۱۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

یکی ازعناصرقدرت نرم جمهوری اسلامی،بی‌اعتمادی مطلق به آمریکاست.متأسفانه برخی این بی‌اعتمادی راقبول ندارند،اگربه آمریکا بی‌اعتمادباشیم,درمذاکرات به حرف‌هایشان مطلقااعتماد نمیکنیم

سلام مجدد به همه دوستان باوفا!جاداره همین حا بابت همراهی تون که حتی با وجودی که میدونستید نیستم,باز به این خونه سر زدین و پیام دادین تشکر کنم.و همچنین اعلام میکنم دوباره به سبک قبل مینویسم.

و از اونجایی که عید غدیر در حقیقت سه روزه و هنوز جا برای تبریک هست و دیر نشده,این عید بزرگ رو خدمتتون تبریک و تهنیت میگم.ان شاءالله که این آخرین عیدی باشه که در حسرت و آرزو برگزارش میکنیم.

خب,حال و احوالتون چطوره؟چه میکنید؟

راستی دوستی که نوشته بودین چرا از وای فای حرم استفاده نمیکنم,چون الان از طریق پیام شما فهمیدم حرم هم وای فای داره!راستی راستی داره؟کجا؟کدوم صحن یا رواق؟

یه سؤالی هم بود درباره اینکه چطور لذت گناه رو از بین ببریم...البته اگه منظورتون رو درست متوجه شده باشم.به نظرم اتفاقا همین که گناه لذت هم داره و باید با وجود لذتی که داره ازش چشم بپوشیم,یکی از مراحل رشد و تربیت ماست.

اگر قرار باشه لذتی برامون نداشته باشه و ترکش کنیم که هنر نکردیم.

هرچند که احتمالا در مراحل بالاتر میفهمیم و درک میکنیم لذت گناه در مقابل لذت ترکش و انجام اوامر الهی,خیلی کم و کوچیک و بی مقداره.و دیگه رغبتی به انجامش پیدا نمیکنیم.

یه نکته هم هست.اونم اینکه طبق روایات و احادیثی که به ما رسیده,چه بسا شرمندگی و توبه گناهکاری که واقعا از اشتباهش خجالت زده است,از کبر و غرور شخصی که به خیال خودش معصیتی نکرده و از این بابت دچار عجب شده,پیش خداوند ارزشش بیشتر باشه.

درباره خودمون هم بنویسم که خدا رو شکر همه چیز به خوبی برگزار شد.مراسممون ولی شباهتی به عروسی نداشت,حتی عروسی ساده.

از همون هفته پیش صحبتش بود و کم کم به این نتیجه رسیدیم همه با هم که ظهر روز عید مراسم جشنی داشته باشیم به مناسبت عید و آخر سر هم ناهار.ولی خب چون جای کافی برای مراسم نبود,با مسجد نزدیک خونه زهرا هماهنگ کردیم که ناهار جشنشون با ما باشه.

بعد هم همگی از بزرگ تا کوچیک از شب قبل کار رو شروع کردیم.از خانواده محسن هم بودن چند نفر.

مواد اولیه رو خونه اقوام آماده کردیم.ولی نهایتا کل غذا با همکاری همسایه ها,تو حیاط خونه زهرا آماده شد.ناگفته نماند که خودشون از همه بیشتر کار کردن.

بعد هم ناهار رو دادیم مسجد برای توزیع.ما از اول حرفی نزدیم که مناسبت این کار چیه,ولی گویا یکی از همسایه ها لاپورتمون رو به مسجد داد و نتیجه اینکه یحتمل فقط شیخ بهایی مونده باشه که از ماجرای این جشن ازدواج بی خبر باشه!از بس که روحانی مسجد به صورت مسلسل وار این جریان رو تکرار کرد و به هزار روش مخلتف التماس کرد تا بقیه هم یادبگیرن و همین روش رو تکرار کنن!

و نکته جالبش که دیشب تا پاسی از شب گذشته اهالی محله,میامدن برای تبریک و هدیه دادن بهشون.البته نه هدیه های سنگین,در حد چادر نماز و سجاده و مهر و تسبیح و یه بسته زعفران و...ولی خیلی برکت داشت براشون.

یه سری مسائل مهم هم بود که التماس هر کسی رو کردم به زهرا بگه,نگفت.اول به محبوب گفتم که خیلی بی خیال منشانه گفت:برو بابا!چه حرفا!دلت خوشه ها و...

از نرگس خواهش کردم که گفت روم نمیشه و ..

به مادرم گفتم,که گفتن حالا به مرور خودش یاد میگیره و...

خلاصه هیچ کس براش مهم نبود.ولی منم هر چه کردم دیدم نمیشه بی خیال این حرفا بشم.هم زهرا رو میشناختم و هم تو این مدت دیدم رفتارش چطوره.

......

نمیدونم چطوری توضیحش بدم.

زهرا درسته که به قیافه و لباس و ظاهر خودش اهمیت میده,ولی اونقدری که باید برای محسن بازتر از خانواده برخورد نمیکرد.

از طرفی رابطه مادرش و اصغر آقا هم خیلی اثر بد داشته براش...از حرفاش میفهمیدم.

این شد که مجبور شدم براش بنویسم و دیشب بعد اینکه کارها تموم شد خواستیم بیایم,وقتی خداحافظی کردیم و رفتیم پایین,به بهانه برداشتن کیفم که به عمد جا گذاشته بودم,برگشتم بالا نامه رو بهش دادم.

بعد هم که یکراست رفتیم فرودگاه.از صبح تا الان هم فرصت نکردم باهاش صحبت کنم.البته نرگس باهاش حرف زده ولی من دنبال یه فرصت درست و حسابی بودم که پیدا نکردم.

و جقدر جاش خالیه تو خونه؟خیــــــلی...نه فقط برای ما و بچه‌ها که حتی خدیجه هم دنبالش میگرده صداش میکنه.

میره جلوی پله ها,میزنه رو پله ها و هی زه زه میکنه.به زهرا میگه زه.

ولی چه میشه کرد؟زندگی همینه!دوری و جدایی جزو طبیعتشه...

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۳۱ شهریور ۹۵

مبادا بروید پول قرض کنید، جهیزیه درست کنید...مبادا خیال کنید که دخترتان اگر جهیزیه‌اش کمتر از دختر همسایه و قوم و خویش بود، این سرشکستگی است

گاهی آدمیزاد اشتباهی و عجله ای تصمیمی میگیرد و بعدش درست عین آن حیوان نجیب,چهار دست و پا در گل فرومیرود!

مثال واضحش خودم,که انگار مجبورم کرده بودند بدون اینترنت مطلب پیامکی بگذارم و بعد صبح نشده پشیمان بشوم عین چی!

نه دسترسی به حذف و ویرایش مطلب داشته باشم و نه حتی بتوانم بفهمم مطلب ارسال شده یا نه!

هنوزم البته اینترنت ندارم.داده های تلفن را که روشن میکنم,بعد از نیم ساعت یک g به مدت 5 ثانیه ظاهر میشود و دوباره قطع!گویا که کل کوچه همراه اول جواب نمیدهد.

ولی به هرحال چاره ای ندارم.نمیتوانم تا هفته دیگر صبر کنم.حرفی را که زده ام,و به طور دقیق یادم نیست چه گفته ام,را باید پس بگیرم.

تا آنجا که یادم است,دیشب کمی غر زدم و یحتمل از حرفهای شخصی شکایت کردم.که دوستش دارم و دوستم دارد,ولی گاهی حرفهایش نیش بدی دارند.

خب بدانید و آگاه باشید ایشان از اقوام درجه یک و دو نیستند.فکر هم نکنم در تمام طول مدتی که اینجا نوشته ام,مستقیما از ایشان ذکر خیری کرده باشم.

آخیش!راحت شدم.تمام مدت دیشب تا صبح و از صبح تا الان لابه لای تمام کارها و دوندگی ها به این فکر میکردم که حرف دیشبم ممکن است چه برداشت هایی را به دنبال داشته باشد.چه نظراتی ممکن است بدهید.اگر اشتباه باشد,چطور میتوانم اصلاح کنم و....

