خاله خبر دادن که ثبت نام زهرا قطعی شد و ان شاءالله از اول مهر کلاس هاش شروع میشه.داشتم تو نقشه آدرس دقیقش رو پیدا میکردم که اگر شد،خونه همون نزدیک بگیرن تا برای رفت و آمد اذیت نشه،که با هزار و یک ادا و اصول و دلیل و برهان،میگه حالا امسال مدرسه نمیرفتم بهتر نبود؟

این از اون دسته صحبتاست که قشنگ با رگهای اعصابم سه تار میزنه!

با ابن حال در کمال خونسردی گفتم:خیر!شاید با سیستم آموزش و پرورش کلا مشکل داشته باشم،دانشگاه و مدرکش رو جزء لوازم ضروری زندگی ندونم،ولی درس خوندن،اونم این دروس واجب،از نون شب برات واجب تره و هیچ فرقی نمیکنه شوهر داشته باشی یا نه،حق نداری ترک تحصیل کنی!

و خیالت راحت از همین راه دور مراقب هستم که غیبت غیر موجه نداشته باشی.و از همین الان پیگیر دوره های دیگه هستم برای بعد از این چند سال!

خدایی اش هم فکر میکنم اینکه از همین اول زندگی مجبور باشه به نظم مدرسه زندگی اش رو بچرخونه،برای خودش خیلی خوبه.بیکار باشه،پشتش باد میخوره،خونه داری یادش میره.دو نفر آدم که کار آنچنانی ندارن بخواد برنامه بذاره و رو برنامه زندگی کنه.

عماد هم امشب حلقه بسبج داشت،سه شب در هفته دارن.منتها امشب ساعت از 10 و نیم گذشته بود و هنوز نیامده بود.احتمال میدادم حلقه شون طول کشیده باشه.مخصوصا که بعد از نماز دعای توسل خوندن.که خب طبیعتا حلقه شون دیرتر شروع میشد.

ولی فاطمه چند بار از قبل 10 اومد سراغ عماد رو ازم گرفت که دیر نکرده به نظرتون؟و همیشه تا ابن موقع رسیده بود و...

بعد ناگهان خیلی بی مقدمه رفت گوشی رو برداشت و به عماد تلفن کرد و تا عماد جواب داد،بی سلام و علیک و خیلی جدی بهش توپید که:هیچ معلوم هست کجایی؟این موقع شب تازه میگی بله؟نمیگی ما اینجا از دلشوره و نگرانی مردیم؟...

یعنی قشنگ 5 دقیقه کامل باهاش دعوا کرد و بعد هم تق گوشی رو گذاشت و رفتبالا تو اتاقشون!من که کامل هنگ کردم!نرگس هم هاج و واج من رو نگاه میکرد که چرا؟دو دقیقه نشد،عماد رسید.فکر کرده بود حالا من چقدر عصبانی ام و فاطمه از طرف من تلفن کرده.

وقتی فهمید فاطمه از طرف خودش تلفن کرده،خیلی ناراحت شد.هنوز کارشون تموم نشده بود.

هم عماد و هم نرگس گفتن که فاطمه رو صدا بزنم و ازش بپرسم چرا همچین کاری کرد،ولی راستش جرأت نکردم!اینقدر که عصبانی و جدی صحبت کرد با عماد.میترسم یه چیزی هم به من بگه!

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۷ مرداد ۹۵

جوانهای عزیز!آینده مال شماست؛شماهستیدکه بایداین تاریخ راباعزتش محفوظ نگه دارید.خرمشهرهادرپیش است؛نه درجنگ نظامی،بلکه‌ دریک میدانی که ازجنگ نظامی سخت‌تراست

تازگی ها فهمیدم که دارم وسواس میشم.نسبت به منتظم بودن همه چیز!حتی مدل نشستنمون تو اتاق.بعضی وقتا دلم میخواد یه برپا بدم،همه بلند بشن و بعد به طور مرتب همه رو بچینم که نهایتا زوایای بینمون مساوی بشه!

یا حتی از دیدن سه کنجی که عماد تو خرپشته برای خودش درست کرده،با اینکه هیچ مورد خاصی نداره،حرص میخورم!دوست داشتم میتونستم مربعش کنم.یا مثلا یه دیوار دیگه بهش اضافه کنم.

یا راه پله های خونه مادرم که مدلش قدیمیه و دو طرف به یه اندازه نیستن،خیلی اعصاب خردکنن.

البته درباره این حساسیتم هیچ وقت بلند صحبتی نکردم.تا جایی هم که بتونم جلوی خودم رو میگیرم اقدامی نکنم.ولی دیگه مثلا منظم کردن دپ0م پایی های جلوی در،یا رواندازهای لب طاقچه،یا میزون کردن آینه که دقیقا وسط باشه،یا اینکه تعداد و اندازه کتاب های دو طرف آینه با هم مساوی باشه،...این موارد رو ناخودآگاه انجام میدم.

دیشبم رفتم پایین،داشتم میامدم بالا دیدم عماد روی تختش صاف نیست،مایل خوابیده بوده.به زور میخواستم صافش کنم!عماد هم از بچگی یه عادتی که داره،هر حالتی که توی خواب داشته باشه،نمیشه تغییر داد.بلافاصله دوباره برمیگرده به همون حالت.انگار قطب نمای داخلی داره.

ولی فعلا بدترین موردی که جدا باهاش درگیرم،پرده اتاقه که نرگس خانم دوست دارن کنار باشه تا نور و آسمون پیدا باشه.و من نمیتونم تحمل کنم چون فقط از یه طرف جمع میشه و قرینه نیست!هی مدام میخوام برم بازش کنم.ولی جلوی خودم رو میگیرم.

قبل تر ها وسواس شمردن داشتم.شمردن و اندازه گرفتن.اینقدر که قدم هام رو تو هر مسیری که میرفتم میشمردم و بعد ذهنی حساب میکردم که امروز چقدر راه رفتم،دیروز چقدر رفتم،میانگین روزانه چقدر راه میرم.هر قدمم چقدر زمان میبره.مدت زمان پیادروی هام چقدره......و همینطور همه چیز اطرافم رو اندازه میگرفتم.

مادرم بافتنی میبافتن،حساب میکردم هر لباس از چند زنجیره درست میشه!یعنی تعداد دونه ها رو در رج ها ضرب میکردم و اون مقداری که کم و زیاد میشد رو حساب میکردم.خلاصه که تمام وقت پس ذهنم داشتم محاسبات ریاضی انجام میدادم.

حالا این محاسبات رو کمتر انجام میدم،به جاش دائم تو ذهنم دارم اطرافم رو به صورت منتظم و هندسی درمیارم.حتی وزن و سن رو هم لحاظ میکنم تا کاملا قرینه بشه.

...

محبوب هم بالاخره کار خودش رو کرد.از اول باهاش طی کرده بودم که فعلا زهرا رو درگیر مسائل مالی نکنیم.برای خودش بهتره.ولی محبوب اصرار داشت که نه،به زهرا بگیم پول داره و از پول خودش براش جنس بخریم.

پرانتز باز:به شدت این حرفش ناراحتم کرد.انگار اگه فاطمه پول داشته باشه،من براش چیزی نمیخرم.پرانتز بسته.

به هرحال هفته پیش که زهرا دو سه روزی خونه آقا جان بود،محبوب بهش گفته.امشب برگشته میگه:بابا لطفا دقیق بنویسید تا الان چه چیزهایی خریدین و چه خرجهایی کردین،تا بعدا با هم حساب کتاب کنیم.

البته دیروز و پریروز هم یه حرفایی میخواست بزنه،ولی بحث رو عوض کردم و نذاشتم ادامه بده.اما امشب بی مقدمه گفت.

طبیعیه که ناراحت شدم،خیلی هم شدید.ولی به روی خودم نیاوردم.اما الان که فکرهام رو کردم،میبینم تقصیر زهرا نیست.هنوز زوده براش بفهمه پول بی ارزش ترین چیر زندگیه.

بدبختی اینجاست که معیار و خط کش هر چیزی هم پوله.چقدر می ارزه؟خودمون ارزش هر چیزی رو با پول تعیین کردیم،بعد توقع داریم بچه‌هامون پول رو مهم ندونن.نمیشه به این سادگی.باید بیفتن تو زندگی و مسائلش،باید با دغدغه های جدی دست و پنجه نرم کنن تا بفهمن پول هیچ ارزشی نداره.حتی 1000 میلیاردش.

بعد هم خدا رو شکر کردم که ناراحتی ام رو نشون ندادم.احتمالا هم برای راحت شدن خیالش یه لیست براش بنویسم.

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۶ مرداد ۹۵

مگر کسانی که با تجمل عروس و داماد می‌شوند خوشبخت‌ترند؟ این کارها جز این‌که یک عده جوان راحسرت به دل کند چیز دیگری نیست!

اول دو تا پیام خصوصی داشتم.یکی تبریک به خاطر زهرا،ممنونم ازتون.لطف دارین شما.ان شاءالله همه جوون ها زندگی سعادتمندی داشته باشن.

اما پیام دوم.

الحمدلله،شکر.شما خوب هستین؟

ممنون از اعتمادتون،ان شاءالله که بتونم درست راهنمایی کنم.

