۲۱ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

درسی که اربعین به ما میدهد، این است که باید یاد حقیقت و خاطره‌ شهادت را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن زنده نگهداشت

امام باقر(ع): کسى که میخواهد بداند آیا اهل بهشت هست یا نه، پس دوستى ما را بر دلش عرضه کند، اگر پذیرفت، مؤمن است. و کسى که دوست‏دار ماست، باید مشتاق زیارت حسین(ع) باشد، پس هرکس زائر حسین(ع) باشد، او را به محب خود می‏دانیم و از اهل بهشت خواهد بود، و کسى که زائر حسین(ع) نباشد(مشتاق زیارت نباشد)، ناقص الایمان است.

عنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ مَنْ أَرَادَ أَنْ یَعْلَمَ أَنَّهُ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَیَعْرِضُ حُبَّنَا عَلَى قَلْبِهِ فَإِنْ قَبِلَهُ فَهُوَ مُؤْمِنٌ وَ مَنْ کَانَ لَنَا مُحِبّاً فَلْیَرْغَبْ فِی زِیَارَةِ قَبْرِ الْحُسَیْنِ ع فَمَنْ کَانَ لِلْحُسَیْنِ ع زَوَّاراً عَرَفْنَاهُ بِالْحُبِّ لَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ کَانَ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مَنْ لَمْ یَکُنْ لِلْحُسَیْنِ زَوَّاراً کَانَ نَاقِصَ الْإِیمَان‏

کامل الزیارات، ص193

...

خب من یه معذرت خواهی به همه بدهکارم. به خاطر حرفای دیشبم. بله،حق با شماست. نگرانی ام واقعا بیخود بود. منم میدونستم،ولی اولش هم نوشته بودم که شیطان دست از سرم ورنمیداشت و یک ریز داشت توی گوشم ویز ویز میکرد. 

پیام خصوصی و عمومی داشتم درباره اینکه پس چطور طاقت داشتم نجم رو بفرستم برای دفاع حرم.

البنه که دل کندن از بچه خیلی سخته،ولی اون موقعیت قبل از رفتنش با خودم تموم کردم که دیگه منتظر نباشم. به هنین خاطر هم اون موقع شیطون رو این مدل نگرانی ها،مانور نداد. همیشه همینطوره،قشنگ میگرده سوراخ پیدا کنه برای نفوذ. 

خب این سری،از اول که اصلا قراری بر تنها رفتنشون نبود. بعد هم که امید به ارتباط داشتم و بعید میدونستم تا این حد ازشون بیخبر بمونم. بعد هم که اون بنده خدا اون حرفا رو زد و حالم از شنیدن حرفاش تغییر کرد.

و شیطون هم که زل زده بود تو چشمام،فورا فهمید چی از فکرم گذشت. همون رو گرفت و ادامه داد. 

و اینقدر بافت و بافت و بافت تا شد یه شال دراز و دور گردنم پیچید و داشت خفه ام میکرد. 

با اینکه مطمئن بودم هیچ جای نگرانی وجود نداره،چون به قول عماد خدا همچنان داره خدایی میکنه،ولی این وسوسه های بی سر و ته دلشوره به جونم انداختن عجیب. 

و وقتی کاملا این امتحان رو رد شدم،خدا کلید امتحان رو گذاشت جلوم.امروز نزدیک غروب،نجم تلفن کرد. 2 کیلومتری کربلا بودن و میگفت خیلی شلوغه. تلفن برای یکی از موکب ها بود و خیلی خوب آنتن میداد. ازم پرسید به نظرم چی کار کنن؟برن جلو یا برگردن. که منم گفتم تا ثبح صبر کنن،اگه راه خلوت تر شد،که بعیده،برن.و الا از همونجا سلام بدن و برگردن. 

منم ان شاءالله صبح دوباره به سمت مهران راه میفتم. ماشین رو هم پر کردیم از خوراکی. اول مادرم یه سبد پیک نیکی،خشکبارو مغز بسته بندی کرده بودن از قبل که دادن. نرگس خانم هم کلی الویه درست کردن و با هم ساندویچشون کردیم،حدود 200 تا. پدرم هم تو مسجد اعلام کردن،که ناگهان سیل خوراکی کلا من و ماشین رو یه جا برد!

از آب معدنی گرفته تا انواع بیسکوییت و کنسرو و غذای آماده و... اندازه دو تا وانت بار زدم! 

یه پیلم خصوصی درباره "خوش به حالتون" داشتم.نه به هیچ وجه منظورم چشم زخم و این موارد نبود. من گفتم دوست ندارم کسی حسرت زندگی و موقعیت من رو بخوره.

چون اولا ناشکری و ناسپاسیه و بی احترامی به خداست.ثانیا جز از دست دادن فرصت ها و امکانات،دست آوردی نداره. فقط عمر هدر میره و همین! 

در حالیکه اگه یه کم با دقت و تفکر به زندگی و موقعیت خودمون نگاه کنیم،واقعا میفهمیم چقدر محسنات داره و جا برای شکر و سپاس حالا حالاها هست. 

راستی اینم بگم،تو این سلام های از راه دوری که قسمتم شده،به نیابت از تک تکتون دادم. ان شاءالله که قبول بوده باشه. 

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۳۰ آبان ۹۵

امروزدلهای مامشتاق حسین‌بن‌علی علیه‌السلام وآن ضریح شش گوشه و‌قبرمطهراست.ماهم گرچه دوریم،ولی به یادحسین‌بن‌علی وبه عشق اوسخن میگوییم

لعنت خدا به دل سیاه شیطون. و تمام اعوان و انصارش که عین مگس میان تمام لا لوهای روح و روانم میشینن به وز وز کردن و چرند گفتن و دلشوره انداختن به جونم. 

به معنی واقعی کلمه مستأصل شدم.از چی؟که نمیدونم چی کار باید بکنم. 

خب اول که تا آخرین لحظات امید داشتم خودم هم برم با بچه ها و باورم نبود تنها میفرستمشون. وقتی هم قرار شد برن،میدونستم تماسمون قطعا کم و محدوده و نمیشه دلخوش اینترنت و سیمکارت باشیم. 

ولی با اینحال یه قرار نصفه نیمه با هم گذاشتیم که موقع برگشت،اگه شد بهم خبر بدن تا برم دنبالشون. حتی گفتم تا قبل ایران هم نشد،ایراد نداره. رسیدین ایران خبر بدین تا بیام. یه مسافرخونه ای رو هم رفتیم و با مدیرش صحبت کردیم که تا من برسم به بچه ها جا بده. 

اگر هم اتفاق پیشبینی نشده ای براشون نیفتاده بلشه،یحتمل فردا میرسن کربلا و من خود اربعین باید برم دنبالشون.

ولی چند مورد پیش اومده که کلافه ام کرده. اولا از چند نفری که امروز برگشتن شنیدم مسیر راهپیمایی خیلی از سال قبل شلوغ تره.به حدی که خیلی ها نتوستن برن تا کربلا و از نیمه های راه سلام داذن و برگشتن. 

دوما این بسته شدن مرز مهران که معلوم نیست موقته یا دائم، از طرف ایرانه یا عراق و دو طرفه است یا یک طرفه،خیلی رو مغز و اعصابم رژه رفته.

این وسط یکی هم تا امروز فهمید بچه ها رو تنها فرستادم،برام کلی ماجرا و داستان تروریستی تعریف کرد از بچه دزدی بعثی ها و گروهک های مخالف شیعه که با ظاهر کمک کردن و جا دادن میان جلو و بعد بچه های تنها رو میبرن که میبرن! 

آخرین تماسمون دیشب بود و هنوز نشنیده بودم مرز بسته شده. صدا هم قطع و وصل میشد و نفهمیدم چی میگفتن.همینقدر که صدلشون رو شنیدم برام کافی بود. 

حالا واقعا موندم چه کنم. برم مهران و همونجا منتظر بشینم تا بیان؟یا نه،همین جا منتظر بشینم تا تماس بگیرن و دوباره هماهنگ کنیم؟

پیام هم دادم،ولی جواب ندادن.نمیدونم اصلا رسیده بهشون یا نه.

عجالتا که از صبح تا الان کارم شذه ذکر "خدا خودش مراقب بچه ها هست. نگران نباش! "

و واقعا هم همینه ها. میدونم که وظیفه ام یود راهی شون کنم و ترس به دلم راه نمیدادم. میدونم که هیچ تصادفی در کار نیست و هر اتفاقی بیفته،حتما خدا در جریانش هست.و از همه مهمتر،اینکه تا الان زنده و سلامت هستن،هیچ ربطی به من و مراقبت ها و توانایی های من نداشته. 

پس چرا الکی دلم شور بزنه؟اصلا شور چی رو بزنه؟که نکنه خدا میخواد امانتی هاش رو ازم پس بگیره؟خب اگه واقعا یه همچین برنامه ای برام تدارک دیده،اصلا راهی برای اجرا نشدن این برنامه وجود داره؟...

پس با این وجود راهی برام نمیمونه جز همون ذکر های خدا بزرگ است... خدا مواظب همه چی هست... 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۸ آبان ۹۵

رئیس‌جمهورجدیدآمریکامیگویداگرپولی که خرج جنگ کردیم راداخل کشورخرج میکردیم،این‌همه فقیروشهرخراب نداشتیم.آیاآنهایی که مجذوب آن نقطه‌خیالی هستند،این رامیفهمند؟

من برگشتم،دست خالی و دل شکسته و عصبانی از خودم که لیاقت نداشتم. 

واقعش ما دیروز قبل اذان صبح حرکت کردیم و تا اونجایی که راه داشت،سرعت رفتیم. البته که ترافیک هم خیلی بود. نزدیک اذان مغرب رسیدیم نزدیک مهران که پلیس جلومون رو گرفت و گفت اجازه ورود نداریم. به این خاطر که هم پارکینگ های مرزی و هم تمام خیابون های سطح شهر،ماشین پارک شده بود.ما هم دیدیم ترافیک خود شهر هم زیاده،ترجیح دادیم همون بیرون شهر پارک کنیم و با سواری و اتوبوس خودمون رو به مرز رسوندیم. 

چه جمعیتی اونجا بود،خدا میدونه. سالن لبریز و گرم و همبنطور هم مثل چی جمعیت اضافه میشد.هیچ امیدی نداشتیم که کمتر از 24 ساعت طول بکشه رد شدن از بازرسی!

ولی بعد دو ساعت،ناگهان سرعت بازرسی زیاد شد و معلوم بود به خاطر ازدحام دیگه گذرنامه و ویزا رو چک نمیکنن. فقط از مردم میشنیدیم که میگفتن کسایی که گذرنامه ندارن،از بلجه انتهایی برن تا بهشون نامه برای برگشت بدن. 

قبل اینکه راه بیفتم،از نرگس خواستم برام استفتا کنه ببینه،اگه به خاطر ازدحام مرز باز شد،اجازه دارم برم یا نه،که جواب دادن نه.برای این مراسم هم رعایت قوانین جمهوری اسلامی لازمه و شکستنشون جایز نیست. 

این شد که نرفتم  با بچه ها و برگشتم. اونا حدود 12 شب رد شدن. و چقدر تو این چند ساعتی که تو صف بودیم،علاوه بر اون 12 ساعتی که تو راه بودیم بهشون سفارش کردم،خدا میدونه. یعنی جا داشت که همونجا دو تایی بگیرن سرم رو بکوبن تو دیوار! ولی واقعا دست خودم نبود. ناخودآگاه تکرار میکردم. 

نجم که از اول تا آخر جز چشم و حتما و ان شاءالله هیچ چی نمیگفت. ولی عماد هم خیلی طاقت آورد و فقط محض اینکه من رو از نگرانی دربیاره،آخر سر برگشت گفت:مگه این چند روز تعطیلی،برای خدا هم تعطیله و قراره بره مرخصی؟که دیگه خجالت کشیدم و کوتاه اومدم. 