و ضمنا لازم است اعتراف کنم حالا که خوب فکر میکنم,من هم گاهی حرفهایی زده ام,از روی خیرخواهی و با نیت دوستانه محض,ولی برای مخاطبم خوشایند نبوده و احیانا دلش شکسته است.چه بسا که او هم فقط محض مراعات احترام بینمان چیزی نگفته و خندیده.و حتی شاید شبی هم من باعث دلگرفتگی و بغض کسی شده ام.ِِ...

چه بهتر که خرده ناراحتی های بی ارزشم را به آب روان بسپارم....

راستی یک سؤال بی ربط:نگارشم چطور است؟قابل خواندن است یا تیزی کلمات و جملاتم مثل خنجر در زبان فرو میرود؟

منظورم این است که آیا با وجودی که شکسته نمینویسم,به اندازه کافی روان و ساده و خوش بیان هست؟

لطفا تا برمیگردم در این مورد نظر بدهید و ایراداتم را اگر فرصت دارید بنویسد.ممنونم

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۴ شهریور ۹۵

این رابطه‌ قلبی بین آحاد مردم و امام زمان(عجل الله تعالى فرجه الشریف)، امید و انتظار را بطور دائم در دل انسان زنده نگه میدارد

سلام به همه

اول یه توضیح:

اینترنت همراه اول همراهی نکرد با ما,مجبور شدم از طریق پیامک پست بگذارم.در نتیجه فقط مطلب را میتوانم ارسال کنم.بدون عکس.اندازه فونت را هم نمیتوانم انتخاب کنم.احتمالا ریز است.

ضمنا صفحه مدیریت را هم نمیتوانم ببینم.پس اگر پیامی هست و بی جواب گذاشته ام,از این بابت است.

و اما الان,من اینجا در خانه نیمه تاریک زهرا,میان انبوهی از کارتن و اسباب و وسیله روی زیلویی تنها نشسته ام.بقیه را فرستادم هتل.هرچند که هم محبوب و هم دختر خاله ام اصرار داشتند هتل نگیریم.

با اینکه تقریبا تا اینجا مشکلی نبوده و همه کارها طبق برنامه پیش رفته,با اینکه داریم برای مراسم جشن ازدواج آماده میشویم,با اینکه محسن را دوست داشتم و در این مدت خیلی بیشتر از قبل خیالم را راحت کرد,با اینکه همه شادند,با اینکه....

با همه این توصیفات,غم غریبی گوشه دلم نشسته.انگار که هیچ کدارم حقیقت ندارد و همه خواب بلندی است که خیلی زود تمام میشود.و بعد از آن باید با واقعیت تلخی که نمیدانم چیست روبرو شوم.

انگار چیزی اینجا کم است.حجمی انگار خالی شده.

داشتم بین غصه های ریز و درشتم دنبال علت این بغض بی دلیل میگشتم که یادم آمد نهایت یک هفته دیگر زهرا با ماست.و بعد از آن باید بگذاریمش و برویم.جایی 1000 کیلومتر دورتر.

یقینا خیلی دلمان برایش تنگ خواهد شد و حتما برایمان سخت خواهد بود,ولی دلیل غصه ام این نیست.میدانم.

ناراحتی ام دلیلی دارد که توان برطرف کردنش را ندارم.دیروز باز کسی حرفی به من زد که دلم را هزار تکه کرد.

عزیزی که حتی دوست ندارم بفهمد از حرفش دلخورم.

نمیدانم چرا,ولی هراز چند گاهی همین اتفاق میفتد.نه من طاقتم را زیاد میکنم و نه او دست برمیدارد.

حقیقتش تفصیری هم ندارد,اصلا خبر ندارد که حرفهایش با دلم چه میکند.

عمدی هم ندارد.از روی بدخواهی و آزار نمیگوید.

ولی با این حال نمیدانم چرا باز ناراحت میشوم.

و چون تمام غم و غصه ام را پنهان میکنم,مثل الانی که تنها میشوم,بغض میآید و در گلویم گیر میکند.اینقدر که حتی نمیتوانم درست نفس بکشم.

شاید هم زیادی دل نازکم.

هزار بار حرفایش را با خودم مرور کرده ام.خواسته اش را.که جدا منطقی ندارد و نشدنی است.

نمیتوانم آنچه را که میخواهد انجام دهم.

تا اینجا مشکلی نیست.مشکل آنجایی است که اصرار دارد و اصرارش را به نگرانی و ...گره میزند.که به خاطر من این کار بکن!

قربان دلت شوم,شما هم یک بار به خاطر من,من را به اندازه خودم ببین.

کمی هم بگذار متفاوت از شما فکر کنم.

سلیقه خط کش ندارد.

......

حرف که زیاد دارم.ولی باز هم نمیتوانم و نمیخواهم چیزی بگویم.

همین که اینجا نوشتم,سبک شدم.تمام شد.

این بار هم هرچه شما بگویی....

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۳ شهریور ۹۵

نمیتوانیم شهادت عزیزانمان در منا و مسجدالحرام را فراموش کنیم.حکام سعودی یک عذرخواهی زبانی از دنیای اسلام نکردند.چقدر این‌ها وقیحند!

اینقدر کارها زیاد و در هم پیچیده شده که فرصت سر خاراندن نداریم.

بایستی تا فردا تمام وسایل زهرا آماده و بسته بندی باشد تا تحویل راه آهن بدهیم.وسایل خودمان هم زیاد است و آماده کردنش حداقل یک روز زمان میبرد.

خدا بخواهد دوشنبه میرویم مشهد و قصدمان است ناهار عید غدیر به مناسبت عروسی زهرا باشد.

خیلی دلم میخواست فرصت داشتم و خدمت دوستان ابنجا میرسیدم برای عرض ادب.ولی متأسفانه وقت نمیکنم.

دلم برای همه تنگ است،به خصوص امیر جان.

و؟....به قول مجری جماعت:تا دیداری دوباره بدرود!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۱ شهریور ۹۵

عالمترین عالمها و دانشمندترین دانشمندها را هم،اگر مغز و فهم سیاسی نداشته باشند،دشمن با یک آبنبات میتواند به آن طرف ببرد و مجذوبش کند و در جهت اهداف خودش قرار دهد!

بعد از یک هفته دوندگی در حد ماراتن،دوباره خدمتتون سلام عرض میکنم.همین اول هم بابت بی خداحافظی و حلالیت طلبیدن رفتنم،عذر خواهی میکنم.

واقعش یه سر دارم و هزار سودا.می خواستم بنویسم،یادم رفت.

ولی در تمام دفعاتی که حرم قسمتم شد و سلامی خدمت آقا دادم،تک تک دوستانی رو که پیام دادن با اسم و باقی رو هم کلی دعا کردم؛اگه قابل بوده باشه دعاهام.

این هفته ای رو که گذشت هفته شرم بر پزشکان بی سواد اعلام میکنم!اگر بدانید چه بر سر ما آوردن.

پرانتز باز:به دلایلی تصمیم گرفتم از این به بعد حتی برای دل خودم هم شکسته ننویسم،تا چه پیش آید.پرانتز بسته.

فاطمه را نوشتم که از جمعه دلدرد شد و مداوا کردیم.ولی دوباره بعد از رفتن من درد بیشتر شد.از راه دور مدام پیگیر حالش بودم.درد شدت و ضعف داشت و گاه حتی آنقدر فروکش میکرد که فاطمه را دوباره به جنب و جوش وامیداشت.

از این طرف خانه ای که قرار معامله گذاشته بودیم،قرار فسخ شد و میخواستم به تهران برگردم که مورد دیگری پیدا شد.

سه شنبه صبح قرار بنگاه و نوشتن قولنامه داشتیم.هنوز کارمان تمام نشده بود که نرگس تماس گرفت.از شدت گریه هیچ معلوم نبود چه میگوید.تا تماس قطع شد،خودم دوباره تماس گرفتم با مادرم.

مادرم هم حالش دست کمی از نرگس نداشت،که آب دستت داری زمین بگذار و بیا!اگر میخواهی فاطمه را ببینی!

نفهمیدم چطور خودم را به تهران رساندم.حتی وسایلم را خانه محبوب جا گذاشتم!از فرودگاه مستقیم رفتم بیمارستان.