خب حقیقتش من میخوام از مطالبی که خودتون عنوان کردین استفاده کنم.این حس اذیت شدن که میفرمایید گاهی اذیت میشدین.

از اونجایی که شما خودتون اهل رعایت حریم ها هستین و خوشبختانه تو این مورد بی قید و بند عمل نکردین،در نتیجه نسبت به کوچکترین مسائل تو این زمینه حساسید و این خیلی خوبه.در واقع این حس اذیت شدن رو بایستی خیلی جدی بگیرید.این یعنی ایشون تو همون موارد کم و کوچیک از حد مجازشون فراتر عمل کردن.

من اصلا درباره شخصیتشون قضاوت نمیکنم.حتی نیتشون رو هم کاری ندارم.بحث سر حرفا و رفتاریه که نمیبایست داشته باشن.که اتفاقا شما هم دوست ندارین.

به نظر من خیلی صریح بهشون بفرمایید که موردی برای نگرانی ایشون وجود نداره.حتی تشکر از بابت کمک های قبلی هم خیلی لزومی نداره اینجا.چون به هر حال قبلا تشکر کردین.

اتفاقا به نظرم شما تو این مورد خیلی خوب عمل میکنید.همونطور که با من صریح بودین و اجازه دلسوزی یا ترحم ندادین.با ایشون هم از همین شیوه استفاده کنید.

مثلا به این ترتیب:همه آدم ها گاهی خوشن و گاهی ناخوش،منم از این قاعده مستثنا نیستم.ولی لزومی نداره شما بابت دغدغه های روزمره من،خودتون رو نگران کنید و به زحمت بندازید.بهتره به زندگی خودتون برسید.موفق باشید.

و اصلا هم نگران ناراحت شدن یا نشدن ایشون نشید.چون اگر واقعا قصد و نیت بدی نداشته باشن،متوجه حد و حدود مجازشون میشن.و اگر هم خدای نکرده،حرفاشون از روی قصدی بوده باشه،باز شما با این خط قرمزی که تعیین میکنید،امنیت روانی خودتون رو تضمین میکنید.

امنیت روانی خیلی مهمه.این که آدم فرصت داشته باشه از تمام ظرفیت هاش برای کار و فعالیت و تصمیم گیری استفاده کنه،یکی از فوائد امنیت روانی.

ولی درگیر احساسات شدن یکی از عوامل مهمیه که باعث از کار افتادن قوه عقل و تشخیص میشه.احساسات غیر منطقی،شدیدا جلوی تعقل رو میگیره.و متأسفانه کنترل احساسات،خیلی دست ما نیست.قبل از این که بفهمیم،احساساتمون درگیر میشن.

و این مسأله زن و مرد بردار نیست.حتی مردا هم وقتی درگیر احساسات بشن،نمیتونن درست تصمیم بگیرن.

رو این حساب هست که اینقدر روی رعایت حریم ها تأکید شده.که خدای نکرده احساسات درگیر نشن.

ایشون هم ان شاءالله که قصدشون خیر و کمک بوده از اول،ولی به نظرم برای کمک احتیاجی به رابطه پیامکی نیست.تلفن و موبایل و پیامک،خطوط قرمز هستن.اگر واقعا کسی بخواد راهنمایی کنه،از طریق همون ایمیل هم میتونه و بیشترش شائبه ورود به حریم شخصی رو داره.

و چه بهتر که این رابطه رو قطع کردین.درستش هم همینه.اصولا خانم ها تعیین کننده محدوده روابط هستن.خدا هم این وظیفه رو به خانم ها داده با حجاب.حجاب هم در واقع اعلام خط قرمز روابط هست به مردها.

بنابراین به نظرم با همون قاطعیتی که در مورد پیام تلفنی عمل کردین،در این مورد هم عمل کنید و اجازه ندین با دلسوزی و حرف هایی از این قبیل،بیشتر از این وارد حریم شخصی شما بشن.

یه نکته ای رو هم همیشه به خودمون باید یادآوری کنیم:روزی ما اعم از مادی و معنوی،هر چقدر که باشه،به ما میرسه.فقط اگر از راه درستش منتظر نباشیم و خدای نکرده از روی عجله بخواهیم از راه نادرستش به ما برسه،اون موقع حروم میشه.گناه روزی ما رو زیاد نمیکنه.

قرار هست محبت و همدلی نصیبمون بشه؟مشورت و راهنمایی خوب روزی ما هست؟دوست مطمئن و آرامش بخش باید داشته باشیم؟همزبون یک دل و صمیمی جزء مقدراتمونه؟

تمام این موارد به ما میرسه و نیازی به گناه نیست و چه بسا که صبر بر گناه،روزی حلالمون رو و لذتش رو بیشتر هم بکنه و عذاب وجدان از گناه برعکس.

ان شاءالله که از حرفام ناراحت نشده باشین.

....

خب دیگه ساعت از 12 گذشت.حرفی باقی نمیمونه،جز عید مبارکی و التماس دعا از اونایی که مشهدن!

شب بود و شور بود و سلامِ فرشته ها
از عرش تا به فرش، قیامِ فرشته ها
بارانِ شوق بود و امامِ فرشته ها
شب بود و گرمِ سجده تمامِ فرشته ها

قلبِ فرشته ها پُرِ عطرِ خدا شده
امشب خدا اسیرِ نگاهِ رضا شده

موجِ کَرَم به اوجِ تَلاطُم رسیده است
ناز و نماز و شوق و تَبَسم رسیده است
داوودِ عاشقی به تَرَنُّم رسیده است
کعبه کجاست؟ قبله‌ی هفتم رسیده است
گویی خدا تمامیِ خود را کشیده است
پیش از ازل که رویِ رضا را کشیده است

موسیٰ گدایِ خانه‌یِ موسایِ مرتضیٰ ست
عیسیٰ دخیلِ جلوه‌یِ سینایِ مرتضیٰ ست
امشب شبِ تبسّمِ زهرای مرتضیٰ ست
آئینه‌ی شُکوه سراپایِ مرتضیٰ ست
گیرم بهشت مستِ مِیِ حوضِ کوثر است
فوّاره‌هایِ صحن رضا دیدنی‌تر است

هر پنجه‌ای که شانه‌یِ گیسو نمی شود
هر قبله‌ای که گوشه‌ی اَبرو نمی شود
هر جذبه‌ای که عکس هُوَالهو نمی شود
هر دلبری که ضامنِ آهو نمی شود
پا می‌نَهَد به بالِ مَلَک هرکه یاد اوست
تا جبرئیل خادمِ بابُ‌الجواد اوست

زلفی گشوده و دلِ شیدا نمانده است
در ازدحام، جای تماشا نمانده است
مجنون که هیچ ، رونقِ لیلا نمانده است
سر را بریده‌اند ، زلیخا نمانده است
باغ بهشت کاشی گلدسته‌های اوست
عباس دل سپرده‌ی دارالشفای اوست

در بِرکه‌ها تَمَوُّجِ دریایی‌اش ببین
در آسمان شُکوهِ اَهورایی‌اش ببین
در قلبِ طوس سفره‌ی زهرایی‌اش ببین
خانه به خانه سایه‌ی آقایی‌اش ببین
خورشید اگر نگاه به ایوان طلا کند
باید غبار گردد و کارش رها کند

نقّاره می‌زنند مسیحی شفا گرفت
نقّاره می‌زنند خلیلی عطا گرفت
نقّاره می‌زنند کلیمی بها گرفت
یوسف دوباره سُرمه زِ پایین پا گرفت
با دست‌های لطف تو آزاد می‌شویم
وقتی دخیل پنجره فولاد می‌شویم

با گوشه‌چشم ، تا که نگاهی به ما کنی
کارِ هزار معجزه و کیمیا کنی
مشکل بهانه است که ما را صدا کنی
تا کاسه‌هایِ خالیِ ما را طلا کنی
جز گوشه‌های صحن تو آقا کجا روم
کِی با کبوتران حرم کربلا روم؟

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵

این مسؤولیتی که داری،طعمه وسرمایه وکاسبی نیست؛بلکه باری است که بایدآن راتحمل کنی.مسؤولان نبایدنبایدطوری زندگی کنندکه روش اسراف‌آمیزوتجمل‌آمیزبه یک فرهنگ تبدیل شود

بالاخره این دو روز هم به هر کلافگی که بود گذشت و عصر عماد رسید.خسته و لهیده و بسیار بسیار مؤدب!اصلا انگار خود استاد معین!اینقدر که زهرا هم فهمید یه چیزی شده.از سه شنبه رفته بود پیش محبوب و امروز اومد و از هیچی خبر نداشت.

تازه فهمیدم چرا اینقدر قهر مکروهه.برای خدا ضرری نداره،ما طاقتش رو نداریم.هیچ کس از یه لحظه بعد خودش خبر نداره.کی میتونه مطمئن باشه فرصت برای آشتی و جبران پیدا میکنه؟فقط خدا میدونه چقدر فکرای ابلهانه و مزخرف داشتم تو این دو روز.

