۵ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

خانواده‌ها باید تولید مثل را زیاد کنند. اگر بتوانیم نسل جوانمان را در دوره‌های آینده حفظ کنیم، مشکلات کشور را حل میکنند!

بچه ها همشون، خیلی برام عزیزن. حقیقتا هم نمیتونم بگم کدومشون رو بیشتر دوست دارم. ولی تو این چند روز جای خالی خدیجه خیلی تو چشممه. 

هر جا رو که نگاه میکنم، یه رد و نشونی ازش هست که دلم براش پر بکشه. از خط خطی های ریز گوشه های پشت در گرفته تا تکه های اسباب بازیاش که زیر کاناپه و پشت پشتی پیدا میشن، و تا لیوان مخصوص آب عسل شبانه اش که جا گذاشتن و یحتمل یکی دیگه براش خریدن و لابد چقدر ادا درآورده تا قبولش کنه، و تا لباساش که خیلی دلم میخواد دور از چشم بقیه بو کنم و... 

حالا اینا به کنار، چرا من هرچیز ریز و کوچولو میبینم یاد آمنه میفتم؟ صبحی دکمه آستینم افتاد، موقعی که خواستم بدوزم عجیب یاد چشما و نگاهش افتادم. اینقدر که دلم نمیومد بدوزمش! 

حالا نه اینکه تو این مدت کم با خدیجه صحبت کرده باشم ها!  نه، قشنگ روزی یک ساعت رو تلفنی صحبت کردیم. دقیقه به دقیقه تلفن میکنه کارم داره. بلده شماره ام رو تو گوشی نرگس پیدا کنه. 

کلی هم تو تلگرام برام پیام صوتی میذاره. شعر میخونه، سفارش خرید میده، احوالپرسی میکنه. بعد کلی صحبت که مثلا خداحافظی میکنه، دو دقیقه بعد دوباره پیام میده که:

ای بابا! داشت یادم میرفتا، راستی کتابمو رنگ کن تا بیام!! 

یعنی کشته این یادآوری هاشم. 

...

نرگس میگه الا و بلا امسال باید همگی با هم بریم اربعین. و اگه بخوام مخالفت کنم، باز مثه پارسال قسمتم نمیشه برم. 

خب راستش من شخصا مشکل ندارم. اصل زحمتش برای نرگسه. ولی جدا نمیدونم مادرم رو چطور راضی کنم؟ مادرم هم راضی بشن، بابا 100درصد مخالفت میکنن.

باز اگه آمنه نبود شاید راضی میشدن، ولی با این وضعیت یحتمل یه مقدار بسیار زیادی دعوا خواهم شد به همراه نصحیت و سرزنش و... 

تازه چی، نرگس میگه با ماشین بریم. چون اتوبوس سخته و هواپیما هم احتمالا گیرمون نیاد بلیط. 

هزینه ترانزیت کردن ماشین و بین المللی کردن گواهینامه حدودا 400 درمیاد. یه هفته هم زمان میبره. اگه بخوام اول رضایت بگیرم و بعد برم سراغ کارها، به اربعین سال بعد میرسیم. پس ناچارم از فردا برم دنبال ویزا و گواهینامه و ترانزیت و بعد بگم. خدا خودش به خیر بگذرونه. 

ویزا رو هم که به سلامتی گرون کردن امسال. خدا رو شکر! الحمدللّه، اینم از برکات اربعینه که منافقا رسوا میشن. بذار هرچی دارن رو کنن. به خیالشون میتونن از عشق ما کم کنن. نابینا خوندن! ان شاءاللّه نفسای آخرشونه. 

راستی امشب شام تموم و کمال مهمون فاطمه بودیم. دیشب همون خونه مادرم شام خوردیم و بعد اومدیم خونه. ولی امشب، قبل اینکه برسم، بچه ها رفتن خونه. به بهونه درس و مشق. ولی در اصل همین که فاطمه تصمیم گرفته بود تنهای تنها غذا درست کنه. 

برامون گوشت و قارچ درست کرد. با آبلیمو و سیب زمینی. خوشمزه بود انصافا. فقط یه ادویه خاص توش داشت که متوجه نشدم چیه. خودش هم لو نمیده!

  • شهاب الدین ..
  • يكشنبه ۳۰ مهر ۹۶

همسران شهدا روح اعتزاز به شهادت و افتخار به شهادت را در فرزندانشان زنده کنند تا به پدران شهیدشان افتخار کنند

یه مطلبی رو میخواستم وقتی برای خدیجه شناسنامه گرفتم بنویسم، نشد و یادم رفت. دوباره سر شناسنامه برای آمنه هم همون بساط رو داشتم و با خودم عهد کردم بنویسمش. 