فاطمه طفل معصوم در اتاق ایزوله بود و به قدری سیم و شلنگ از گوشه کنارش وصل کرده بودند،گویی تیر چراغ برق است.

به هوش بود،ولی بی حال.از همان پشت شیشه برایم دست تکان داد.

ولی امان از یک جواب درست در مقابل پرسش ساده ما:حال دخترمان چطور است؟

یکی میگفت عفونت شدید است،یکی حرف سیروس کبدی را میزد،یکی احتمال آپاندیس و خلاصه هر کدام نظری داشتند و هیچ کدام به قطع یقین  نمیدانستند چه باید بکنند.

پرانتز باز:چرا اینقدر ادبی شد؟من فقط میخواستم شکسته ننویسم!پرانتز بسته.

چند ساعتی که در راهروهای بیمارستان بالا و پایین رفتم و با دکترها جدا جدا صحبت کردم،مطمئن شدم بی دلیل قانع کننده در اتاق ایزوله بستری اش کرده اند.و یحتمل با موش آزمایشگاهی اشتباهش گرفته اند.

با رضایت خودم و البته با مقادیر بسیار زیادی دعوا،مرخصش کردم و یک راست بردمش پیش دکتر خودمان.همان پیرمرد باصفا که قبلا هم ذکر خیرش را گفته ام.اصلا خود مطبش شفاخانه است.

با طمئنینه و در نهایت دقت فاطمه را کامل معاینه کرد.جواب تک تک آزمایشات و سونوهای انجام شده را خواند و در نهایت با اطمینان کامل گفت:نوعی ویروس جدید است که معده را درگیر میکند.همین!

به دستورش تمام داروهای قبلی را دور ریختیم و قرار شد پرهیز غذایی داشته باشیم و نعناع درمانی.

و الان بعد از سه روز حالش خیلی بهتر است و شدت و دفعات دلدردش خیلی خیلی کم شده است،خدا را شکر.

و اما خانه زهرا هم قول نامه شد.کوچک است،ولی چند حسن مثبت خوب دارد:

اول اینکه از همان جلوی در ورودی جا کفشی به دیوار نصب کرده اند تا همه اهالی ساختمان و همه مهمان ها از همان پایین کفش هایشان را دربیاورند.پله ها هم کامل موکت است.

همسایه ها هم مثل خودشان جوانند و الحمدلله ظاهر مؤمنی دارند.

خانه در جلوی در ورودی یک هال کوچک دارد.سرویس بهداشتی در این هال است.همینطور در ورود به هال اصلی از اینجاست.علاوه بر این دری هم دارد به بالکنی که به خانه را دور میزند و به اتاق ها در دارد و نهایتا به آشپزخانه میرسد.به واقع میشود مهمان نامحرم را از این قسمت به اتاق جدا برد.

هر اتاق هم یک کمد با عمق 1/5 متر دارد که میشود کل اسباب اثاثیه را در آن ها جا داد.قرار شد محسن تا بردن جهیزیه طبقه بندی شان کند.

اندازه پنجره ها را هم یادم بود بگیرم برای پرده.نرگس و مادرم خودشان زحمت دوخت پرده را میکشند.

ولی تازه این بار فهمیدم چرا محبوب از اینکه ساکن مشهد است،خوشحال نیست.ما که ساکن نیستیم،هربار که میرویم،به قصد زیارت میرویم.اصلا مرخصی گرفته ایم برای زیارت.کاری جز حرم رفتن نداریم.

اما وقتی مشهد ساکن باشی،زندگی دور و برت را چنان میگیرد که روز به چشم برهم زدنی شب میشود،ولی فرصت حرم و زیارت پیدا نمیکنی و میبایست خودت را به سلام از راه دور دلخوش کنی.

و فقط شرمندگی اش برایت میماند.

پیام خصوصی هم داشتم این هفته،ولی نه به اندازه ای که انتظار داشتم.قرار بود هر شب پیام بدهید!کو؟در مورد پسوریازیس هم بله،از علائم این بیماری پوسته پوسته شدن هست.ولی فقط این نیست.در اصل با آزمایش خون میشود مطمئن شد.پوسته پوسته شدن گاهی از خشکی زیاد است و گاهی هم ممکن است قارچ و عامل خارجی باشد.در هر حال بهتر است به پزشک متخصص مراجعه کنید.

در مورد آبرو هم مطلبی نوشته بودید،یادمان باشد آبرو بزرگترین نعمتی است که خداوند به ما عطا فرموده و حتما باید آن را حفظ کنیم،ولی تنها و تنها راه حفظ آن اطاعت از خدا و دوری از معصیت است.در واقع تنها عامل آبرو ریزی،گناه است.چون فقط حفظ آبرو پیش خداوند اهمیت دارد.و نه مردم.

از طرفی هرکسی مسؤول رفتار خودش است و هیچ کس به خاطر رفتار اشتباه و زشت دیگران بی آبرو نمیشود.پس از این بابت خودتان را آزار مدهید.در عوض سعی کنید خودتان را به نحوی عادت بدهید که در آینده در موقعیت های مشابه،رفتار درست و محترمانه ای داشته باشید.

در مورد این مسأله هم که فرمودین دیگران از همان نظر و عقیده ای که خودشان دارند و شما هم ابراز میکنید؛ناراحت میشوند،شاید نحوه گفتنتان خوب نیست.

همه حقایق را نباید به یک شکل و نحو ابراز کرد.باید در انتخاب مقدمات و نحوه نتیجه گیری خیلی دقت کرد.به خصوص در مواردی مثل این که پدر و مادر ناخوآگاه جبهه میگرند.چرا که به شدت مخالف حسادت بچه‌ها به هم هستند.

باز هم منتظر پیام های بعدی هستم.

جناب . هم پیام گذاشتن.اولا که اگر لطف کنید و اسمی انتخاب کنید،بسیار خوشحال میشوم.

منم اصلا اهل تعارف نیستم،خیالتان راحت.

اما سؤال از خشم داشتین,خشم به حق.در این مورد،اولا یادمان باشد خشم ما از بابت هر چه که باشد،آیا خداوند قادر به برطرف کردنش هست یا نه؟پس حالا که خدا میتوانسته منشأ ناراحتی و خشم ما را از بین ببرد،ولی هنوز برطرف نشده؛یعنی قطعا خدا برنامه ای برایمان دارد.پس بی تابی نکنیم و کمی صبر کنیم.

این راه به قول علما،از طریق تفکر به دست میاید.ولی راه عملی هم دارد وه حتما خوانده و شنیده اید:نوشیدن آب خنک و نشستن و ذکر گفتن.

لذت گناه با جریمه قرار دادن و مردانه پای ادای جریمه ایستادن.از قبل با خود شرط کنیم اگر فلان خطا را مرتکب شدم،بهمان عبادت سخت را به جان میخرم.اگر با لفظ نذر باشد که ادایش واجب باشد هم چه بهتر.

شاید یکی دوبار اول باز خطا را تکرار کنیم،لما بعد از مدتی اتوماتیک حواسمان جمع میشود.

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۲۰ شهریور ۹۵

میخواهم ازجوانهااظهارتوقع کنم.جوانهای عزیز!بابروزورواج اعتیاددرجامعه‌ مبارزه کنید؛بارسوخ فرهنگهای فاسدمبارزه کنید.امروزشمامرزداران منطقه‌ دفاع مقدس ازعقیده وعمل ورفتاراجتماعی هستید

 از جمله مصائبی که پدرهای پسردار دچارش میشن،اینه که وقتی بعضی از این پسرها به سن انتخاب و اعمال سلیقه میرسن،با اینکه تا قبلش هم لباس ها مطابق سلیقه شون بوده،ولی ناگهان احساس میکنن سلیقه شون خیلی با بقیه افراد خانواده فرق داره.در نتیجه موقع خرید،لباس های به قول خودشون جوون پسند انتخاب میکنن.از اینا که کمی تا قسمتی تنگ و اینا هستن.

پدرهای طفلکی هم ففط برای اینکه پسرشون خودش راهش رو پیدا کنه،مخالفتی نمیکنن.