فقط هم تا نماز صبح تو ماشین یه چرت زدم و بعد از نماز راه افتادم و عصر هم رسیدم.

تمام راه به این فکر میکردم چرا اینجوری شد؟منی که تا چند سال پیش به خاطر مشکل نرگس،اصلا به مخیله ام هم خطور نمیکرد بی نرگس کربلا برم،چه برسه به اربعین،چطور شد که دو سال پیش،بی مقدمه و برنامه ریزی طلبیده شدم؟و چطور شد که پارسال انگار وظیفه ام بوده همیشه. و بعد امسال،نذاشتن که برم؟

واقعا اینجور وقتا دوست داشتم یه پیام اختصاصی از خدا بهم میرسید. که بفهمم الان موقعیت چیه؟دارم مجازات میشم؟جریمه است؟واسه درس عبرته؟امتحانه؟یا چی؟

هرچند که حرف نرگس هم خیلی جالب بود.میگه:فرض کن این اتفاق هم بیفته. بعدش میخوای چی کار کنی؟فرض کن همون مجازات باشه. جریمه اشتباهت باشه. میخوای ناامید بشی از ببخشش خدا یا مطمئنی هنوزم خدا دوستت داره و فرصت توبه و برگشت داری؟

که اگه میدونی هنوز فرصت توبه داری،خب توبه کن! استغفار کن! از همین راه دور سلام بده و مطمئن باش سلامت بی جواب نمیمونه.. 

یه پیامی هم از طرف سرکار خانم زهرا داشتم.البته خصوصی نیست،ولی ترجیح دادم اینجا جواب بدم. 

اعتراف:همون لحظه اول که اسمشون رو دیدم فکر کردم از طرف زهرای خودمه و کلی ذوق کردم.هرچند که تقریبا هر شب یا نهایتا یه شب درمیون باهاش صحبت میکنم،ولی باز پیام دادنش برام هیجان انگیزه.

حقیقتش من به خاطر پیامتون نشستم چند صفحه ای از وبم رو خوندم. بله تقریبا حق با شماست. قبل ترها،من بیشتر و دقیقتر و با جزئیات از خانواده و بچه ها مینوشتم. ولی کم کم جزئیات رو حذف کردم. و الان هم که مدتیه به قول شما دارم سخنرانی میکنم. 

یه دلیلش شاید این باشه که اقوام هم آدرس اینجا رو دارن.البته تا حد زیادی مطمئنم خیلی به اینجا سر نمیزنن،ولی باز یه کم از جزئیات نوشتن برام سخته. 

دلیل دیگه اش کم شدن وقتمه. اون اولی که شروع کردم،هم کارم خیلی سبکتر بود و هم جمعیتمون کمتر بود. یه قانون نصفه نیمه ساعت خواب هم داشتیم،بیشتر وقت داشتم برای نوشتن. 

ولی از همه اینا مهمتر،بازخوردی بود که از نوشتن مطالب خانوادگی گرفتم. از خوشی ها و شوخی و خنده هامون نوشتم،گفتن خوش به حالتون،چقدر خانواده خوب و مهربونی هستید.

از مشکلاتمون نوشتم،باز گفتن خوش به حالتون،چقدر خوب با مشکلاتتون کنار میاید. 

از دعواهامون نوشتم،باز گفتن خوش به خال بچه هاتون،چقدر قشنگ دعواشون میکنید!! 

واقعا موندم چی بنویسم که کسی این واژه خوش به حالتون رو،اونم از ته دل و با حسرت،به زبون نیاره.

اشتباه نشه،مشکلم نوشتن این کلمه نیست،دوست ندارم نوشته هام باعث آه و حسرت کسی بشه. 

به این خاطر موقع نوشتن،هی مراعات میکنم خشک و سرد بنویسم. 

و شما چه قشنگ وصف کرده بودین:یه چایی سرپایی جلوی در!

ولی اگه این دسته هم قبول کنن این قسمم رو که والله،بالله،منم مثل شمام،خدا همه خوشی هاش رو برای من مخصوص جدا نکرده.فقط تفاوت تو نگاه منه که سعی میکنم همه اتفاقات زندگی ام رو از طرف خدا و از روی دوست داشتنش ببینم و به همین خاطر زندگی ام قشنگ میشه. و باور کنن برای قشنگ شدن زندگی شون،کافیه بخوان تغییر کنن و منتظر معجزه نباشن،اون وقت منم احتمالا بتونم دعوتتون کنم داخل به صرف میوه و شیرینی.. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۸ آبان ۹۵

اگر که جور نمی شود تا به زیارت بروم دلم به همین خوش است که آقایم طلایه دار زیارت نرفته هاست.کربلایی ها به نیابت آقا هم زیارت کنید

60 سال فراق

رهبر انقلاب آخرین بار چه زمانی به کربلا مشرف شده اند؟

اولین زیارت

اولین باری که رهبر انقلاب به زیارت کربلا رفته‌اند در سال ۱۳۲۵شمسی در ۷ سالگی بوده:

«پدرم می‌خواست برود مکه. بنا بود ما را ببرد عتبات، بگذارد، خودش برود مکه و برگردد. [اما] نتوانست گذرنامه‌اش را درست کند. گذرنامه عتبات را هم نتوانست بگیرد. شبهای سختی گذراندیم... در بصره گمان می‌کردیم که دیگر تقریبا از خطر جسته‌[ایم]. منزل یکی از علمای آنجا وارد شدیم. یکی دو روز آنجا ماندیم. بعد بلیت گرفتند. رفتیم نجف. چند ماهی نجف بودیم. کربلا بودیم. کاظمین و سامرا بودیم...» 

آخرین دیدار

سفر دیگر ایشان به عتبات عالیات در حدود ۱۸سالگی انجام‌گرفته است. در سال ۱۳۳۶، حدود ۵۸ سال پیش، به همراه مادر و برادر و تعدادی از بستگان برای دیدار با خویشاوندانی که ساکن نجف بوده‌اند عازم عراق میشوند. در شهر نجف در درس علما و مدرسان حوزه علمیه نجف حضور می‌یابند ولی به خواست پدر پس از حدود دوماه به مشهد بازمیگردند.

محرم سال ۱۳۴۷ بار دیگر ایشان قصد زیارت کربلا میکند... اداره گذرنامه درخواست او را به ساواک فرستاد و برای صدور گذرنامه از آن سازمان استعلام کرد. پاسخ داده‌شده بسیار طبیعی بود: «مشارالیه... از هر فرصتی برای تحریک مردم استفاده می‌نماید و پای‌بند به هیچ اصول و همچنین تعهدات خود نمی‌باشد. در صورت تصویب با عزیمت وی به عراق مخالفت شود.» و شد. این ممنوعیت خروج از کشور تا زمان پیروزی انقلاب باقی بود.

پس از پیروزی انقلاب نیز تاکنون فرصتی برای زیارت کربلای معلا برای ایشان فراهم نشده است.

کتاب شرح اسم

...

خب البته که با این حرفا دل ما خوش نمیشه. به قول فاطمه که خیلی راحت برگشت گفت: بابا!امام خامنه ای که مثل ما نیستن.احتملا هر روز با طی الارض هی میرن کربلا،مدینه،مکه،نجف..

قبلا به طی الارض میگفت:تب الارض. 

من رو هم امسال نخواستن. با اینکه به خیال خامم از کلی وقت قبل برای ویزا اقدام کردم.ولی به اصرار شخصی گذرنامه ها رو دادیم بنده خدایی تا برامون ویزای گروهی بگیره. ولی ایشون گذرنامه من رو گم کرده و تا دو سه روز پیش بهمون نگفته بود. اگه همون اول گقته بود،میتونستم تا الان دوباره گرفته باشم. 

به هر حال الان عماد و نجم ویزا و گذرنامه دارن و من نه.

خیلی برام سخت بود که رضایت بدم. و سخت تر این مدلی دست رد به سینه زدن بود. 

ان شاءالله فردا صبح راه میفتیم. تا مهران رو با هم میریم و بعدش من دست از پا درازتر برمیگردم....

یه مطلبی هم به نظرم بد نیست بنویسم،مخصوصا که بیشتر خواننده های اینجا خانم هستن. 

ببینید،حقیقت اینه که خانم ها اکثر امور پیش قدم بودن از اول خلقت. چه کارهای خوب و چه بد. انگار ما مردا از خودمون اراده نداریم. منتظریم ببینیم مادرمون،خواهرمون،همسرمون یا حتی دخترمون چه میکنه،تا ما هم همین کار رو بکنیم. 

برای مراسم و مناسک مذهبی هم همیشه خانم ها بیشتر داوطلب بودن. همین اربعین هم واقعا خانم ها خیلی اشتیاقشون بیشتره. 

ولی منی که دو بار راهم دادن میگم،فضاش اصلا مناسب حضور خانم ها نیست. خیلی مواقع ناچارا اختلاط پیدا میکنن با آقایون. مثلا موقع برگشت،ماشین ها به نهایت پر میکنن و مرد و زن مجبورن فشرده بشن به هم. و بیشتر هم از نفربرهای ارتش برای جابجایی استفاده میکنن.

یا همین اول کار تو مرز،که خیلی ازدحام میشه. 

به نظر من که نه،از علما شنیدم،که بهتره خانم ها خودشون نرن،ولی مشوق آقایون باشن برای این سفر و اگه مالی دارن،برای سفر دیگران ببخشن. 

یا اینکه چند روز قبل یا بعد این سفر رو انجام بدن. 

همین دیگه.. امروز شنیدم مرز مهران باز شده و بدون گذرنامه و پیزا اجازه عبور میدن. کاش منم راه بدن حالا که دست خالی ام... 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۲۶ آبان ۹۵

نماینده ولی‌فقیه درامورحج وزیارت:مقام معظم رهبری به من فرمودند:شماازطرف من به همه زایٔران ابلاغ کنیدازتصاویرمن درراهپیمایی اربعین استفاده نشود

امشب میخواستم بیام شکایت نامه بنویسم.از کی؟مطمئن نبودم،شاید خودم. چرا؟

خب چون مطمئنا ایراد از منه که تا الان هنوز اینجاییم و اقدامی نکردیم. اول میخواستم از تمام کسانی که واسطه ای بودن تو این گرفتاری شکایت کنم،ولی در نهایت دیدم نه،فایده نداره. گول زدن نداریم. مشکل خودمم.عجب و غرورم.تکبرم و هزار عیب و ایراد دیگه ای که دارم. 

اما قبلش داشتم یه گشتی تو مطالب بقیه وبلاگ ها میزدم که یه متنی رو دیدم خیلی دردم گرفت. خیلی.

خب ایشون دانشجویی هستن و شاکی ان از اینکه چرا با وجود برنامه ریزی های قبلی،هم کلاسی شون،آمده از استاد خواهش کرده تاریخ امتحان رو تغییر بدن تا بتونه برای اربعین کربلا بره. و بماند که از شدت عصبانیت،جملات توهین آمیز زیادی رو استفاده کردن. 

ولی قسمت دردناکش اینه که ایشون میفرمایند :"من تا جایی که میدونم هیچگونه حدیثی نداریم که شما اربعین کربلا باشی، فرقی بکنه با اینکه اربعین لاس وگاس باشی، مسکو باشی، پیونگ یانگ باشی، قطب شمال باشی یا تو جنگل های آمازون. اصلا شما تو هر روز دیگه ای هم کربلا باشی هیچ توفیری نمیکنه با اینکه جای دیگه باشی. مگر اینکه بخوای بری زیارت و..."