ولی الان به جاش فقط یه خواهش، نصیحت، توصیه یا هر چی که بگید دارم: بچه دار شید. تا میشه. به دو تا و سه تا کفایت نکنید. جلوی این ارتش سری انقراض نسل رو بگیرید. 

از گروه پزشکی و درمانی گرفته تا وزارت کشور و ثبت احوال و بقیه. همگی به هر نحو ممکن سعی میکنن مردم رو از بچه دار شدن منصرف کنن. دیگه دستشون به هیچی بند نباشه، مسخره میکنن. و حتی توبیخ!! 

 این بیمه زپرتی چیه؟ که به هیچ دردی هم نمیخوره؟ اونم از بچه چهارم به بعد دریغ میکنن. کم مونده جریمه بابتش وضع کنن. 

از اون طرف کادر بیمارستان از دکتر و پرستار تا دربون دم در، همگی انگار تو سهم و روزی شون تصرف کردیم. یکی نیست بهشون بگه شما قرار نیست نونش رو بدی و... 

خلاصه که بیاید جلوی این انقراض رو بگیریم. بدجوری لشگرکشی کردن. 

هفته پیش که مادر خانم تشریف آوردن اینجا، تا 4 شنبه بودن پیش ما. ولی موقع رفتن از نرگس خواستن که باهاشون بره اصفهان. 

نرگس خودش دوست نداشت بره. به خاطر فاطمه بیشتر و البته اینکه به نزدیکی بیش از حد به پدرش آلرژی داره. بیشتر از دو روز با هم باشن، یقینا یه برخوردایی میشه. 

نرگس کاری نمیکنه. حتی حرف برخلاف میل پدرش نمیزنه. ایشون ناگهان فاز عوض میکنه.

ولی من دلم نیومد به مادرش نه بگم. بنده خدا هرچند کلا محبتش قطره چکونیه، ولی همینه. فرق نمیذاره بین بچه هاش. اهل تعارف هم نیست. برای بچه های قبل همین تعارف رو هم نکرده بود. 

این شد که نرگس و خدیجه و آمنه با مادرش رفتن اصفهان و من و فاطمه با هم تنها موندیم. نجم این دو روز پادگان بود. عماد هم کلاس و مسجد و... 

من الان داشتم اون بالا از ناسازگاری پدر نرگس میگفتم که نمیتونه دو روز با دخترش خوب و خوش باشه؟!!!

غلط زیادی کردم! من خودم با یه تریلی ادعا کلی تو همین دو روز با فاطمه جر و بحثم شد!  نه حالا خیلی جدی. ولی شد دیگه. 

سر چی؟ مثلا سر این.

هر کاری میکنم نمیتونم لینک بدم، توضیح میدم:

داشتم بعد بوقی کیفش رو مرتب میکردم که دیدم ته کیفش 4، 5 تا تی تاپ صاف شده هست!!  با همون کاغذش صاف شده. 

حالا یادش رفته بخوره، یا دیده میلش نمیکشه بخوره، چرا باز برده؟ چرا دور ننداخته؟ اگه کاغذش پاره میشد که زندگی اش میشد آرد تی تاپ!! 

یه سری هم سرغذا درست کردن بحثمون شد. خانوم واسه من اوستا شده. میخواستم مرغ درست کنم، عین این سرآشپزا وایساده بالاسرم که مامان اینجوری درست نمیکنه و باید چی توش بریزی و... آخر سر هم که الا و بلا بذار توش دلستر تلخ بریزم!

و البته که حریفش نشدم و ریخت و باید اعتراف کنم که خوب شد!

دیگه سر چی بحث کردیم؟آهان.نرگس داره بهش صرف یاد میده. رسیدن به صرف ضمایر. بعد من گفتم خوب بیا ضمایر متصل مرفوعی رو بگو. سر اینکه تَ،تِ،تُ تو صیغه های 7 و 10 و 13 تو فعل ماضی ضمیر هستن یا نه، اختلاف نظر پیدا کردیم. نتیجه اینکه تلفن کردیم به نرگس و معلوم شد که من یادم رفته و فاطمه بهتر بلده! 

خلاصه اش که عماد سر شام برگشته میگه: خدایا! از اینکه تعطیلاتمون رو بدون تلفات به پایان رسوندی ممنون!! و خدایا، لطفا دیگه هیچ خونه ای رو بدون مامان نذار. 