اما مصیبت از جایی شروع میشه که پسرها موقع بیرون رفتن میبینن،هیچ رقمه روشون نمیشه اون چیزی رو که خریدن بپوشن،از طرفی هم روشون نمیشه دوباره برن خرید،در نتیجه طی یک عملیات نظامی به کمد بابا یورش میبرن و لباس میدزدن!لباس!

آخه پسر من،خب این چه کاریه که شلوار من رو برمیداری،بعد نیم متر ازت بلند باشه و پاچه اش رو یه تا هم نزنی و نابود کنی کل شلوار رو؟خب اینکه قراره شلوار من رو نابود کنی،من یه نو برات میخرم!

 فاطمه هم صبحیه گفت برامون که چه جریمه ای کافیه:

این که تا موقع مدرسه ها،عماد هر روز یک ساعت معلمش بشه و بهش علوم درس بده!

حالا این کجاش جریمه برای فاطمه است؟اینکه خب چون عماد معلم میشه،فاطمه باید آقا معلم بگه بهش و ازش اجازه بگیره برای سؤال و بی اجازه اش حرف نزنه و...

عماد هم که ساده،سریع قبول کرد.

ول من که میدونم،همون روز اول عماد پشیمون میشه،بس که فاطمه از اون شاگردای سر به زیر و مؤدب و حرف گوش کنه و اصلا بلد نیست با بزرگترش جر و بحث کنه!

واقعیتش فاطمه یه فرصت بازی برای خودش جور کرد به جای جریمه!

ولی خب امروز نشد معلم بازی کنن.از بعد صبحانه فاطمه دلدرد شد.اولش خفیف بود.بهش عرق نعناع و عسل و چایی نبات دادیم.ولی بعد کم کم خیلی شدید شد و بردیم بیمارستان.با همون معاینه اول هم گفتن احتمالا آپاندیس باشه!

یه چند ساعتی علاف آزمایش و سونو و...شدیم تا نتیجه قطعی معلوم بشه.نهایتا خدا رو شکر آپاندیس نبود.سرم و آمپول و دارو دادن.

جدای مصیبتی که همیشه برای آمپول زدن داریم،امروز خانم پرستار نمیتونست ازش رگ بگیره برای سرم.کلی دست بچه رو چلوند و سوزن سوزن کرد و به من گفت فشار بدم و...آخر سر یه پرستار مرد صدا کرد اومد،نیم ثانیه نکشید که رگش رو پیدا کرد!دیگه حال منم از دیدن این وضعیت گفتن نداره.

تا سرم تموم شه و بیایم دیگه مغرب شده بود.ولی خدا رو شکر مشکلی نبود و الان حالش خوبه.ولی چند جای دستاش کبود شده ناجور.

...

خب امشب پیام خصوصی نداشتم.چرا؟قرار بود بنویسید!یادتون نره لطفا!

ضمنا اگه خدا بخواد فردا میرم مشهد برای خونه زهرا و احتمالا تا آخر هفته نیستم.ولی گفتم قبلا،حتما حتما میخونم پیامتون رو.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۲ شهریور ۹۵

من سالهاپیش درمنطقه‌ جنوب خراسان،بزرگان وافرادصاحب فکری رادیدم که یادشان بودانگلیس‌هاچگونه تریاک راباشیوه‌های مخصوص دربین مردم رائج میکردند؛والا مردم تریاک کشیدن بلدنبودند؛این چیزهاوجودنداشت

اعتراف:در برخوردم با عماد خیلی تند رفتم.و نتیجه اش رو امشب دیدم.

رسیدم خونه،عماد به شدت نبود!یعنی بود،ولی نامرئی و محو.بعد هم که با کلی خواهش و تمنا اومد جلو،خیلی هول بود و آماده برای قرائت دفاعیه!

که چی؟که بابا،باور کنید من اصلا بهش دست هم نزدم و خودش هی صندلی رو تکون میداد و تقصیر من نبود و...

هر چی هم بهش میگفتم من اصلا نمیفهمم چی میگی،درست از اولش تعریف کن،دوباره از همین نقطه شروع میکرد.

بالاخره که رضایت داد یه دو دقیقه قبلترش رو هم بگه،متوجه شدم دوباره سر کامپیوتر با فاطمه بحثشون شده.به این صورت که فاطمه،روی صندلی میز کامپیوتر نشسته بوده و بلند نمیشده.

پرانتز باز:کاری به کامپیوتر نداشته،چون هنوز ممنوعه براش.پرانتز بسته.

در واقع داشته لجبازی میکرده.تو همین حین،دوباره پایه صندلی به فرش گیر کرده و نزدیک بوده برگرده.ولی تقصیر عماد نبوده،خود فاطمه داشته با صندلی بازی میکرده.

بالاخره که رضایت داده و بلند شده از جاش،بعد 5 دقیقه دوباره برگشته پیش عماد و بهش گفته:به بابا تلفن کردم و گفتم دوباره نزدیک بود پرتم کنی پایین،بابا هم گفتن صبر کن تا بیام!!!

جالب اینجاست که موقعی که عماد داشت ماجرا رو تعریف میکرد،فاطمه خانم خیلی ریلکس ایستاده بود و ریز ریز میخندید!که یعنی ببینید من چقدر راحت میتونم همه رو بذارم سر کار!

خب من اصلا همچین توقعی نداشتم که فاطمه بخواد از این مدل سوءاستفاده ها بکنه.خیلی جا خوردم.این کارش خیلی حرف توش هست:که مطمئنه از سخت گیری من نسبت به عماد و میدونه دلم نمیاد با خودش برخورد خیلی جدی داشته باشم.

و من اصلا این طرز فکرش رو دوست ندارم.اگه برخوردم باهاشون متفاوته به خاطر تفاوت های ذاتی شون هست،نه اینکه فاطمه برام عزیزتر از عماد باشه.

رو این حساب خیای جدی ازش خواستم عذرخواهی کنه از عماد.عماد هم که فوری بخشیدش.

بعد بهش گفتم باید جریمه کارت رو بدی.ولی جریمه رو خودت تعیین کن.اولش کلی چونه زد که جرینه برای چی؟داداش که من رو بخشید.

ولی براش توضیح دادم مثلا اگه بریم رستوران،لیوانشون رو بشکنیم،با ببخشید گفتن موضوع حل نمیشه.بایستی جریمه بدیم.الان هم معذرت خواهی تنها فایده نداره.کارت اشتباه غیر عمد نبوده،چون عمدا خواستی عماد رو ناراحت کنی،باید جریمه اش رو بدی.

خیلی چک و چون زدیم.آخر سر قرار شد تا فردا فکر کنه و بگه چه جریمه ای خوبه.

...

در مورد پیام خصوصی:

خب اولا بابت اینکه دیشب تند صحبت کردم،معذرت میخوام.حقیقتش اگه زهرای خودم هم بود،همینطور و بلکه جدی تر برخورد میکردم.

حالا یه فکری کردم.بیاییم یه قرار بذاریم.

شما هر روز،برای من بنویسید که روزتون چطور بوده.دلخوری ها و ناراحتی هاتون رو بنویسید.ِِ

قول نمیدم هر شب بتونم جواب بدم،مخصوصا الان به خاطر مراسم زهرا و اینکه باید فردا یا پس فردا برم مشهد برای معامله خونه.

ولی حتما حتما میخونم.ناراحت به معنی خسته و دلزده هم نمیشم.و سعی میکنم خیلی زود جواب بدم.

منتها شما هم یه قولی بدین.که اگر راهکاری به ذهنمون رسید،انجامش بدین.جلو جلو نگید که میدونم فایده نداره.

ما بچه بودیم،کارتون گالیور میداد؛بین دوستای گالیور یکی بود همیشه میگفت:من میدونم،ما موفق نمیشیم!بعد دقیقا برعکس پیش بینی اش،موفق میشدن.

اینو تعریف کردم بخندینا!

منتظر پیام هاتون هستم.