بگذریم...فاطمه ورزش رزمی ابداع کرده!اونم با اصول و قواعد.اینقدر که عماد تو این چند ماهه تمام حرکاتش رو برای فاطمه توضیح داده و فکر و ذکرش رو پر کرده،امروز صبح تا ظهر نشسته بود به نوشتن اصول و قواعد ورزشش:

تازه کلی هم محسنات داره.مهمترینش این که اسم حرکت ها فارسیه!جالبه که هیچ وقت برام این نوع از ورزش جذابیت نداشته.یعنی کلا با مبارزه تن به تن مشکل دارم.بین بازی های تیمی هم همیشه اولویتم والیبال بوده،چون کمترین درگیری رو داره.و البته امکانش باشه،پینگ پنگ هم بازی میکنم.

درباره خرید لوازم زهرا هم متأسفانه حقیقت تلخی رو فهمیدم.که امکان خرید جنس ایرانی نیست.و اتفاقا مشکل از تولید کننده است که برای سودجویی،کم فروشی میکنه.

ماشین که دیگه قضیه اش اثبات شده است:که مرگ حقه و پراید وسیله.خب واقعا چرا پرایدی که هزینه تولیدش کمتر از 5 میلیون هست رو بایستی 20 میلیون خرید؟در حالی که وقتی به کشورهای همسایه صدر میکنن،با احتساب هزینه حمل،4 میلیون فروخته میشه.

لوازم خونه هم متأسفانه همین مشکل هست.حالا لوازم کوچیک و کم هزینه یا ظرف و ظروف رو میشه ایرانی خرید.ولی به عنوان مثال یخچال رو نه.اولا که خود تولید کننده میگه ایرانی بودن یعنی مونتاژ ایران.و الا قطعات اصلی هم وارداتی هستن.ولی همین مونتاژ رو هم کارخونه دار،به خاطر سودجویی ازش کم میذاره.به عنوان مثال لوله های گاز رو جنس خوب استفاده نمیکنه و احتمال سوراخ شدتش زیاده و چون تو طراحی های جدید،لوله کشی ها داخلیه،به این سادگی مشکل مشخص نمیشه.

از طرفی جنس بدنه رو هم خیلی ضعیفه که طاقت گرم و سرد شدن رو نداره و به محض استفاده ترک میخوره!و تازه بعد که به کارخونه عودت داده میشه،متأسفانه همون جنس مرجوعی دوباره بتونه و رنگ میشه و به عنوان نو دوباره فروخته میشه!که این دیگه نهایت نامردیه!

این حرفا رو از چند نفر شنیدم.که یکی شون خودش متخصص تعمیرات لوازم خونه بود و آمار میداد از مواردی که همون ماه اول استفاده دستگاه خراب شده که چقدر آمار بالایی بود.

خب این خیلی بده.چرا تولید کننده باید اینطور کم فروشی کنه که من نوعی دلم نیاد ازش جنس بخرم و مجبور بشم خارجی بخرم؟اگر توانایی اش رو نداشتیم،بازم اینقدر دلم نمیسوخت.ولی وقتی به قول آقا ما میتونیم ماهواره بسازیم،از پس تکنولوژی لوازم خونه برنیایم؟قطعا میتونیم،فقط....

اصطلاحی که عماد داشت و تن و بدن من رو میلرزوند،یه چیز بگم بود.حالا فاطمه یهو برمیگرده میگه:بابا!بیا راحت باشیم!

خیلی هم توجیهش کردم که با مادرش راحت باشه.فقط نمیدونم چرا دقیقا وقتی نرگس دستش بنده و کار داره،احساس فوری فوتی راحتیدگی!بهش دست میده و دیوار از من کوتاهتر پیدا نمیکنه برای راحت بودن!واضحه این دو روز که نجم و عماد و زهرا نبودن،چقدر فاطمه با من راحت بوده دیگه؟

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۲ مرداد ۹۵

ایجادخط فاصل باآمریکاازمهمترین مبانی امام بزرگوار ماست واین مسئله جای هیچ مسامحه‌ای ندارد.وزارت اطلاعات بایددرمقابل هربخشی که دشمن برای ضربه زدن استفاده میکند،قرار بگیرد

از دیشب که دستی دستی زدم اعصاب و روان خودم رو خط خطی کردم،حالم بدتر شده که بهتر نشده.

بله دیگه،بازم عماد.

خیلی وقته که دارم سعی میکنم بهش استقلال بدم.در حدی که حتی اشتباهات عمدی اش،تقریبا بی جریمه است.نه اینکه هیچ تذکری ندم،ولی نمیخوام مجبورش کنم به رفتار درست.به هرحال خدا هم ما رو مختار آفریده.

در مورد روابطش با بقیه هم،نسبت به خودم که هیچ محدودیت جدی نداره،با خواهرا و نجم هم تنها محدودیتش اینه که اذیتشون نکنه.

خدایی هم اهل اذیت کردن و تجاوز از گلیمش نیست.یه وقتا سر به سر زهرا و فاطمه میذاره.یا مثلا میگرده یه سوژه پیدا میکنه که اطلاعاتم تو اون زمینه صفر باشه،با آب و تاب برام تعریف میکنه و توضیح میده.که یعنی بیشتر از من بلده.

نه ناراحت میشم ازش و نه به روش میارم.

ولی درباره نرگس نه!هیچ کس،احد الناسی حق نداره نازکتر از گل بگه به نرگس.حتی اگه خودش ناراحت نشه.به من برمیخوره.

یعنی راستش خجالت میکشم.بچه‌ها بد حرف بزنن با مادرشون،فکر میکنم تقصیر منه.

بیشتر اوقات که خونه نیستم،این نهایت شبی یکی دو ساعتی هم که با هم هستیم،ندیده بودم با مادرش اینجوری حرف بزنه.مثل سابق بود جلوی من.

ولی دیروز که داشتم تلفنی با نرگس صحبت میکردم،صداش رو شنیدم.انگار داشت دنبال وسیله ای میگشت و اومد سراغش رو از نرگس گرفت.و نرگس هم توضیح داد احتمالا انداخته دور.چون نمیدونسته برای عماده.

دقیقش رو نشنیدم،فقط یه جمله:اَه از دست شما! بین حرفاش بود.همین کلمه "اَه".جدا توقع نداشتم ازش و حالم گرفته شد شدید.مخصوصا که فهمیدم دفعه اولش نبوده.

بازم طبق معمول توجیه و بهانه به جای معذرت خواهی.هنوز طلبکار بود که چون تقصیر مامان بود!

تقصیر مامان!

این لحن گفتنش هنوزم عصبانی ام میکنه.

اگه پر رو بازی درنمیاورد،همون دیشب آشتی میکردیم.جا برای آشتی بود.خودش قهر کرد رفت پایین.

بعد نماز صبح هم که نیومد بالا صبحانه بخوره.

خب البته منم نرفتم پایین.صداش هم نکردم.مثلا خواستم ثابت کنم حرفم یکیه.

پیش خودم گفتم شب که بیام،اونم از خر شیطون پیاده شده،با هم حرف میزنیم و تموم میشه.اصلا یاد اردوی امشبش نبودم.

این هفته اردوی مسجد از امشب هست تا جمعه.عصر رفتن.میرن کوهنوردی و دو شب هم کوه میمونن.

عصر ساعت 7 حرکتشون بود و موبایل هم نباید میبردن.

از قبل ما رو توجیه کرده بودن بابت این تصمیم موبایل نبردن.

خلاصه اش که وقتی رسیدم و دیدم رفته،تازه به عمق گندی که زدم پی بردم...فقط تا جمعه دیوونه نشم از دست خودم خوبه..

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۱ مرداد ۹۵

یکایک شما دختران باید در محیط دانشگاه و مدرسه و اجتماع از نفوذ فساد جلوگیری کنید و به آن حسّاس باشید

امان از روزی که اسرار آشکار میشن،امان.من امروز،اندازه نوک قاشق ازش چشیدم،خیلی هم مهم نبود،ولی واقعا سخت بود.

قضیه لو رفتن یکی از شیطنتای فوق سری بچگی ام بود که تا الان کسی متوجه نشده بود.مال حدود 34-35 سال پیش.

اون موقع ها آقاجان یه جعبه ابزار داشتن که فوق العاده روش حساس بودن،روی تک تک ابزارش.الان هم هنوز دارنش.و اتفاقا همین جعبه برای منم رؤیا بود که بتونم دور از چشم ایشون برم سروقتش و یه دل سیر با تک تک آچار و پیچ گوشتی و انبر دست هاش بازی کنم.مخصوصا آقا جان یخ متر فلزی هم داشتن که برای من جزء اسرارآمیزترین وسیله ها بود.خیلی دلم میخواست بفهمم چطور میشه که خودش جمع میشه.

تا بالاخره یه روز فرصت مناسب رو پیدا کردم و رفتم سراغ جعبه ابزار.یه کم که با وسایل مختلفش ور رفتم،چشمم به متر افتاد.اول چند باری باز و بسته اش کردم.ولی باز نفهمیدم چطور کار میکنه.یه کم زیر و روش کردم دیدم یه پیچ روش هست.با خودم گفتم این پیچ رو باز کنم،میتونم داخلش رو ببینم و بفهمم چه خبره.

ولی چشمتون روز بد نبینه،تا بازش کردم،تمام فنرش پرید بیرون!یعنی دل و روده اش به شکل فجیعی ریخت بیرون.اول که خیلی ترسیدم.تو عالم بچگی فکر میکردم غولی چیزی داخلش بوده،پریده بیرون.