  • شهاب الدین ..
  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

نه اینکه من ازوجودجریان‌های بدآموزدرمیان جوانان بی‌اطلاع باشم،نه،من جریان خروشان نجابت،دیانت،اصالت ونورانیت راهم مشاهده میکنم

اواسط تابستون،یکی از همکارا که تقریبا هم سن و سال منه، با خانواده اش رفت مسافرت و در جریان همین سفر هر دو تا پسر 10 و 14 ساله اش رو از دست داد متأسفانه. 

خب البته که اتفاق واقعا دردناکیه و همگی خیلی از شنیدنش ناراحت شدیم. انتظار هم نداشتیم فورا به حالت عادی برگرده و غمش رو فراموش کنه. مخصوصا که همین دو تا بچه رو داشت. 

ولی متأسفانه ایشون، نه اینکه فقط از بابت این موضوع ناراحت هستن، که به کل افسرده شدن و زندگی رو رها کردن. تا حدی که امروز متوجه شدم حتی دارن از همسرشون جدا میشن. 

یه کم باهاشون صحبت کردم. محض اینکه اگه بتونم کمکی کنم. ولی فکر نکنم راهی داشته باشه. حرفی که زد خیلی سخته. 

ایشون گفتن مشکلی با شخص همسرشون ندارن، ولی دیگه کلا هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارن. در واقع تا قبل از این همههدفشون از تلاش و کار و زندگی این بوده که پسرا خوشبخت بشن. آینده شون آباد بشه و... و الان که نیستن دیگه هدفی برای زندگی ندارن.

شاید تو حرف و از موضع بالای منبر، بشه خیلی حرفا و نصیحتا کرد.  ولی تو موضع عمل چی؟ بچه های ما چقدر از زندگی ما هستن حقیقتا؟ اگه خدا تصمیم بگیره تمامشون رو پس بگیره، کدوممون میتونیم ادعا کنیم هنوزم هدف و انگیزه برای ادامه زندگی داریم؟!

درباره اش با نرگس هم صحبت کردم. ایشونم هنوز مطمئن و قطعی جواب نداده که انگیزه اش از همه تلاش روزانه اش چیه و اگه بچه ها نباشن، چه میکنه؟

درباره این همکارم این توضیح رو هم بدم که اتفاقا خیلی هم متدین و اهل نماز و روزه است. اصلا هم کفر و ناسپاسی نمیکنه. فقط میگه انگیزه ای برای زندگی، مخصوصا زندگی مشترک نداره.

یه اعتراف هم بکنم: معمولا هر وقت یه نمونه از امتحانای سخت خدا رو میبینم، یه جوری ازش رد میشم که انگار امکان نداره خدا من رو هم تو این موقعیت قرار بده. دیگه خیلی هنر کنم، با خدا سرش چونه میزنم و یادش میندازم که چقدر ضعیفم و طاقتم کمه. 

ولی این بار، دارم سعی میکنم تصور کنم جدی جدی این امتحان منه و بعد ببینم بلدم درست جواب بدم یا نه؟

  • شهاب الدین ..
  • سه شنبه ۲۵ مهر ۹۶

امام زمان(عج) اکتفا نمیکند که یک جامعه‌ای داشته باشد و حصاری به دورش بکشد. امام زمان با هر حرکت ظالمانه‌ای در دنیا مقابله میکند

نجم الدین که بچه بود، اولین و بزرگترین آرزوش این بود که اتوبوس داشته باشه و راننده اتوبوس باشه. کلا عشق ماشینای بزرگ بود و تصور میکرد رانددگی ماشینای سنگین خیلی قهرمانانه است. 

و بین همه نوع ماشین و وسیله نقلیه، اتوبوس اونم از نوع ولو جاده ای، یه چیز دیگه بود براش. 

اون موقع ها هیچ وقت به عمق آرزوی فوق العاده اش پی نبرده بودیم. الان تازه میفهمم که بچه ام چه بلندپرواز و آینده نگر بوده و با خودم میگم کاش واقعا اتوبوس داشتم. 

الان اگه اتوبوس داشتم، برای اربعین نذر میکردم از دو هفته قبل اربعین تا جایی که بتونم مسافر ببرم لب مرز و برگردونم.

تا همین چند وقت پیش اگه کسی میگفت نزدیک ظهور آقا، منافقا خودشون، خودشون رو رسوا میکنن، خیلی نمیتونستم باور کنم. ولی الان ببینید چه خوشگل خودشون رو لو میدن: بعد کلی سنگ تراشی های جورواجور، یهو بیانیه دادن قیمت بلیط باید دوبرابر بشه! 