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۲ شهریور ۹۵

مابادولتهای جنایتکاری درآمریکاطرف هستیم.این تصورکه بامذاکره میتوان به نقاط مشترک رسید،اشتباه است.اصرارمن برعدم مذاکره باآمریکا به این دلیل است که اینهادرمذاکرات دنبال تحمیل خواسته‌های خودهستند

امشب قصدم بود اول درباره ظلم پنهانی که در حق خانم ها میشه بنویسم.نه اون ظلم های آشکاری که احتمالا هرکسی یه فهرست ازش بلده.منظورم اون خواسته های غیر واقعی و دروغی هست که به عنوان خواسته ها و تمایلات واقعی خانم ها بهشون تحمیل میشه.

بیشتر در زمینه زیبایی و آرایش و مدگرایی این اتفاق افتاده و میفته.اینکه واقعا خانم هایی که تحت تأثیر این تبلیغات نیستن،زندگی شون خیلی متنوعه و روزشون پر از فعالیت های مختلفه و عموما نمیتونن تا این حد برای رسیدگی به زیبایی شون وقت صرف کنن.نه اینکه کلا نسبت به ظاهرشون بی تفاوت باشن،ولی اینکه از 24 ساعت شبانه روز،20 ساعتش رو پای آینه یا تو آرایشگاه و باشگاه بگذرونن نیست.

این ظلمیه که رسانه های صهیونیستی در حق خانم ها کردن و میکنن.که بهشون القا میکنن شما اولین و مهمترین الویت زندگی تون زیبایی و توانایی دلبری تون هست و میزان اعتماد به نفستون بستگی تام و مستقیم به این مسأله داره.در حالی که حقیقتا این مسأله برای خانم ها،اونقدرها مهم نیست.

یه چیز دیگه هم میخواستم درباره انیمیشنی که دیدم تعریف کنم؛که بعد از کلی جستجو بالاخره تونستم انیمیشنی پیدا کنم که از لحاظ اخلاقی،هیچ صحنه و دیالوگ بدی نداشته باشه و کاملا مناسب باشه برای فاطمه.دوبله شده هم نمیخواستم تا برای یادگیری زبان هم ترغیب بشه.ولی بازم آخر سر بعد اینکه خودم کامل دیدمش،پشیمون شدم به فاطمه نشون بدم.مسأله بدتر داستانش بود.داستانش درباره پسر بچه بود که همه جوره مشکل داشت،هم ضعیف بود،هم شلخته و هم درس نخون و تنبل.بعد برای حل مشکلش یه موجود خیالی پیدا شد و شروع کرد به کمک.منتها کمک هاش یا به نوعی معجزه بود و یا اینکه دیگران رو به دردسر مینداخت تا عقب بیفتن.نهایتا هم به همین شیوه بدبخت کردن دیگران،پسر داستان خوشبخت شد!به همین مزخرفی و افتضاحی.

و یکی دو تا هم خاطره از بچه‌ها میخواستم بنویسم،ولی به نظرم کلا باید در اینجا رو تخته کنم.به خاطر پیام خصوصی.

آخه اینکه من با بچه ام دعوا کنم هم حسودی داره؟!

نه واقعا کجاش حسادت داره؟

مگه خودتون نمیگید مشکلتون دعوا و قهره؟پس کجای دعوا و قهر کردن ما حسادت برانگیزه؟

جدا خواهش میکنم جواب این سؤالات من رو بدید.به من نه،به خودتون.

که دقیقا چه چیزی براتون از هرچیزی مهم تر و باارزش تره؟روش فکر کنید.به جواب کلی هم قانع نشید.

ریز به ریز و با جزئیات کامل برای خودتون توضیح بدین که دقیقا به چی حسادت میکنید؟چه کمبودی دارین که اینجا،تو این نوشته ها هست؟

توجه؟محبت؟مهربونی؟سلامتی؟ثروت؟ادب؟حیا؟ایمان؟

منظورم این نیست که زندگی من در همه این مواردی که گفتم کامله،قطعا نیست و یقینا نقص از منه.و الا که نعمت های خدا تمام و کماله؛ولی احتمال میدم این مدل نوشتن من،که کم و کاستی هام رو نمیگم،این سوء تفاهم رو ایجاد کرده.

باشه،حتی اگر این تصور رو هم دارید،جا برای حسادت نیست.حسادت مال وقتیه که نتونید به دست بیارید.فرض مثال نابینایی که اصلا چشم نداره،شاید،تازه فقط شاید،جا برای حسادت داشته باشه.

ولی شما خودتون منبع احساس هستید.اول راهید،نه مثه من از نیمه گذشته.هیچ ثروتی هم به پای قناعت نمیرسه.

شما عضو فعال خانواده بشید،نه اینکه منفعلانه منتظر دریافت توجه و محبت و مهربانی باشید.

شما شروع کنید از این دریای احساسی که خدا بهتون داده استفاده کنید و به دیگران هدیه بدین.

با توجه به صحبتای قبلی تون و توضیحاتی که دادین میگم که خیلی با احساسید.منظورم اینه که توانایی تون برای درک تمام احساسات اطرافیانتون خیلی بالاست.

از این توانایی تون استفاده کنید.ظلم هایی رو که در حقتون شده،به خدا واگذار کنید.به خاطرشون از کسی متنفر نباشید.در واقع هم نیستید،به خودتون القا میکنید که هستید.

اگه کسی از چیزی متنفر باشه،نباید به خاطر این تنفرش هر روز عذاب بکشه.این ناراحتی نشون میده شما عمیقا به اطرافیانتون علاقه دارید.ولی به خاطر توقعاتی که ازشون دارید و انجام نمیشه،دلخورید.

من عرضم اینه،دلخوری تون رو حتی اگر هم به جاست،به خدا بدین.با خدا معامله کنید.بگید خدایا!من عوض این کوتاهی هایی که در حقم شده رو از خودت میخوام.خودت برام پر کن این جاهای خالی رو.منم به جاش بی منت محبت میکنم به همه.

تصمیم بگیرید از همین فردا،زندگی تون رو تغییر بدین.باور کنید تغییر دیگران مشکل شما رو حل نمیکنه.شما باید از درون خوشبختی رو باور کنید.

وقتی از درون باور کردین زندگی شما هم مثل بقیه بالا و پایین داره و این دنیا برای هیچ کس بهشت نیست،اون موقع واقعا خوشبختی رو با تمام مشکلاتی که دارین حس میکنید.

شما اول راه زندگی هستید.حق ندارید،جدی میگم،حق ندارید اینقدر مأیوس و ناامید باشید.

اگه تصمیمتون اینه که به همین نحو ادامه بدین و هیچ تغییری نکنید،دیگه اینجا نمینویسم.تمام.

الان دوباره خوندم پیامتون رو.اینم اضافه کنم من همیشه برای دوستای مجازی به طور کل و برای چند نفر به طور خاص دعا کردم و شما هم جزء این دسته بودین.البته اگه دعاهام،عا باشه و شنیده بشه.

از این به بعد هم تا هر وقت که حافظه ام یاری کنه،دعاتون میکنم.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۱۱ شهریور ۹۵

فضای مجازی واقعا یک دنیای رو به رشد غیرقابل توقف است؛ آخر ندارد.باید از فرصت‌هایی که در اختیار میگذارد حداکثر استفاده را بکنیم

بچه ها رو دیدین؟یه کار اشتباه که میکنن که خودشون هم میدونن بده؛بعد پشیمون میشن.اینجور وقتا اگه مهمونی بیاد خونه،خودشون میرن قایم میشن.انگار که رو پیشنی شون نوشته چیکار کردن.

حالا منم دیشب خیلی سعی کردم بیام اینجا لااقل پیام اگر هست جواب بدم،ولی روم نشد.خب برای اینکه باز با عماد دعوامون شد.

اولش ما بالا بودیم و بچه‌ها پایین که یهو یه صدای گرومپ و بعد هم جیغ فاطمه اومد.تصور اینکه این صدا چقدر آدم رو هول میکنه،زیاد سخت نیست.

رسیدیم دیدیم فاطمه رو صندلی بوده پشت کامپیوتر که صندلی از پشت برگشته و فاطمه از پشت سر زمین خورده.خدا رو شکر چیزی اش نشده بود،ولی هم ترسیده بود و هم درد داشت یه کم.