خب اولا چرا جوونای تحصیل کرده ما که اتفاقا مسیحی،ارمنی،زرتشتی یا اهل تسنن نیستن،تا این حد باید از مسائل دینی و مذهبی شون بی خبر باشن؟

که ندونن از جمله نشانه های تشیع و ایمان،زیارت امام حسین علیه السلام در روز اربعین هست؟

حالا گیرم به هیچ وجه و از هیچ طریق احادیث در باب این موضوع به دستشون نرسیده،آیا در طول مدت زندگی شون به این فکر نکردن که خب،حق الزحمه و اجرت پیامبر و ائمه برای هدایت ما به دین مبین اسلام چیه؟مخصوصا که الان دوره ای شده واسه هر کاری از باز کردن دکمه لباس تا طریقه صحیح استفاده از برس کلاس تخصصی هست و هیچ کدوم هم رایگان نیست. پس واقعا این سوالی هست که احتمال زیاد داره برامون پیش بیاد:حق الزحمه هدایت ما چیه؟و جالب اینجاست که اگر طالب جواب باشیم،خداوند در قرآن جواب داده و فرموده هیچ اجرت ودستمزدی نداره،مگر مودت پیامبر و اهل بیتش. 

یعنی برای ما،مسلمون شیعه لازم و واجب هست پیامبر صلی الله وعلیه و آله و سلم و اهل بیتش رو نه تنها دوست داشته باشیم،بلکه بهشون مودت داشته باشیم. مودت در لغت یعنی جار زدن محبت. یعنی به همه اعلام کنیم و این اعلام در رفتار و گفتارمون هویدا باشه که آهای مردم،ما این خاندان رو دوست داریم. 

در اینصورت قبل از اینکه بخوایم زیارت اربعین رو با لاس وگاس مقایسه کنیم و دلیل و برهان به اصطلاح منطقی ردیف کنیم،دست کم این سوال برامون پیش میاد که چرا مردم،در این حجم و اندازه،برای این زیارت مشتاقن؟اونم در سطح بین المللی. 

خواهشا پای تبلیغات رو به میون نکشید که تا به حال هیچ تبلیغی برای هیچ موضوعی تا این حد تأثیر نداشته.

 امام خمینی(ره) یک قاعده‌ای را بیان میکردن که بر اساس اون، به پیروزی انقلاب مطمئن شده بودند. ایشان میفرمود: من وقتی میشنیدم که در تمام شهرها و روستاهای کشور، مردم یک‌صدا شده‌اند، متوجه میشدم که نصرت خدا و پیروزی حتمی است. این عادی نیست که یک‌باره همه دل‌ها متوجه یک موضوع بشه.

این یک قاعده است؛ اگه دل‌ها به یک‌باره درباره یه موضوع عمیق و اصیلی متحول بشه، و نسبت بهش موضِع مثبت بگیره، این علامت نصرت خداست؛ این یه اتفاق عادی نیست. دل‌ها دست خداست و اگه همه دل‌ها متوجه یک موضوع بشن، این کار خداست، کار تبلیغات نیست.

این حماسه اربعین هم واقعا کار خداست.

بعضیا،حالا یا خودشون رو به سادگی میزنن یا واقعا ساده لوحن،اصرار دارن بگن این حرکت همه مردم در اثر تبلیغاته. خب اگه اینطوره واقعا و تبلیغات تا این حد اثر داره،چرا درباره موضاعات دیگه تا این حد جواب نداده؟

بعضی تر ها هم که پدر و مادر استدلال منطقی هستن میگن این اشتیاق مردم برای اینه که مجانی!  و راحت!  تو این مدت میشه رفت کربلا! 

مجانی؟واقعا؟با بلیط اتوبوس 180 هزارتومن یا 670 هزارتومن هوپیما؟182 هزارتومن ویزا؟این تازه فقط رفتش هست.اونجا آب و غذا احتیاج نیست؟نکنه فکر کردین از بعد مرز همینطور موکب ها دارن پذیرایی میکنن تا خود کربلا؟برگشت چی؟

و راحتی اش!اینکه خوشبختانه دچار آقا بالا سر هایی شدیم به شدت معتقد! 

هیچ سنگ اندازی ندارن برای این سفر.از قبل که در طول این چند سال برداشتن تمام جاده های منتهی به مرزها رو چند بانده کردن با امکانات پارکینگ و هتل و... و اصلا هم محض این چند روز اربعین از ظرفیت گمرک کم نمیکنن و حتی حاضرن چند شیفت هم اضافه کنن تا جوابگوی ازدحام مردم باشن. 

هیچ حرفی هم از ممنوع بودن مرخصی دانش آموزان برای این یفر نزدن و اتفاقا اعلام هم کردن ما خودمون اردوهای دانش آموزی و دانشجویی برگزار میکنیم. 

و...

البته که به قول قدیمی ها شنونده باید عاقل باشه.. 

اما واقعا چرا؟چرا از همون ابتدا اینهمه درباره زیارت امام حسین علیه السلام تاکید شده و مخصوصا این زیارت اربعین از جمله نشانه های اصلی تشیع شمرده شده؟

ساده‌ترین تحلیل ایه که پیاده‌روی اربعین، رزمایشی برای لشکریان امام زمان(ع) هستش.

 اربعین یه قیامه بر علیه نظام پوسیده اومانیستی و لیبرالیستی و ماتریالیستی و همه این معادلات رو به‌هم میزنه. اربعین یه نظام و ساختار جدید برای حیات بشر طراحی کرده.

واقعا از اون چیزاییه که در وصف نگنجد. ما باید همه بریم از نزدیک لمسش کنیم تا بتونیم ازش الگو بگیریم. به سیستم کامل اجتماعی که شامل تغذیه،بهداشت،امنیت،سلامت و... هست و بدون مدیر و سرپریت واحد به طور هماهنگ و دقیق کار میکنه. 

و تمام این موارد در حالیه که امکانات واقعا کمه،هم به خاطر جنگ و نا امنی و هم مسیر که یه جاده است. نه شهر و امکانات شهری. و از طرف دیگه تهدید به ناامنی و ترور هم خیلی بالاست.

فقط با یه راهپیمایی یک روزه 22 بهمن مقایسه کنید متوجه عظمتش میشید.

 نکته آخر هم اینکه ما از زیارت اباعبدالله لذت میبریم، ولی مثه تشنه‌ای که به آب برسه. زیارت امام حسین علیه السلام هم یه نیازحیاتیه،اگرچه که لذتبخش هم هست.

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵

تاخیانت بزرگان نباشد،دولتهای دیگرنمیتوانندتصرف بکنند.خیانت راهشان رابازمیکند؛ مستشارمیآورند،کارشناس میآورند؛اگردولت خائن نباشد،راه بازنمیشودکه منافع ماراببرند

اول یه توضیحی درباره مطلب قبل بنویسم. اون مطلب رو من دیشب نوشتم ولی اشتباها به جای انتشار،گزینه پیش نویس رو انتخاب کردم. و بعد هم چک نکرددم ببینم منتشر شده یا نه. رو این حساب پیام خصوصی که گفتم مال دیروز هست. 

امروز هم یه پیام خصوصی دیگه داشتم که در جوابشون باید بگم،حتما.من منتظر هستم و تا جایی که بلد باشم توضبح میدم.

امروز بالاخره موفق شدم از زیر زبون عماد بکشم که مشکلش با مدرسه چیه. مشکل شیوه کنترلی ناظم جدیدشونه که دائما موبایل به دست داره از همه فیلم و عکس میگیره تا بتونه از لابه لای این فیلم و عکسا موارد تخلف انضباطی رو پیدا کنه! 

جدا که نمیفهمم این دیگه چه کاریه؟بلدی؟عرضه داری؟همون موقعی که دانش آموزی داره کار اشتباهی میکنه،جلوش رو بگیر. مگه زندانه که اینجوری کنترل میکنی؟

حالا عماد هم واقعا نسبت به چند سال پیش رفتارش تو مدرسه عوض شده،جز موارد حاضر به جوابی اش و کل کلش با معلما،مورد انضباطی خاصی نداشته. ولی عذاب وجدان گرفته ناجور،که حتما تا الان کلی از نمره انضباطم کم شده. مخصوصا که نجم هم ترسونده بچه رو وه کجای کاری؟نمره انضباط از همه مهمتره و هر جا بخوای استخدام بشی،اول نمره انضباط ازت میخوان! 

البته که واضحه که ناظم مذکور فقط ژستشه و یحتمل هیچ عکس و فیلمی نمیگیره،ولی من این رو به عماد نگفتم. درباره اهمیت نمره انضباط هم و اینکه ربطی به استخدام نداره،باهاش صحبت نکردم.

دیدم بهترین فرصته تا درباره موضوع مهم "عالم محضر خداست،در محضر خدا معصیت نکنید" باهاشون صحبت کنم. که ببین تو از یه دوربین دست گرفتن ناظمت،چقدر پریشون و نگران شدی؟چقدر برات مهم شد که چی ازت ثبت شده تو اون دوربین؟حالا بیایم همین اندازه هم نگران دوربین تمام وقت خدا بشیم که نه فقط کارهامون رو ثبت میکنه،که فکر ها و نیت هامون رو هم متوجه میشه و ضبط میکنه. 

نگران بشیم،اینقدر که هر شب بشینیم با خودمون حساب کنیم چقدر اشتباه تو دوربین خدا برامون ثبت شده. چند تا نمره منفی گرفتیم...

یه خاطره از چند روز پیش هم بنویسم. عماد و فاطمه سر یه موضوعی با هم جر و بحثشون شد پای کامپیوتر،پایین بودن. صداشون کردم بیان بالا ببینم چی شده.فاطمه بدو اومد.میگم چی شده،میگه هیچی،این پسرای سن بلوغم عین بمب ساعتی میمونن! کافیه سیم قرمز رو به جای آبی ببریم،کلا منفجر میشن! ولی شما میخواین باهاش صحبت کنین مواظب باشین،هنوز یه قسمتاش خنثی نشده...

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵

درنظام اسلامی فریب و حیله‌گری برای جلب آراء مردم جرم است؛استفاده ازقدرت برای به‌دست آوردن پول،ازبزرگترین جرائم است

پیام خصوصی دارم درباره موضوع پیام یکی از دوستان. که خب خواستن اگه ممکنه توضیح بدم. 

ایرادی نداره،مینویسم.صحبت ما درباره نسبتمون با مرگ و زندگی بود. که مرگ از چه لحاظ سخته و چرا ناراحت کننده است. اون چیزی که من از بزرگان شنیدم و یاد گرفتم اینه که ما از فوت اطرافیانمون ناراحت میشیم به خاطر جدایی و فراق و دلتنگی. ولی نه از این بابت که رفتنشون از این دنیا ضرر و خسرانی براشون بوده یا به عبارتی دلمون نمیسوزه که دیگه فرصت بهره مندی از نعمات دنیایی رو ندارند. چرا که معتقدیم بعد از مرگ زندگى همچنان ادامه داره و منظور از حیات پس از مرگ یه زندگی نباتی صرف نیست که حالا بسته به جهنمی یا بهشتی بودنمون،خوابیده باشیم و توی حلقمون شیر و عسل یا زقوم بریزن. 

اینجور که من از بزرگان و اساتید شنیدم،تمام جلوه های زندگی دنیایی بعد از مرگ وجود دارن و البته در مراتب بالا. به عنوان مثال تحصیل علم،چون خودم خیلی به این کار علاقه دارم برام خیلی جالب بود که شنیدم حتی در بهشت امکان ادامه تحصیل فراهمه. منتها نه مثه اینجا با آزمون و خطا و شک و شبهه. بلکه اونجا اصل جنس رو یاد میدن. 