ولی آقایون، زهی خیال باطل! فکر کردین مردم نشستن به انتظار لطف و مساعدت شما؟خیر! این مردم شده از همین تهران پای پیاده برن، میرن اربعین و داغش رو به دلتون میذارن. 

...

دوستی ازم عکس آمنه رو خواستن. خب راستش به دلایلی اکیدا منع شدم از این کار. از طرف تقریبا تمام اعضای خانواده. از نظر من کلا، همه آدما شبیه به هم هستن، ولی بنا به قول اطرافیان میگن خیلی شبیه خدیجه است. مخصوصا حالت نگاهش. 

...

دوست دیگه ای هم خیلی وقت پیش ازم خواستن که سبک زندگی ام رو توضیح بدم. خدمتتون عارضم که اولا چرا من؟ اینهمه آدم حسابی! برید اونا رو ببینید. 

ثانیا به قول استاد پناهیان، امتحانات هرکسی منحصر به خودشه و نمیشه تو جزئیات حتی از زندگی عرفا الگو گرفت. چه برسه به عوام و پاینتر از عوامی مثل من. 

ثالثا اگه حتی به قول خودتون دنبال راه حل های موردی برای مسائل مشابه هم هستین، خب من تو این 4 سال تقریبا مسائل گل درشتی رو که برام اتفاق افتاده با جزئیات نوشتم. هرچند که میدونم و معترفم بیشتر موارد اشتباه کردم و راه حلم غلطه. 

ولی اگه بخوام خیلی کلی بگم، اولا خیلی سعی میکنم تمام زندگی ام رو طرح و نقشه از طرف خدا ببینم. اینم از نرگس یادگرفتم. حتی مثلا اگه لوله بترکه و آب قطع بشه و من با سر و صورت کفی تو حموم بمونم، قبل ‌هرچی میگم چرا خدا خواسته یه ساعتی، این وضعیت رو تحمل کنم؟

دیگه اینکه آرامش خانواده ام اولین اولویتمه. منتها آرامش نه به معنای سکون یا سکوت یا رفاه یا راحتی. اتفاقا خیلی از اوقات آرامش تو فعالیت شدیده. سکون و رخوت آدم رو افسرده میکنه. 

همین بچه دار شدن، برخلاف نهضت کنترل جمعیت، با وجودی که ظاهرا خستگی و دغدغه و کار و فعالیت میطلبه، ولی خیلی آرامش بخشه. همین که شب قبل خواب، حساب کنی ببینی تو 15، 16 ساعتی که بیدار بودی، اندازه 30 ساعت فعالیت کردی، که ان شاءاللّه مورد رضایت خدا بوده، به تمام خستگی اش میارزه.

گاهی اوقات هست که حقیقتا هیچ کاری ندارم که انجام بدم، نه برای خودم و نه خونه. اون موقع به قول نرگس میرم دنبال یه اشتغال زایی جدید. مثالش تو این شبای محرم مسجد یه سری خونواده های نیازمند شناسایی کرده بود، طرفای واوان و شهرکای اطراف فرودگاه امام خمینی. 

اول قرار شد، مواد غذایی برای ده شب رو که نذری بود، یه جا براشون ببریم. ولی بعد هیئت امنا به خاطر عمل دقیق به نذری که شده بود، تصمیم گرفتن هر شب غذا تهیه کنن، غذای آماده رو شب به شب براشون ببریم. 

و منم قسمتم شد یه مقداری اش رو هر شب با نجم میبردیم. جالب اینکه یکی دیگه نذر کرده بود، یکی دیگه زحمت آماده کردنش رو کشیده بود و ما فقط میبردیم میرسوندیم، ولی با این حال خیلی این واسطه رزق الهی شدن مزه داد بهمون. 

دیگه از اصول زندگی ام، مصرف در حد نیازه، نه به اندازه وسع مالی. حتی گاهی سخت گیری هم کردم. چیزیایی بوده که بچه ها احتیاج داشتن، ولی دیدم خوپشون میتونن زحمت بکشن و تهیه کنن. واگذار کردم به خودشون و تهیه نکردم براشون. 

دیگه اینکه با زیبایی در حدی که به افراط کشیده نشه و مدگرایی نشه، موافقم. و عموما زیبایی اصیل رو در سادگی میبینم. و خدا رو شکر تو این مورد، نرگس هم کاملا هم سلیقه است با من. اگه جایی هم اختلاف سلیقه داشته باشیم، نظر ایشون شرطه. و باز هم خدا رو شکر، به هیچ وجه اهل تنوع طلبی افراطی و ست کردن و این حرفا نیست. حرف مردم هم براش هیچه. 