اول فکر کردیم خودش افتاده.ولی عماد اعتراف کرد کار اون بوده،منتها نمیخواسته پرتش کنه.فقط میخواسته از پای کامپیوتر بلندش کنه.

اصل ماجرا از اونجایی شروع شده بوده که عماد فایلهای پراکنده فاطمه رو تو یه پوشه به اسم خودش مرتب کرده بوده و فاطمه متوجه نشده.فکر کرده عماد اونا رو حذف کرده.فاطمه هم به تلافی نشسته بوده به حذف کرذن فایلهای عماد،که عماد سر رسیده و دیده و دعوا شروع شده.

البته به اعتراف فاطمه،عماد همون اول دعوا نکرده،حتی بهش گفته فایل ها رو حذف نکرده،ولی فاطمه گوش نکرده.

تا اینجا مقصر فاطمه بوده،100%.ولی من با ادامه اش و این حرکتای بی حساب کتاب عماد مشکل دارم.تا حالا چند بار اتفاقای بدی افتاده سر این مدل حرکتاش.

این بار هم پشت صندلی رو کشیده،به هوای اینکه چرخ داره و میاد عقب.ولی چرخش به لبه فرش گیر کرده،صندلی برگشته.

خدا خیلی رحم کرده گردن فاطمه نشکسته یا اتفاق دیگه ای نیفتاده.ولی اتفاق یه باره،بعدش با ببخشید گفتن جبران نمیشه.

نمیشه هر سری با این استدلال که عمدی نبود و نمیخواستم اینطوری بشه،ازش گذشت.چرا برای بقیه از این اتفاق ها نمیفته؟چون بی هوا کاری نمیکنن.یه کم به کاری که میخوان بکنن و نتیجهاش فکر میکنن.

اولش که صدا اومد و رفتیم پایین،فکر میکردم اتفاقی بوده و اصلا عصبانی نبودم.بعدش هم که هر دوشون ماجرا رو تعریف کردن،بیشتر از دست فاطمه عصبانی شدم و کلی بهش توپیدم که چه حقی داره بره سراغ فایل های داداشش.فرض هم که حذف شده باشه،بیاد به خودم بگه و...

ولی هر چی حساب کردم دیدم نمیشه بازم با تذکر و پند و اندرز خالی عماد رو روونه کنم.نمیشه هم بذارم برای بعد.

بدتر از همه اینکه برگشته میگه خب باشه،بذارید من بشینم رو صندلی،همینظوری صندلی رو پرت کنید زمین!یعنی دیدم واقعا نمیفهمه از اصل این کار اشتباه و خطرناکه.

...

ولی خدا رو شکر قهر نکرد و گرفت منظورم رو.بعدش هم اومد بالا و رضایت نامه اردوی جمعه شون رو آورد امضا کنم.ولی خب من هر کاری کردم روم نشد بیام اینجا.

به فاطمه هم گفتم تا جمعه حق نداره پای کامپیوتر بشینه.به هیچ وجه.خیلی بیخیال و ریلکس قبول کرد.حرفی نزد،ولی قیافه اش میگفت برام مهم نیست.عماد این سنی بود و یه همچین حرفی میزدم،خودش رو ریز ریز میکرد.تا جمعه؟!

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۸ شهریور ۹۵

انتظار مهدی موعود تکلیف بر دوش انسان میگذارد.وقتی انسان یقین دارد که یک چنین آینده‌ای هست؛ باید خود را آماده کنند، باید منتظر و مترصد باشند

باز هم طبق روال معمول زندگی،اینجانب کلی نقشه کشیدم و کلی برنامه ریختم که زهرا هرچی کمتر به مشکل بربخوره؛البته به حساب و کتاب خودم و ایشونم با یه حرکت کلش رو به فنا داد!ِچه کرده؟عرض میکنم.

خب من از ابتدا که اصلا نمیخواستم زهرا رو وارد حساب و کتاب های مالی کنم.به نظرم اعصابش رو نداره.بیخودی فقط فکر و خیالش زیاد میشه.ولیکن از طریق محبوب فهمید.

بعد از اون به نظرم صحیحش این بود که برای تهیه خونه،هیچ پیشنهادی به محسن ندیم.یعنی بذاریم به عهده خودش.تا هر خونه ای رو که در توانش بود،تهیه کنه.

در واقع قرار این بود که با چند تا واسطه،خونه یکی از آشناها بهش پیشنهاد بشه برای اجاره.مورد خیلی مناسبیه.صاحبش خونه اش رو که سه واحد داره به عروس و دامادها میده.کوچیک هست،ولی خیلی خوش ساخته.به خصوص که مسیر ورود مهمون نامحرم جداست از خونه.

یه مدتی هم دختر خاله ام اونجا زندگی میکردن،رفتم دیدم.و نکته مثبتش اینه که صاحب خونه خودش کسی رو بیرون نمیکنه.مگه اینکه خودشون خونه بخورن یا بخوان جا به جا بشن.قیمتش 5م خیلی خوبه.

نقشه ام این بود که به واسطه این خونه به محسن پیشنهاد داده بشه تا اجاره کنه.ولی از طرف ما نباشه.اینجوری چند سال اول رو درسته مستأجر بودن،اما هول و تکون گرون شدن اجاره و سر سال دنبال خونه گشتن رو نداشتن،از طرفی هم منتی از جانب ما یا زهرا رو سر محسن نبود،هیچ دخالتی هم نداشتیم،خیالمون هم بابت جای خوب زهرا راحت بود.

ولی زهرا خانم برداشته کل ماجرای زندگی اش رو و اینکه چقدر الان سرمایه داره رو گذاشته کف دست شوهرش و بعد هم گفته که بیا خونه بخریم!

درسته که مالشه و اختیارش رو داره،ولی به نظرم من هیچ خوب نیست تو خونه ای زندگی شون رو شروع کنن که به نام زهرا باشه.دوست داشتم حداقل چند سال اول زحمت تهیه مسکن با محسن باشه.مطمئن نیستم اگه خدای نکرده بحثشون بشه،زهرا فوری خونه داشتنش رو چماق نکنه.

ولی به هر حال گفته و محسن هم به شدت استقبال کرده.حالا قرار شد پسرخاله ام خونه بخره،بعدا سر فرصت به نام زهرا کنن.ان شاءالله خیلی زود خونه خریده بشه و بتونیم ظرف همین یکی دو هفته لوازم زهرا رو بفرستیم.نمیدونم چه سری داره تابستون که مردادش اندازه دو ماه کش میاد بعد تا به شهریور میرسه دو روزه میشه مهر!

یه سفارشی هم که دو روز یه بار به زهرا یادآوری اش میکنم و به نظرم خیلی مهمه،اینه که برای خودت زندگی کن!به شیوه خودت و اندازه توانت.نه برای خوشایند دیگران و اندازه تواقعاتشون و طبق سلیقه اشون.

مهمون اومد برات،در حد توانت پذیرایی کن.نه اینکه کم بذاری،ولی زحمت بیشتر از توانت نکش.نه مالی نه کاری.

هیچ وقت موقع خرید،به خاطر بقیه خرید نکن.اسیر نگاه و تأیید دیگران نشو.

خلاصه اش که به خاطر اینکه پشت سرت حرف میزنن یا نه،شیوه ات رو عوض نکن.دنبال شنیدن حرف کسی هم نباش.خیالت راحت که از همون روز عقد،این پشت سر حرف زدن شروع شده و تموم هم نخواد شد.پس اصلا بهش فکر نکن و برات هم مهم نباشه.ممکنه جایی هم جلوی روت بگن.بازم نشنو.

تنها و تنها ملاکت برای درست و غلط بودن،خدا باشه.اگه طبق دستور خدا بود و کوتاهی نکردی،بقیه رو بی خیال.اگر هم نه،هزاری هم که تعریفت رو کردن؛خوشت نیاد و حتما حتما خودت رو اصلاح کن.

البته که این توصیه مخصوص زهرا نیست.اول همه بایستی به خودم بگم و تکرار کنم.

..