و از طرفی حیات دنیایی مون هم خیلی با ارزشه برامون ‌،چون حکم پله های ترقی رو داره. اینجا ما مدل و ماکت حیات جاویدمون رو طراحی میکنیم. انتخاب میکنیم حرفه و شغل و درجه مون رو تو بهشت.بعضیا راه صد ساله رو یه شبه میرن،شهید میشن و درجه شون به عرش اعلا میرسه. برای همین هم امام به خانواده شهدا تبریک میگفتن. 

البته که فقدان بعضیا هم اینجا خیلی سخت و سنگین غیر قابل جبرانه،اینقدر که بودنشون برامون خیر و برکت داشته،مثال اعلی 14 معصوم.

در مورد این هم که گفتم ما موظفیم تلاش کنیم و از نتیجه نگرفتن مأیوس نشیم،باز من روایتی شنیدم به این مضمون که فردی بودن در حوزه علمیه که تمام طول زندگی شون رو مشغول تحصیل بودن،منتها توفیقی براشون حاصل نمیشد. نه توانایی تبلیغ و سخنوری داشتن و نه به مراتب بالا رسیدن و تألیفی داشتن. در نهایت هم در گمنامی فوت کردن. بعد از فوت ایشون،حالا به چه طریقش رو یادم نیست،ولی به قول صحیح از احوالشون با خبر میشن که در چه حالی هستن. گفته شده که ایشون بعد از مرگ،در عالم برزخ به درجه استاد رسیده بودن. یعنی به خاطر نیت مخلصانه و تلاشی که برای تحصیل علم داشتن،اونجا نتیجه تلاششون بهشون داده شد. به حدی که هر عالمی که از این دنیا رحلت میکرد،میبایست اول یه دوره زیر نظر ایشون طی میکرد تا مجوز ادامه تحصیل رو پیدا کنه. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۱ آبان ۹۵

هر دو نامزد ریاست جمهوری آمریکا موفق شدند؛اما در بردن آبروی آمریکا!این آمریکا میخواهد مشکلات ما را حل کند؟

بالاخره انتخابات امریکا هم تموم شد و نتیجه همونی شد که آقا چند وقت قبل فرمودن:مردم به اونی رأی دادن که رک و راست و بی پرده،ماهیت تمدنشون رو افشا میکرد. 

البته که همه شون برای ما به یه اندازه دشمنن،ولی شاید ترامپ ارجحیتش این باشه که دیگه کسی نمیتونه نشانه ای از ادب و هوش تو شخصیتش پیدا کنه! و احتمالا اهل دستکش چرمی هم نیست تا مشت آهنینش رو پنهان کنه. 

اما هر چی که هست یه نکته واضحه:سیاست های کلی امریکا وابسته به رئیس جمهوراش نیست.که با عوض شدنشون تغییر کنه. 

بر عکس ما،البته متأسفانه،که با عوض شدن رئیس جمهور به قول بعضی اساتید حتی ترکیب دونه مرغ مرغداری ها هم تغییر میکنه،چه برسه به سیاست های کلی. 

تا 4 سال پیش رئیس جمهورمون وقتی میرفت سازمان ملل،چنان صهیونیستا رو میشست و پهن آفتاب میکرد،که تا سال دیگه خیس بودن هنوز. ولی این آقا آنچنان کاسه لیسی شون رو میکنه که احتمالا موقع برگشت،تلفنی بهش میگن:قربون دستت،داری میری اون آشغالا رو هم بذار دم در! 

البته که ایراد داریم که یه همچین انتخابایی داریم. همه مون هم ایراد داریم. نمونه کوچیکش پریشبا که بارون و رعد و برق و تگرگ شد. همون موقع من تو خیابون بودم.نمیخوام از تاکسی ها و خطی ها گلایه کنم که اینجور مواقع یا غیب میشن و یا فقط دربست میبرن. که این قصه به اندازه کافی تکراری هست. 

گلایه ام از مردمیه که به وسع جیبشون نگاه میکنن و دربست سوار میشن. خب چرا؟چرا با خودشون نمیگن اگه دارم،کرایه دربست حساب کنم،ولی اجازه بدم بقیه هم سوار شن؟مگه بقیه گناه کردن که زیر بارونن؟اصلا چرا از اول راضی میشن به این ظلم؟

خیلی ساده است،کافیه همه عزمشون این باشه که زیر بار حرف زور نرن. تا مردم ظلم پذیر نباشن،ظلم اتفاق نمیفته. حالا میخواد این ظلم غاذت بیت المال باشه یا دربستی شدن تاکسیا...

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۲۰ آبان ۹۵

خودمان باید مشکلات کشور را حل کنیم نه آمریکا!نمونه بارز برای اثبات این تفکر، عملکرد آمریکا در برجام است

امشبم خیلی خسته ام. از بس با عماد حرف زذم. نمیدونم چرا دو هفته است به صورت تصاعدی از مدرسه رفتن بیزار شده؟اولش فقط غر زدن زیر زبونی بود. ولی امشب کم مونده بود سر شام با هم دعوامون بشه! 

هیچ دلیل خاصی هم نداره،یا هر چی که هست به من نمیخواد بگه. خودم امروز یه پرس و جوی مفصل از کادر مدرسه کردم،کسی از چیزی خبر نداشت. 

هر احتمال ممکنی رو هم درباره اش با خودش صحبت کردم. توقع نداشتم مستقیم بگه آره،همینه.ولی واکنشش نسبت به همه فرض هام یکی بود و همه رو به یه درجه رد میکرد. 

فقط مونده ببرمش سی تی اسکن از مغزش تا ببینم سرش به جایی نخورده! 

بعد اینهمه بحث،آخرش هم مجبور شدم برای فردا کوتاه بیام و اجازه بدم خونه بمونه. میترسم اگه مجبورش کنم بره،به جای مدرسه رفتن بره خیابون گردی. 

خب البته جای شکایت نداره وضعیتم. به هر حال اینجانب همون پر مدعایی هستم که برای دیگران نسخه میپیچم! بفرما،بلدی برای پسر خودت مشاوره بده. نصیحت دیگران پیشکش...

فاطمه هم خیلی دختر وقت شناسیه. قبل اینکه بره بخوابه،دقیقا اون وسط اوج مذاکرات من و عماد،کتاب ریاضی اش رو با یه مداد آورده،ایستاده روبروم. منم فکر کردم جایی از کتابش رو بایستی امضا کنم. که برگشت گفت:بابا!میشه الان تمام این کتاب رو از اولش تا اینجایی که خانممون درس داده بهم یاد بدی؟

:همین الان؟

-بله. آخه فردا امتحان ریاضی داریم. 

:فردا امتحان داری،الان باید یادت بیفته؟و بعدش سر کلاس مگه گوش ندادی که من بخوام یادت بدم؟

-نه،یادم بود...ولی هر چی فکر کردم و نگاه کردم،نفهمیدم چی شده. سر کلاسم،خانوممون خیلی توضیح میده،من حوصله ام سر میره گوش کنم. فکر میکردم مثه کلاس سومه،میشه گوش ندم و یاد بگیرم. ولی نشد. خیلی سخت تره. 

:عجب! حالا درباره این سر کلاس گوش دادن یا ندادن که بعدا باید صحبت کنیم مفصل،ولی آخه من چجوری کل درسا رو برات توضیح بدم؟الان که باید بری بخوابی. حداقل بگو کجاش رو نفهمیدی،همون رو برات بگم. 

-خب اینجا رو برام بگید:چرا نوشته 7 هجدهم به علاوه 2 نهم،مساویه با 17 هجدهم به علاوه 4 هجدهم؟

:این رو از کجا نوشتی؟خودت نوشتی یا خانوم؟

-من از روی تخته نوشتم. خانوممون نوشته بود. 

:خب حتما بی دقتی کردی،این 1 اشتباهه. همون 7 باید یاشه،نه 17.

-عه؟!آره ها. گفتما. این خطه از قبل رو تخته بود!خب باشه.،دستتون درد نکنه. یاد گرفتم. 

:خب سوال بعدی؟

-دیگه سوال ندارم. تموم شد! فقط همینجاش برام سخت بود! 

:جدی؟یعنی بقیه اش رو بلدی؟خب پس برو بخواب. شبتم به خیر. 

-عه یه کار دیگه هم داشتم.... عه.... چیز... آهان!راستی من تو مدرسه تو شورا انتخاب شدما! نفر اول شدم. 65 نفر به من رأی دادن! 

:واقعا؟چرا؟مگه چه تبلیغی کرده بودی که اینهمه رأی آوردی؟

-هیچی،آخه کسی تبلیغات رو کار نداشت. همه به اونی که بیشتر دوستش داشتن،رأی دادن. منم چون خیلی موهام خوشگله،همه بهم رأی دادن! 

:به خاطر موهات؟!خب اون وقت موهای تو چه به دردشون میخوره؟

-نمیدونم. اصلا من نمیدونم شورا دقیقا چی هست؟فقط خانوممون گفت مثلا به این درد میخوره که درباره مشکلاتمون با خانم مدیر میشه حرف بزنیم. من که قبلنم زیاد با خانم مدیر حرف میزدم. همیشه هم درباره مشکلات مشق و اینا بوده. حالا دیگه این شورا چیه من نمیدونم! 

:عجب! باشه،حالا بعدا درباره اش صحبت میکنیم. الان برو بخواب دیگه.

-ای بابا. شمام که همه حرفاتون میرسه به برو بخواب! خب من دوست ندارم با داداش دعوا کنید. نمیشه شمام برید بخوابید؟

:من دعوا نمیکنم. داریم صحبت میکنیم. هنوزم حرفامون تموم نشده. حالا شما برو بخواب،ما هم میخوابیم... 

عکس هم هر چه کردم،باز نشد برای دانلود... 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵

فریادمرگ برآمریکا،برای دفاع ازارزشهای انسانیست.درمناظره ریاست جمهوری‌شان،آمریکاراافشاکردند.چیزهایی که مامیگفتیم،اینهاچندبرابرش راگفتند

خیلی خیلی خسته ام و بدنم درد میکنه. یحتمل سرما خوردم،بازم زیر بارون موندم امشب. فقط به خاطر محبتی که داشتین و احوالپرسی کرده بودین، اینجام... و اینکه بگم،نه متأسفانه هنوز نتونستیم ویزا تهیه کنیم. دعا کنید آقا ما رو هم بطلبن. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵

نامزدانتخابات ریاست جمهوری آمریکاگفت اگررنگین پوست هستید،نمیتوانیدمطمئن باشیدتاچنددقیقه دیگردرخیابانهای آمریکازنده اید.نژادپرستی آمریکایعنی این

از دیشب خیلی با خودم کلنجار رفتم ماجرای دیروز رو از حافظه ام پاک کنم،ولی موفق نشدم. اصلا هضم شدنی نیست برام.

از طرفی هم دوست ندارم اینجا توضیحش بدم،به اندازه کافی اینجا در موردشون بد گویی کردم....

بله حدس دوستی که پیام خصوصی دادن درسته،باز ما دیروز دچار یه چشمه دیگه از محبتهای پدر نرگس شدیم! 

عصر مالک،برادر دوم نرگس،تلفن کرد و خواهش و تمنا و اصرار تا برای شام بریم خونه شون. 

نه اینکه ما خیلی اهل تعارف باشیم،مخصوصا با ایشون که دیگه اصلا،ولی اصرارش خیلی جای سؤال داشت. مخصوصا که بهش گفتم دیر میرسم خونه و امروز هم روز خدا بود و تعطیل! 

ولی وقتی رفتیم و با مهمون دیگه شون که یکی از دوستای پدر خانم با دخترشون بودن،مواجه شدیم تازه گرفتیم ماجرا چیه.