همین دیگه، اینا خلاصه مفید روش زندگی منه. یا شاید هم باید گفت دوست دارم این سبک زندگی ام باشه و دارم تلاش میکنم کاملا به این روش زندگی کنم. 

...

نرگس جان! 

بهت گفتم، ولی باز اینجا مینویسم که بدونی، جملات کوتاهت موقع خداحافظی معجزه میکنن برام همیشه.. 

  • شهاب الدین ..
  • چهارشنبه ۱۹ مهر ۹۶

محیط خانواده برای زن باید محیط امن، عزت و آرامش‌خاطر باشد تا زن بتواند آن وظیفه اساسی خودش را که حفظ خانواده است، به بهترین وجهی انجام دهد

وسط تشییع شهید حججی مدادم با خودم تکرار میکردم:لیاقت شهادت که نداری، چرا لااقل از خجالت زنده بودنت نمیمیری؟!!!

...

تمام دهه، تو تمام عزداری ها و گریه هام، با خودم کلنجار میرفتم که دیگه امسال بعد عاشورا از غصه بمیر! 

...

ادعای عرفان و کشف و شهود نمیکنم و ندارم. ولی واقعا تعجب میکنم از اینکه بازم سرگرم زندگی میشم. بالا و پایینش، سخت و آسونش،تلخ و شیرینش...وقتی خوب بهش فکر میکنم، تمامش هیچی نیست..هیچی..اگه حسین نباشه. 

حتی بچه هام، میگم بچه هام که جونم براشون میره.. 

خیلی وقت پیش یه بار داشتم به بهشت فکر میکردم که چطور خوبی مطلقش دل رو نمیزنه. دیدم هر چی بالا پایین میکنم، میبینم بهشت رو هم فقط با امام حسین میشه تحمل کرد. 

با همه این حرفا نمیدونم چطور میشه که دوباره زندگی ما رو بعد عاشورا میکشه بیرون از این بهشت. هر بار با یه ترفند و امسال اومدن آمنه خانم ما رو دوباره پرت کرد رو این کره خاکی. 

فردای شام غریبان، ساعت پنج صبح رفتیم بیمارستان و آمنه هم ظهر نشده اومد. به خاطر زود به دنیا اومدنش، یه چند روزی نگهش داشتن و امروز آوردیمش خونه. 

از بعد از ظهر تا حالا هم کل مزه زندگی رو چید بچه ام. خدیجه از روی علاقه و محبت میخواست بوسش کنه که یهو شیرجه رفت روش! و جالب اینکه وسط گریه اش به صدای جانم عزیزم خدیجه واکنش نشون میده و ساکت میشه .

عجالتا که برای عماد و نجم هم حکم اسباب بازی رو داره، دیگه از خدیجه و فاطمه چه توقعی میشه داشت؟

این چند روز که بچه رو بیمارستان نگه داشتن، برای نرگس خیلی سخت بود، ولی باعث شد یه کم حالش بهتر بشه و سرحال بشه. رواین حساب دیگه این سری یه راست اومدیم خونه خودمون، هرچند که مادرم قول گرفته از نرگس غذا درست نکنه.

مادرش هم چند باری تلفن کردن و احتمالا آخر هفته بیان تهران. 

خدایا! 

حتی از شمردن نعمت هات، زبونم فاصره. چه برسه به شکر دونه دونه شون. ولی وسط همه زرق و برقی که دور و اطرافم رو گرفته، یه بغض بزرگ دارم که درمون نمیشه. 

یعنی درمونش این چیزا نیست. میخوام ازت زیارت بخوام، ولی میگم چه فایده؟ وقتی دوباره برمیگردم چی؟

بگم اربعین؟ که اونم تموم میشه. 

حتی اگه بگم من رو مقیم حرم ارباب هم بکن، بازم عمرم که تموم بشه چی؟!

اون دنیا چطوری روم بشه تو صورت آقا نگاه گنم؟ بگم چی؟

بگم بزمنشانه همینجور برای خودم چریدم تا مردم؟!!!

میمیرم از خجالت... یه فکری برام بکن..

  • شهاب الدین ..
  • شنبه ۱۵ مهر ۹۶
لطفا بازم به خونمون سر بزنین
دنبال کنندگان ۸ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
دیشب، پریشب بابام چی گفتن؟
همه حرفای بابام
قشنگ ترین حرفای بابام
کدوم اتاقمون مهمون بیشتر داشته؟
تو کدوم اتاقمون مهمونا بیشتر صحبت کردن؟