بعد که ترسم ریخت و فهمیدم چه دسته گلی به آب دادم،سعی کردم درستش کنم.ولی هرچه کردم،نشد.وقتم هم داشت تموم میشد.

قشنگ یادمه که خیس عرق شده بودم از ترس اینکه نکنه آقاجان بیان و ببینن چه کردم.تا بالاخره یه راهی پیدا کردم:که کلش رو بریزم تو یه پاکتی که همونجا بود و بعد گوشه باغچه چالش کنم تا بعدها که بزرگ شدم و یادگرفتم،برم درش بیارم و درستش کنم!یادمه درست بیخ دیوار رو هم برای چال کردن انتخاب کردم که یه وقت آقاجان برای گل کاشتن پیداش نکنن.

نقشه ام جدا حرف نداشت.هیچ وقت به هیچ بهونه ای کسی اون قسمت از باغچه رو نکند....تا امروز!یعنی درواقع دیروز.که همسایه برای ساخت و ساز مغنی آوردن تا برای استحکام خاک،چاه بزنن.

آقاجان قصد ساخت و ساز ندارن،ولی مسؤول پروژه گفتن که بهتره که یه چاه زیر دیوار مشترک حفر بشه.و خب تو اولین بیل و کلنگی که زده شده،گنج من رو پیدا کردن!

آقاجان امروز به بهونه اینکه بیا من رو ببر جایی،خواستنم.خیلی برام عجیب بود.در حالت عادی پیششون هم باشیم،باز بایستی التماسشون کنیم تا بهمون افتخار بدن و با ما بیان؛بس که طبع بلندی دارن.

با این حال سریع خودم رو رسوندم شهرری.محبوب همون جلوی در قبل سلام گفت:فاتحه ات خونده است!

یعنی تا برسم تو اتاق،60 هزار تا احتمال مخلتف که چی شده و چه خبطی کردم رو تو ذهنم بررسی کردم.آقاجان هم بی مقدمه رفتن سر اصل مطلب:این کار تو بوده؟تو متر من رو چال کرده بودی؟

با اینکه همون موقع هم اونقدرها کارم وحشتناک و غیرقابل جبران نبوده و اگر بهش اعتراف میکردم،شاید نهایتا کمی دعوام میکردن و تموم؛و الان هم دیگه اصلا و ابدا موضوع حادی نیست،شیطنتی بوده که تموم شده؛ولی خیلی خجالت کشیدم.

تمام لحظات پر استرسی که آقاجان دنبال مترشون میگشتن و پیداش نمیکردن و سراغش رو از دایی ها میگرفتن،برام زنده شد.همه مواقعی که کسی با باغچه کاری داشت و من تمام حواسم به اون گوشه بود.همه خوابهای پریشونی که متر خودش سرش از خاک بیرون زده.

همینطور ساکت و عرق کرده به متر پوسیده و تیکه تیکه نگاه میکردم و حرفی برای گفتن نداشتم....

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۹ مرداد ۹۵

اینکه امروزمسئولان آمریکایی،ازکشتارهزاران انسان حرف میزنندوبمباران هیروشیماراعادی تلقی میکنندومیگویند:آن اقدام به مصلحت بود،این همان روح استکبار است

به نظر خودم آدم اهل ناله ای نیستم.مخصوصا از درد و بیماری خودم.ولی یه وقتا بدجوری کلافه میشم.مخصوصا از آفت دهن و درد لثه که از قدیم داشتم.هروقت بیخوابی زیاد داشته باشم،کارم خیلی باشه،عصبی بشم و...خلاصه که به کوچکترین اتفاقی دهنم زخم میشه و درد میگیره.بعضی اوقات هم که مثل این دو روزه،لب هام هم مثل کویر لوت ترک ترک و قاچ قاچ میشن.

خیلی رابطه خوبی با دندون پزشکی ندارم،ولی امروز رفتم و عکس هم انداختم.دندون ها و لثه ام هیچ مشکلی ندارن خدا رو شکر.مشکل سطحیه و عفونت هم نیست.در واقع همونیه که خودم فهمیدم:این واکنش بدنم نسبت به اضطراب و دلشوره است.

اما با وجودی که حرف زدن برام خیلی سخته،از خیر سر به سر زهرا گذاشتن نتونستم بگذرم!دیروز،در واقع دیشب،آقا محسن رفت مشهد.مانتو دیدین از پشت یقه به میخ لباس آویزون بشه چه مدلی میشه؟اونجوری زهرا لب و لوچه و کلا سر تا پاش آویزون شده!

اصلا هم فکر نکنید حالش بده یا دلش تنگه یا چی.خیلی هم خوب و طبیعیه.منم اصلا به روش نیاوردم که پس این همه حرفی که با هم زدیم چی شد؟فقط گفتم هنوزم نگرانی که بهش علاقه پیدا نکنی؟

آخه اون موقع که هنوز بحث خواستگاری بود،میگفت هیچ احساس خاصی نسبت به آقا محسن نداره.پیشنهادش این بود که یه مدت با هم رفت و آمد کنن ببینه اصلا ازش خوشش میاد یا نه.میترسید که بعد ازدواج هم علاقه ای بهش پیدا نکنه.

چند وقتی بود مسیرم به مترو نمیخورد.ولی الان چند هفته ای میشه که یه روز درمیون تا یه مسیری رو بایستی با مترو برم.نمیدونم قبلا نبود یا من نمیدیدم،ولی الان چقدر پسر بچه‌های دستفروش زیاد شدن!اهل خرید از دستفروش کلا نیستم.هیچ کجا.ولی این بچه ها که جلوم رژه میرن،اعصاب و روانم خط خطی میشه ناجور.انگار همه شون عماد و نجم منن.آخر سر که میخوام پیاده بشم میبینم کلی جنس ازشون خریدم.از چسب زخم و توپ چراغ دار و باطری و آدامس حتی!

با کار مخالف نیستم.بچه‌های خودم رو هم دوست ندارم بیکار باشن.ولی دستفروشی رو کار نمیدونم.هرچند که زحمتش خیلی زیاده.مخصوصا تو مترو.به نظرم دستفروشی به نوعی گداییه.حالا یه کم شیک تر.و اینکه این همه بچه که تمامشون بی پدر و مادر و بدبخت و... نیستن که.خیلی هاشون حتی با بزرگترهاشون میان.ازسر و ضعشون هم پیداست از روی بیچارگی نیومدن.

به نظر من این بچه‌ها رو دارن ازشون بیگاری میکشن.میخوان از احساسات ما سوءاستفاده کنن.و الا که بذارنشون سر یه کاری که واقعا کار باشه،تولید باشه،خدمت حقیقی باشه.که یه چیزی هم یادبگیرن.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۸ مرداد ۹۵

مشروعیت من وشماوابسته به مبارزه بافسادوتبعیض است.این،پایه مشروعیت ماست.اگرمادنبال عدالت نباشیم،حقیقتا من که این‌جانشسته‌ام،وجودم نامشروع خواهدبود؛دیگران هم همین‌طور.

اول از همه بابت تبریک هایی که خصوصی و عمومی فرستادین،بسیار متشکرم.هنوز زهرا رو ندیدم،ببینمش بهش نشون میدم پیام هاتون رو.یعنی دیدم،فرصت صحبت نداشتیم زیاد.

مراسممون هم خداروشکر خوب بود.و چند تا حاشیه بامزه هم داشت.

اول اینکه 4 شنبه صبح مادر و پدر آقا محسن رسیدن تهران و همون صبح تلفن کردن تا برای مراسم عروس بَرون! با هم قرار بذاریم.بعد کلی توضیح و تفسیر،خیلی خوب لهجه اشون رو متوجه نمیشم،متوجه شدم منظورشون اینه که چون دیگه برای عروسی تهران نیستن و رسم دارن قبل عروسی،بیان عروس رو از خونه اش ببرن و زهرا خونه اش اینجاست و نه مشهد،میخواستن صبح قبل از عقد بیان زهرا رو ببرن.

که خب طبیعتا منم گفتم کجا؟مراسم که همینجاست!ایشونم گفتن خب همون آرایشگاه که میخوایم ببریم مثلا.

باز کلی توضیح و تفسیر دادم که ما که گفتتبم زودتر بیاید،به ابن خاطر بود.زهرا آرایشگاه نمیره.

اینی که دارم مینویسم خیلی خلاصه است ها!قشنگ هر جمله مون 5 دقیقه ترجمه لازم داشت.

دیگه نهایتا قرار شد پنجشنبه حوالی ظهر بیان زهرا رو از خونه ما ببرن خونه مادرم!یکی از اقوام هم قبول زحمت کردن که در حد خیلی مختصری به زهرا برسن.

بالاخره 12 اومدن و با کلی شعر و مراسمات ریز و درشت زهرا رو بردن.هنوز چند دقیقه نشده بود رفتنشون که فاطمه بدو اومد پایین که بابا!از اتاقمون دزدی کردن!

:کی؟

-نمیدونم؛ولی تابلوی شعر دختری که مامان برامون نوشته بود نیست!