دیروز هم ناگهان یه حرکت عجیبت غریبا زدم که هنوز باورم نشده از روی اختیار و آگاهی انجام دادم.عصر خیلی بی مقدمه به عماد و زهرا گفتم بریم تمرین رانندگی!نجم هم خودش اومد.رفتیم یه جای خلوت و کلی تمرین کردیم.بیشتر دنده عقب و پارک دوبل.عماد هر سری قبلش میگفت باید پیاده بشم ببینم جا میشه ماشین یا نه!گفتم هیچی دیگه،با این وضعیت به عنوان دومین عامل ترافیک تهران شناخته میشی!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۷ شهریور ۹۵

دولت خودرا سرگرم بحثهای انتخاباتی نکند.بلکه باید تاآخرین روز،برای حل مشکلات برنامه‌ریزی کند.

چند وقتی بود که میدیدم عماد مثل قبل نسبت به نمازش حساس نیست.حتی گاهی به عمد میذاره برای آخر وقت.ولی این کارش رو از روی تنبلی یا بی خیالی نمیدیدم.احساس میکردم داره جلوی خودش رو میگیره برای ادای سر وقت نماز.

البته که شب ها رو چون مسجد میره،به جماعت میخونه.منتظر بودم یه فرصتی پیش بیاد سر صحبت رو باهاش باز کنم.تا اینکه امروز خودش اومد شروع کرد به حرف.حرف که چه عرض کنم،از همون ب بسم الله اشکاش سرازیر شد!

چرا؟چون هم میدونه باید نماز خوند و هم براش خیلی سخته نماز خوندن.سختی اش هم برای اینه که احساس میکنه نماز خوندن با این آداب و شرایط خیلی غرورش رو جلوی خدا میشکنه.

واقعا از حرفش جا خوردم.راستش من خودم خیلی دلم میخواد به یه همچین درک و احساسی از نماز برسم.ولی دائمی نیست.دوست دارم حداقل سر نماز بزرگی و عظمت خدا رو درک کنم و بفهمم چقدر ناچیز و بی مقدارم.

اما عماد الان و با این سنش،به نظر من خیلی خوبه که خضوع نماز رو درک میکنه و میفهمه.

ولی دقیقا نمیدونم چی باید جوابش رو بدم که قانع بشه و بپذیره این افتادگی و خضوع رو.براش سخت نباشه این حالت و یه وقت خدای نکرده برنگرده از مسیر,

در حد سوادم اینطوری بهش گفتم:گفتم اول ببین میتونی موقعیتی رو تو زندگی ات تصور کنی که غرورت حفظ بشه؟کوچیک نشی؟ما تو هر حالتی که باشیم،در واقع داریم خودمون رو دربرابر چیزی کوچیک میکنیم.دم دست تری حالت هم خودمون رو برای نفسمون کوچیک میکنیم.

اون میخواد ما بخوریم،بخوابیم،تفریح کنیم و...و ما هم دقیقا اطاعت میکنیم.

از طرفی ما اگه به این کوچیک شدن و خرد شدن سر نماز تن ندیم،چی میشه؟میتونیم از بزرگی و قدرت خدا فرار کنیم؟خدا نمیتونه جای دیگه خیلی بدتر و بیشتر خردمون کنه و حالمون رو بگیره؟

عماد هم خودش این حرف ها رو قبول داشت و به این نتیجه رسیده بود.که خدا با همه مهربونی اش،جدا خداست و حاکمه و حکمش ردخور نداره.که قدرت بلامنازعه زندگی ماست و راه فرار نداریم از حکومتش.

ولی میگفت موقع نماز دو تا صدای مختلف میشنوم.یکی میگه پاشو نمازت رو بخون،اون یکی میزنه تو سرم که نه!چرا میخوای نماز بخونی؟که چی بشه؟بعد من نمیدونم کدومشون هستم؟کدومشون وسوسه است؟

منم گفتم اتفاقا منم هنوز خودم رو نشناختم.پر از وسوسه ها و صداهای ضد و نقیضم.پر از راه و بی راه.خیلی وقت ها هم نمیدونم کدوم راهه کدوم چاه.نمیبینم ته مسیر رو.چاره ای ندارم جز اینکه دست به دامن خدا بشم واسه پیدا کردن راه درست.

خب خدا کی و چطور دست ما رو میگیره؟خودش وسیله اش رو به ما معرفی کرده:نماز و روزه.گفته از نماز و روز کمک بگیرید.و الا نماز نخوندن ما که از خدایی خدا کم نمیکنه.ما پشتمون رو به نور کنیم،از نورانیتش چیزی کم نمیشه.

خلاصه اش یه حرفایی زدم،کمی هم آروم شد.ولی بازم به نظرم کافی نیست.دنبال یه حواب خوبم.یه چیزی که کامل باشه.شک و شبهه براش نذاره.بازم اگه لطف کنید و راهنمایی کنید،ممنون میشم.

امشبم باز یه بازی جدید طراحی کردم.بازی پلیس و شاهد.

حدود 100 تا آدم مختلف در سه رنگ پیرهن و شلوار و کت و دو رنگ کفش و کچل و مو فرفری و موی صاف و سبیل دار و بی سبیل داریم،با شماره.

یکی میشه شاهد و یکی از این 100 نفر رو به عنوان متهم در نظر میگیره.بقیه به عنوان پلیس حق دارن با 5 تا سؤال متهم رو پیدا کنن.سؤال ها بایستی منطقی بشان.یعنی جواب فقط بله یا خیر باشه.

هر کی زودتر به جواب برسه برنده است.

البته که اگه یه رنگ از لباس ها کم بشه و تعداد متهم ها به یک سوم برسه،بازی خیلی سا ه تر میشه.

ولی از اونجایی که من استاد سرکار گذاشتن بچه‌ها هستم،اتفاقا تو طراحی متهم ها نهایت سخت گیری رو داشتم و اکثرا دو به دو با هم خیلی شبیهن و فقط یه اختلاف دارن.

امشب که بچه‌ها خوب باهاش ارتباط برقرار کردن و خیلی بازی کردن.ان شاءالله که روزهای بعد همچنان براشون جذابیت داشته باشه و مخصوصا فاطمه رو سرگرم کنه.

فردا هم روز زیارتی مخصوص امام رضا علیه السلام هست...و دل تنگ ما برای حرم آقا...میدونم بی لیاقتی از منه..ولی خب...

آقا!اجازه هست؟از این راه دور به دلمون اذن دخول میدین؟از باب الجواد بیایم حرم؟...

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِىِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى

الاِْمامِ التَّقِىِّ النَّقِىِّ

وَحُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَْرْضِ وَمَنْ تَحْتَ الثَّرى

الصِّدّیقِ الشَّهیدِ

صَلوةً کَثیرَةً تآمَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً

کَاَفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلى اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیآئِکَ

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۵ شهریور ۹۵

تنهاچیزی که دردیپلماسی میتواندمورداعتمادقرار گیرد،کارثابت وامضاشده است.نه رفتارهای ظاهری.بایدازبدحسابی آمریکایی‌هادربرجام،تجربه آموخت ونبایدمقابل وعده‌آنهااقدام نقدانجام داد

چیزی که درباره نجم اصلا انتظار نداشتم،حس رقابت شدیدش با محسن هست.یا شاید هم چون من خودم زودتر از خواهرام ازدواج کردم،درکش نمیکنم.ِِ

به هرحال که به اسم محسن هم آلرژی داره!کافیه زهرا بخواد حرف بزنه،که خب معمولا از هر دو تا جمله اش،یکی اش با محسن شروع میشه و اون یکی اش با محسن تموم میشه،چنان اخماش تو هم میره که!

زهرا رو هم "محسن ندیده" صدا میکنه.

به خاطر همین حرفاش به صورت خیلی نامحسوس،زهرا این دو روزه کمتر درباره محسن حرف زده.

نه اینکه موافق این برخودش با زهرا باشم،ولی زهرا هم همیشه زیاده روی میکنه.درباره محسن هم همینطور.نمیدونستم چی بهش بگم که ناراحت نشه،حالا حرفای نجم به نظر ناراحتش نمیکنه.فقط باعث شده یه کم رعایت کنه که این خوبه.

عماد هم جدیدا شروع کرده به رپ خوندن!یعنی دیگه حرف عادی با لهجه خودش نمیشه ازش شنید.هر چی ازش بپرسی یا خودش بخواد حرفی بزنه با همین تیپ میخونه.