دختر خانم سنشون کمتر از 40-45 به نظر نمیامد. و آرایش غلیظ و روی باز و روابط عمومی بالاشون داد میزد که چه هدفی داشتن.

پدرشون هم انگار هیچ مشکلی نداشتن. 

خیلی گنگ توضیح دادم؟ایراد نداره... فقط باورم نمیشه کسی فقط به خاطر منفعت سنجی سیاسی حاضر باشه زندگی پسرش رو نابود کنه. هر چند مالک پسر ایشون نیست. برادرزاده ایشون هست. پدر مالک از شهدای قبل از انقلابه و مادرشون بعد از شهادت ایشون،با برادرشون ازدواج کردن. 

و خب جای شکرش باقیه که مالک قلبا نمیخواد قاطی این بازی بشه. هیچ وقت نخواسته مطیع و همراه ایشون باشه،ولی همیشه به لطایف الحیل قضیه رو پیچونده. اما این سری به قول خودش تو بد مخمصه ای افتاده. 

تنها راهی که به نظرش رسیده این بوده که ما هم بریم تا عیش پدر و دختر رو کور کنیم. و تا حدی هم این اتفاق افتاد. ولی فکر نکنم ماجرا به همین جا ختم بشه. مخصوصا با پستی که پدر دختر خانم داشتن و... 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۴ آبان ۹۵

۷۰ جلد کتاب از اسناد لانه‌ی جاسوسی منتشر شده است؛ چرا هیچ نشانه‌ای از این کتاب‌ها در مدارس و دانشگاه‌ها نیست؟ این یکی از اعتراض‌های من است

دو تا پیام خصوصی داشتم. اول اونی رو که مدتیه داریم در مورد موضوعی با هم صحبت میکنیم رو جواب میدم.

سلام علیکم،الحمدلله شکر.

دربازه نمازهاتون و اینکه فرمئدین به دلتون نمیچسبه،خب حدستون درباره جوابم اشتباهه. واقعش نماز رو خدا جوری قرار داده و احکامی براش وضع کرده که دوست داشتنی و دلخواه نباشه از اول. بلکه اگه کسی مردونه پای اطاعت و بندگی خدا بایسته،اون موقع لذت میبره از نماز اونم به این خاطر که نماز از جمله دستوراتی هست که با عقل و دل نمیشه خواصش رو کشف کنیم و در واقع یکی از مظاهر مولا بودن خداست امر به نماز.

پس توقع مناجات و حال خوش راز و نیاز از نماز نداشته باشیم همون ابتدا. ولی از طرفی نماز رو لازمه با احترام باهاش برخورد کنیم. سبک نشمریمش و سرسری باهاش برخورد نکنیم. 

یعنی چی این حرف؟اینکه موظف بدونیم خودمون رو همون اول اذان نماز بخونیم.حالت ادب رو در نماز رعایت کنیم. حتما حتما بعد از نماز سر به سجده بذاریم و دعا کنیم. این کمترین تعقیبات نماز هست. 

در روایت میفرماید خدا از بنده ای که نمازش رو میخونه و بی هیچ درخواستی بلند میشه میره،بدش میاد.

نماز مهترین نتیجه اش از بین بردن تکبره،پس لازمه خودمون هم با رعایت آداب نماز و بزرگ کردن نماز مقابل نفسمون،در از بین بردن تکبرمون اقدام کنیم. 

فرمودین خدا کم دوستم داره.لطفا دیگه این حرف رو نزنید. ببینید بزرگترین گناه ناامیدی از رحمت و لطف خداست. خدا همه گناهان ما رو میبخشه به این شرط که به لطف و کرمش امید داشته باشیم. و از سرسوزن و کوچکترین گناه ناامیدان از درگاهش نمیگذره. 

مثال های خیلی زیادی در روایات هست برای نشون دادن اندازه محبت خدا به بنده هاش. که اکثرا با محبت مادر به نوزاد ناتوانش مقایسه کردن. و تازه گفتن خدا خیلی بیشتر از این مادر بنده هاش رو دوست داره.

حسرت خوردن مقدمه و علت حسادته. حسرت چیه؟این که از جای خالی نعمتی در زندگی مون ناراحت باشیم. 

اولا اگه اهل شکر و سپاس بابت داشته هامون باشیم،خیلی کم فرصت میکنیم نداشته هامون رو ببینیم،اینقدر که جدا غرق در نعمتیم.

در ثانی شکر نعمت،شکر قلبی و حقیقی،باعث زیادتر شدن نعمت میشه و باور کنیم ندیده گرفتن نعمتها باعث میشه همونی رو هم که داریم از دست بدیم. 

ثالثا باور کنیم خزانه تمام نعمتها دست خداست و انتها نداره. پس اگر به ما نداده،به این خاطر نبوده که تموم شده. این خیلی مهمه. ما حسرت میخوریم از نداشتن فلان چیز،چون فکر میکنیم دیگه نیست و تموم شده و به ما نمیرسه.فکر میکنیم حتی اگه خدا هم بخواد،باز نمیتونه به ما بده،چون به بقیه داده و سهم ما فقط آه کشیدنه. 

این بدترین تلقین و تفکریه که میتونیم داشته باشیم. و همین باعث حسادت ما به بقیه میشه. 

همین حسرت خوردن و ندیده گرفتن باقی نعمتهای زندگی،اون کمبودها رو تبدیل به گره کور میکنه،یا به قول شما عقده. خب چرا؟

متأسفانه دارو یا آمپول نداره این مورد. تنها چاره اش از درونه. اینکه خودتون تصمیم بگیرید از این رویه دست بردارید. درست مثل عینک عوض کردنه،باید دیدتون رو تغییر بدین. ملزم کنید خودتون رو به دیدن و شمردن داشته ها و بابت تک تکشون خدا رو شکر کنید. نداشته هاتون رو باور کنید لازم نداشتید.

قرار نیست این نوشته و یا حتی اصل سخنرانی کسی رو متحول کنه. اینا گفته و نوشته میشه تا ما روش فکر کنیم،تحلیل کنیم و بعد انتخاب کنیم. 

اگه جایی اش غلط هست،با دلیل البته،اون رو کنار میذاریم. اما اگه با تحلیل و تفکر به این نتیجه رسیدیم که این درسته و راه چاره اینه،دیگه هیچ کس کاری از دستش برنمیاد جز خودمون که برای خلاص شدن از مشکلات خودمون رو تو این مسیر قرار بدیم. 

حرف این مدت خلاصه اش شناخت دنیا بود و قوانینش.و اینکه بفهمیم ما چه نسبتی با این دنیا داریم. چقدر تحت اختیار ماست و چقدر ما تحت عواملیم. 

بفهمیم مشکلات و سختی های زندگی از کجا درست میشن. چقدرشون رو ما فکر میکنیم سختی هستن و با کدومشون میشه مبارزه کرد و با کدوم نمیشه. 

و در نهایت اینکه بفهمیم چطور میتونیم به قدرت بی نهایت متصل بشیم. 

پس توقع معجزه نداشته باشید از این بحث. 

یه پیامی هم بود از دوستی که مشاوره خواسته بودن. ممنونم از لطفی که به من دارید،ولی بی تعارف من نمیتونم مشاو'خوبی باشم. مهمترین نیاز مشاور داشتن شناخته و من نه شما رو میشناسم و نه خواستگارتون رو. با این حال با توجه به همین مطالبی که فرمودین،به نظرم نباید خیلی زود تصمیم بگیرید.

بله شما تا اینجای زندگی رفاه و آسایش رو تجربه کردین و از لحاظ امکانات مادی در مضیقه نبودین. ولی آیا مطمئن هستین در آینده، اگه با این آقا زندگی نکنید،باز همین مقدار روزی خواهید داشت؟مطمئنید خدا در برنامه زندگی تون امتحان از فقر مالی نذاشته؟

میخوام بگم صرف محدودیت مالی داشتن ایشون دلیل کافی برای رد کرذنشون نیست. ‌چه که خدا روزی ایشون و شما رو در این ازدواج قرار داده باشه و امتناع شما از این ازدواج روزی تون رو کم کنه. 

پس خواهشم اینه حتما به مشاور معتمد رجوع کنید. 

...

امروز از اون روزایی بود که فهمیدم بعضیا علیرغم ظاهر خوبشون تا چه اندازه میتونن خطرناک باشن،بد بودنشون به کنار... بدی هاشون مال خودشون،اینکه چقدر میتونن برای بقیه بد بخوان و شرارت در وجودشون نهفته است... 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۱۴ آبان ۹۵

پاره ای توضیحات

حقیقتش دو سه شبی هست که میخوام پیام های خصوصی رو جواب بدم،ولی به این ساعت که میرسم باطری ام کاملا تموم شده...

حتی نمیتونم یکی دو خط خاطره از بچه ها بنویسم.. 

ان شاءالله فردا فرصت بیشتری داشته باشم و از خجالتتون در بیام. 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۲ آبان ۹۵

بنده باصدای بلنداعلام میکنم مسؤولان بایدبافقروفسادوتبعیض مبارزه کنند.اگربخواهند وضع امنیت کشور،معیشت مردم،عزت بین‌المللی راتأمین کنند،راهش مبارزه باهمینهاست

چند روز دیگه گویا انتخابات شورای دانش آموزیه و فاطمه هم به اصرار ناظمشون کاندید شده. عماد و نجم هیچ وقت کاندید نمیشدن. دیشب و امروز فاطمه و عماد داشتن با هم پوستر تبلیغاتی تهیه میکردن. تو ذهنم بود،کارشون تموم شد،از نتبجه اش عکس بگیرم و بذارم اینجا. جملات جالبی استفاده کرده:بهترین ها،همیشه بهترین انتخاب ها را دارند،یا یه همچین چیزی. 

با اینکه تا خونه باشم حواسم شش دونگ به ریز مکالمات بچه ها هست،ولی خیلی از اوقات به روی خودم نمیارم که میشنوم. به محض اینکه عماد از پوسترشون پرینت گرفت،خواست بیاره به من نشون بده که فاطمه جلوش رو گرفت و یواش در گوشش گفت:به بابا نشون ندی ها! عکسشو میگیره میذاره تو اون سایتش همه میبینن و تقلید میکنن. دیگه تقلب میشه من رأی نمیارم!...

با اینکه به نظرم دوستی که از ابتدا بابت جواب سؤال ایشون این بحث مدیریت  رنج و لذت در زندگی پیش اومد،دیگه اینجا تشریف نمیارن،ولی حیفه که بحث نیمه کاره رها بشه. شاید به درد کسی بخوره. 

ادامۀ بحث، این سؤال پیش میاد که اطاعت چطور ما رو به اوج لذت و عبور از رنج‌ها می‌رسونه؟ دستور چه نقشی داره که «خوب بودن» اون نقش رو نداره؟

اگه انسان دستور اجرا کنه، دو حقیقت بسیار پنهان وجودش،شکوفا میشه. وقتی مدام دستور اجرا کنیم، حس پرستش در ما تقویت میشه، حس پرستش مثه چه حسیه؟ مثه حس انسه.

چرا «دستور»؟ برای اینکه اگه یه مدتی دستور گوشی کنیم، این حس پرستش در ما بیدار میشه. به‌جای جمله «دوستت دارم» یا «تو عشق من هستی» جمله «تو را میپرستم، میپرستمت!» میگیم و این اوج شکوفاییه.

‌ تو را چگونه بپرستم؟،چیزی فوق دوست داشتنه. هیچ‌وقت یه نوزاد که محتاج آغوش مادره،نمیتونه بگه: مادر! تو رو دوست دارم. بلکه این حس، چیزی بالتر از دوست داشتنه، اصلا فرصت گفتن دوستت دارم برای بچه نیست. و مناجات و ادعی اهل‌بیت(ع) به درگاه پروردگار عالم نیز، همه اینجوری هستن.