یه تابلو خط بود که نرگس خانم برای بچه‌ها نوشته بود.همیشه هم سرجاش بود،رو دیوار.حالا هرچی میگشتیم نبود.خب آخه دستش نزده بودیم.یعنی هرچقدر هم که میخواستیم فکر بد نکنیم،نمیشد.

آخر سر با مادرم مشورت کردیم که چه کنیم؟به محسن بگم،نگم،بی خیال بشم؟چون فقط مادر ایشون رفت بالا که مثلا دست عروس رو بگیره از اتاقش بیاره بیرون.

که مادرم گفتن اینم جزء رسومه!یعنی اونایی که رسم دارن،وقتی میرن دنبال عروس،یه چیزی هم از خونه عروس برمیدارن یادگاری!

و اینگونه شد که فهمیدم عجب کلاه گشادی سرم رفته!یعنی اصلا قبول نیست،من بلد نبودم.به نرگس هم گفتم.گفتم در اسرع وقت بایستی به خونه تون شبیخون بزنم!

نجم الدین هم 10 تا سطل گل مریم خرید آورد!10 تا!کل خونه رو گل زد.از همون پایین تا خرخونه،به قول فاطمه،گل کاری شد.بوی خیلی خوبی داشت و البته هنوزم داره.

مهمان ها هم آقا محسن گفته بود حدود 50 نفر از اقوامشون میان.ولی مجموعا 20 نفر هم نشدن.فقط پدر و مادر خواهر و برادراش اومدن.من نپرسیدم،اما پدرش توضیح داد که پرسیدن مراسم چطوریه؟محسن میخواد آخوند بازی! دربیاره؟زنونه مردنه جداست؟و...و به همبن دلایل نیومدن.

راستش خیلی ناراحت شدم.از بابت نیومدنشون نه،به خاطر زهرا و مشکلات احتمالی آینده.مگه اینکه محسن همه جوره حمایتش کنه و از مواضعی که الان داره کوتاه نیاد.

من و نرگس که خودمون با هم هیچ مشکلی نداریم،بعد اینهمه سال،هنوز بابت اختلاف عقیده مون با اقوامش مسکل داریم.دیگه زهرا که جای خود داره.

آخرین سفارشی که قبل مراسم به زهرا کردم رو الان میخوام به همه بکنم.حتی خودم.

ما واقعا به محبت کردن و محبت چشیدن نیاز داریم.اصلا با محبت زنده ایم.ولی این نیازمون به دریافت محبت رو باید از سرچشمه اش بخوایم و جستجو کنیم.

روانشناسا اینجوری میگن:هر آدمی اگر در روز به 100 واحد محبت نیاز داشته باشه،80 واحدش رو باید از خودش دریافت کنه.یعنی خودش خودش رو اینقدر دوست داشته باشه که نیازی به توجه و محبت دیگران پیدا نکنه.

اون 20 واحد بقیه اش رو هم بین تمام اطرفیان و نزدیکانش تقسیم کنه.نه اینکه همه اش رو از یه نفر توقع داشته باشه.

این نظر تا حدی درسته.ولی به نظر من،80 واحد نه،بلکه 100 واحدش رو از خودش هم نه،از خدا دریافت کنه.ما همه مون باید باور کنیم خدا به علاقه داره.این دوست داشتن خدا رو درک کنیم.

همه اش رو که نمیتونبم،یه ذره اش رو کافیه بچشیم.دیگه واقعا سیراب از محبت میشیم.

و بعد دیگه از هیچ کس توقع توجه و دوست داشتن نداریم.

و دیگه نفرت و کینه ای هم،کینه شخصی،برامون از کسی باقی نمیمونه.و فقط از دشمنان خدا متنفر میشیم.

این رمز همیشگیه خوشبختیه.چه قبل و چه بعد از ازدواج.محبت کنیم،به همه و علی الخصوص خانواده.ولی توقع بازگشتش رو از هیچ کس،حتی همسر نداشته باشیم.

که اگر این توقع رو داشته باشیم،دقیقا از همونی که بیشتر توقع داریم،ناسپاسی بیشتری میبینیم.یعنی کار خداست.خدا خوشش نمیاد ما روزی مون رو از کسی غیر خودش بخوایم.حتی اگر طرفمون هم بخواد،خدا نمیذاره.

تنها راهش اینه که از خودش بخوایم و البته قبل از خواستن،دیدن نعمات و محبت های خداست.

این حرفایی بود که دیروز به زهرا گفتم و دیدم بایستی قبلش به خودم میگفتم و برای خودم مینوشتم.

دوستی هم که دیروز ازدواج کردن،زحمت کشیدن برامون شعری فرستادن از آقای برقعی با عنوان چادرت را بتکان،قصد تیمم داریم:

و به همراه همان ابر که باران آورد
مهربانی خدا در زد و مهمان آورد
باد یک نامه بی واژه به کنعان آورد
بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد
به سر شعر هوای غزلی زیبا زد
دختر حضرت موسی به دل دریا زد
چادرش دست نوازش به سر دشت کشید
دشت هم از نفس چادر او گل می چید
چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید
من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید
باور این سفر از درک من و ما دور است
شاعرانه غزلی راهی "بیت النور" است
آمد اینگونه ولی هر چه که آمد نرسید
عشق همواره به مقصود به مقصد نرسید
که اویس قرنی هم به محمد(ص) نرسید
عاقبت حضرت معصومه(س) به مشهد نرسید
ماند تا آینه مادر دنیا باشد
حرم او حرم حضرت زهرا(س) باشد
صبح شب می شد و شب نیز سحر هفده روز
چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز
بین سجاده ، ولی چشم به در هفده روز
چشم در راه برادر شد اگر هفده روز
روز و شب پلک ترش روضه مرتب می خواند
شک ندارم که فقط روضهء زینب می خواند

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۶ مرداد ۹۵

وقتی میگوییم باآمریکانمیشودمذاکره کردبرای تجربه برجام است.درمسائل منطقه مذاکره باآمریکاسم مهلکی است.بایدراه خودمان رابرویم،بگذاریددشمن دنبال شمابدود

همیشه همینطوره.هزار سال هم که برای مراسم عقد و ازدواج فرصت داشته باشی،ساده ترین مهمونی رو هم که بخوای برگزار کنی،باز دو روز آخرت به جای 24 ساعت باید یکی 28 ساعت باشن لااقل تا بتونی 4 ساعت بخوابی این وسط!اینقدر که کارهایی هست برای فقط این دو روز!از جمله همین درست کردن 200 ظرف ژله بستنی.

اتاق عقد بنا نبود داشته باشیم.یعنی زهرا اصرار داشت که از تجملات اضافی سفره عقد بگذریم.ولی آقا داداششون،نجم الدین،ان شاءالله سحر میرسه و گفته سر راهش میره بازار گل،گل مریم میخره برای تزئین اتاق عقد!قیمتش زیاد نمیشه،بازار گل تقریبا گل مفته؛ولی به نظرم یه جوریه...کلا با گل شاخه ای مشکل دارم.حس میکنم دروشون میاد.

امشب داشتم درباره محارم سببی توضیح میدادم که یعنی بعد از این آقا محسن به نرگس خانم هم محرم میشه،خیلی عجیب نباشه برای فاطمه،که صاف زد به هدف:

یعنی بابا!یعنی شما الان به حضرت زهرا محرمید؟واسه اینکه مامان مادربزرگ مامان سید بودن؟خب یعنی نوه حضرت زهرا میشدن دیگه؟بعدش خب شما هم میشید داماد حضرت زهرا دیگه!نه؟...

اعتراف میکنم تا الان به این جنبه اصلا فکر نکرده بودم!

عماد هم یه سری سؤال درباره اینکه چه چیزی واجبه و چی مستحبه پرسید.که مثلا در مقابل مهریه که برای مرد واجبه،چی برای زن واجبه؟فکر میکرد یه حداقلی از جهیزیه رو زن لازمه داشته باشه.

ولی براش کامل توضیح دادم که اینطور نیست و بلکه برعکسه و مرد بایستی در حد شؤونات زن و نوع زندگی و امکانتش تو خونه پدری،براش خونه و لوازم زندگی فراهم کنه.

که عماد هم خیلی ریلکس برگشت گفت:پس یادم باشه اگر خواستم ازدواج کنم،بگردم کوزت رو پیدا کنم!یعنی تا این حد پسر آینده نگری دارم من.

یه کلیپ هم میخوام اینجا بذارم به عنوان شیرینی ابن عقد.البته میدونم حضوری و حقیقی نیست،ولی هنوز برام سخته این کار.پس لطفا همین مقدار رو ازم قبول کنید.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۴ مرداد ۹۵

کار کارگرایرانی راترویج کنید.به مسئولین گفته‌ام وقتی جنس قاچاق پیدامیکنید،جلوی همه آتش بزنید.بنده به معیشت مردم خیلی فکر میکنم؛هرچه بررسی میکنم راه حلی جزتکیه به داخل ندارد

تو این دنیای وبلاگ نویسی هم مثل هر جای دیگه،خوب و بد،باسواد و بی سواد،مؤمن و کافر و خلاصه از هر رنگ و نژادی پیدا میشه.ولی خدا رو شکر اون قسمت از فرهیخته هاشون قسمت من و این وبلاگ شدن.