اینقدر هم درست میخونه که یکی ندونه فکر میکنه صبح تا شب داره رپ گوش میده.ولی واقعش اینه چند وقت یکی داشته درباره یه خواننده رپ صحب میکرده و بقیه هم میشناختنش و عماد هیچی ازش نمیدونسته.بابت همین ندونستنش یه راست اومد رفت از اینترنت کلی مطلب ازش خوند و یکی دو تا آهنگ هم ازش دانلود کرد که ببینه رپ اصلا یعنی چی.

گزارش لحظه به لحظه اش رو هم بهم میداد.به نظرش منم در این باره چیزی نمیدونستم و میخواست اطلاعات عمومی من رو هم بالا ببره.

واقعا هم همون یکی دو تا آهنگ رو بیشتر گوش نداد،ولی به قول خودش مغزش رو این مدل حرف زدن کوک شده و دیگه نمیتونه عادی حرف بزنه!

به واقع همون حرف عادی رو داره میزنه،فقط با یه ریتم به خصوص و کمی قافیه دار.

حالا من که کلا اهل موسیقی گوش دادن نیستم،خیلی هم سخت میگیرم اگه بخوام گوش بدم.جدا از بحث حلال و حرامش.اگه حرام هم نباشه،باید دیگه شاهکار باشه تا خوشم بیاد گوش کنم.رپ رو هم هیچ وقت اصلا جزء موسیقی حساب نمیکردم.الان هم که این طرز حرف زدن عماد قشنگ مته است رو روح و روانم!

لااقل اگه کارش عمدی بود،میشد دعواش کنم.ولی الان جا برای دعوا هم نداره.ففط باید تحمل کنم تا بلکه از سرش بیفته.

راستی بابت راهنمایی هاتون درباره فاطمه ممنون.راهکار فعلی ام اینه که اولا گشتم سریال در خانه رو پیدا کردم براش دانلود کردم ببینه.روزی یه قسمت.تا 12-13 قسمت جا داره.پیشنهاد میکنم شما هم ببینید.جدا اون وقت ها چقدر با سلیقه بودن مردم که براشون یه همچین فیلم ها و سریال هایی تولید میشد.

بعد هم دنبال فیلم ها یا سریال های خوب دیگه میگردم که بتونم تا آخر تابستونش رو پر کنم.باز اینجوری که فقط دانلود شده رو میبینه،لااقل دیگه تبلیغات نداره وسطش.

اگر هم پیشنهادی تو این مورد دارید،بفرمایید.خوشحال میشم.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۴ شهریور ۹۵

حصاروخاکریزفرهنگی اگرسست باشدهمه‌چیزازدست خواهدرفت.اینکه باجمهوری اسلامی مخالفندبه خاطرایمان مردم است؛این حصار فرهنگی برای حفظ ایمان مردم است

به وجودی که ساعت از 12 گذشته،اما هنوز همسایه سر کوچه مراسمشون تموم نشده و همچنان اینجا سر و صداست.

اصلا آرامش و آسایش همسایه ها به جهنم،واقعا برام سؤال خودشون چطور دارن تحمل میکنن؟وقتی صدای بلندگو و آهنگ و جیغ و سوتشون ما رو اذیت میکنه،وای به حال خودشون که بیخ گوششون این همه صداست.

تازه چند دقیقه پیش یه بیست تایی هم نارنجک و ترقه و... انداختن.

دلم بیشتر از همه برای خواننده شون میسوزه.یعنی از 8 تا الان یه روند داره میخونه!

بگذریم،هرچند که اگه سر و صدای اینا هم نبود،فکر نکنم باز امشب بچه‌های من میخوابیدن.آخه عصر نجم بی خبر اومد.گفته بود آخر هفته میاد.سورپرایزمون کرد.

یه دو سه ساعتی خوابید،حالا نشستن به حرف و تعریف.من و نرگس که هیچ،هنوز نوبتمون نشده.اینقدر که فاطمه و عماد برای داداششون حرف دارن.ولی جالب تر از همه خدیجه است که دقیقا رفته وسط جمعشون نشسته و عین چی داره حرف میزنه:جیکی نیک دیکگ بشون ناسا ابسی.

توقع هم داره نجم فقط به اون نگاه کنه و با هیچ کس کار نداشته باشه!وقتی هم ببینه حرف و صحبتشون گرم شده و کاری بهش ندارن،هی الکی بالا پایین میپره و قه قه میخنده که یعنی منم قاطی!

چند روز پیش یه مطلب درباره منجوق دوزق خوندم،یاد خاطرات خودم افتادم.

عرضم به حضورتون که من کلا نمیشد چیزی یا وسیله یا فعالیتی اطرافم باشه و امتحانش نکنم.

از اولین مواردی که یادم میاد اینه که حدودا 3-4ساله بودم که پدربزرگم بنایی داشتن.و من اصرار داشتم حتما تو قسمت لگد کردن گل و پرت کردن نیمه مشارکت کنم!واسه این نیمه پرت کردن که خودم هلاک کردم.تا بالاخره بزرگترا رضایت دادن من آجر نصفه رو بندازم بالا.ولی خب از اونجایی که زورم نمیرسید حتی بلند کنم،تلپی از دستم ول شد و افتاد روی ناخن شست پام و اونم بلافاصله کنده شد!

تو کارهای دیگه هم همیشه خودم رو داخل میکردم.برام هم فرقی نداشت زنونه و مردونه بودنش.

اینقدر موقع خیاطی یا بافتنی مادرم فضولی کرده بودم که یادگرفته بودم.یه وقتا مادرم یه کارهایی رو به من میسپردن.

اما یه بار 9-10ساله بودم که مادرم شروع کردن به دوختن یه تابلو پولک و منجوق.نمیدونم چرا،ولی این سری مادرم اجازه نمیدادن حتی نزدیک وسایلشون بشم.هر چی اصرار میکردم که بدن منم انجام بدم،نمیدادن.

این شد که منم مجبور شدم کمین کنم.تا مادرم بلند میشدن برن تو آشپزخونه،سریع میرفتم سر وقت تابلو.و چون نمیخواستم مادرم بفهمه دست زدم،تمام سعی ام رو کردم که درست عین مادرم بدوزم.

بعد سه چهار مرتبه،مادرم فهمیدن و دیدن که درست دوختم،بالاخره رضایت دادن اون تابلو رو من تموم کنم.

اینقدر هم جالب شد که دو سه سال بعد،خواهرم دور از چشم مادرم اون تابلو رو برد مدرسه و تو مسابقه هنری شرکت کرد و تا استان هم مقام آورد!هر چقدر هم مادرم حرص خوردن که این کار درست نیست و تقلبه،به گوشش نرفت.فقط آخر سر جایزه اش رو که یه ماشین حساب نوری بود،داد به من.

دبیرستانی هم که بودم،مادرم تصمیم گرفتن یه تابلو خیلی بزرگ منجوق دوزی درست کنن.

یه پرده تور با گلای درشت داشتیم که مادرم اون رو به عنوان طرح انتخاب کردن.بعد با هم اون طرح رو روی یه پارچه خیلی براق مشکی کپی کردیم.

اول یه مقدارش رو با منجوق های مختلف دوختن.نهایتا تصمیم گرفتن تمامش رو با منجوق رنگ صورتی و گلبهی بدوزن.و برای اینکه طرح مشخص بشه،نوع دوخت رو تغییر میدادن.

یه چند ماهی دوختش زمان برد.به خصوص که زمینه اش مشکی بود و مادرم سرشون درد میگرفت.

وظیفه منم این وسط،یکی تأمین منجوق بود که بایستی میرفتم درست عین اون رو میخریدم.و یکی هم مینشستم پیش مادرم منجوق پاک میکردم!یعنی منجوق های خراب رو جدا میکردم.

شیرین ترین قسمت ماجرا هم صحبتها و نصیحتهای مادرم حین کار بود.وقتی دو تایی با هم بودیم.چقدر راحت و بی دغدغه بودم و چقدر دنیا به نظرم آروم و رام بود!

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲ شهریور ۹۵
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