بچه اگه بخواد عاشقانه با پدر و مادرش حرف بزنه، یه کلمه بیشتر برای گفتن ندارد : مامان، با من قهر نکن! و ادعیه پره از این جملات که خدایا با من قهر نکن، خدایا مرا به عذابت مبتلا نکن!

این بیدار شدن و اوج خودشکوفایی، رسیدن به حس پرستشه. تا به خدا «چشم» نگیم، تا دستورش رو اجرا نکنیم، به این حسّ پرستش نمیرسیم!

بالاتر از حس پرستش، یک حس دیگه ای هم در ما هست که اگه به اوج خودشکوفایی برسیم، میتونیم اون حس رو پیدا کنیم. اون چیه؟ حس مملوک بودن، عبد بودن یا بنده بودن، که فارسی اش هم برده بودنه! یعنی «خدایا! من میخواهم برد تو باشم!»

عبد یعنی اینکه مال او هستیم، او تعیین میکنه چه زمانی بمیریم و کسی هم نمیتونه ازش سؤال کنه. عبد یعنی اینکه مالکمون میدونه  به ما چی داده و چی نداده.

سؤال:آیا عبد یعنی اینکه من از خدا راضی ام؟

جواب:اصلا من حق ندارم بخوام که راضی باشم یا نباشم! من کی ام که بخوام راضی باشم یا نباشم؟! من مال اونم. اینکه گفته شده:من راضی ام به رضای تو، در واقع میخواد عمق مملوک بودن رو بگه، و الا این کلمه ها گنجایش نشان دادن حس عبودیت رو ندارن. 

اون روی سکه عبد بودن، ابرقدرت شدنه. خداوند میفرماید «عَبْدی أطِعْنی أجْعَلُکَ مَثَلی؛ از من اطاعت کن تا مانند من بشی.

یا میفرماید:فی‏ مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ

نزد من، پیش من، روی صندلی‌ای که من نشسته‌ام، خواهی نشت! عبد یعنی این! بگو: خدایا! من میخوام در اتاق کارگردانی تو برای عالم هستی، کنار دست تو بنشینم، و دست‌یار کارگردان بشم!

اما نکته مهمش اینه دستورات خدا رو به نیت عبد شدن و بندگی کردن اطاعت کرده باشیم،نه برای اینکه دستورات خوبی بودن و ما رو آدم بار میاوردن. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۱۰ آبان ۹۵

بدون امنیت، نه خوراک لذتی میبخشد، نه خانواده انسی ایجاد میکند و نه شغل و درآمد فایده‌ای میدهد. امنیت که نبود، هیچ چیز نیست

بعد مدتها یادم بود که آخر هفته است و احتمالا پسرم هست و رفتم بهش سر زدم. خدا رو شکر حالشون خوبه،ولی مد نظرم از این حرف شعریه که امیر جان انتخاب کرده و نوشته:تا کی دل من چشم به در داشته باشد... گشتم تو گالری گوشی ام کلیپ اصلش رو پیدا کردم:

اینم محض خاطر گل روی پسرم. 

یه پیام خصوصی پر از گلایه و آه و ناله هم داشتم. محتواش،بی تعارف خیلی کسل کننده است. دوست نداشتم. نه به خاطر اینکه خدای نکرده بخوام خودم رو مبرا از این مشکلات بدونم،نه.ولی از این حجم آه و ناله و در مقابل ندیدن هیچ نعمتی و ناسپاسی حالم گرفته میشه.

ما وضعیت زندگی مون هر چی که باشه،خوب یا بد و اون چیزی که خودمون تصور میکنیم،اونم خوب یا بد،حقیقت نیست. یه امر مجازیه. 

فکر میکنم قبلا هم مثال چرخ و فلک رو زده باشم اینجا:زندگی این دنیا و موقعیت ما و نقشمون،درست مثل صندلی مون تو چرخ و فلکه. هیچ ثبات و دوامی نداره. هر لحظه در تغییره.اونی که بالاست هیچ جای فخرفروشی به خاطر بالا بودنش نداره. اونی هم که پایینه نباید غصه بخوره و شکایت کنه. 

چون همه واقفن که موقعیتشون اعتباریه و خیلی زود جا به جا میشن. به همین ترتیب موقعیتمون تو زندگی،از هر لحاظی که در نظر بگیریم،نباید برامون مهم باشه. چون نه خوبش دوام داره و نه بدش.

ضمن این که دقیقا مثل همون چرخ و فلک تغییرش به دست ما نیست. شاید در ظاهر فلان عامل باعث ورشکستگی پدر شما شده،ولی واقعیت اینه :این روزی کم امروزتون،البته به نسبت قبل،در تقدیر شما بوده و شما ناچارید از تجربه این مورد و حتی اگه پدرتون ورشکست هم نمیشد باز خدا اتفاق دیگه ای رو باعث این وضعیت شما قرار میداد. 

به نظر من بهتره از جنگیدن با قوانین این دنیا دست بردارید. به جاش اونا رو بپذیرید. این خیلی مهمه. یه موقع آدم در موقعیتی قرار میگیره که از قوانینش خبر نداره. بعد بهو میبینه همه جا تاریک شد. عصبانی میشه و بی قراری میکنه. ولی اگه بهش بگن نترس،این مقررات اینجاست و مثلا از فلان ساعت خاموشیه،بهتر کنار میاد با این مسأله. و الا که هر شب موقع تاریکی عصبانی میشه. 

حالا ما هم اولین قدممون برای راحت زندگى  کردن اینه قوانین اینجا رو بشناسیم. و برای قوانین غیر قابل تغیرش جزع و فزع نکنیم. از طرفی باور کنیم تمام اون چیزی که داریم از مادی و معنوی و احتماعی و آبرو و مال و سلامت و توانایی و قدرت و نفوذ و شهرت و... همه ملک خداست و اعتبارا به ما سپره شده و هیچ تضمینی برای باز پس گرفته شدنش نیست. جدا نبست. 

اگر چیزی رو پیدا کردید که ملک مطلق خودتون بود و خدا به شما نداده بود،اون موقع میتونید برای از دست دادنش ناراحت بشید. 

یه تمرینی رو هم یتونم بهتون پیشنهاد بدم. بنشینید با خودتون حساب کنید ببینید از چه موقعیت هایی خوشتون نمیاد و به هیچ وجه دوست ندارید تو اون موقعیت قرار بگیرید.فرض مثال احتمالا دوست نداشته باشید که قطع نخاع بشید؟

خب چه سند و تضمینی وجود داره که این اتفاق برای شما نیفته؟این که ورزش میکنید؟نکات ایمنی رو رعایت میکنید؟صدقه میدین؟مراقب کامل سلامت خودتون هستین؟

با این حال آیا امکانش نیست،وقتی با ماشین دارید جایی میرید،و راننده هم نهایت احتیاط رو داره،راننده بی احتیاط دیگه ای با ماشین شما تصادف کنه و شما تو این حادثه قطع نخاع بشسد؟

لطفا نگید نه که من عین این مورد رو دیدم. دبیر ورزش دبیرستانمون،عین این اتفاق براش افتاد. و شما تصور بفرمایید ایشون والیبالیست بودن و از راه ورزش امرار معلش میکردن! 

یا مثال دیگه احتمالا با وجود تمام مشکلاتی که دارین،اذعان میفرمایید همین که درگیر دادگاه و شکایت و محکومیت قضایی و زندان نیستین،جای شکر داره؟خب باز چه تضمینی هست این مورد براتون پیش نیاد؟آیا همین که بی گناهید،الی الابد شما رو از ورود به یه همچین مسائلی مصون میکنه؟

بازم انکار نکنید. چرا که کم نیستن کسانی که بی گناه در زندانن. یا محکومیتشون سنگین تر از جرمیه که مرتکب شدن.

اینا فقط دو نمونه کوچیک بود. خودتون اگه فکر کنید،قطعا نمونه های خیلی بیشتری رو پیدا میکنید. میخوام منصفانه جواب بدین،با این وجود باز هم موقعیتی که دارین جای شکر نداره و باز هم لازمه اینهمه گلایه و شکایت؟

و یه هشدار هم بدم:یکی از قوانین دنیا هم اینه اگه نعمتی رو که داری،نبینی و به جای تشکر ناله کنی،قطعا از دستش میدی. تشکر هم ظاهری و الکی فایده نداره. باید قلبا به اون نعمت اعتراف کنی و از بابتش خوشحال باشی. 

...

خب بازم فرصت نشد ادامه صحبنای استاد رو بنویسم. ان شاءالله شبهای بعد. 

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۸ آبان ۹۵

جز برای خدا یک چنین چیزهایی را انسان نمیتواند مشاهده کند که مادر دو شهید بچّه‌هایش را خودش داخل قبر بگذارد و گریه نکند!

امروز یه شعری رو دیدم که بدجوری وصف حالم بود:

این تن بمیرد آبرویم را نبر حسین

به همه گفته ام اربعین حرم هستم....

هیچی دیگه،همین...التماس دعا از تک تکتون...

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۷ آبان ۹۵

در یک دوران طولانی از دوران قاجار تا دوران پهلوی ، ژنِ ناتوانی، ژنِ نمیتوانیم، ژنِ وابستگی به دیگران را در ما تزریق کردند

علیکم السلام....

 گفتیم که راز عبور از رنج و رسیدن به لذت بیشتر،اطاعت از دستوره. حالا میخوایم ببینیم اصلا چرا دین باید دستوری باشه؟ چرا مثه یه برنامه تغذی سالم یا برنامه ورزشی نیست که پیشنهادی باشه نه دستوری؟و حتی چرا روی این دستورا، جهنم و بهشت میذارن؟ 

در این دستوری بودن، چه رازیه؟ در مورد دستوری بودن دین دوتا سؤال مطرح میشه: اولا چرا خدا دستور بده؟ ثانیا اینکه اساسا چرا باید دستور بده؟

مگه ما خودمون عقل و فطرت نداریم؟

اول اینکه عقل و فطرت، خیلی کارا میتونن بکنن، ولی میتونن فریب هم بخورنن. یعنی بعضیا میتونن عقل و فطرت انسان رو فریب بدن.

عقل ممکنه فریب بخوره و طول بکشه از فریب دربیاد. فطرتم ممکنه فریب بخوره. مثلا با تبلیغات:مثلا این مطابق فطرت نیست که خواهر و برادر، با هم ارتباط جنسی داشته باشن. ولی در تمدن غرب، با تبلیغات، این‌ رو مطابق فطرت وانمود میکنن. به‌وسیله فیلما و بقیه شیوه‌های تبلیغی این کارها رو عادی جلوه میدن و آدم‌ها رو از فطرتشون دور میکنن.

یکی از راه‌های اینکه مردم یه حرف غلط رو عقلانی فرض کنن، اینه که به مردم القاء بشه اکثریت این‌ رو پذیرفته‌ان. یه راه دیگه اش هم، همین روش شیطانه که در قرآن هم اومده: ابلیس گفت: من برای انسان‌ها، زیبا جلوه میدهم.

ملائکه به‌خاطر عقل آدم بهش سجده کردن، و خدا به‌خاطر عقل ما، ما رو آفرید، ولی عقل میتونه فریب بخوره.

جواب دوم اینه که عقل و فطرت یه فرایندی رو باید طی کنن تا رشد پیدا کنن. دین میاد این رشد رو سریع میکنه. دین هم میخواد همون عقل ما رو راه بندازه،. اما بعضیا میگن: نه!من میخوام با عقل خودم جلو برم. به اینا باید گفت: شما چرا بچه ات رو مدرسه میفرستی؟ چرا آخرین یافته‌های علمی رو به بچه‌ات یاد میدی؟ بذار خودش به مرور اینا رو کشف کنه.