بی تعارف،تمام خواننده هایی که تا الان برای این وبلاگ پیام گذاشتن،همگی اهل مطالعه و علم و بحث هستن.خدا رو شکر دغدغه دین داری دارن و از روی بیکاری و سرگرمی اینجا نمیان.

اما بعضی شون رو میخوام ویژه تر تشکر کنم.

دوست عزیزی که پنجشنبه ان شاءالله به مبارکی و میمنت ازدواج میکنن؛خیلی متشکرم از اینکه ما رو قابل دونستید و خبرمون کردین!و جایزه تون اینه که لطفا شیرینی به ما بدین.شیرینی هم میتونه مطلب جالب،حدیث زیبا یا هرچی که خودتون صلاح میدونید باشه.اختیار با خودتون.تا این حد انسان دموکراتی ام من!

دوست دیگه ای هم که درباره حجابشون کمی برام سوءتفاهم ایجاد شده بود.خب اول که ازتون معذرت میخوام از این بابت.و بعد هم که پیام آخرتون واقعا برای من خیلی نکات آموزنده داشت.بی تعارف میگم.اینکه نعمتهای معنوی زندگی تون رو میبینید و براتون اولویت داره،ولو با وجود محرومیت های دیگه،درسیه که من تئوری اش رو خیلی وقته گذروندم؛اما تو واحدهای عملی اش هنوز درجا میزنم.و شما با این صحبتاتون معلومه نمره تون بیسته.

درباره درونگرایی،منظورم همون خجالتی بود.از این لفظ استفاده نکردم که ناراحت نشید.حالا که خودتون فرمودین،میگم.شاید خودتون متوجه نباشید؛اما این ویژگی تون باعث میشه عکس العمل های لازم رو در مواقع ضروری از خودتون نشون ندین،بعد اینها میشه اضطراب و ناراحتی.

و بعد سال ها،این سکوت ها و برخوردهای منفعلانه روی هم کوهی از دلخوری و کدورت تولید میکنن.

اینکه جای خالی افراد مختلف تو زندگی مون اثرگذاره،حرف کاملا درستیه؛به این شرط که باور نداشته باشیم خدا خودش جاهای خالی رو پر میکنه.

اینقدر مثال های ریز و درشت دور و برمون هست از کسانی که ظاهرا کسی رو نداشتن ولی در اصل خدا همه کس و کارشون بود.اینکه میگن خدا کس بی کسونه،شعار نیست.واقعیت محضه.

خوبه که ما،همه مون نداشته هامون رو با داشته های خودمون مقایسه کنیم و داشته هامون رو با نداشته های دیگران.لطفا این رو به عنوان یه جمله زیبا نخونید.هرچند که از حرفاتون پیداست خودتون استادین؛ولی بازم خواهشم اینه هر روز وقت بذارید و به مصادیق ای جمله فکر کنید.

از نوع تعریف کردنتون متوجه شده بودم بلدین بنویسین.حالا پیشنهاد دیگه ای دارم.برای خودتون بنویسید.داستانی با محور خانواده خودتون و اتفاقات ریز و درشت زندگی خودتون بنویسید.منتها پایانش رو اونجور که فکر میکنید بهتره،بنویسید.فرض مثال اگه در واقعیت دلخوری و کدورتی پیش اومد،شما ریشه یابی کنید ببینید چه کسی و کجا میتونست جلوی این اتفاق رو بگیره،همون رو بنویسید.

لازم هم نیست برای کسی بخونید.این نوشته ها برای خودتون بمونه.من فکر میکنم بعد از مدتی با استفاده از این روش،موقع بروز اختلافات به نحو مؤثری جلوش رو بگیرید.

و آخر هم بگم که گره و مشکل برای همه هست.ریز و درشت.ولی خوشبختانه هیچ کدوم گره کور نیستن.به خصوص که خدا خودش اعلام آمادگی کرده برای حل کردن مشکلاتمون:

ادعونی استجب لکم,بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را...

پس چه ایرادی داره؟دعا و مناجات رو یاد هم بندازیم.شما هم برای من دعای قشنگی دیدین،بنویسید.

دیگه چی فرموده بودین؟....آهان،بازم میگم،برای من زحمتی نداره این پیام هاتون.انگار برای زهرای خودم نوشتم.چه فرقی داره؟

......

گفتم عماد چی کار کرده؟برداشته روی چند تا کاغذ نوشته:دست زدن ممنوع!منطقه تمیز شده برای جشن.بعد چسبونده رو در و دیوار که تا پنجشنبه لک بهشون نیفته!خب البته از حق نگذریم،قسمت اعظم دیوارها رو عماد تمیز کرده.

هرچی به پنجشنبه نزدیک تر میشیم،دلهره ام بیشتر میشه.یه وقتا میگم بی خیال کل دنیا بشم و بزنم زیر همه چی.یه وقتا که با خودم فکر و خیال میکنم که نکنه اینطوری بشه؟نکنه اونطوری بشه؟...خیلی دلهره داره.خیلی...

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۱۲ مرداد ۹۵

دخترخانم‌ها برای خرید اسباب سر عقد و جهیزیه،توی این دکان‌های گران‌قیمت اصلا پا نگذارند.این‌طور نباشد که داماد بیچاره را دنبالشان راه بیندازندبرای خرید عروس و خرید عقد

خدا رو 100 هزار مرتبه شکر زهرا خانم ما تمام سعی اش رو میکنه تا عملا مطیع امر رهبر باشه.و دقیقا برای خریدهایی که این مدت داشت،چه خرید به اصطلاح عقد و چه جهیزیه،اصلا طرف جنسای خارجی و مارک دار و گرون نرفت.

محبوب خانم ولی خیلی اصرار داشت لوازم خونه اش رو خارجی بگیریم که خراب نشه.ولی خود زهرا قبول نکرد.از خیلی لوازم غیر ضروری و تجملاتی هم صرف نظر کرد.من باب مثال هیچ جنس دکوری نگرفت.حتی با اصرار و التماس محبوب!ظرف هم خیلی کمتر از اونی که محبوب مد نظرش بود خرید.و گفت اگه واقعا بیشتر احتیاج داشتم،بعدا میخرم.چرا الان این همه جنس بابد انبار کنم؟

این از این؛فاطمه که گفتم چقدر همیشه سؤال داشت و داره؟چند شب پیش از راه نرسیده باز شروع کرد به سؤال و جواب؛یادم نیست دقیقا درباره چی بود،ولی کتاب درباره اش تو خونه داشتیم و توقعم اینه خودش هم یه زحمتی بکشه.همه چی هلو برو تو گلو نباشه براش.

این شد که بهش گفتم:مگه من دائرةالمعارفم هر چیزی رو از من میپرسی؟برو خودت کتاب بخون؛تحقیق کن،یه کم زحمت بکش برای فهمیدن جواب سؤالاتت....

ایشونم این دو سه روزه با راهنمایی عماد چند تا کتاب خونده,کامل که نه،قسمتایی از هر کدوم.حالا امشب که رسیدم خونه،برگشته میگه:بابا!اون کتاب گردالوییه که گفتین همه چی رو توش نوشته،برام میخرین؟کتاب گردالویی!

اما خدایی اش سؤالاتش پرت و پلا و چرت نیست.تمام فکر و ذکرش طراحی موتوری برای حرکت با انرژی کمتره.و نسبت به هر وسیله ای که موتور و حرکت داره،خیلی فکر میکنه و دقیق میشه.مثلا چند روز پیش میگه بابا!میدونید پنکه سقفی ما رو باد نمیزنه،سقف رو باد میزنه!بعد توضیح داد که یعنی هوا رو به سمت بالا میکشه و به خاطر جا به جا شدن هوا ما خنکمون میشه.

چرا؟چون اگر قرار بود هوا رو به سمت پایین بده،مثل هلیکوپتر پرواز میکرد!و نکته جالبش اینه تا به حال پنکه سقفی از نزدیک ندیده و فقط درباره اش فکر کرده!

از عماد هم بنویسم که از امشب جدیدترین جنگ اعصاب ما کلید خورد.موضوعش چیه؟مسؤولیت جدید ایشون تو مسجد که مسؤول فرهنگی اردوهای بسیج شدن.این خودش مسأله ای نیست.مشکل اینجاست که اردوی این هفته روز پنجشنبه قم و جمکران میخوان ببرن.

از قبل میدونستیم و قرار این بود که این هفته نره.ولی حالا به خاطر مسؤولیتی که بهش دادن،دیگه حرف تو کله اش نمیره!الا و بلا که قول دادم و کار دارم و اصلا فکر کنید منم مثل نجم نیستم!

اینکه با یه جمله اجازه نمیدم کار رو تموم کنم خیلی راحته،ولی نمیخوام برخوردم یه جانبه باشه.خیر سرش 14 سالش شده و دیگه به سمت وزارت نائل شده!دلم میخواست خودش فهمش میرسید که این هفته هم نره،آسمون به زمین نمیاد.

نجم هم همچنان به شیوه های جدیدی اعلام حضور میکنه.این سری برامون نامه داده!اونم نه یه صفحه و دو صفحه،دیگه تقریبا بایستی گفت دیوان برامون فرستاده.

درباره همه چیز نوشته.از کودتای ترکیه گرفته تا آب و هوای مریخ و شیوه دفاعی اختاپوس از تخم هاش!نمیدونم کی وقت کرده؟ولی وسطاش یه چیزی هم درباره کویر نوشته؛خیلی به نظرم جالب اومد.

نوشته پیامبری که وجودشون رحمةللعامین بوده و هست،پس تمام اتفاقاتی هم که زمان تولدشون افتاده،حتما خیر و برکتی داشته.از جمله همین خشک شدن دریای ساوه که تبدیل به کویر شده،حتما برکت داشته برای ما.

راست هم میگه.برکت که حتما به سرسبزی و کشاورزی نیست.همین آفتاب و باد کویر یه منبع همیشگی انرژی برای ما هست.البته به شرطی که درست ازش استفاده کنیم.

خدیجه هم که فردا،یا به عبارتی امروز،تولدش هست و هنوز اون ته مله های ذهنم این 11 مرداد لعنتی عین چراغ چشمک زنه نیم سوخته،برای خودش آلارم میده...این آدمیزاد هم عجب موجود خجسته ای هستا!همیشه خدا همه چیز رو فراموش میکنه،اینقدر که یادش نیست دیشب شام چی خورده،ولی خدا نکنه چیزی رو بخواد که فراموش کنه،تا ابد،تا توی قبر هم که بذارنش،یادش میمونه!

پیام خصوصی هم داشتم.هرچند که فرمودین منتظر جواب نیستین؛ولی ان شاءالله در اولین فرصت یه سری مطالب رو میخوام خدمتتون عرض کنم.

یکی از کارهای دشمن این است که آنچه را داریم، تحقیر کند؛ درست مثل بعضی از شرخرها و کهنه‌دلّالها که اگر جنسی را بخواهند، توی سرِ جنس میزنند و آن را بی‌اهمیت میکنند تا دارنده آن جنس راحت آن را از دست بدهد! نظام اسلامی شما بسیار مهم، ارزشمند و بزرگ است؛ استعداد ملت ایران هم بسیار درخشان است؛ اما دشمن دائم توی سرِ جنس ارزشمند ما میزند.

امام صادق علیه‌الصّلاةوالسّلام به صحابی خود فرمود: «اگر تو گوهر درخشانی در دست داشته باشی که قدر آن را بشناسی، همه دنیا هم که جمع شوند و بگویند این ریگ است، باور نمیکنی؛ اگر یک ریگ هم در دستت بگیری و همه دنیا شهادت بدهند که الماس است، باز هم باور نمیکنی! مهم این است که بدانی چه در دست داری.» تلاش من این است که ملت ایران بداند چه سرمایه عظیمی در اختیار دارد و بداند چه امتداد باارزشی در دنیای اسلام دارد.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۱ مرداد ۹۵

....

خدمت خواننده محترمی که پیام خصوصی گذاشتین.ممنون از مثالی که ذکر کردین،یه بار خوندم امشب.ولی قبل اینکه به پیام شما برسم،پیام دیگه ای رو داشتم و جواب دادم؛که متأسفانه خیلی دیر شد.ان شاءالله در اولین فرصت مینویسم.

...

خب دوباره سلام.

من الان نشیتم تمام پیام هاتون رو یه بار دیگه مرور کردم.از ابتدا.

میخوام یه دید کلی نسبت به قضیه داشته باشیم:

اینطور که من متوجه شدم,شما یه شخصیت درونگرایی دارید که احساساتتون رو بروز نمیدین.

از طرفی ایشون خیلی برونگرا هستن و کوچکترین نوسان احساسی شون رو با شدت به همه اعلام میکنن.

شما به دلایل مختلف کوچکتر بودن و... از اظهار نظر صریح درباره مسائل مختلف ابا دارید.ولی ایشون برعکس شما فکر میکنن توانایی نظردادن درباره همه چیز رو دارن و نظر میدن.

مجموع درونگرایی و سکوت شما،باعث شده اطرافیانتون اونجور که باید استقلال شخصیتی و فکری شما رو جدی نگیرن و حتی حریمی براتون قائل نشن.

ولی عصبانیت شما به نظر من ربطی به شخص ایشون نداره.به نظرم این تصور شماست که فکر میکنید از ایشون متنفرید و عصبانی.

اما اگر مشکلاتتون حل بشه،یعنی یادبگیرید تا حد مطلوبی احساساتتون رو بروز بدین،اظهار نظر کنید،از حریم شخصی تون دفاع کنیدو...اون موقع دیگه تا این حد از دست ایشون و اخلاق هاشون ناراحت و عصبانی نمیشید.

دقیقتر میگم:

شما ناراحتید که چرا نمیتونید از حق خودتون دفاع کنید.نه اینکه چرا به حقوق شما تجاوز میشه.

میدونید،من اصلا فکر میکنم اکثر ما همونطور که بلد نیستیم محبت واقعی نسبت به کسی داشته باشیم،نمیتونیم از کسی هم حقیقتا متنفر باشیم.

خیلی که واقعا زحمت بکشیم،میتونیم از دشمنان خدا متنفر باشیم.از قاتلین ائمه مثلا.

ولی از اطرافیانمون هرچقدر هم که با هم مشکل داشته باشیم متنفر نمیشیم.چون هیچ وقت راضی به خدای نکرده مرگشون نمیشیم.میشیم؟

حتی فرض محال اگر کسی هم اینقدر در حقمون نامردی کنه که ازش متنفر بشیم،باز مرگ اون شخص که دردی از ما دوا نمیکنه.ما باید بلد باشیم از خودمون دفاع کنیم.

این مشکلاتی رو که فرمودین رو جدا میفهمم.خیلی سخته دیگران ما رو به رسمیت نشناسن.این رسمیت شامل همه چیز میشه.

ولی راهش تغییر ذهنیت دیگران نیست.بلکه تغییر رفتارشون باید هدف باشه.ما باید جوری برنامه بریزیم که دیگران مجبور بشن رفتار درست رو دربرابر ما نشون بدن.

یه مثال میزنم:خدا تو قرآن میفرماید،خطاب به خانما،که موقع حرف زدن صداتون رو نازک نکنید.موقع راه رفتن،پاتون رو محکم رو زمین نزنید که زینت هاتون آشکار بشه و...چرا؟تا مردایی که دلشون مریضه اذیتتون نکنن.

خب این بعنی چی؟یعنی بالاخره بعضی مردا دلشون مریضه،فاسدن.نمیشه ذهنیت همه رو تغییر داد.ولی میشه جلوی حرکات اشتباهشون رو گرفت.

حالا شما نمیتونید همه رو مجبور کنید که بیان اعتراف کنن شما بزرگ شدین و ...

ولی میتونید جوری رفتار کنید که دیگران مجبور بشن مثل شخصیت مستقل باهاتون رفتار کنن.

مثال:...از لابلای صحبتاتون اینطور استنباط کردم نسبت به مسأله حجاب،کمی با هم اختلاف سلیقه داریم.اجازه دارم تو این مورد تذکری خدمتتون بدم؟

خب حجاب و پوشیدگی،برخلاف اون چیزی که مردم تصور میکنن،هر چه بیشتر و بهتر باشه،در پس زمینه همه،حتی منکرین حجاب،احترام ایجاد میکنه.

این رو حتی تو کشورهای غربی آزمایش کردن.خانمی یه بار با پوشش کامل و بار دیگه با پوشش عرف بلوز و شلوار،تو مکان های عمومی ظاهر میشه و مردی باهاش برخورد بد میکنه.بلا استثنا مواقعی که پوشش خانم کامل هست،مردای رهگذر ازش دفاع میکنن همراه با احترام.

ابنجا هم همینطوره.حتی بین جمع خانم هایی که خودشون مقید به حجاب نیستن،خانمی که حجابش کامل و البته مرتب باشه،احترام ویژه ای داره.حتی اگر مورد تمسخر یا فحاشی هم قرار بگیره،نشون از حسادت قلبی کسانی داره که خودشون توانایی داشتن همچین حجابی رو ندارن.

متوجه منظورم شدین؟شما حجابتون رو به چادر خوب و کامل تغییر بدین لطفا.از آرایش کردن بیرون از خونه،حتی خیلی کم،خودداری کنید.نسبت به نوع برخوردتون با نامحرم،دقت نظرتون رو زیاد کنید.نسبت به باقی امور دینی تون حساسیت بیشتری به خرج بدین،مخصوصا نماز اول وقت،به احتمال خیلی زیاد اطرافیانتون تحت تأثیر این تغییرات،برخوردشون با شما تغییر میکنه.

بذارید جور دیگه ای توضیح بدم.

من دفعه اول اول،به شما عرض کردم رابطه تون رو با خدا جدی تر و منظم تر کنید.مناجات کنید با خدا و...

چرا؟برای اینکه خودتون رو در پناه خدا قرار بدین.البته همه ما در پناه خدا هستیم،ولی خودمون بایستی این پناهندگی رو باور کنیم و در ادامه چنگ بندازیم به دامن خدا.خوداگاهانه و از روی اختیار.

حالا این تغییر رفتار ظاهری در واقع علامتی هست برای اون پناهندگی.که یعنی من،الان در حصار امن پرودگارم قرار گرفتم.پشتیبان من خداست،نه مردم عادی.