پرانتز باز:

ما خیلی از کارای زشت رو میفهمیم که زشته.مثلا آدم میفهمه اگه کسی یه دختربچه رو بزنه، خیلی نامردیه.اما دین میاد ما رو رشد بده تا خیلی چیزای دیگه رو هم  بفهمیم.مثلا این که یه سیاست‌مدار ممکنه طوری عمل کنه که هزاران بچه تو خونه‌ها از شدت گرسنگی گریه کنن. اما معمولا برخورد تندی با  سیاست‌مدارایی که فقر تولید می‌کنن نداریم.

چرا کرور کرور آدم از سیاست‌مدارانی که فقر تولید میکنن،طرفداری میکنن؟! ما اگه فطرتا زشتی و زیبایی رو میفهمیم، خوبه رشد پیدا کنیم و همه زشتی‌ها و زیبایی‌ها رو بفهمیم. 

ریشه فقر تو جهان، چیه؟ چه احساس نفرتی نسبت به استکبار جهانی داریم؟ شرف و انسانیت حکم میکنه از رئیس جمهور آمریکا و فرانسه و انگلیس خبیث متنفر باشیم. اونا هزاران بچه رو دارن گرسنگی میدن و نابود میکنن.این خباثت هم فقط به سیاست‌مدارای غرب محدود نمیشه. بلکه به نخبه ها هم سرایت میکنه. چرا اونا جلوی خیانتای مسئولان سیاسی کشورشون رو نمیگیرن؟ چرا جلوی کشتار مردم سوریه و یمن رو نمیگیرن؟

فطرت انسان‌ ضد ظلمه و هرچه فطرتمون بیدارتر باشه، بیشتر از ظالمان بزرگ متنفر میشیم. کسی که از تولید‌کننده های جنگ تنفر نداشته باشه، هرچقدرم به‌ظاهر احساسات و عواطف خوب انسانی داشته باشه، به‌درد نمیخوره. 

دین میاد فطرت ما رو رشد می‌ده؛ تا از همه زشتیا متنفر باشیم؛ نه‌فقط زشتی‌های ظاهری و ملموس. دین میاد عقل ما رو کامل میکنه و میگه برای اینکه فقرا توسعه پیدا نکنن، ریشه فقر رو بکنید. دین فوق‌العاده عقلانیه.

پرانتز بسته. 

 دلیل سوم که چرا خدا دستور بده، چون خدا انسان را میشناسه. اجازه بدیم خدا هم در مورد این انسانی که آفریده، نظر بده.قطعا به ابعاد و زوایای وجودمون از همه آگاه‌تره

سوال بعدی اینکه چرا خدا به‌جای دستور، برنامه پیشنهادی نمیده؟

اول چون خدا دوستمون داره. خدا هرکسی رو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر بهش دستور میده.

برای همین  میگه مبادا این‌ کار رو انجام ندی!حتی جهنم رو  هم میذاره.  

البته بعضی از دستورات خدا سیاله. مثلا مادرمون مریض میشن، واجب میشه بهشون رسیدگی کنیم. و از اون طرف بچه‌ هم گرفتاری‌ پیدا می‌کنه که باید بهش هم برسیم.یعنی مدام واجباتمون داره با مشکلات مختلف، زیادتر میشه. خدا هرکسی رو بیشتر دوست داشته باشه،بیشتر مسائل رو بهش واجب میکنه.چرا؟ چون نمیخواد خطا کنه. 

حالا ما باید ببینیم میتونیم محبت خدا رو پشت دستوراتش ببینیم؟ فطرتمون  شکوفا شده که بتونیم این محبت رو درک کنیم؟ میتونیم وقتی که اذان میگن محبت خدا رو به خودمون ببینیم؟ 

دلیل دوم برای لزوم دستوری بودن اینه که ما میتونیم خودمون انتخاب کنیم و  کار درست رو انجام بدیم؛ یعنی اگه به ما پیشنهاد بدن، خودمون اون‌و انجام بدیم. ولی در این صورت به اندازه اون کارای خوبی که داریم انجام میدیم، از بدی‌ها رها میشیم، اما یه بدی بزرگ باقی میمونه.یه خباثت بسیار بزرگ پشت سر همه خوبی‌هامون باقی میمونه.

چی؟ انانیت یا منیت. این بدی رو میخوایم چه کار کنیم؟

انگار خدا میگه بذار این غد سرطانی رو برات ریشه کن کنم. نمیخوام خوبیات باعث غرورت بشه. نمیخوام هرچه خوب شدی، مغرور‌تر و پلیدتر بشی.

این عیب فقط با دستور از بین میره.

انگار خدا میفرماید: این کار قشنگه؟

-بله!

: انجامش میدی؟

- بله، انجام میدم.

: میخوای یه کاری کنم که وقتی این کار رو انجام میدی، انانیت تو هم از بین بره؟

- بله!

: پس بذار من به تو دستور بدم و تو انجام بده! حالا میخوای حسابی روت اثر بذاره؟

-بله.

:بذار کنار این دستور، یه داد هم سرت بزنم و یه جهنم هم بذارم.

اون‌ وقت اگه کار خوبی هم کنیم، به خودمون میگیم من غلط میکردم اگه این کار رو نمیکردم.

دلیل سوم برای دستوری بودن دین اینه که ما یه گرایش فطری داریم و پنهان داریم به نام عبد بودن، وابسته بودن، مطیع بودن.

انگار خدا میفرماید من به تو دستور می‌دم، برای اینکه تو عاشق این هستی که من به تو دستور بدم. این کشش، فطریه و پنهان. این جزء همان دفینه‌های عقول انسان‌هاست. 

سؤال:پس من چرا احساس میکنم که دوست دارم مستقل باشم؟برای اینکه باید از غیر خدا مستقل بشم. این حالت احساس استقلال رو خدا در ما قرار داده  که عبد کسی غیر از خدا نشیم.

  • شهاب الدین ..
  • پنجشنبه ۶ آبان ۹۵

پدرومادرهابایدسعی کنندمحبت این بچه‌هایشان راکه ازدواج میکنند،تأمین کنند.ممکن است دلخوریهایی پیش بیاید،اینهاکه تجربه دارترهستند،نگذارندبه دلسردی زن وشوهرجوان ازهم منتهی شود

هرچند که تصور میکنم مخاطب اولی این بحثمون دیگه مایل به ادامه نیستن،ولی به نظرم حیفه رهاش کنیم. برای هیچ کسی هم مهم نباشه،شاید از این نوشتنا سر سوزنی روی خودم اثر کنه. 

گفتیم که برای عبور از این رنج‌ها و مشکلات زندگی یک راه اصلی وجود داره و راه‌های فرعی متعددی هم هست. ولی اگه راه اصلی رو نریم، تمام راه‌های فرعی خوب، ما رو به جهنم میرسونه. اون راه اصلی چیه؟

راه‌های فرعی اجمالا ما رو به خوب بودن دعوت میکنن. مثل صبور بودن، شکور بودن، شجاع بودن، حسود نبودن، دعا کردن، آگاهی داشتن، تمرین داشتن، اینا راه‌های فرعی هستن.حتی مبارزه با نفس. مبارزه با هوای نفس و ریاضت کشیدنم انسان رو به خیلی چیزا میرسونه، اما این هم بدون توجه به اون راه اصلی، یه راه فرعی به‌حساب میاد.

این راه‌هایی که شمردیم، همه راه‌های خوبی ان، ولی چرا خدا اینا رو دستور داده؟ فطرت ما که خودش میفهمه اینا کارای خوبی هستند، اما چرا خدا به‌جای اینکه یه برنامه به ما پیشنهاد بده، چرا به ما دستور میده؟ و بعد هنوز این دستور جمله‌اش تموم نشده، چرا جهنم رو بالا سرمون بلند میکنه؟ و چرا ما رو به بهشت تشویق میکنه تا این ستور رو تثبیت کنه؟!

برای اینکه اون راه اصلی، اطاعت از دستوره؛ نه خوب بودن بدون دستور! راه اصلی اینه که من بدونم با فضیلت‌ترین کار اخلاقی بشر در عالم اینه که دنبال دستور باشنه،نه دنبال کار خوب. اطاعت کردن از دستور، خوب‌تر از همه کارای خوبیه که محتوای دستوراته!

اصولا مردم با محتوای این دستورات موافقن، اما وقتی به‌صورت دستور میان، با خدا دعواشون میشه.

بالاخره، دستور و تکلیف، برای آدم سخته. انسان طبیعتا دوست داره دستوری تو کار نباشه و خودش یه کاری انجام بده. ضمن اینکه بالاخره وقتی یه کسی به ما دستور میده و ما اجرا نمی‌کنیم، حرفش زمین میفته و به اون کسی که دستور داده، بی‌حرمتی میشه. اصلا چرا خدا خودش این کار رو کرده؟ خُب اگه دستور نمیداد و پیشنهاد میداد، احترام خدا بیشتر حفظ نمیشد؟

وقتی خدا دستور می‌ده تمام دستوراتش عقلانیه، فطریه، مورد نیاز مونه، مطابق فطرتمونه؛

ولی بالاتر از همه اینا اینه که خدا دستور داده. 

اصلا مولا رابطه‌ای با عبد نداره جز اینکه دستور بده، و عبد رابطه‌ای با مولا نداره جز اینکه دستور بگیره.

کار اساسی مولا روزی دادن به بندگان خودش نیست،چون روزی  گوسفندا رو هم می‌ده. کار اصلی اش خلق کردن بندگان هم نیست، حیوانات رو هم خدا خلق کرده. کار اصلی اش، رحم کردن به بندگان هم نیست؛ خدا به تمام ذرات عالم رحم داره.

کار اصلی مولا با آدم، دستور دادنه و رابط اصلی انسان با مولا اطاعته و این زیباترین اتفاقیه که تو عالم هستی می‌تونه بیفته و آخرین زیبایی‌ای هست که انسان‌ها درک میکنن بعد از خیلی خوب بودن.

حالا فکر میکنین چرا خدا خودش رو کوچیک میکنه و به ما دستور میده، در حالی‌که میدونه خیلی‌ها دستورش رو اجرا نمیکنن؟

چون خدا واقعا به ما لطف میکنه که دستور میده، خدا میدونه که اگه دستور نده،ما بالا نمیریم و هلاک میشیم. خدا میدونه که وقتی دستور میده، بعضیا بدشون میاید.ولی میفرماید اشکال نداره، به جاش اون بنده‌ای که از دستور خوشش بیاد، بالا میره.  

البته دستورم فقط اینایی نیست که تر رساله نوشتن.اینا دستورای ثابته. در کنار اینا دستورای سیالم داریم که معمولاً سخت‌ترن. مثلا مادر یه چیزی میگه و بابا  یه چیز دیگه ای میگه، و ما نمیدونیم دستور خدا چیه؟

خدایا! الان من کدومش رو باید گوش بدم؟ دل کدوم رو به دست بیارم؟

اونجایی که سر چهار راهی قرار می‌گیری، که خدایا من الان کدامش را اجرا کنم؟ یا اونجایی که تو خلأ دستور هستیم، که خدایا من الان چه‌کار کنم؟ خدایا من الان کدوم رشته درسی رو برم؟

اونجایی که خدا ناز میکنه و دستورش رو صریح اعلام نمیکنه چی؟

تازه از این به بعد دردسر شروع میشه....