عموم مردم برای این باور و اعتقاد احترام ویژه ای دارن.

امیدوارم از این تذکر و توصیه ناراحت و دلگیر نشده باشین و اگر اساسا برداشتم نسبت به نوع پوششتون اشتباه بوده،من رو ببخشید.

اما در عین حال بایستی روی خصوصیات اخلاقی خودتون هم متمرکز بشید و سعی کنید روی فن بیان و اظهار نظرتون کار کنید.

به عنوان مثال مطلبی بنویسید،اعم از داستان یا شعر یا...و ببرید برای خانواده بخونید.بلند و رسا.اجازه نگیرید،بلکه وقت مناسبش اعلام کنید که میخواید این کار رو انجام بدین.منتظر نقد هم نشید،در واقع آخرش از دیگران اظهار نظر نکنید.چون قرار هست فعلا شما نظر بدین.

در مورد حریم شخصی،اول از همه خودتون برای خودتون حریم قائل بشید،البته حریم منطقی.که خودتون هم عنوان کردین مادر و پدر حق بیشتری دارن؛و بعد روی این حریم و خط قرمز بایستید.اگر نقض شد،مؤدبانه ولی قاطعانه از بابت نقض شدنش اعتراض کنید.از هیاهو و جنجال بعدی هم نترسید.

ان شاءالله به یاری خدا به مرور این وضعیت بهتر میشه...لطفا من رو در هم در جریان روند کار قرار بدین،شاید کمکی ازم بربیاد.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۹ مرداد ۹۵

یک روزی بر زبان‌ها جاری میکردند که شاه،صاحب مملکت است.جمهوری اسلامی آمد این عنصر تهی از غیرت ملی را کنار زد و مملکت را داد دست صاحبان اصلی‌اش که ملّتند

اجازه؟سلام!

اجازه؟میشه بیایم تو؟میشه دفتر نریم؟آخه....

تو دوران تحصیلم به ندرت مریض میشدم یا غیبت میکردم،ولی اصولا همیشه یه عده ای بودن که تو کل سال فقط یه جند باری طرفای مدرسه آفتابی میشدن.اون مواقع هم عموما با دیالوگای بالا شروع میکردن به توجیه غیبتاشون.حالا لازمه منم اینجوری شروع کنم یا ساده توضیح بدم کفایت میکنه؟

قبلش یه نکته رو بگم:از اون سری که خواهرزاده های عزیزم موبایلم رو تو پارچ آب غرق کردن،با اینکه دادم نمایندگی،ولی چند تا ایراد پیدا کرده.یکی اش اینکه آخرین حرف الفباش فلج شده،نمیگیره!

راه داره البته که جهت صفحه رو عوض کنم،که اونم از نظر دیگه مشکل داره.بعضی وقتا هم مثل الان درست میزنه،چون اصل کلمه رو از بالا انتخاب میکنم.ولی در کل مجبورم هرجا به این حرف رسیدم،جهت صفحه رو عوض کنم.رو این حساب سرعتم شده در حد سرعت اینترنت!

تو این مدت هم کارها به شدت درهم و برهم شده.این خارجکی ها،با تمام بی تربیتی شون،یه رسم خوبی دارن که خیلی خوبه.اونم اینه که موقع مراسم ازدواج هر دوتا خانواده با هم تیم تشکیل میدن و هر کدوم یه گوشه کار رو میگیرن.نه اینکه یه خانواده مثل مهمون بیان و برن.

برخوردی که پدر و مادر محسن تا الان داشتن!روز خواستگاری پدرش گفتن ریش و قیچی دست خودت،یعنی همه چی گردن خودم.تنهای تنها!

از حق نگذریم،خود محسن خیلی کمکه و کوتاهی نمیکنه.ولی اونم یه نفره،راهش هم دوره،خونه برادرزاده اش ونکه،و اصلا مادرش جدا لازمه باشه و نیست.مگه این که کتبا تعهد بدن بابت هیچ مسأله ای حرف و حدیث پیش نیاد.به خصوص اینکه زهرا خانم جفت پا رفته تو یه کفش که الا و بلا آرایشگاه نمیرم!

حالا تا همین دو سال پیش کلی با محبوب سر ابروهاش چک و چونه داشت و دست آخر من با کلی سلام و صلوات براش یه مطلب نوشتم بلکه به راه راست هدایت بشه و خدا رو شکر قانع شد.اما حالا الا و بلا که من قیافه ام خیلی خوبه و نیاز به هیچی ندارم؛راست میگه از نظر من!

یحتمل به یه حد وسطی که مثلا آرایشگر بیاد خونه راضی اش کنیم.مراسم قرار شد خونه ما و پدرم باشه.و دیگه ما این هفته رو زیر نظر مادرجان خیلی شیک و مجلسی هر دوتا خونه رو از بالا تا پایین کیسه کشیدیم و لیف زدیم و شستیم!بدون کوچکترین اعتراضی.احیانا اگه سد لتیان خشک بشه در آینده،من شخصا به عهده میگیرم!

خدیجه هم این وسط رسما تغییر هویت داده،اردک شده!دیگه تنها راه آروم نگه داشتنش اینه که بذاریمش تو وان و اندازه یکی دو تا پارچ آب بریزیم توش.قشنگ تا مرز بیهوشی سرش به آب بازی گرمه!ِ

فاطمه هم همچنان داره برای ماشین و دوچرخه مغناطیسی اش ایده میده و هر بار که من رو میبینه،انگار دایرةالمعارف دیده،تا اندازه یه دیکشنری ازم سؤال نپرسه،ول کن نیست.دیشبم که یهو سوژه جدید براش رسید:بابا مردم از کجا فهمیدن که اسم هرچیزی چیه؟مثلا کی بهشون گفت این گیلاسه؟این فرشه؟این بچه است؟این نخه؟

عماد هم خدا رو شکر مسجد تمام وقتش رو پر کرده:هم جلسه های بسیج و اردوهاش و هم کلاس زبانی که باید تدریس کنه و از همه مهمتر اون برد استراتژیکی که مسؤولش هست!واقعا خدا رو شکر که تمام مدت از صبح تا شبش کار داره و وقت آزاد نداره.از هیچی به اندازه هدر دادن وقت اعصابم خرد نمیشه.

احوالات نجم هم دورادور خوبه.تلفن میزنه هر روز و صحبت میکنیم.یه سری که 3 نصفه شب زنگ زد!گفت تلافی اینهمه خشم شبی که برامون دارن اینجا!عیب نداره،اگه تا این حد هم سر به سرمونون نذاره که دیگه کلا بایستی سر تا پاش رو طلا گرفت!

اینا رو تند و تند گفتم که برسم به حرف اصلی ام:

هیچ میدونید این انقلابی که مردم ایران کردن و این حکومتی که انتخاب کردن،یه معجزه بوده برامون؟نه واقعا میگم،از معجزه بودنش چقدر مطمئنید؟

خواهشم اینه اگر مطمئن نیستید یا حتی برعکس این فکر میکنید،برید مطالعه بفرمایید.درباره انواع حکومت ها و حقوق متقابل حکام و مردم و تفاوتش با سبک اسلامی اش که به امام و امت معروفه مطالعه کنید.تا بفهمید مدل حکومتی جمهوری اسلامی چقدر مدل مترقی و پیشرفته ای هست.

باقی حکومت ها،حتی اون هایی که ادعای دموکراسی شون گوش فلک رو کر کرده،هیچ کدوم در این حد و اندازه مردم سالار حقیقی نیست.تمامشون در حقیقت دیکتاتوری پول و سرمایه هستن و مردم اون چیزی رو که بهشون القا میشه،انتخاب میکنن.نه اون چیزی رو که واقعا میخوان.

حالا ما بدون اینکه زحمتی بکشیم،صدمه ای بخوریم یا حتی کوچکترین سختی رو تحمل کنیم،نشستیم سر سفره آماده.به جای اینکه تلاش کنیم برای هرچه بهتر شدن و پیشرفتش،عیب و ایراد آدم ها رو به اصلش نسبت میدیم.

بله،من ممکنه اشتباه کنم،فلان مسؤول ممکنه خطا کنه،حتی ممکن هست که منافقین به حکومت نفوذ کنن،ولی اصل جمهوری اسلامی رو باید از جون و دل براش مایه گذاشت.اینکه امام میفرمودن حفظ نظام جمهوری اسلامی از اوجب واجبات است،شوخی یا شعار نبود.

فقط یه لحظه تصور بفرمایید به جای ایران،یکی از کشورهای همسایه دنبا اومده بودین.یا نه حتی اروپایی.گول ظاهرشون رو نخورید.همین که با تبیلغات و قدرت رسانه،مردم رو وادار به پذیرش و انتخاب عقاید خودشون کردن و میکنن،کافیه که بفهمیم چقدر خوشبختیم از اینکه اینجا،ایران،ایران عزیز زندگی میکنیم.

ولی متأسفانه جوونای ما مطالعه اشون کمه،اطلاع ندارن.نمیدونن جمهوری اسلامی چه جواهریه.واقعا اگه فرصت داشتم اینجا یه دوره کامل جامعه شناسی مینوشتم.

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۶ مرداد ۹۵
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