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۵ آبان ۹۵

چه تحقیری بالاترکه پدری به من نامه بنویسد:2ماه است گوشت به خانه نبرده‌ام؟مسأله معیشت دراولویت اول است.معیشت نباشد،دین واخلاق وعصمت نیست؛امیدهم نیست

پیام خصوصی:

من هم خدمت شما سلام عرض میکنم. ممنون از لطفتون و تعاریفتون. بله،تقریبا شما رو به خاطر میارم. به نظرم وبی در ارتباط با احادیث و روایات ظهور داشتین،درسته؟

قبلا هم توضیح دادم،این بحثی که شروع کردم به نوشتن،اولش در جواب یه پیام بود،ولی مطلب برای همه مفیده. خصوصی نیست اصلا. منم فقط. ناقل این بحثم. خیلی هم دارم سعی میکنم خلاصه کردنم آسیبی به اصل بحث نزنه و امانت داری کرده باشم. 

اگعه ان شاءالله بتونم تمئمش کنم،منبعش رو هم کامل معرفی میکنم و آدرس میدم. 

...

یه پیام خصوصی هم بود درباره جوابی که به زهرا دادم و اینکه فرموده بودین منظور زهرا از این درد و دلی کرده،کمک گرفتن بوده و بهتر بود با دامادم صحبت میکردم تا این هفته هوای زهرا رو داشته باشه. 

خب البته نظر شما متینه،ولی من این روش رو نمیپسندم به دلایل:

اولا خیلی برام مهمه زهرا و محسن هر روز بیشتر از قبل به هم علاقه شون و وابستگی شون بیشتر بشه. و یکی از موانع بزرگ این علاقه،اینه که زن یا مرد تصور کنه در برابر همسرش احتیاج به حامی و مدافع داره و برای حل مشکلاتش به غیر همسرش پناه بیاره. 

منظورم رو جور دیگه مینویسم،تا وقتی زهرا خرده امیدی به کمک از طرف من یا کس دیگه داشته باشه به این معنی هست که به همون اندازه از شوهرش ناامیده و یا حتی بدتر یعنی شوهرش رو در جبهه مقابل میدونه. 

البته قبول دارم مردا معصوم نیستن و فراوونن مردایی که واقعا از دشمن بدتر هستن برای همسراشون،ولی خدا رو شکر تا اینحای کار دیدیم و فهمیدیم محسن نه تنها اهل اذیت و آزار نیست،که خیلی موارد هم نشون داده محبتش رو به زهرا. 

پس لازمه ما به زهرا کمک کنیم در اعتمادش به محسن. و وقتی من کلا تو این موارد جزئی گلایه اش ازش طرفداری نکنم،خود به خود امیدش از من قطع میشه و خودش به شوهرش پناه میبره. 

چه ایرادی داره؟الان یه کم ازم دلگیر میشه،ولی تو همین هفته،به احتمال زیاد،مواردی پیش میاد که کارش به مشکل بخوره.اگه تو این موارد از محسن کمک بگیره و ان شاءالله محسن هم مثل چیزی که تا الان بوده،دریغ نکنه،ان شاءالله محبتش چند برابر میشه. 

میخوام بگم زهرا نگاه میکنه به من،ببینه من چقدر به محسن اعتماد دارم. اونم همون اندازه اعتماد میکنه. 

اگه من به زهرا میگفتم ناراحت نباش،من با محسن صحبت میکنم که حواسش به تو باشه،شاید مسکن قوی بود،ولی معنی پنهانی حرفم رو ناخودآگاه زهرا این میشد که:محسن گاهی نیاز به تذکر داره. ممکنه گاهی نسبت به تو کوتاهی کنه. حواست رو جمع کن،یه وقت حقی ازت زایل نشه!

ددلیل دیگه ام این بود که شأن و حرمت زهرا حفظ بشه. واقعا حتی اگه مطمئن باشم،تو یه همچین موقعیتی محسن زهرا رو تنها میذاره،باز هم جلو جلو بهش تذکر نمیدم. این تذکر پیش از موعد،حتی اگه غیر مستقیم هم داده بشه،باز معنی پنهانش اینه که دخترم ضعیفه و ناتوانه. از پس زندگی مشترک برنمیاد. ضمن اینکه تو به عنوان داماد،حق داری وظایف و مسؤولیت هات رو فراموش کنی تا من به یادت بیارم و اگه موردی یادآوری نکردم،کوتاهی از منه. 

رو این حساب من ترجیح دادم زهرا رو براش تعیین تکیف کنم. اتفاقا بر خلاف تصورم دیشب ازم ناراحت نشده بود. چون امشب که باهاش صحبت کردم،برام گفت که امروز بعد از مدرسه با انرژی رفته سراغ آشپزخونه و بعد از 2 ساعت زیر و زبرش رو تمیز کرده و دیده اونقدی هم که تصور میکرده،این کار هیولا نبوده. خیلی هم خوشحال بود به خاطر قانون هرشب تمیز کردن و میگفت دیگه خیالم راحته به خاطر وجود این قانون دیگه آشپزخونه ام اینجوری کثیف نمیشه.

کلا ما آدم ها با اینکه دوست داریم مستقل باشیم،ولی تو لایه های زیرین روحمون دوست داریم قانونی باشه و از دستور اطاعت کنیم. منتها دستور از جانب کسی که دوستش داریم،برامون محترم و عزیزه،نه هرکسی. 

و خدا رو شکر هنوز اینقدر برای زهرا اعتبار دارم که وقتی کاری رو بهش امر میکنم،حرفم رو زمین نمیندازه. 

...

خب امشبم به خاطر این دو تا پیام فرصت نمیکنم بحثمون رو ادامه بدم. فقط یه خاطره از بچه ها بنویسم. 

فاطمه و عماد داشتن با هم حرف میزدن و منم غرق تو افکارم. اصلا حواسم نبود که دارم مسقیم نگاهشون میکنم.متوجه حرفشون نبودم،فقط میدونم درباره درس و مدرسه و... بود. که یهو دیدم فاطمه خیلی مؤدبانه خودش و جمع کرد و زیر لب به عماد گفت:داداش! فکر کنم الان وقت سکانس سوت زدن و تو افق محو شدن باشه!!! یه نگاه به بابا بکن! 

یعنی من با این سنم بلد نیستم از این مدل اصطلاحات استفاده کنم.موندم این نیم وجبی یهو از کجا در میاره؟

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۴ آبان ۹۵

جهان نیازمندحرفی نودرمسائل بشری وبین‌المللی است.رقابت‌های انتخاباتی درآمریکاوموضوعات مطرح میان دوکاندیدا،نمونه‌ای ازنتایج نبودمعنویت وایمان است

دیشب یه بحث مفصل تلفنی با زهرا داشتم سر مهمون داشتن و... 

یه ریزه کاری هایی تو رندگی خانوادگی هست که شاید اصلا به نظر نیان،ولی خیلی مهمن.

زهرا دیشب گله داشت از اینکه قراره مادر و پدر محسن برن مشهد و میخوان حدود یه هفته بمونن و تمام این مدت هم احتمالا خونه زهرا و محسن باشن.

اولین گلایه اش این بود که چرا بیان خونه ما؟خب خونه داداش بزرگه برن،خونه ما بیان مهمونی. که مجابش کردم چون خونه شما خیلی به حرم نزدیکه و جای دیگه برن سخته براشون. 

بهونه بعدی اش این بود که خب مدرسه اش رو چه کار کنه؟اونم گفتم مگه قراره نری؟مگه ازت خواستن بمونی تو خونه؟گفت نه،ولی وقت کم میارم. نمیشه هم مهمون داری کنم و هم به درسم برسم. 

سر این موضوع خیلی با هم صحبت کردیم. به قول بچه ها گفتنی با رسم شکل و نمودار براش ثابت کردم اونقدرها هم که فکر میکنه کار اضافه ای قرار نیست انجام بده. دو نفر آدم که آنچنان غذای بیشتری لازم ندارن. ضمن اینکه زحمت بیشتری هم نداره. بلکه یحتمل کمک زهرا هم باشن. به طور معمول زهرا باید ظهر که از راه میرسه هول هولی یه غذایی برای خودش گرم کنه و بی مخلفات بخوره،ولی حالا به احتمال قریب به یقین مادر محسن تا قبل برگشتن زهرا،زحمت ناهار رو میکشن. 

پرانتز باز:با شناختی که از زهرا دارم،بعید میدونم تو این یه ماه به جز مواقعی که محسن خونه بوده،ناهار خورده باشه. پرانتز بسته. 

اینم بهش گفتم،وقتی پدر و مادر محسن خونه شما باشن،به هر حال بقیه هم یه شام یا ناهار دعوتشون میکنن و شما هم سر قباله ای دعوت میشید،که اینم باز کمک حالته.

آخر سر بهش گفتم اصل بهانه ات چیه؟اونو بگو. زهرا هم با کلی ان و من،‌گفت که اینجوری دوست نداره،چون مدتش طولانیه. و صبح تا ظهر هم خونه نیست. و خب تو این مدت بعید نیست که مادر محسن بخواد بره تو آشپزخونه و کاری انجام بده. 

:خب بره. مشکلش چیه؟

-خب دوست ندارم پشت سرم حرف دربیاد!

:حرف چی؟

-حرف که مثلا شلخته است و کثیفه و.. 

:مگه شلخته ای حالا؟یا خونه ات کثیفه؟

-نه،شلخته نیستم. ولی خب فرصت خونه تکونی که ندارم تا پسفردا.

:خونه تکونی برای چی؟!کلا یه ماهه دارید تو اون خونه زندگی میکنید! 

-خب بالاخره همین یه ماهم خونه کثیف میشه دیگه. به خصوص آشپزخونه و کابینتا و.. 

:چرا؟چطور تا وقتی اینجا بودی،با اینکه بیشتر مسؤولیت آشپزخونه با تو بود،حتی موقع مدرسه،و با اینکه تعدادمون بیشتر بود،ولی هیچ وقت ماهی یه بار محتاج خونه تکونی نمیشدیم؟مگه هر شب تمیز نمیکنی آشپزخونه رو؟

-خب آخه وقت نمیشه،یعنی بیشتر وقتا خسته ام،بعدشم محسن نمیگه چرا اینجا کثیفه...خب منم میخواستم یه روز سر فرصت درست و حسابی تمیزش کنم. 

...

حرف که به اینجا کشید،مجبور شدم حکم حکومتی از راه دور براش صادر کنم! بهش گفتم چه معنی داره که تو وظایفت رو فقط وقتی کسی هست که بازخواستت کنه،انجام بدی؟من بعد از این،همونطور که اینجا هر شب آشپزخونه تمیز میشد،حالا نوبتی بود یا نبود،باید خونه خودت هم هر شب قبل خواب مثل مسواک برات واجب باشه. هیچ بهانه درس داشتم و خسته بودم و حال نداشتم هم پذیرفته نیست. 

خدا رو شکر تلفن بود و اگر هم اخم کرده باشه از حرفم،ندیدم.اخم هم نکرده باشه،احتمالا توقع نداشت با این جدیت باهاش برخورد کنم. ولی به نظر خودم لازمه. درسته ازدواج کرده و مستقل شده،ولی بی نیاز از راهنمایی نیست. همین جزئیات کوچیک و به ظاهر بی اهمیت میتونه زمینه اختلاف بشه. اگه به خاطر راحت طلبی بخواد از زیر مهمون داری در بره،خب کم کم محسن هم نسبت بهش سرد میشه. یا اگه مدیریت خونه رو رها کنه و کارهاش رو بذاره برای فردا،مطمئنا درگیری فکری براش پیش میاد و همین درگیری فکری اعصابش رو به هم میریزه. 

حالا زهرا که همه اش 17 سالشه،والا برای من 40 ساله هم هنوز پدرم قانون وضع میکنن. 

اصلا زندگی باید قانون داشته باشه و بی حساب و کتاب نمیشه. 

  • شهاب الدین ..
  • دوشنبه ۳ آبان ۹۵
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۹ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